چپتر 1523: دورگههای آشوب (بخشِ ۱)
0لیث از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «خیلی دوست دارم بمونم و جنگیدنشون رو تماشا کنم.میگرفت میتونیم چیزای زیادی از هوردها یاد بگیریم، اما من با جنگیدن با یه خیمهشببازِ خیلیداد ضعیفتر هم نزدیک بود بمیرم. اون چیز حتماً یه باستانیه و اصلاً معلوم نیست چقدر قویه.»
با شناختنِ دشمنشان، وحشت ذهنِ آلیجاه را پرپوزخند کرد. «اون فقط یه باستانیِ معمولی نیست. اوننشدنِ وارینِ طاعونگستره! باید خیلی زود از اینجا بریم!»
آتونگ پرسید: «اگهاگه این یه امتحانه،شورا پس شورا کدوم گوریه؟»
راگو در حالی که با آویزِ شورای اینکسیالوتبچههامون تماس میگرفت، گفت: «تو اورگاماکا چه غلطی دارهجاشو میشه و چرا دوربینها رو از دست دادیم؟»
صدای ناشناسی پیش از قطع کردنِ تماس جواب داد:راگو «الان نه، پیرزنِ عجوزه. این دادهها خیلی بهتر ازداره اوناییه که از جنگیدنِ هوردها با اون تازهکارها جمع میشه.»
لوتو هم با اینکسیالوت تماس گرفت و پرسید: «اون کیداوطلب بود؟» اما رونِ تماس ناگهان از دسترس خارج شده بود؛ نشانهٔوقتم روشنی از اینکه آویز داخلِ یک آویزِ بُعدی قرار گرفته بود.
فیلا بلند شد و در حالی که آرایهٔ وارپی را کهآویزِ شورا برای مواقعِ حقهبازیهای لیچ چیده بود میخواند، گفت: «من زیرِ بارِدادیم این مزخرفات نمیرم! بهتون گفتم سپردنِ بچههامون به یه دیوونه فکرِ بدیه.»
راگو با پوزخندمزخرفات گفت: «پس چرا خودتسپردنِ داوطلب نشدی جاشو بگیری؟»
فیلا با خشمی که با فعال نشدنِ آرایهٔ وارپ به ترس تبدیلشورای شد، جواب داد: «که روزها وقتم رو صرفِ بچهداری کنم و بهصدای اون عوضی بابتِ انداختنِ وظایفِ شوراش روی دوشِ ما پاداش بدم؟ عمراً!»
«اوه، لعنتی. میترسمسپردنِ مجبور باشیم نگهبانانفکرِ رو خبر کنیم.»
راگو پیش از اینکه از فکرِ تماسِ دوباره با اورگاماکا بیرونآویزِ بیاید، چند ثانیه بیوقفه به رونِ ارتباطیِ آفلاینِ اینکسیالوت فحش داد ودادیم گفت: «و بهشون چی بگیم؟ اینکه نمیتونیم کونِ خودمون رو پاک کنیم؟»
بعد پرسید:بارِ «چقدر طول میکشهبهتون تا برسیم اونجا؟»
لوتو گفت: «شهر وسطِ ناکجاآباده، برایشورا همین حتی اگه منابعمون رو رویشورای هم بذاریم، چند دقیقهای طول میکشه.»
فیلا گفت: «بیخیال، هر چیزی که به شاگردامون حمله کرده، تو چند ثانیه ارتباطمونخشمی رو قطع کرد. حتی اگه دو دقیقهای هم برسیم اونجا، دیگه خیلی دیره. من میگمروی غرورمون رو زیر پا بذاریم و کمک بخوایم. نگهبانان هنوز هم بخشی از شورا هستن.»
راگو از درختِ جهان پرسید: «هیچشورا چیزی نیست که بتونی از پیوندتشورای با اون الف به ما بگی؟»
ایگدراسیل گفت: «متأسفم، اما وقتی هوردها حمله کردن،بچههامون اون از هوش رفت و عصا رو ولجاشو کرد، برای همین— به اون نگهبانانِ لعنتی خبر بدید!»
هزاران مایل دورتر از شورا، آلیجاه عصایش را برداشته بودحالی و به نمایندگانِ چهار نژاد اجازه داد بفهمند که ترسچرا میتواند حتی پوستِ نخستین بیدارشده را هم در هم بپیچد.
در حالی که وارین توانست بهتنهایی از پسِ نُه هوردی که کلِ نژادِبگیری قارچیِ بیدارشده در موگار را تشکیل میدادند بربیاید، زیردستانش داشتند شهر را طوریانداختنِ ویران میکردند که گویی بهجای سنگ و جادو، از خمیرِ کاغذ ساخته شده بود.
آشوبی که با آن آمیخته بودند، به دورگههای مسخشده اجازه میدادآویزِ هر مانعی را میانِ خود و هدفشان نابود کنند؛ در همین حال،دادیم سازوکارهای دفاعیِ پیشِ رویشان فقط به سوختی برای هستههای سیاهشان تبدیل میشد.
رتپک به گروهی از موجوداتِ آلوده بهسپردنِ آشوب که داشتند به شاگردان نزدیک میشدندداوطلب اشاره کرد و پرسید: «به بچهها کمک کنیم؟»
درست وقتی یکی از هوردها هدفِ طلسمِ آشوبی قرار گرفت که هیچ هاگی از آن باقی نگذاشتغلطی و تعدادشان را به هشت رساند، اینکسیالوت پرسید: «درست وقتی که اوضاع داره جالب میشه؟ دیوونه شدی؟» وبهتر بعد ادامه داد: «یا شایدم نه. شاید یه جا یه قطعاتِ یدکی جا گذاشته باشن. هنوزم میتونن احیا—»
گلهای از حیواناتِ تباهشده ابرِ دیگری از هاگهای بیدارشده را از بینجاشو بردند و تعدادِ هوردها را به هفت رساندند. نابودیِ آنها دقیقاً همانطورعوضی رخ داد که بینشِ مرگِ لیث در همان آغازِ امتحان پیشبینی کرده بود.
هر کس و هر چیزی که گرفتارِکدوم آشوب میشد، به خاکستر درمیآمد و هیچ ردیمیگرفت از بدن یا حتی تجهیزاتش به جا نمیگذاشت.
اینکسیالوت گفت: «خیلی خب، باشه! زولگریش، توسپردنِ برو برام یه کم وقت بخر تا مننشدی دادهها رو جمع کنم و درخواستِ کمک بدم.»
«من؟ آخه من—» بشکنِ پادشاه لیچ بهکدوم مکالمه پایان داد و دوست و شاگردِتماس ادعاییاش را به خطِ مقدمِ نبرد وارپ کرد.
در همین حال، لیثبچههامون و بقیه با سرعتی سرسامآورخودت به سمتِ خروجی پرواز میکردند.
فلوریا از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید: «یکی از اون قارچهای غیربیدارشدهآویزِ تو کولا نزدیک بود همهمون رو بکشه. چطور نُهتا بیدارشده بادست هستهٔ بنفشِ روشن حتی نمیتونن سرعتِ اون چیز رو کم کنن؟»
آلیجاه جواب داد: «به اون "قارچها" میگن هورد، اما "اونفکرِ چیز" یه درندهٔ رأسِ هرم بینِ مسخشدگانِ باستانیه. مسخشدگان بلای جانِوارپ همهٔ موجوداتِ زندهان و باستانیها در اوجِ گونهٔ خودشون قرار دارن.
متوقف کردنِ حتی یکی از اونا کارِ نخبگانِ شوراست و کشتنشون خیلی بیشتر ازتماس اینا نیرو میخواد. بهجز بیدارشدگانِ هستهسفید و نگهبانان، هیچکس تا حالا تنبهتن با یهکردنِ باستانی نجنگیده که زنده بمونه و بتونه تعریفش کنه. حتی درختِ جهان هم ازشون میترسه.»
آتونگ پرسید: «چرا بهش میگندیوونه طاعونگستر؟» و بلافاصله دید کهداوطلب جوابِ سؤالش راهشان را سد کرد.
دستهای از کرکسهای آلوده چنان سریع پرواز کرده بودند که توانستند راهِ فراریاناینکسیالوت را ببندند. پرهایشان را آشوب بلعیده بود و نوری سیاه جایشان را گرفتهپیش بود که نهتنها پروازشان را حفظ میکرد، بلکه سرعتشان را هم افزایش میداد.
جثهٔ کرکسها ده برابر بزرگتر شده بود تا انرژیای را که هنگامِ بلعیدنِخودت آرایههای اورگاماکا جذب کرده بودند، در خود جا دهد. این موضوع در کنارِصرفِ رگهای سیاهی که از بدنشان بیرون زده بود، ظاهری هیولاوار به آنها میداد.
آتونگ به دهانِ لقِ خودش لعنت فرستاد و گفت: «بیخیال!»حالی و طلسمِ ردهٔ ۵ِ طوفانِ سیاه را رها کرد کهچرا هوا را از ترکیبی از جادوی تاریکی و هوا پر کرد.
قرار بود تاریکی بلای جانِ مسخشدگان باشد، اما با وجودِ مانای فراوانیجاشو که در طلسمش ریخته بود، تنها کسری از ثانیه دوام آورد. کرکسهاعوضی حالا بزرگتر شده بودند و هیچ نشانی از آسیب روی بدنشان نبود.
آلیجاه با پوزخندی گفت: «داشتم میگفتم که هر حملهای بهحالی بخشهای فاسدشدهٔ بدنشون بیفایدهست. اونا از هر چیزی جز آشوبچرا تغذیه میکنن، یعنی همهٔ عناصر و سلاحها براشون فقط یه میانوعدهست.
اونا عنصرِ هوا رو جذب کردن و ازش برایدیوونه مقابله با تاریکی استفاده کردن. فقط از طلسمهای مبتنیخشمی بر تاریکی استفاده کنید و بخشهای سالم رو هدف بگیرید—»
فلوریا در حالی کهاین گاردِ کامل را فعالگوریه میکرد، جواب داد: «دارمش!»
این طلسم آگاهیِ کاملی از محیطِ اطراف به او میداد و وقتی اولین کرکس در جنونِنشدنِ تغذیه به او حمله کرد، برای دفعِ آن هیچ مشکلی نداشت. شمشیرِ استوکش، غارتگر، در یکیبدم از چشمهای موجود فرو رفت و یکی از طلسمهایی را که در آن گنجانده بود، رها کرد.
سرِ کرکس در فورانی ازامتحانه تاریکی ناپدید شد، اما بلافاصلهحالی در فورانی از آشوب احیا شد.
فلوریا به الف لعنت فرستاد و گفت: «فقط قویترش کردم!»فکرِ در حالی که بینشِ حیات به او نشان میداد هستهٔ سیاهوارپ موجود با جذبِ نیروی زندگیِ آزادشده از زخم، بزرگتر شده است.
آلیجاه در جواب به او پرید: «شماها چه مشکلی با این دارید کهاینکسیالوت من جملهم رو تموم کنم؟ داشتم در موردِ همون بهت هشدار میدادم. بخشهایپیش سالم قدرتِ دورگهها رو محدود میکنن، چون در عینِ حال ذخیرهٔ انرژیشون هم هستن.
هر چی بیشتر باقیموندهٔ بدنشون رو نابود کنیم، دورگهها قویتر میشن.نشدی اما این کار روندِ تباهی رو هم سرعت میبخشه و لحظهایصرفِ که آشوب آخرین ذره از نیروی زندگیشون رو جذب کنه، میمیرن.»
«چی؟» لیث بیاختیار بینِ این دورگهها و هیئتِ مسخشدهٔراگو پَست خودش شباهتی دید و با خود فکر کردداره که آیا ممکن است همین اتفاق برای او هم بیفتد.