چپتر 1831: شروعِ سخت (بخشِ ۱)
0کامیلا گفت: «اما اشتباهاتیدارم هم هست که هیچکسهمدیگه نمیتونه بپذیره یا ببخشه.»
زینیا جواب داد: «درسته، اما من ترجیح میدمحالِ اینجور چیزها رو ندونم. فقط میخوام زوگار بهمبرایش بگه کجا میره، با کی میره و چرا.»
کامیلا چند ثانیه ماتومبهوت بهافتاد خواهرش خیره ماند؛ آنقدر جاپیشنهادِ خورده بود که نمیتوانست حرف بزند.
«کامی، چیزی به اسم مردِ بینقص وجود نداره. اگه منتظرِ همچین آدمی بمونی، باید کلِزندگیاش عمرت رو صبر کنی. من زوگار رو دوست دارم و اون هم من و بچههادستدست رو دوست داره. ما همدیگه رو خوشحال میکنیم و این تمامِ چیزیه که ازش میخوام.
«اینکه رازهایی داره اذیتم نمیکنه، اونا بخشی از کارشن. چیزی که اذیتم میکنه اینه که اونقدررازهایی بهم اعتماد نداره که حتی یه ذره از بارش رو باهام شریک بشه. دوست داشتنِ یه نفرنفر یعنی شادیهات رو تقسیم کنی تا دو برابر بشن و غصههات رو تقسیم کنی تا نصف بشن.
«وگرنه، همون بهتر کهاست مجرد بمونی و فقطحالِ با مشکلاتِ خودت سروکله بزنی.»
کامیلا به یادِ حرفهایی افتاد که لیث اولین بار برای پیشنهادِ قرارزده به او زده بود؛ اینکه ادعا میکرد رنجر بودن شغلِ خطرناکی استمرگ و او نباید آخرین خواستهٔ یک مردِ در حالِ مرگ را رد کند.
تا به حال هیچ شوخیِ احمقانهای اینقدر برایش رنگِ حقیقت نگرفته بود. اینخاطرِ فکر که جانِ لیث به خاطرِ نیروی زندگیاش، جنگ، اورپال و تمامِ چیزهاییچشمانش که رهایش نمیکردند به مویی بند است، پردهای از اشک روی چشمانش کشید.
این فکر که شاید بیش از حدداره دستدست کرده بود و دیگر چیزی برای درستاینکه کردن میانشان باقی نمانده، قلبش را خُرد کرد.
امپراطوریِ گورگون، شهرِ گیما.
پس از آنکه گرگومیش کلیا را تمیز کرد و دستلباسینگرفته مناسب به او داد، آن یتیمِ بیخانمان به یکی از بدترینمویی سوراخموشهای زاغهنشین که جرئت میکردند خود را میخانه بنامند، نقلمکان کرد.
چنگی به دل نمیزد، اما باز همداره از خوابیدن در خیابان بهتر بود وازش بدونِ هیچ پرسوجویی به مهمانانشان اتاق میدادند.
صاحبِ آنجا شک داشت بچهای چنین فقیر و ژندهپوش توانسته باشد سکههای مسِشوخیِ لازم برای یک روز جای خواب و غذا را از راهِ درست به دستچیزهایی بیاورد، اما تا زمانی که سکهها به جیبِ خودش میرفت، به او ربطی نداشت.
سپس، هرچه خورشیدِ سرخ ظاهر، لباس و آدابِ معاشرتش را بیشتر بهبود میبخشید، آنهامیکرد هم پلههای تجملِ مسافرخانهها را بالاتر میرفتند. حالا به حلقهٔ میانیِ شهر رسیده بودند،شوخیِ جایی که دخترِ جوان بهراحتی میتوانست خودش را جای دخترِ یک تاجر جا بزند.
کلیا دو هفتهٔ اولِ زندگیِ جدیدش را در حالی کهنگرفته سوار بدنش را ترمیم میکرد، به خوردنِ بیوقفه گذرانده بود.نمیکردند در آن مدت، از هرگونه ارتباط با گرگومیش خودداری کرده بود.
خورشیدِ سرخ درست پس از پیوند خوردن با او، همجوشیِ ذهنیاین انجام داده بود که تمامِ کارهای گذشتهاش را به دخترک نشانمیکنه میداد و به خودش هم دسترسیِ کامل به خاطراتِ کلیا را میداد.
گرگومیش احمق نبود. میدانست دیر یا زود کلیا شروع به پرسیدنِ سؤالاتی میکندشوخیِ که نمیتواند از پاسخ دادن به آنها طفره برود. بنابراین، درست در لحظهای کهچیزهایی کلیا دیگر نمیتوانست از توافقشان عقبنشینی کند، تمامِ حقیقت را به او گفته بود.
دخترک حالا میدانست که سوار چطور روزها تعقیبش کرده بود، نوعی تبارِزده خفتهٔ گریفون را در بدنش بررسی کرده و اجازه داده بود همه کلیاکند را کتک بزنند تا خورشیدِ سرخ مطمئن شود که او پیشنهادش را میپذیرد.
در عین حال، حالا میترسید به سرنوشتِ میزبانِ قبلیِ گرگومیش،نگرفته وینوالدِ لیچ دچار شود؛ کسی که سوار او را بهنمیکردند موجودی نباتی تبدیل کرده بود تا تنها اربابِ بدنِ مشترکشان باشد.
با این حال، سوار این کار راداره زود انجام داده بود، دقیقاً به اینازش دلیل که تازه با هم آشنا شده بودند.
نه اعتمادی در کار بود که بشکند و نه عشقی که به آن خیانت شود. این همانرنگِ لحظهای بود که ضربه دردِ کمتری داشت و به محض اینکه کلیا با آن کنار آمد، فهمیدروی اگر مُهری را که بابا یاگا بر خورشیدِ سرخ زده بود بردارد، قدرتهایش چقدر عظیم خواهد شد.
چیرگیِ روح، شعلههای مبدأ، گردابِ زندگی، جزر و مدِ شوم؛ تمامِقرار تواناییهای قدرتمندترین موجوداتِ گارلن در چنگش میبود. کلیا میدانست ضعیف بودنخواستهٔ چه حسی دارد و بیش از هر چیزِ دیگری تشنهٔ قدرت بود.
کلیا در حالی که با عصبانیت در اتاقِ هتلش قدم میزد،فکر گفت: «این مسخرهست. من الان سیزده سالمه و آدمای عادی توبند دوازدهسالگی واردِ آکادمی میشن. چرا باید بیشتر از این صبر کنم؟»
«چون هنوز خیلی ضعیفی. با وجودِ تلاشِ بیوقفهام، بدنت هنوز داغونه وتمامِ پر از ناخالصیهاست. من تو چند ماه با امنیت رسوندمت به زردِ روشن،اعتماد اما اگه بخوای به این زودی به سبزِ تیره رخنه کنی، ممکنه بمیری.»
گرگومیش از توی آینه جواب داد: «سیزده یا چهارده فرقیکند نداره. تو زمانهای مثلِ الان، تا وقتی قدرت و انضباطِ کافیجانِ داشته باشی، امپراطوری با کمالِ میل تو رو هر لحظه میپذیره.»
خورشیدِ سرخ برای اینکه کلیا را با حرف زدن از دهانِ خودش نترساند یامیکرد طبقِ خواستهاش به ذهنش هجوم نبرد، فقط زمانی از طریقِ جادوی هوای ردهٔ ۰شوخیِ صحبت میکرد که کلیا به آینهای نگاه میکرد که تصویرِ او را بازتاب میداد.
کلیا در این باره احساساتِ متناقضی داشت. از یک طرف، دوست داشت به هیکلِنیروی جدیدش نگاه کند. در این چند ماهِ اخیر، وزنش از ۳۰ کیلوگرم به ۶۰شاید کیلوگرم رسیده بود و قدش از بهزور ۱٫۲ متر به ۱٫۶۳ متر رشد کرده بود.
حالا لبهایش گلگون بود و دهانش پر از دندانهای بینقص. گرگومیش دندانهای جدیدی رویانده بود تا جای خالیِ قبلیها رابخشی پر کند و دندانهای شکسته را احیا کرده بود. لباسِ جادوگریِ تنگش از جنسِ فلسهای اژدهای سرخ، اندامش را برجسته میکردوگرنه و او را برای جهشِ رشدش که قرار بود او را از یک دختربچه به زنی جوان تبدیل کند، بیتاب میساخت.
از طرفِ دیگر، با گذشتِ زمان و فروکش کردنِ خشمش، هورمونهایش باعث میشدشوخیِ گرگومیش به چشمش کاملاً جذاب بیاید. او مردی بلندقد و خوشقیافه با موهایاورپال بلوند بود که به نظر میرسید در بادی که فقط داخلِ آینه میوزید، میرقصیدند.
پوستِ سرخِ روشنش عجیب بود و چشمانِ نارنجیِ شعلهورش کهپیشنهادِ همیشه به او خیره بودند، قاعدتاً باید ترسناک میبودند، امانباید کلیا دوست داشت که تنها کسی باشد که او میتوانست ببیند.
پرسید: «پوف! من دیدم خواهرت چطور اون اورپالِرنگِ آشغال رو گرفت و تبدیلش کرد به یهجنگ نرِ قدرتمند. داری بهم میگی از اون کمتری؟»
او با خشمی که ازاون چند جهت او را داغمیکنیم و جذاب میکرد، جواب داد: «نیستم!»
کلیا شانه بالا انداخت: «پس بحث تمومه. هیچ آکادمیای منوکند با این هستهٔ زردِ روشنِ ناچیزم قبول نمیکنه. سبزِ تیرهفکر حداقلِ ممکنه و من نمیخوام بیشتر از این وقت تلف کنم.»
«اما...»
کلیا حرفش را قطع کرد: «اما و اگر نداریم! من همین الانشم یه یتیمِ بینامونشونم و هرچیاورپال بزرگتر بشم، همسنوسالام بیشتر طردم میکنن. تازه، هیچکدوم از آموزشهای تو نمیتونه جای آکادمی رو بگیره. تاکردن شونزدهسالگی یه صغیرم که نه جایی برای رفتن داره و نه میتونه یه کارِ آبرومندانه پیدا کنه.»
«توی آکادمی، اونا ازم مراقبت میکنن، تواناییهام رو پرورش میدن و تمامِ پیشزمینهای رو که نیاز دارم بهم میدناونا تا مثلِ اون یارو، ورهن، تبدیل به یه جادوگرِ محترم و قدرتمند بشم. خسته شدم از بس مثلِ موشبشن تو اتاقم قایم شدم و هروقت مردم میخوان با یه آدمِ بالغ حرف بزنن، بدنم رو دادم به تو.»
«من از زندگی چیزی بیشترنباید از این میخوام که همشکند با ترسِ لو رفتن زندگی کنم.»
خورشیدِ سرخ جواب داد: «باهات موافقم، اما نه اینجوری! بدونِ تعامل بازده آدما، تبدیل به یه لیچ میشی. تازه، بدونِ یه محیطِ مناسب، هیچچیزیمرگ به پیوندمون اضافه نمیکنی و چیزی بیشتر از یه اورپالِ دیگه نمیشی.»