چپتر 2136: آیین
0سانی گفت: «...و همونجا بود که با یوریس خداحافظی کردم و با عجله برگشتم به همونکابوس جایی که ازش وارد عالمِ سایه شده بودم، تا برگردم اینجا. راستش... فکر کنم اون عوضی ازاول اینکه فهمید حالت خوبه خوشحال شد. با وجودِ اون کلماتِ رنگارنگی که برای توصیفت به کار برد.»
نفیس مدتی ساکت ماند و با شگفتی به سانیآرزوش چشم دوخت. لابهلای داستانِ او چند سؤالی پرسیده بود،بردم اما بیشترِ وقتها سکوت کرده و سراپا گوش بود.
چند لحظهبعد بعد، آهسته سرشتکان را تکان داد.
«اون مالِ دورانیه که هنوز طلسمِ کابوس بر دنیا حاکم نشده بود. نمیدونه کابوسها چیان و چطور کار میکنن. برای همین، نمیتونست حدس بزنهتوی که من صفتِ [نفیلیم] رو بعد از فتحِ کابوسِ اول به دست آوردم... لابد فکر میکرد از همون اول همینطوری به دنیا اومدم. نفیلیمهابراش فرزندانِ پیوندِ نامقدسِ امرِ ایزدی و کفرآمیز بودن، پس برای مردمِ اون دوره، حتی از کسایی که خلأ تباهشون کرده بود هم منفورتر بودن.»
شانه بالا انداخت.
«پس به دل نگیر.»
لحظهای بعد،بعد لبخندی نادر چهرهاشتکان را روشن کرد.
«با این حال. خوشحالم که به آرزوش رسیدآرزوش و واردِ عالمِ سایه شد. زمانِ با هملذت بودنمون کوتاه بود، اما از همنشینی باهاش لذت بردم.»
سانی باسکوت کنجکاوی بهسراپا او نگاه کرد.
«ولی آخه فرقی هم میکنه؟ چه توی مهِ جهانِ زیرین بلعیده بشه چه عالمِ سایه نابودش کنه، نتیجه کموبیش یکیه.نگاه مهمتر از اون... فکر کنم از همون اول داشت بهم دروغ میگفت. یه بار بهت نگفت که بعد از جدا شدنبار از اون درخت، وقتِ زیادی براش نمونده؟ پس، شاید کلِ داستانِ نفرینشدن به دستِ ایزدِ سایه رو از خودش درآورده باشه.»
نفیس به حرفهایشآهسته فکر کرد، بعدداد آهسته سر تکان داد.
«فکر کنم... منظورش این بود که دور از اون درخت، در نهایت مثلِ بقیهٔ مردگانِ بیقرارِ بیابانِ کابوس بیعقل میشه. و فرق میکنه — دستکم برای اون فرقبلعیده میکنه. اینطوری بهش نگاه کن که یه جسد به حالِ خودش رها بشه تا بپوسه، یا اینکه درستوحسابی دفن بشه. برای مردمِ باستان، رسم بر این بود کهدرآورده سایههای مردگان توی عالمِ سایه آرامش پیدا کنن، پس حتی اگه مرگ از یوریس دریغ شده بود، باز هم دلش میخواست آخرین آرامگاهش توی عالمِ ایزدِ سایه باشه.»
به سانیسکوت نگاه کرد وگوش لبخندِ کمرنگی زد.
«در هرنادر حال، ازروشن گزینههای دیگه بهتره.»
سپس، نفیس آرام خندید.
«اما عجیب نیست که اینقدر عادی دربارهٔ عالمِ سایهرسید بهعنوانِ ماهیتِ رازآلودِ مرگ حرف میزنیم، انگار نه انگارکنجکاوی که قرار بوده اینا فقط یه مشت اسطوره باشن؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«شاید؟ ولی آخه عجیبتر از جنگیدن روی قفسهٔ سینهٔ یه اسکلت به بزرگیِ یهکوتاه قارهست؟ یا سفر در زمان توی هرمی که هرچقدر هم به سمتش بری باززیرین هم دور میمونه؟ بیا روراست باشیم... زندگیِ ما اصلاً عادی نیست و هیچوقت هم نبوده.»
نفیس سر تکانآهسته داد و باداد جدیت نگاهش کرد.
«پس، عالمِ سایه... فقط تواین میتونی بری اونجا؟ یا میتونیواردِ بقیه رو هم با خودت ببری؟»
سانی چند لحظه مکث کرد.
«مطمئن نیستم بتونم کسی رو با خودم ببرم توی دروازهٔ سایه. ولی از تجسمِ هفتمم استفاده کردم تا یه بند اونجا بذارم — تا جایی کهمهِ میشد دور از مرکز، چون از موجوداتی که اونجا هستن میترسم. پس میتونم کسی رو از جهانِ بیداری بیارم به عالمِ سایه. با این حال... رفتنکلِ به اونجا رو پیشنهاد نمیکنم. خیلی خطرناکه و فقط به دردِ کسی مثلِ من میخوره. حتی با این وجود هم قصد ندارم به این زودیا برگردم اونجا.»
نفیس آهیبعد کشید و دوبارهتکان سر تکان داد.
«احتمالاً کارِ عاقلانهایه.»
پس ازسکوت آن، چهرهاش درگوش فکر فرو رفت.
سرانجام آرام گفت:
«یه نافرمانی...»
سانی ساکت ماندروشن و دوباره بهحال حرفهای یوریس فکر کرد.
پس ازسکوت مدتی نفیسسراپا اخم کرد.
«یهجورایی منطقیه. جوهرِ مقامِ مطلق فقط این نیست که قدرتِ کافی برای حکومت به دنیا رو داشته باشی، بلکهکنجکاوی بیشتر اینه که ایمانی اونقدر قوی داشته باشی که دنیا رو وادار کنی تسلیمِ قدرتت بشه. که ارادهاش کنی.بهم و به نظر میرسه آدم باید قدرتِ ایمانش رو با یه کارِ استثنایی ثابت کنه... یهجور آیین، یا یه قربانی.»
سانی بابعد شنیدنِ حرفهایسرش او خندید.
«ایمان... جالبهچهرهاش که از ایناین کلمه استفاده میکنی...»
اما میفهمید منظورِ نفیس چیست. اینطور نبود که رسیدن بهتکان مقامِ مطلق نیازمندِ انجامِ آیینی خاص باشد؛ بلکه هر کاری کهکابوسها به مقامِ مطلق ختم میشد، ذاتاً یک آیین به حساب میآمد.
با این حال هرگز به چشمِاین یک قربانی به آن نگاه نکردهزمانِ بود. این هم انتخابِ واژهٔ نامعمولی بود.
یعنی آزاراکس، طاعونِ فولاد،سرش پدرش را قربانی کردهدورانیه بود تا جایش را بگیرد؟
در این صورت، سانیکرد باید چه چیزی را قربانیرسید میکرد تا آیین کامل شود؟
ناگهان داستانِ قدیمیای را به یاد آورد که نفیس زمانی برایش تعریف کرده بود... داستانِ قهرمانِ بزرگیدنیا به نامِ هراکلس که بُعدِ ایزدیاش به یک ایزد تبدیل شده بود، در حالی که بُعدِ فانیاش سایهایآوردم درمانده شده بود که بیهدف در تاریکیِ جهانِ زیرین پرسه میزد... نسخهٔ اسطورهایِ جهانِ زیرین، نه نمونهٔ واقعیاش.
لرزید؛ ناگهاننادر احساسِ ناخوشایندی بهکرد او دست داد.
سرانجام سانی آهی کشید.
«در هرچهرهاش صورت... وقتمونکرد داره تموم میشه.»
نفیس با چهرهای گرفتهسراپا نگاهش کرد و باآهسته آهی سر تکان داد.
سانی اصلاً دلش نمیخواستروشن حرفِ بعدیاش را به زبانآرزوش بیاورد، اما چارهٔ چندانی نداشت.
نفسِ عمیقی کشید.
«آنویل همین الان هم راهی از وسطِ گودالِ دندهٔ اول باز کرده. بهمحض اینکه ارتشِ شمشیر از پایین بیروننگاه بیاد و دژِ گذرگاهِ کوچک سقوط کنه، کی سونگ چارهای جز عقبنشینی نداره. و وقتی اردوگاهِ اصلیِ ارتشِ سروددروغ محاصره بشه... درگیریِ فرمانروایان فقط مسئلهٔ چند روزه. این مهلتِ ماست. فکر میکنی تا اون موقع به مقامِ مطلق میرسیم؟»
نفیس کمی مکثکرده کرد، سپس بالحظه لحنی خونسرد گفت:
«نمیتونم مطمئن باشم.»
سانی سر تکان داد.
«که یعنی باید چندتا سؤالِ سخت ازخوشحالم خودمون بپرسیم. و مهم نیست جوابامون چی باشه...باهاش فکر کنم باید نقشه رو یکم عوض کنیم.»
آهی کشید.
خوب یا بد...