چپتر 1401: درد و اندوه (بخش ۱)
0هاوگ پرسید:بدونِ «شبِ سختیکردنِ بود، نه؟»
لیث آهی کشید و نگاهش را به آویزِدیگه شورایش و اعلانهای متعددی دوخت که فالوئل دربارهٔ خانوادهاشاحتیاط و پادشاهی برایش فرستاده بود. گفت: «میشه اینطور گفت.»
حتی متصدیِ بار که معمولاً خوشرو بود، از شنیدنِ خبرِ اینکهنداشت بلیوس تا مرزِ سقوط پیش رفته بود نفس در سینه حبس کرداین و مشتاق بود وقایعِ سه نبرد را در شبکهٔ ارتباطیِ پادشاهی بخواند.
«هنوز ازدیگه اون گارودایدارم زرشکی داری؟»
هاوگ جواب داد:فاش «بستگی داره. بازم میخوایماجرای یه بشکهٔ دیگه بدزدی؟»
«نه.»
«پس بازم دارم.» متصدیِ بار لیوانِ آبجویی پر ازنقشههای نوشیدنیِ سرخرنگ به لیث تعارف کرد و برای احتیاط،زندگیاش حواسش بود که هرگز منبعش را به او نشان ندهد.
«ممنون. باورت نمیشه امشب چی به سرمنوشیدنیِ اومد.» لیث گزارشی از آخرین اتفاقات ومنبعش پیشرفتشان در ردیابیِ بچههای گمشده به او داد.
هاوگ پیمانکارش بود، برای همین لیث احساس میکرد موظف است او را در جریان بگذارد.نقشههای لیث در فاصلهٔ خوردنِ یک میانوعده و نوشیدنی توانست کمی آرام شود. او همچنین بدونِراز فاش کردنِ هویتِ ارباب، ماجرای دعوای بینِ بابا یاگا و او را برای هاوگ تعریف کرد.
لیث هیچ ایدهای از نقشههای پروفسور نداشت و نمیدانستبدزدی نقشِ واستور بهعنوانِ ارباب چقدر روی زندگیاش تأثیر گذاشته است،هرگز بنابراین ترجیح داد این راز را پیشِ خودش نگه دارد.
تنها چیزی که لیث دربارهٔ هویتِ مستعارِ واستور میدانست این بودنداشت که دورگههای مسخشده برای او کار میکردند، و همینطور کرمِ سنگیترجیح و مسخشدهٔ توانمندشدهای که برای پس گرفتنِ کریستالِ بنفشِ اورک آمده بودند.
نکتهٔ اول به لیث ربطی نداشت و دو موردِ دیگر را میتوانست درک کند.منبعش گرموس، کرمِ سنگی، در حینِ تلاش برای محافظت از کریستال فقط وظیفهاش را انجامبچههای داده بود، در حالی که مسخشده بدونِ اجازهٔ ارباب به لیث حمله کرده بود.
لیث با خودش فکر کرد: اگه واستورماجرای مرگم رو میخواست، زناگروش، تزکا یا یکی ازنقشههای دورگهها رو میفرستاد، چون من هنوز حریفشون نمیشم.
هاوگ با تعجب سوت زد و گفت: «مادرِ بزرگِ قادر!دارم من فکر میکردم زندگیِ خودم به گا رفته. شنیده بودم بچههاینشان طلاق چهارتا پدر و مادر دارن، ولی تو عملاً ششتا داری.»
خندید و ادامه داد: «هریاگا کدوم از بخشهای نیروی زندگیتپروفسور یه زوجِ دوستداشتنی دارن که نگرانتن.»
الینا و رااز برای بخشِ انسانی، سالارکنوشیدنیِ و لیگین برای بخشِ جانوری، و حالامنبعش ارباب و بابا یاگا برای بخشِ مسخشده.
لیث با پوزخند گفت: «آره، با این تفاوت که اون بچهها کلیتعریف کادو از پدر و مادرشون میگیرن تا محبتشون رو بخرن، ولی منزندگیاش فقط یه مشت عوضیِ فضول دارم که ادعا میکنن صلاحم رو میدونن.»
«بهجز پدر و مادرِداره انسانیم و سالارک، بقیهدیگه فقط برام دردسر درست کردن.»
هاوگ با لیوانی که داشت تمیزش میکرد به یکی از پیشخدمتهای بارش اشاره کردواستور و گفت: «پدر و مادرا معمولاً همین کار رو با بچههاشون میکنن. باید خودتدارد رو خوششانس بدونی که زخمهای عاطفیِ دائمی روت نذاشتن، برعکسِ بلایی که سرِ درینا اومد.»
او شبیه زنِ جوان و زیبایی در اوایلِ بیستسالگی به نظر میرسید، با قدی حدودِنشان ۱٫۷۸ متر، موهای بلوند و چشمانِ سرخ. دو بالِ کوچکِ طلایی روی پشتش، شاخهایی رویپیمانکارش سرش و دمی طلایی تا روی زانو داشت که از انتهای ستونِ فقراتش بیرون زده بود.
لیث با خودش فکر کرد:هویتِ یا یه کاسپلیرِ در حدِبابا خدایانه یا یه جور دورگه.
«اون—»
هاوگ منظورش را اشتباه متوجه شد و حرفش را برید: «یه وایورن؟ آره. هنوزواستور تو دگردیسی مشکل داره، ولی مشتریا اینجوری بیشتر ازش خوششون میاد. اون زدروسِ عوضیدارد بعد از اینکه درینا با یه انسان دوست شد، بدونِ اینکه بیدارش کنه انداختش بیرون.»
«چون بلد نبود دگردیسیدارم کنه و زدروس همسرخرنگ که زدروسه، اتفاقای بدی افتاد.»
لیث گفت: «بذار حدس بزنم، زدروس اون انسان روبینِ کشت و تو هم مثل یه حیوونِ خیابونی جمعشنمیدانست کردی و یه جای امن دور از پدرش بهش دادی.»
هاوگ شانه بالا انداخت و گفت: «نه. اونا برای پناه گرفتن دویدن تونوشیدنیِ بارِ من و من هم میخانه رو وارپ کردم و بردم. دوستدخترِ انسانش توسرم آشپزخونه کار میکنه و درینا هم در ازای درسهای جادو، سر میزها کار میکنه.»
لیث پرسید:دعوای «همه اینجابابا یه داستانی دارن؟»
«آره. مثلاً اون یارودارم که تو گوشه نشستهسرخرنگ رو در نظر بگیر. اون—»
لیث به متصدیِ پرحرفِ بارهویتِ تشر زد: «اینو واسه کسی نگهیاگا دار که واقعاً براش مهم باشه.»
«من فقط اومدم اینجا تا بهت بگم که بهمحض اینکه خورشید غروب کنه، منسرخرنگ و اسکارلت و ولادیون میریم تا بفهمیم چه بلایی سرِ نامردگانِ ربودهشده اومده. الکیاومد امیدوار نباش. اگه حق با ارباب باشه، اونا همین الانش هم مردن یا بهزودی میمیرن.»
هاوگ لیوانی را که داشت تمیز میکرد چنان محکم در دست فشرد که تَرَکواستور برداشت و طلسمهای تنیدهشده در میخانه را وادار کرد تا آن را ترمیم کنند: «منتنها به این دلیل استخدامت نکردم. میخواستم نجاتشون بدی. چرا بهجای اینکه دنبالشون بگردی هنوز اینجایی؟»
لیث در حالی که میخواست لیوانش را دوباره پر کند، گفت: «نه، تو منومنبعش استخدام کردی تا حقیقت رو بفهمم و منم دارم همین کار رو میکنم. ولادیونبچههای نمیتونه شهرش رو بیدفاع رها کنه و اسکارلت هم هرگز نایکا رو بیپناه ول نمیکنه.
اگه وقتی میرسیم اونجا کسی رو پیدا کنیم که هنوزبابا زنده باشه، بهت قول میدم که سعی کنم اونا رو زندهبهعنوانِ برگردونم. البته به شرطی که امنیتِ خودم رو به خطر نندازن.»
هاوگ غرید: «لیث ورهن، تو چنان اعجوبهای هستی که دلم میخواست یه اسمِنوشیدنیِ میانی هم داشتی. در عجبم با این اخلاقِ گندت چطور تونستی کاری کنی کهسرم حتی یه زن عاشقت بشه.» اما از روی عادت، بههرحال لیوانش را پر کرد.
لیث با پوزخند گفت: «من هیچوقتتعریف ادعا نکردم چیزی جز یه آدمِ بدنقشِ هستم، اما تو این کار واقعاً ماهرم.»
سپس، پیامِ تازهای روی آویزش ظاهر شد کهسرخرنگ رنگ از چهرهاش پراند و لیوانش چنان در آشوبممنون بلعیده شد که هیچ طلسمی از پسِ ترمیمش برنمیآمد.
پادشاهیِ گریفون، مارکینشینِبستگی دیستار، خاندانِ دیستار،میخوای یک ساعت پیش.
پس از چند دقیقهای که نیاز داشت تا حالت تهوعش بندنداشت بیاید و بگذارد تونیک و معجونهای مغذیِ ذخیرهشده در خالکوبیاش اثرترجیح کنند، میریم دیستار، فرماندهٔ کلِ نعشِ ملکه، به خانه برگشته بود.
پس از عبور از دروازهٔ خاندانش، با دگردیسی زرهِتعارف فدروالکر خود را به یک لباسِ روزمرهٔ آبیِ آسمانیباورت تغییر داد و با سنگینی روی مبلِ دستهدارِ محبوبش نشست.
او در حالی که اخبارِ خوب، بد و وحشتناک را روییاگا آویزِ ارتشیاش مرور میکرد، زیرِ لب با خود گفت: «خدایانِ بزرگ. خورشیدروی تازه طلوع کرده و من همین الانش هم از خستگی دارم میمیرم.»
معجونِ مادر زمین پس از بازگرداندنِ میریم به اوجِ آمادگیاش، اثرشلیوانِ را از دست داده بود، اما به دلیلِ استفادهٔ بیشازحد ازندهد فنِ تنفسِ تایریس، تقریباً هیچ اثری از آن باقی نمانده بود.
«این دیگه چه وضعشه؟» او چنان جا خورده بود کهپروفسور اگر خستگیِ مفرطِ بدنش نبود، از جا میپرید. «موگار زیروروگذاشته شده؟ واستور اول شد، بعد نعش، و مانوهار آخر شد؟
این ترتیب دقیقاًبدزدی همون چیزیه که پیشبینینوشیدنیِ میکردم، منتها کاملاً برعکس.»
صدای مردانهای گفت: «دنیای دیوونهای شده، نه؟» و همزمان دارتی از انرژیِتعریف خالص با چنان نیرویی به سینهٔ میریم برخورد کرد که زرهِ فدروالکرشزندگیاش را تَرَک انداخت و باعث شد دهانی پر از خون سرفه کند.
او آنقدر خسته بود که نه متوجهِ پیکریدیگه که در گوشهٔ تاریکِ اتاق پنهان شده بود شداحتیاط و نه فهمید که آرایهٔ اتاق خاموش شده است.
«تو!» با یک جهش روییاگا پاهایش ایستاد و همزمان خودپروفسور را از تمامِ عناصر سرشار کرد.
دیدنِ ردای آبیِ تیرهٔ جادوگرِ اعظم که او برتعارف تن داشت و آنچه زیرِ آن پنهان بود، بهباورت تمامِ سؤالاتی که از زمانِ مرگِ لارک داشت پاسخ داد.
«من.» پنج پرتو با رنگهای مختلف ازماجرای انگشتانِ دستِ راستش بیرون زد، که هرایدهای کدام با عنصرِ متفاوتی سرشار شده بود.