چپتر 2046: افزایشِ شدت (بخشِ ۲)
0ضربهٔ برخورد صدای بووومِ بلندی تولید کرد که از دیوارهای بلیوس همنمیرسید شنیده میشد و گودالی به عمقِ دهها متر به وجود آورد. ایاتاداده دهانی پر از خون سرفه کرد، اما پوزخندی وحشیانه روی پوزهٔ سیاهش نشست.
ایاتا در حالیپیشروی که در آسمان وارپنمیرسید میکرد، گفت: «ممنون، احمق!»
ضربه جراحاتِ شدیدی به او وارد کرده بود، اما در عینِ حال او را ازدیگه قلابها رها کرده و فضای کافی برای استفاده از جادوی بُعدی در اختیارش گذاشته بود.بودند میشد بلینک را تعقیب کرد، اما وارپ او را به بیرون از محدودهٔ بینشِ حیات برد.
در همان حال که ضربات را تحملمحدودهٔ میکرد، آن را با اجرای بدنی پدیداجرای آورده و منتظرِ فرصتِ مناسب مانده بود.
کرانک با دیدنِ فرارِ شکارشارتشِ غرید: «لعنت! یادم رفت کهدیگه فضای مهرومومشده با هدفش حرکت نمیکنه.»
لیث میخواست چیزی بگوید که دید ستونِ طلاییجلوشون و سفیدِ سولوس دارد به سمتش پرواز میکندشیطانی و گولمها و باقیماندهٔ شیاطینش هم به دنبالش میآیند.
پرسید: «چی شد؟»
سولوس نفسنفسزنان جواب داد:بلینک «انرژیِ من تموم شد،بینشِ رپتور و ترابل هم همینطور.»
«یه جانورِ الهی رو شکست دادم، ولی ارتشمون بهای سنگینیدیگه براش داد. وقتی ارتشِ ثرود دوباره پیشروی رو شروع کرد،هزار دیگه زورمون نمیرسید جلوشون رو بگیریم. مجبور شدیم عقبنشینی کنیم.»
از بیش از هزار شیطانی کهزورمون به ندای لیث پاسخ داده بودند،عقبنشینی کمتر از نیمی باقی مانده بود.
هنوز میتوانست سایههایشان را ببیند که دورش پرسهبراش میزدند و دستانشان را حس کند که درزورمون تمنایی خاموش برای قدرتی تازه، به او چنگ میانداختند.
در حالی که انرژیِ تازهبهدستآمدهاش را برایمحدودهٔ بازگردانیِ ارتشِ شیاطین و شارژِ نسبیِ گولمهااجرای مصرف میکرد، گفت: «لعنت به این شانس.»
حرکاتشان به خاطرِ تخلیهٔ هستههای نیرویشان کُند شدهپیشروی بود و کریستالهای مانای حکشده روی بدنشان تقریباً هیچعقبنشینی انرژیای نداشت. اوضاعِ سولوس هم بهتر از آنها نبود.
هستهٔ آبیاش به خاطرِ استفادهٔ مکررزورمون از برکتِ آسمان تحتِ فشار بودعقبنشینی و بدنش در آستانهٔ فروپاشی قرار داشت.
نزدیک بودن بهدادم لیث کمک میکرد،بهای اما کافی نبود.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید: «میخواستم بدنم رو ناپدید کنم و برای بهبودیاجرای برگردم تو انگشتر، ولی از فکرِ اینکه ممکنه چه اتفاقی بیفته خیلی میترسم. اگهیادم این کار به معنیِ شکست تو مصیبتِ جهانی باشه چی؟ اگه موگار منو بکشه چی؟»
لیث که از دیدنِ شباهت و در عینِ حال تفاوتِ هیئتِ شبهنگهبانِنمیرسید سولوس با هیئتِ خودش جا خورده بود، جواب داد: «سؤالِ عالیایه، ولی منبودند یه سؤالِ دیگه دارم. از کی تا حالا تو هم مصیبتِ جهانی داری؟»
سولوس با کلافگی جواب داد: «منم نمیدونم! به جونِ مادرم، ماشدیم خیلی خنگیم. اینهمه مدت گذشت و اصلاً نفهمیدیم. اگه بهش فکرنیمی کنی واقعاً واضحه. اون موقع تو کولا، موگار با من حرف زد.»
«وقتی خاله لوکا تو جیرا بهت حمله کرد ووقتی ما با هم ترکیب شدیم، با اینکه از بدنِ منبگیریم به عنوانِ پایه استفاده کردیم، ظاهرمون اصلاً شبیه آدمیزاد نبود.»
لیث مات و مبهوتبلینک ماند: «یعنی میگی اونابینشِ هم مصیبتهای تو بودن؟»
«آره. یعنی، نه. شاید.» سولوس حس میکرد سرش دارد از هم میشکافدنمیرسید و قلبش بهشدت میکوبد؛ اولی به خاطرِ فشارِ بیش از حد به مانابودند و دومی از سرِ ترس. «نمیخوام بمیرم! تو رو خدا لیث، کمکم کن.»
حالا میفهمید چرا بابا یاگا و سیلوروینگنمیرسید بعد از رسیدن به هستهٔ سفید، ازبیش رسیدن به مقامِ نگهبانی دست کشیده بودند.
مصیبتهای جهانی هیچ قدرتیولی نمیدادند و فقط بیدارشدهبراش را در منگنه میگذاشتند.
یا باید هر چهبلینک موگار از آنها میخواستبینشِ را برآورده میکردند، یا میمردند.
سولوس بارها بابراش مرگ روبهرو شده بود،دوباره اما مصیبت فرق داشت.
هیچ درکی از شرایطِ موفقیت درزورمون آن نداشت، برای همین نه میتوانست برایکنیم پیروزیاش نقشه بکشد و نه عقبنشینی کند.
در همین حین، چند صد متربهای آنطرفتر، فالوئل در هیئتِ شبهاژدهایش، سینهٔ اوفیلپیشروی را با گلیوِ خود، نزاع، شکافته بود.
تنها دلیلِ زنده ماندنِ اوفیلتعقیب این بود که بهموقع دستهٔبرد سلاح را بینِ دستانش گرفته بود.
تیغه در چند سانتیمتریِ قلبش متوقف شدهدوباره بود و نمیتوانست بدون به خطر انداختنِبگیریم جانش حتی یک عضله را تکان دهد.
اوضاع وقتی بدتر شد که وارگریو با استفاده از دنیای کوچک، تمام عناصر جز آب راشیطانی مهروموم کرد و در همان حال، گردانش مدام انفجارهای سردی به سمت اژدها شلیک میکردند کهکند توانش را تحلیل میبرد. آرتیفکتِ سلطنتی اوفیل را از اجرای جادوی عادی، از جمله جادوی بُعدی، بازمیداشت.
تنها چیزی که برایش مانده بود جادوی روح بود که مانای زیادی میطلبید، اما حتی با هفت سرشجلوشون هم نتوانست راهی برای خروج از این مخمصه پیدا کند. فرصتی برای استفاده از فنِ تنفسش نداشت وسایههایشان هیدرا هم فقط یکی پس از دیگری مانع پدید میآورد تا از خودش و متحدانِ انسانیاش محافظت کند.
مبارزه به نبردی فرسایشی تبدیلتعقیب شده بود که اوفیل دربرد آن محکوم به شکست بود.
«شاید از نظر فیزیکی قویتر باشم، ولی اون تو جادو از من سرتره.جلوشون از اون گذشته، با این مورچهها که دارن کونمو یخ میزنن، خیلی زودکمتر اونقدر ضعیف میشم که دیگه نمیتونم بجنگم. باید از اینجا بزنم به چاک.»
هر بار که یک قدم عقب میرفت، فالوئل هم در حالی که گلیو را درهزار سینهاش نگه داشته بود، دنبالش میکرد. او به وارگریو تمامِ زمانِ لازم را داد تامیزدند آرایهها را جابهجا کند و مطمئن شود که جانورِ الهی نمیتواند از محدودهٔ اثرشان بگریزد.
هر بار که اوفیل شعلههای مبدأ را پدیدبراش میآورد، دستانِ منادیون خنثیشان میکردند و نیروی زندگیِزورمون ارزشمندی را که برایش مانده بود هدر میدادند.
«اگه نمیتونم ببرم، باید اینا رو هم با خودم بکشم پایین. مرگ برای من هیچیبدنی نیست جز چند روز استراحتِ اجباری، ولی برای این حرومزادهها همیشگیه!» اژدهای هفتسر غرید ومهرومومشده تمامِ مانای باقیماندهاش را به درونِ طلسمِ ردهٔ ۵ روح، یعنی درهمشکنِ جهان، سرازیر کرد.
کرهای زمردین که شبیه نمای موگار از فضا بود، دورش پدیدار شد و همبگیریم هیدرا و هم انسانها را در مرکزِ خود به دام انداخت. شش عنصر گرانشی ۱۰۰هنوز برابر قویتر از حالتِ عادی تولید کردند که فقط روی فضای داخلِ کره اثر میگذاشت.
اوضاع وقتی بدتر شد که آتش هوا را تا هزار درجه سوزاند و این گرما باشیطانی امواجِ سرمای منفیِ ۲۰۰ درجهٔ سانتیگراد جایگزین میشد و فشارِ هوا هم به ۱۰۰ اتمسفر رسید.کند نور و خاک کره را به سختیِ الماس کردند و تاریکی آن را از سم انباشت.
فالوئل غافلگیر شد، اما در آخرین ثانیه توانست یک سدِارتشِ روحی روی سدِ زرهش پدید آورد. وارگریو و نیروهایش پشتِمجبور چندین آرایهٔ دفاعی که دنیای کوچک پدید آورده بود، پناه گرفتند.
با این حال، فشارِ تحملِ یک طلسمِ ردهٔ ۵ روح برای بدنِ انسانیاش بیش از حد بود.آورده نهتنها پیش از این از شعلههای مبدأ که آرتیفکتِ سلطنتی را میخوردند آسیب دیده بود، بلکه حالالیث داشت از تمامِ تمرکزش استفاده میکرد تا برای نجاتِ سربازانش، با تکتکِ اثرهای درهمشکنِ جهان مقابله کند.
یک میدانِ ضدگرانش فشار را کاهش داد و همزمان، آرایههای آب و آتش هوا رامجبور قابلتنفس نگه داشتند. با این حال، بهجز سدهای انرژی هیچ کاری از دستش برنمیآمد تا جلویسایههایشان پاره شدنِ پردهٔ گوششان بر اثر فشارِ هوا و خورده شدنِ بدنشان توسط تاریکی را بگیرد.
همهٔ اینها فشارِ بهمراتب بیشتری به بدنِ ازپیشفرسودهاش وارد میکرد. دنیای کوچک آرتیفکتِ قدرتمندی بود،هزار اما برای این ساخته شده بود که جادوی عنصری را در منطقهای وسیع مهار کندمیزدند و به حاملانش مجموعهای قابلحمل از آرایهها بدهد که با آرایههای خاندانهای اشرافیِ باستانی قابلقیاس باشد.
نه برای استفادهدادم در خطِ مقدمبهای علیه جانورانِ الهیِ بیدارشده.
فالوئل در حالی که گوشتش از هم دریدهبینشِ میشد، گفت: «کور خوندی!» و یکی از طلسمهایپدید گنجاندهشده در نزاع را به کار برد: درمانگرِ بیرحم.
این طلسم اثرهای تلفیقِ تاریکی را خنثی کرد و باعث شد اژدهای هفتسر ناگهان دردِمجبور ناشی از تمامِ جراحاتش و همچنین دردِ درهمشکنِ جهان را حس کند. گرانش استخوانهایش رامیتوانست شکسته و هوای داغ ریههایش را سوزانده بود، اما تا آن لحظه هیچچیز حس نکرده بود.