چپتر 1355: والدین و هدایا (بخشِ ۱)
0«یه حیوانِ خانگی؟» صدایمطمئن لیث غرشِ خشمی بودهمهٔ که بهسختی فهمیده میشد.
خاطرهٔ مهربانیِ کامیلا در شبِ مرگِ لارک،بدهد و آسیبهایی که فقط برای ماندن در کنارشگادورف متحمل شده بود، حرفهای قیسال را نابخشودنی میکرد.
وایورن سر تکان داد و طوری شرابش را نوشید که انگار داشتند گپِ دلپذیری میزدند.میدونم «آره، یه حیوانِ خانگی. چیزی که بهش علاقه داری ولی حتماً بیشتر از اون عمروایورنها میکنی، واسه همین وقتی میمیره چند روزی براش غصه میخوری و بعد میری سراغِ بعدی.
«نگو که واقعاً قصد داری ازش برای چیزی بیشتر از سرگرمی استفادهنگو کنی؟» قیسال به چهرهٔ خشمگینِ لیث و پنج چشمش که لبریز ازرنگِ پنج رنگِ مختلف بود خندید و در این فکر بود که رازشان چیست.
لیث سعی کرد آرام بماند، اما با هر کلمهای کهخانگیام میگفت آتش از گلویش میجوشید و انرژیِ درونِ چشمانش کهگونهٔ برای رها شدن التماس میکرد، باعث میشد مثلِ جواهراتی گرانبها بدرخشند.
لیث در میانِ فورانِ کوچکی از شعلهها که نوشیدنی و لیوانشتابو را با هم تبخیر کرد، گفت: «از اون مطمئن نیستم. اماطلا چیزی که میدونم اینه که همهٔ حیواناتِ خانگیام از یه مارمولک باارزشترن.»
«چی گفتی؟» حالا نوبتِ قیسال بودفورانِ که خونسردیاش را از دست بدهد.گفت آن کلمه برای گونهٔ وایورنها تابو بود.
«شنیدی چی گفتم، مارمولک. برادرت گادورف اینقدر پررو بود که خودش رو اژدها مینامید وازش بردهخانهاش رو پر از طلا کرده بود، اما چیزی بیشتر از یه مارمولکِ گندهبک با عقدهٔسعی حقارت نبود.» لیث از خشمی که چهرهٔ قیسال و زدروس را در هم میپیچید، لذت برد.
با خودش فکر کرد:مطمئن ضربهٔ ناجوانمردانه زدن بازیایه کهحیواناتِ دو نفر میتونن انجامش بدن.
«چطور جرئت میکنی!» قیسال سعی کرد به لیثکلمه حمله کند، اما اعضای تبارِ اژدها و ققنوساینقدر بهراحتی مهارش کردند و او را به زانو درآوردند.
لیث درحالیکه از بالا به حریفش نگاه میکرد، نوچنوچنوشیدنی کرد و گفت: «فکر میکنی میتونی به بقیه توهین کنیخانگیام و بعد نمیتونی طعمِ زهرِ خودت رو بچشی؟ چقدر رقتانگیز.»
قیسال دقیقاً همین سناریو را تصور کرده بود،بعد اما نقشهایشان برعکس شده بود. قرار بود او کسیاستفاده باشد که از بالا به حریفِ تحقیرشدهاش نگاه میکند.
قیسال درحالیکه نقشهٔ دیگری در ذهنش شکل میگرفت، خندید و گفت:مارمولک «تولهسگِ مغرور. تو با حرفهات فقط به من توهین نکردی، بلکهتابو به کلِ گونهٔ وایورنها توهین کردی. تو به خانوادهٔ خودت تف انداختی.»
آرامشِ خود را بازیافت و از تقلا دست برداشت تاوایورنها اینکه دیگر جانورانِ امپراطور رهایش کردند. حالا که دوباره رویمینامید پاهایش ایستاده بود، وایورن بر فرازِ ویرملینگِ فسقلی قد برافراشت.
لیث شانه بالا انداخت و گفت: «حالا بشین گریهنوشیدنی کن. همونطور که قبلاً گفتم، فامیلهای زیادی دارم که مرگشونخانگیام خوشحالم میکنه. فقط وایورنها رو هم به لیست اضافه میکنم.»
قیسال درحالیکه بدنش ناگهان از انرژیِ سبزِ زمردین لبریزمیری میشد، گفت: «به این آسونیها نیست، احمق. من اعادهٔکنی حیثیت میخوام و حقم رو برای دوئلِ روح طلب میکنم!»
«بیا جلو، عوضی.» جنگ در میانِ فورانی از شعلههای زمردین بینِمارمولک دستانِ لیث ظاهر شد، و غلافِ خونینش را مثلِ مردی کهتابو سعی دارد از شرِ یک جلیقهٔ مهاربند خلاص شود، میپیچاند و میکشید.
پنهان کردنِ وجودِ جیبِ همهکارهاش هیچ فایدهای نداشت، چونگونهٔ زدروس از آن خبر داشت و حالا که رابطهشانخودش شکرآب شده بود، احتمالاً خبرش را همهجا پخش میکرد.
«بذار حسش کنم. بذار دوباره احساسِ زنده بودن کنم!» مُهرهالیوانش و چفتهای جنگ با عصبانیت تقتق کردند و کلماتی قابلفهممارمولک ساختند که باعث شد سکوت بر کلِ تالارِ شورا حاکم شود.
حتی هیولاهای پیری که داشتند دربارهٔ دعوای بچههابعد نظر میدادند و رویش شرطبندی میکردند، حالا آنقدر غافلگیراستفاده شده بودند که نمیتوانستند به حرف زدن ادامه دهند.
لیگین آهی کشید و گفت: «باز شروع شد.» او تنها کسی بودباارزشترن که کلِ ماجرا را میدانست و مطمئن بود که به هر طریقیگفتم که شده، بقیه راهی پیدا میکنند تا تقصیر را گردنِ او بیندازند.
جیبِ همهکاره تنها نوعِ ذخیرهسازِ بُعدی بود که میتوانست آرایههای مهرومومتابو را دور بزند و همه میدانستند در گارلن افرادِ زندهٔ بسیارطلا کمی قادر به ساختنش هستند. سالارک و لیگین از جملهٔ آنها بودند.
زناگروش در آخرین دیدارش فاش کرده بود که یکی از آنهاتبخیر را دارد و لیگین به همه گفته بود که آن راگفتی ندزدیده است. جیبهای همهکاره معمولاً هدیهٔ بلوغِ او به آیندهدارترین فرزندانش بود.
همه فرض میکردند که جیبِ همهکارهٔ لیث هم از طرفِ لیگین آمده است و اوازش نمیتوانست حقیقت را بدونِ فاش کردنِ وجودِ سولوس توضیح دهد. بسیاری از اژدهایانی که جیبِچیست همهکاره نداشتند به لیگینِ بیگناه چشمغره رفتند، اما هیچ خشمی با خشمِ وایورنها قابلمقایسه نبود.
همه یکصداتبخیر در دلمطمئن فکر کردند.
لعنت بهت، پدر. تو حتی بهباارزشترن پدرِ تمامِ وایورنها هم یکی ندادی،بدهد اونوقت اونو دادی به یه دورگه؟
در عوض، تیغهٔ سخنگو باعث شد چند لیوان از شدتِبعد تعجب از دستِ صاحبانشان، از جمله فالوئل، بیفتد. با چرخیدنِ نگاههاچهرهٔ از جنگ به سالارک، سمفونیِ شکستنِ شیشه در سراسرِ تالار پیچید.
طبقِ منطق، اگر جیبِ همهکاره هدیهای از طرفِ پدر بود، تیغهگونهٔ باید از طرفِ مادر میآمد. آن یک شیءِ نفرینشده نبود اما نیمههوشمندبردهخانهاش بود، چیزی که قرار بود فقط خدای جادوآهنگران قادر به انجامش باشد.
چشمانِ سالارک مدتی روی جنگ مکث کرد و در پاسخمیدونم به تمامِ کسانی که به او خیره شده بودند لبخندخونسردیاش زد، بدونِ اینکه اتهاماتِ خاموششان را تأیید یا تکذیب کند.
سالارک به دستِ راستش، زنی موقرمز و خیرهکنندهحالا با لباسِ سرخ، گفت: «همهچیز رو دربارهٔ اوریونتابو ارناس پیدا کن، سینمارا. برای همین دیروز میخوامش.»
سینمارا سر تکان داد و باروزی وجودِ آرایههای مهرومومِ بُعدی، از ندایسراغِ خون استفاده کرد تا به کویر بازگردد.
سالارک میانِ ویرملینگ و وایورن ایستاد. بازوی لیث رابدهد گرفت و درحالیکه مراقب بود به قبضهٔ تیغه دست نزند،پررو گفت: «اونو غلاف کن قبل از اینکه کسی آسیب ببینه.»
با خود فکر کرد.
جالبه. این چیز فقط هستههای کاذب داره، با این حال یاد گرفته چطورگفتی مثلِ یه هستهٔ نیرو باهاشون کار کنه و از تواناییهایی که سازندهاش به آرتیفکتاینقدر تزریق کرده فراتر بره. این اوریون قطعاً کسیه که میخوام تو جبههٔ من باشه.
با وجودِ تمامِ مُهرهای نهانسازی که اوریون تیغه را با آنها پوشاندهشنیدی بود و استفاده از یک فنِ جادوآهنگریِ بدیع که مختصِ خودش بود،مارمولکِ سالارک فقط به یک نگاه نیاز داشت تا کارِ دستِ او را بشناسد.
لیث با خشم پرسید: «وقتیمیانِ اون مارمولک دوئل میخواد، چرالیوانش باید این کار رو بکنم؟»
سالارک گفت: «اولاً، دیگه اینو نگو. این یه توهینِ نژادیهسراغِ و خیلی بیادبیِ تو رو میرسونه که جلوی خانوادهات اینخشمگینِ حرف رو میزنی. دوماً، تو دوئلِ روح هیچ سلاحی مجاز نیست.»
«بذار ببینم درست فهمیدم. اون میتونه بهاینه آدمای من چرتوپرت بگه و رو قبرِ دوستمنوبتِ بشاشه، اما من نمیتونم لطفش رو جبران کنم؟»
سالارک سر تکان داد: «مهم نیست چقدر برات عزیز بوده، لارک یه انسانِ غیربیدارشده بود واینقدر تو جانوری هستی که داری به تبارِ خودت توهین میکنی. تفاوتِ بزرگی این وسط هست. در موردِضربهٔ سروان یهوال هم، تا وقتی که نیاریش تو آشیانهات و برات بچه نیاره، اون هم اهمیتی نداره.»
حالا به قیسال نگاه میکرد؛ صدایش تغییری نکرده بود اما با این حالمطمئن رعبآور بود: «اما اگه روزی یکی از نوههای منو باردار بشه و اتفاقیدست براش بیفته، به خاطرِ این حرفات تمامِ تبارِ وایورنها رو منقرض میکنم. روشنه؟»
برخلافِ انتظارِ همه، ظاهراًروزی لیث حتی از قیسالبعد هم بیشتر ترسیده بود.
لیث درحالیکه از عواقبِ هر کدام ازاینه جوابها میترسید، پرسید: «صبر کن. داری بهم میگینوبتِ اگه دوستدخترم رو حامله کنم، ازش محافظت میکنی؟»
«چطور ممکنه حاملِ خونم روخونسردیاش نادیده بگیرم؟ اونم حاملِ اولینوایورنها عضو از یه تبارِ جدید رو؟»