---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1831: شروعِ سخت (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1831: شروعِ سخت (بخشِ ۱)

0

کامیلا گفت: «اما اشتباهاتی‌دارم​ هم هست که هیچ‌کس‌همدیگه​ نمی‌تونه بپذیره یا ببخشه.»

زینیا جواب داد: «درسته، اما من ترجیح می‌دم‌حالِ​ این‌جور چیزها رو ندونم. فقط می‌خوام زوگار بهم‌برایش​ بگه کجا می‌ره، با کی می‌ره و چرا.»

کامیلا چند ثانیه مات‌ومبهوت به‌افتاد​ خواهرش خیره ماند؛ آن‌قدر جا‌پیشنهادِ​ خورده بود که نمی‌توانست حرف بزند.

«کامی، چیزی به اسم مردِ بی‌نقص وجود نداره. اگه منتظرِ همچین آدمی بمونی، باید کلِ‌زندگی‌اش​ عمرت رو صبر کنی. من زوگار رو دوست دارم و اون هم من و بچه‌ها‌دست‌دست​ رو دوست داره. ما همدیگه رو خوشحال می‌کنیم و این تمامِ چیزیه که ازش می‌خوام.

«اینکه رازهایی داره اذیتم نمی‌کنه، اونا بخشی از کارشن. چیزی که اذیتم می‌کنه اینه که اون‌قدر‌رازهایی​ بهم اعتماد نداره که حتی یه ذره از بارش رو باهام شریک بشه. دوست داشتنِ یه نفر‌نفر​ یعنی شادی‌هات رو تقسیم کنی تا دو برابر بشن و غصه‌هات رو تقسیم کنی تا نصف بشن.

«وگرنه، همون بهتر که‌است​ مجرد بمونی و فقط‌حالِ​ با مشکلاتِ خودت سروکله بزنی.»

کامیلا به یادِ حرف‌هایی افتاد که لیث اولین بار برای پیشنهادِ قرار‌زده​ به او زده بود؛ اینکه ادعا می‌کرد رنجر بودن شغلِ خطرناکی است‌مرگ​ و او نباید آخرین خواستهٔ یک مردِ در حالِ مرگ را رد کند.

تا به حال هیچ شوخیِ احمقانه‌ای این‌قدر برایش رنگِ حقیقت نگرفته بود. این‌خاطرِ​ فکر که جانِ لیث به خاطرِ نیروی زندگی‌اش، جنگ، اورپال و تمامِ چیزهایی‌چشمانش​ که رهایش نمی‌کردند به مویی بند است، پرده‌ای از اشک روی چشمانش کشید.

این فکر که شاید بیش از حد‌داره​ دست‌دست کرده بود و دیگر چیزی برای درست‌اینکه​ کردن میانشان باقی نمانده، قلبش را خُرد کرد.

امپراطوریِ گورگون، شهرِ گیما.

پس از آنکه گرگ‌ومیش کلیا را تمیز کرد و دست‌لباسی‌نگرفته​ مناسب به او داد، آن یتیمِ بی‌خانمان به یکی از بدترین‌مویی​ سوراخ‌موش‌های زاغه‌نشین که جرئت می‌کردند خود را میخانه بنامند، نقل‌مکان کرد.

چنگی به دل نمی‌زد، اما باز هم‌داره​ از خوابیدن در خیابان بهتر بود و‌ازش​ بدونِ هیچ پرس‌وجویی به مهمانانشان اتاق می‌دادند.

صاحبِ آنجا شک داشت بچه‌ای چنین فقیر و ژنده‌پوش توانسته باشد سکه‌های مسِ‌شوخیِ​ لازم برای یک روز جای خواب و غذا را از راهِ درست به دست‌چیزهایی​ بیاورد، اما تا زمانی که سکه‌ها به جیبِ خودش می‌رفت، به او ربطی نداشت.

سپس، هرچه خورشیدِ سرخ ظاهر، لباس و آدابِ معاشرتش را بیشتر بهبود می‌بخشید، آن‌ها‌می‌کرد​ هم پله‌های تجملِ مسافرخانه‌ها را بالاتر می‌رفتند. حالا به حلقهٔ میانیِ شهر رسیده بودند،‌شوخیِ​ جایی که دخترِ جوان به‌راحتی می‌توانست خودش را جای دخترِ یک تاجر جا بزند.

کلیا دو هفتهٔ اولِ زندگیِ جدیدش را در حالی که‌نگرفته​ سوار بدنش را ترمیم می‌کرد، به خوردنِ بی‌وقفه گذرانده بود.‌نمی‌کردند​ در آن مدت، از هرگونه ارتباط با گرگ‌ومیش خودداری کرده بود.

خورشیدِ سرخ درست پس از پیوند خوردن با او، همجوشیِ ذهنی‌این​ انجام داده بود که تمامِ کارهای گذشته‌اش را به دخترک نشان‌می‌کنه​ می‌داد و به خودش هم دسترسیِ کامل به خاطراتِ کلیا را می‌داد.

گرگ‌ومیش احمق نبود. می‌دانست دیر یا زود کلیا شروع به پرسیدنِ سؤالاتی می‌کند‌شوخیِ​ که نمی‌تواند از پاسخ دادن به آن‌ها طفره برود. بنابراین، درست در لحظه‌ای که‌چیزهایی​ کلیا دیگر نمی‌توانست از توافقشان عقب‌نشینی کند، تمامِ حقیقت را به او گفته بود.

دخترک حالا می‌دانست که سوار چطور روزها تعقیبش کرده بود، نوعی تبارِ‌زده​ خفتهٔ گریفون را در بدنش بررسی کرده و اجازه داده بود همه کلیا‌کند​ را کتک بزنند تا خورشیدِ سرخ مطمئن شود که او پیشنهادش را می‌پذیرد.

در عین حال، حالا می‌ترسید به سرنوشتِ میزبانِ قبلیِ گرگ‌ومیش،‌نگرفته​ وینوالدِ لیچ دچار شود؛ کسی که سوار او را به‌نمی‌کردند​ موجودی نباتی تبدیل کرده بود تا تنها اربابِ بدنِ مشترکشان باشد.

با این حال، سوار این کار را‌داره​ زود انجام داده بود، دقیقاً به این‌ازش​ دلیل که تازه با هم آشنا شده بودند.

نه اعتمادی در کار بود که بشکند و نه عشقی که به آن خیانت شود. این همان‌رنگِ​ لحظه‌ای بود که ضربه دردِ کمتری داشت و به محض اینکه کلیا با آن کنار آمد، فهمید‌روی​ اگر مُهری را که بابا یاگا بر خورشیدِ سرخ زده بود بردارد، قدرت‌هایش چقدر عظیم خواهد شد.

چیرگیِ روح، شعله‌های مبدأ، گردابِ زندگی، جزر و مدِ شوم؛ تمامِ‌قرار​ توانایی‌های قدرتمندترین موجوداتِ گارلن در چنگش می‌بود. کلیا می‌دانست ضعیف بودن‌خواستهٔ​ چه حسی دارد و بیش از هر چیزِ دیگری تشنهٔ قدرت بود.

کلیا در حالی که با عصبانیت در اتاقِ هتلش قدم می‌زد،‌فکر​ گفت: «این مسخره‌ست. من الان سیزده سالمه و آدمای عادی تو‌بند​ دوازده‌سالگی واردِ آکادمی می‌شن. چرا باید بیشتر از این صبر کنم؟»

«چون هنوز خیلی ضعیفی. با وجودِ تلاشِ بی‌وقفه‌ام، بدنت هنوز داغونه و‌تمامِ​ پر از ناخالصی‌هاست. من تو چند ماه با امنیت رسوندمت به زردِ روشن،‌اعتماد​ اما اگه بخوای به این زودی به سبزِ تیره رخنه کنی، ممکنه بمیری.»

گرگ‌ومیش از توی آینه جواب داد: «سیزده یا چهارده فرقی‌کند​ نداره. تو زمانه‌ای مثلِ الان، تا وقتی قدرت و انضباطِ کافی‌جانِ​ داشته باشی، امپراطوری با کمالِ میل تو رو هر لحظه می‌پذیره.»

خورشیدِ سرخ برای اینکه کلیا را با حرف زدن از دهانِ خودش نترساند یا‌می‌کرد​ طبقِ خواسته‌اش به ذهنش هجوم نبرد، فقط زمانی از طریقِ جادوی هوای ردهٔ ۰‌شوخیِ​ صحبت می‌کرد که کلیا به آینه‌ای نگاه می‌کرد که تصویرِ او را بازتاب می‌داد.

کلیا در این باره احساساتِ متناقضی داشت. از یک طرف، دوست داشت به هیکلِ‌نیروی​ جدیدش نگاه کند. در این چند ماهِ اخیر، وزنش از ۳۰ کیلوگرم به ۶۰‌شاید​ کیلوگرم رسیده بود و قدش از به‌زور ۱٫۲ متر به ۱٫۶۳ متر رشد کرده بود.

حالا لب‌هایش گلگون بود و دهانش پر از دندان‌های بی‌نقص. گرگ‌ومیش دندان‌های جدیدی رویانده بود تا جای خالیِ قبلی‌ها را‌بخشی​ پر کند و دندان‌های شکسته را احیا کرده بود. لباسِ جادوگریِ تنگش از جنسِ فلس‌های اژدهای سرخ، اندامش را برجسته می‌کرد‌وگرنه​ و او را برای جهشِ رشدش که قرار بود او را از یک دختربچه به زنی جوان تبدیل کند، بی‌تاب می‌ساخت.

از طرفِ دیگر، با گذشتِ زمان و فروکش کردنِ خشمش، هورمون‌هایش باعث می‌شد‌شوخیِ​ گرگ‌ومیش به چشمش کاملاً جذاب بیاید. او مردی بلندقد و خوش‌قیافه با موهای‌اورپال​ بلوند بود که به نظر می‌رسید در بادی که فقط داخلِ آینه می‌وزید، می‌رقصیدند.

پوستِ سرخِ روشنش عجیب بود و چشمانِ نارنجیِ شعله‌ورش که‌پیشنهادِ​ همیشه به او خیره بودند، قاعدتاً باید ترسناک می‌بودند، اما‌نباید​ کلیا دوست داشت که تنها کسی باشد که او می‌توانست ببیند.

پرسید: «پوف! من دیدم خواهرت چطور اون اورپالِ‌رنگِ​ آشغال رو گرفت و تبدیلش کرد به یه‌جنگ​ نرِ قدرتمند. داری بهم می‌گی از اون کمتری؟»

او با خشمی که از‌اون​ چند جهت او را داغ‌می‌کنیم​ و جذاب می‌کرد، جواب داد: «نیستم!»

کلیا شانه بالا انداخت: «پس بحث تمومه. هیچ آکادمی‌ای منو‌کند​ با این هستهٔ زردِ روشنِ ناچیزم قبول نمی‌کنه. سبزِ تیره‌فکر​ حداقلِ ممکنه و من نمی‌خوام بیشتر از این وقت تلف کنم.»

«اما...»

کلیا حرفش را قطع کرد: «اما و اگر نداریم! من همین الانشم یه یتیمِ بی‌نام‌ونشونم و هرچی‌اورپال​ بزرگ‌تر بشم، هم‌سن‌وسالام بیشتر طردم می‌کنن. تازه، هیچ‌کدوم از آموزش‌های تو نمی‌تونه جای آکادمی رو بگیره. تا‌کردن​ شونزده‌سالگی یه صغیرم که نه جایی برای رفتن داره و نه می‌تونه یه کارِ آبرومندانه پیدا کنه.»

«توی آکادمی، اونا ازم مراقبت می‌کنن، توانایی‌هام رو پرورش می‌دن و تمامِ پیش‌زمینه‌ای رو که نیاز دارم بهم می‌دن‌اونا​ تا مثلِ اون یارو، ورهن، تبدیل به یه جادوگرِ محترم و قدرتمند بشم. خسته شدم از بس مثلِ موش‌بشن​ تو اتاقم قایم شدم و هروقت مردم می‌خوان با یه آدمِ بالغ حرف بزنن، بدنم رو دادم به تو.»

«من از زندگی چیزی بیشتر‌نباید​ از این می‌خوام که همش‌کند​ با ترسِ لو رفتن زندگی کنم.»

خورشیدِ سرخ جواب داد: «باهات موافقم، اما نه این‌جوری! بدونِ تعامل با‌زده​ آدما، تبدیل به یه لیچ می‌شی. تازه، بدونِ یه محیطِ مناسب، هیچ‌چیزی‌مرگ​ به پیوندمون اضافه نمی‌کنی و چیزی بیشتر از یه اورپالِ دیگه نمی‌شی.»

ناولها | novelha.net