چپتر 1896: اولینِ لیث (بخشِ ۲)
0پیش از خواب، کامیلا همیشه خودش را در آغوش او جمع میکرددزدیدش و از سرِ لذت صدای خرخر درمیآورد که خروپفهای بعدیاش را —نگه که تمرکزِ لیث را در داستان به هم میزد — جبران میکرد.
در آن لحظات، لیث شانه و سرش را نوازش میکرد وکامی میفهمید کامیلا چقدر ضعیف، کوچک و شکننده است. با این حال،نیاز قویترین و شجاعترین زنی بود که تا به حال دیده بود.
انگار غیر از صحنههایتصور مبارزهٔ فیلم، امروز همتازه هیچ اکشنی گیرم نمیاد.
در دل آه کشید.
این اصلاً شبیه چیزی که از ماهعسل تصور میکردم نیست،اینکه ولی بد هم نیست. تازه روزِ دومه و کامی هنوزطولانی از اتفاقاتی که بعد از اینکه ملن دزدیدش افتاد، خستهست.
با پایانِ فیلم، هر دو پیش از خواب به دستشوییدومه نیاز داشتند. نمایش طولانی بود و تا وقتی کامیلا میخوابید، لیثدستشویی مجبور بود خودش را نگه دارد تا او را بیدار نکند.
لیث اول رفت و بلافاصله به تخت برگشت. نفرِ بعدی کامیلا بودهنوز و چند دقیقه بعد، با موهای سیاه کلاغیِ شانهشده و باز به اتاقخوابطولانی آمد؛ موهایش آبشارِ تیره و درخشانی ساخته بود که تا گودیِ کمرش میرسید.
دیگر خبری از لباسخوابش نبود وآتشین جایش را یک لباسخوابِ توریِ قرمزِحالتِ آتشین و شورتی بندی گرفته بود.
لیث در عرضِ دو ثانیه ازکامی حالتِ نیمهخواب به تحریکِ کامل رسیددزدیدش و رکوردِ جهانیِ موگار را شکست.
کامیلا آخرین برسها را به موهایش کشیدولی و روی تخت روبهرویش نشست و پرسید:بعد «لیث، میدونی که ما ازدواج کردیم، مگه نه؟»
لیث با صدایی دورگه گفت و نمیدانست اولتازه به کجا نگاه کند: «ما تو ماهعسلیم وملن تو اینجوری لباس پوشیدی. یهجورایی سخته که یادم بره.»
کامیلا لبخندِ گرم و خیرهکنندهای به او زد وگرفته توجهش را به صورتِ خود جلب کرد: «میدونی که میتونیموگار همهچیز رو بهم بگی و کاملاً باهام روراست باشی، درسته؟»
لیث پاسخ داد و قلبِ کامیلا راهنوز به تپش انداخت: «معلومه. این همون چیزیهخستهست که بیشتر از همه در موردت دوست دارم.»
«پس باهامچیزی روراست باش.تصور هنوز باکرهای؟»
لیث به همان سرعت ازمیکردم حالتِ تحریکشده به گیج و مبهوتکامی درآمد: «میشه یه بارِ دیگه بگی؟»
کامیلا بیآنکه ارتباطِ چشمیشانتوریِ را قطع کند، گفت: «دارمگرفته میپرسم هنوز باکرهای یا نه.»
لیث پاسخ داد: «سرت به جایی خورده؟ اون سهبعد سالی که با هم بودیم رو یادت رفته؟ شبِ اولِنمایش ازدواجمون رو؟ حسادتِ بیجای تو به دوستدخترهای قبلیم، مخصوصاً فلوریا؟»
لیث هولوگرامی از زنانی که کامیلا ازولی وجودشان خبر داشت پدید آورد، اما کامیلابعد با حرکتِ دست آن را باطل کرد.
«حسادتم کاملاً هم بجا بود، ولی سوالم اصلاً این نیست. نمیخوام بحث کنم. فقطبعد میپرسم آیا تو، تو هیئتِ تیاماتت، هنوز باکرهای؟» او از قرارِ لیث با فالوئل خبرنگه داشت و میدانست تبارِ او در میانِ جانورانِ امپراطور و جانورانِ الهی چقدر خواهان دارد.
همچنین شبِ گذشته، وقتی لیث در خواب و هنگامِگرفته نعوظِ صبحگاهی دگردیسی کرده بود، کامیلا تازه فهمیده بود اوموگار پس از تبدیل شدن به تیامات چقدر تغییر کرده است.
اگر لیث پس از جداییشاندومه با زنانِ دیگری هم خوابیده بود،ملن کامیلا سرزنشش نمیکرد؛ فقط میخواست بداند.
لیث با خجالت گفت: «خب، آره. بعد ازتازه اینکه ترکم کردی، اونقدر تلخ و آشفته بودم کهدزدیدش نمیتونستم واردِ رابطهای بشم، چه برسه تو اون هیئت.»
«پس امشب این افتخار رو دارم که اولینِ تو باشم.» برسِکامی مو را روی پاتختی گذاشت و به جلو خم شد تانیاز او را ببوسد، و در این حین چاکِ سینهاش کاملاً نمایان شد.
لیث که حالا به یک اندازه تحریک شده و ترسیده بود، گفت:حالتِ «کامی، اصلاً نمیدونی داری در مورد چی حرف میزنی. تو اون هیئت،روبهرویش دستام به چنگال ختم میشن. لبی برای بوسیدن ندارم، فقط نیش دارم.»
«اگه گازت بگیرم چی؟ چون تنها راهیه کهاتفاقاتی میتونم محبتم رو نشون بدم. اگه بالهام ازدستشویی کنترل خارج بشن و بهت صدمه بزنن چی؟»
«لیث، همونطور که اون شبی که لارک مرد بهتروزِ گفتم، من ازت نمیترسم. از هیچچیزت. هیئتِ تیاماتِ توافتاد درست مثلِ لباساته. ظاهرت رو عوض میکنه، نه ذاتت رو.
«بعضی وقتا که کابوس میدیدی و مجبور میشدم بغلت کنمدومه تا اتاقخوابمون رو تیکهتیکه نکنی، تقریباً میتونستم صدای قلبت رو بشنوم.دستشویی میتونستم نفرتش رو نسبت به همه، از جمله خودت، حس کنم.
«تحملِ این فکر رو ندارم که قلبت از مردی که عاشقشم متنفرحالتِ باشه. میخوام بهت ثابت کنم که هیچچیزی برای ترسیدن نیست. و اینروبهرویش کار رو با نشون دادنِ اینکه چقدر عاشقِ تکتکِ بخشهای وجودتم، انجام میدم.»
صبحِ روزِ بعد، بیشتر خوابیدند تا بیداریِولی دیشب را جبران کنند. وقتی بالاخره بیدار شدند،اینکه بهزحمت دو ساعت تا وقتِ ناهار مانده بود.
کامیلا با لبخندِ گشاد و رضایتبخشی روی صورتش گفت:روزِ «دروغ نمیگم، اولش نداشتنِ لب و اون دندونای نیش یکمخستهست ترسوندم. ولی زبونت و اون دمِ گیرندهت حسابی جبرانش کرد.
«باید از فیلا تشکر کنم که بهت یاد دادگرفته چطور ازش مثلِ دستِ سوم استفاده کنی. کی فکرشجهانیِ رو میکرد که خارهای استخوانیت قابلیتِ جمعشدن داشته باشن؟»
دمش را نوازش کرد و باعث شد استخوانها ناپدیدبعد شوند. فلسهای روی بدنِ تیامات، وقتی به هم فشردهداشتند میشدند، کمی زبر بودند، اما لمسشان گرم و دلپذیر بود.
رگهای سرخ روی فلسهای سیاهش گسترشنیست یافتند و رنگش را به سایهایهنوز از بنفش درآوردند. لیث گفت: «کامی!»
کامیلا در حالی که روی نقابِ استخوانیِ صورتش را میبوسید، شانه بالاهنوز انداخت و گفت: «چیه؟ اینجا فقط ما دوتاییم. من زنِ خیلی خوششانسیام. باطولانی یه مرد ازدواج کردم ولی دوتا شوهر و دو برابر لذت نصیبم شد.»
این بار کمی خشم در صدایش بود، اما کامیلا در پاسخثانیه ریزخندید. لیث گفت: «کامی! پس اگه من میخواستم یه زنِ دیگه داشتهروی باشم یا با دگردیسی تو رو به یه هیئتِ دیگه دربیارم چی؟»
فوراً جدی شد و گفت: «این میشه خیانت.اتفاقاتی هر دوش مثلِ اینه که بگی از مندستشویی خسته شدی و میخوای با یکی دیگه بخوابی.»
لیث با پوزخند جوابتصور داد: «چه فرقی با کاریروزِ که تو دیشب کردی داره؟»
کامیلا جواب داد: «کاملاً فرق داره. اون کارِ یه همسرِ عاشق بود کهاتفاقاتی داره تمامِ جنبههای شوهرش رو میپذیره و بهش کمک میکنه تا با شرایطِ غیرعادیاشمیخوابید کنار بیاد. کارِ من از روی شفقت بود، کارِ تو از روی شهوت میشه.»
با به یاد آوردنِتوریِ کارهایی که کامیلا با اوگرفته کرده بود، در دل گفت:
آره ارواحِ کونِ فلسدارم، شفقت.
اما برای جلوگیری از یکنیمهخواب دعوای بیفایده، در ظاهر گفت:جهانیِ «میرم صبحونه رو آماده کنم.»
کامیلا آویزِ ارتباطیاش را بیرونرکوردِ آورد و تماسی گرفت و گفت:روی «ممنون! من تخممرغم رو نیمرو میخورم.»
«سلام سلیا. اوضاع چطوره؟»
زنِ شکارچی آهی کشید و گفت: «کامی! بالاخره یکی یادش اومد که آویزهاحالتِ هم کاربردی دارن. کمکم داشتیم مفقود شدنت رو گزارش میدادیم. اینجا همهچیز مرتبه. راازپرسید مثلِ همیشهست و سولوس هم زانوی غم بغل گرفته. طفلکی پلک رو پلک نذاشت.
«ولی فکر نکنم زنگ زدهنیمهخواب باشی که این حرفای افسردهکننده روموگار بشنوی. شبای داغتون چطور پیش میره؟»
لیث نگرانِ پدرش بود و با خود فکر میکرد که آیاروی غیبتش و کمبودِ تغذیه ممکن است ترومای سولوس را تشدید کندنمیدانست یا نه، که با شنیدنِ این حرفها کفگیر از دستش افتاد.
«بالاخره انجامش دادیم. حقجهانیِ با تو بود، شوهراییبرسها که دگردیسی میکنن معرکهن.»
لیث غرید: «کامی!» حالالباسخوابِ حتی پیشبندش هم مثلِشورتی گوجه سرخ شده بود.
کامیلا جواب داد: «چیه؟ از وقتی با همیم، فقط با آدمایموگار خیلی کمی میتونستم دربارهٔ رازهای تو حرف بزنم و سلیا تنهامگه کسیه که میشناسم و رابطهش شبیهِ رابطهٔ ماست. خجالت کشیدن نداره که.»
لیث میخواست بگوید که اتفاقاً خیلیجهانیِ هم جای خجالت دارد، اما حرفی کهنشست در ادامه شنید، زبانش را بند آورد.