چپتر 1373: لایتکیپ (بخشِ ۱)
0ناگا زرهِ افسونشدهای به تن داشت که بالاتنهاش را میپوشاند وپوشاند شش سلاحِ افسونشدهٔ مختلف و آمادهبهکار به همراه داشت؛ دو تااین روی پشتش، و چهار تا آنجا که قاعدتاً باید لگنش میبود.
لیث با وقاحت دروغاینجا گفت: «ممنون از پیشنهادتون. خوشحالبزرگ میشم از مهماننوازیتون لذت ببرم.»
شرط میبندم میخواد خودش رو برام شیرین کنه تا شاید بتونه اززره لیگین منفعتی ببره. از وقتی اون و مادربزرگ جلوی شورا تحویلم گرفتن،سوی همه میخوان یه تیکه ازم بکنن ولی لعنت بهش، هیچکس بهم کادو نمیده.
اسکارلت بهسختی جلوی خودش را گرفت تا ناگا را به خاطرِهمینطوره چاپلوسیاش مسخره نکند و پس از قفل کردن روی دورترین مختصاتی کهموادِ عینکِ پنسیاش، چشمانِ منادیون، میتوانست به آن برسد، آنها را وارپ کرد.
زمستان از قبل به امپراطوری رسیده بود وسرده زمین را با لایهٔ ضخیمی از برفِ دستنخورده پوشاندهخشنتره بود که لیث را به یادِ یک کارتپستال میانداخت.
لیث در حالی که سیستمِ گرمایشیِمشکلِ زرهِ اسکیلواکر را فعال میکرد، گفت:موادِ «لعنتی، حتی برای بیدارشدهها هم سرده.»
اسکارلت خودش و کالّا را با پالتوهای ضخیمی از خز پوشاند و گفت: «همینطوره. مانیاز از پادشاهی شمالیتریم و آبوهوا اینجا خشنتره.» مشکلِ داشتنِ جثهٔ بزرگ این بود که هرنگه زره به موادِ زیادی نیاز داشت و این موضوع استفاده از خز را راحتتر میکرد.
اسکورپیکور نایکا را در یک کیسهٔ جسد روی پشتش حمل میکرد تا در حالی کهاینجا به سوی مقصدشان وارپ میکردند، او را از نورِ خورشید در امان نگه دارد. این سهکیسهٔ بیدارشده بهنوبت درهای بُعدی را باز میکردند تا در صورتِ بروزِ مشکل، قدرتشان را حفظ کنند.
چند دقیقه و هر کدام یک استفادهٔ کامل از نشاطبخشی زمان برد تاپادشاهی به جنگلِ انبوهی در نیمههای منطقهٔ ترمن، در اعماقِ قلمروِ امپراطوری برسند. دما چندموضوع درجه زیرِ صفر بود و تا کیلومترها هیچ نشانی از زندگی به چشم نمیخورد.
لیث در حالیآبوهوا که به اطرافمشکلِ اشاره میکرد، پرسید: «نامردهها؟»
کالّا پاسخ داد: «نه، زمستون. با این باد وجثهٔ سرما فقط حیوونای گرسنه از لونهشون بیرون میان. باید تااسکورپیکور غروبِ آفتاب صبر کنیم و بعد برای سواری درخواست بدیم.»
لیث گفت:میکرد «فکر میکردمحتی باید پیاده بریم.»
وایت پاسخ داد: «همینطور هم بود. یهجورایی. نمیتونی انتظارکالّا داشته باشی یه نامردهٔ فراری با پای پیاده بهمشکلِ یه شهرِ زیرزمینی برسه. اونا وسایلِ نقلیهٔ خودشون رو دارن.»
غارِ زیرزمینیِ کوچکی پدید آوردند و آن را با برف پوشاندند تا از بالا نامرئی شود. از آن زماننایکا برای استراحت و برنامهریزیِ پیشِ رو استفاده کردند. لیث حتی کمی از خونش را برای نایکا آماده کرد تامشکل هم خودش زمان برای بهبودی داشته باشد و هم در صورتِ بروزِ خطر، نایکا دستِ بالا را داشته باشد.
وقتی خورشید غروب کرد، نایکااینجا در کیسهٔ جسدش تکانی خوردبزرگ و غذا را با سپاسگزاری پذیرفت.
کالّا گفت:میکرد «حالا آرومحتی باش و—»
غرمبِ خفهای حرفِ کالّا راحتی قطع کرد و همه راپالتوهای مجبور کرد از غار بیرون بیایند.
در بیرون، همهچیز مثلِ قبل به نظر میرسید، به جز حضورِ دوموادِ غریبه. یکی از آنها پارمجیانو هاوگ بود و دیگری بهوضوح یک خونآشاممقصدشان بود. با وجودِ سرما لباسهای سبکی به تن داشت و نفسش بخار نمیکرد.
شبیهِ مردِ خوشقیافهای در اوایلِ سیسالگی با حدودِ ۱٫۸۷ متربزرگ قد بود، با موهای سیاه و کوتاه و چشمانِ آبیِ یخیکیسهٔ که طوری به گروه نگاه میکردند گویی پیشاهنگانِ یک ارتشِ مهاجماند.
خونآشام حالتِ کسی را داشت که عادت دارد دستور بدهد و بیدرنگ اجرایششمالیتریم را ببیند، اما هیکلش شبیهِ یک سرباز بود. هالهٔ کسی را ساطع میکرد کهاستفاده درجاتش را در میدانِ نبرد به دست آورده است، نه با کاغذبازی و چکمهلیسی.
هاوگ در حالی که دست میداد، گفت: «ممنون که اومدید.» با این حالپادشاهی همراهش حاضر نشد حتی یک عضلهاش را تکان دهد. «لیث قبلاً دربارهٔ مننیاز به شما گفته و برعکس، پس نیازی به معرفی نیست، به جز برای میزبانمون.»
«اجازه بدید ولادیون دراگونبورن، خونآشامِ نخستین، بزرگِ شورا وبزرگ اربابِ لایتکیپ رو بهتون معرفی کنم. لرد ولادیون، اینااسکورپیکور لیث ورهن، اسکارلتِ اسکورپیکور، کالّای وایت و نایکای خونآشـ...»
نایکا دستانش را دورِ نخستین حلقه کرد،مشکلِ حرفِ هاوگ را برید و باعث شدزیادی همه از تعجب به سرفه بیفتند: «عمو ولادی!»
پاسخ داد: «سینهسرخِ کوچکِ من! خوشحالم میبینمسرده از اون دورهٔ غرش کردنت دراومدی وآبوهوا مثل یه خانمِ جوانِ متشخص رفتار میکنی.»
نایکا از خجالتمیکرد سرخ شد: «من اونموقعبیدارشدهها فقط یه هفتهم بود!»
کالّا یکی از پاهای جلوییاش را بالا برد وبزرگ با حرکتی شبیه به مشت زدن به هم، بااسکورپیکور او احوالپرسی کرد: «از دیدنت خوشحالم، ویمَن. حالت چطوره؟»
ولادیون تغییراتِ متعددی را در نیروی زندگیِ او حس کرد که روندِ نصفموادِ کردنِ هستهاش را آسانتر میکرد. گفت: «من خوبم، ممنون. اما تو برعکس، به اوننورِ آزمایشهای دیوانهوارت دربارهٔ مقامِ لیچ ادامه دادی. چطور میتونی با بچههات همچین کاری بکنی؟»
کالّا خرناسی کشید: «اونا اونقدر بزرگ شدنسرده که بتونن مستقل زندگی کنن. قرار نیستآبوهوا هیچ تولهای تا ابد پیشِ مادرش بمونه.»
هاوگ که متوجه شد بقیه هم بهاندازهٔ اوسرده غافلگیر شدهاند، گفت: «من اومدم اینجا تا اوضاع روخشنتره آروم کنم، اونوقت شماها از قبل همدیگه رو میشناسید؟»
«البته. اون زمان که نایکا رو به دنیا آوردم، هیچی دربارهٔ بزرگ کردنِ یه خونآشام نمیدونستم. اونراحتتر هیچ کاری نمیکرد جز اینکه مثل یه توله غرش کنه، گاز بگیره و گریه کنه و قلبم روباز بشکنه. درست همونطور که وقتی به یه جادوآهنگر یا درمانگر نیاز دارم، میرم سراغِ بهترین متخصصی که میشناسم...»
«...وقتی هم برای دخترم به کمک نیاز داشتم، از اولین خونآشامِ موگار کمکموادِ خواستم. ولادیون به نایکا یاد داد چطور شکار کنه، چطور به تواناییهاش دسترسی پیدانورِ کنه و چطور با گرسنگیاش کنار بیاد. همهٔ کارایی که از دستِ من برنمیاومد.»
لعنتی، من خیلی درمانگرِ بهتری نسبت بهسرده اون کوتولهام، اما پنج سال دور بودنمآبوهوا باعث شد کالّا به اون وابسته بشه.
اسکارلت خبر نداشت که این سولوس بوده که هرچه کالّا دربارهٔزره پیکرتراشی میدانسته به او یاد داده و کمکش کرده تا آسیبهاییحمل را که آزمایشهایش به بدنِ وایت وارد کرده بود، برطرف کند.
اسکارلت خالهشه، کالّا مادرشه،ولی خونآشامِ نخستینِ لعنتی همبهم عموشه؟ خانوادهٔ نایکا بدجوری قویه.
لیث و سولوس با خود فکر کردندداشتنِ و آرزو کردند کاش لیث هم درنیاز بچگی کسی را داشت که اینطور راهنماییاش کند.
هاوگ گفت: «عالیه. بیایدآبوهوا برگردیم لایتکیپ تا بتونیم اوناجثهٔ رو در جریانِ امور بذاریم.»
ولادیون سر تکان داد: «نه به این زودی. کالّا و سینهسرخِ کوچکم میتونن بیان،آبوهوا اما من به اون دوتای دیگه اعتماد ندارم، بهخصوص ورهن. اون یه قصابه کهراحتتر اونقدر از همنوعانِ من کشته که هنوزم میتونم بوی خاکسترشون رو ازش حس کنم.»
لیث گفت: «من—»
تازه میخواست جوابِ دندانشکنی به ولادیون بدهد وبهم به نخستین یادآوری کند که بیشترشان را در دفاعنکند از خود کشته است که نایکا پرید وسطِ حرفش.
«عمو، لیث کاملاً حقاستفاده داره با من بیاد لایتکیپ.جسد اون عضوی از گلهٔ منه.»
ولادیون دهان باز کرد تا مخالفت کند، اما بوی خونِ تازهٔ لیث راخاطرِ از دهانِ او حس کرد. رایحهٔ شهدِ بیدارشدهای با هستهٔ شبهبنفش که قدرتِ نیرویآنها زندگیاش چیزی بینِ یک انسان و یک جانورِ امپراطور بود، مستکننده به نظر میرسید.
ولادیون که به حقهای مشکوک شده بود، فنِ تنفسش، بلادبورن، را روی او به کارموضوع برد و فهمید که هستهٔ خونِ نایکا برای خونآشامی به سنوسالِ او بیش از حد قویبیدارشده است. علاوه بر آن، مانا و نیروی زندگیِ لیث بخشِ عظیمی از آن را تشکیل میداد.
پرسید: «اسکورپیکور چطور؟»
نایکا پاسخ داد: «خاله اسکارلت معلمِ ماماننایکا و تا ۹۵ سالِ آینده رئیسشه. اگهنورِ بخواد میتونه جلوی لیچ شدنِ مامان رو بگیره.»