چپتر 1419: دستاوردها و تلفات (بخشِ ۱)
0فلز سخت بود، اما یک ثانیه سطحش سفید میشد و سراسرش را رگههای سیاه میگرفت، ومحافظت ثانیهٔ بعد این دو رنگ جایشان را با هم عوض میکردند. داوروس بهجای بازتابِ نور، آندریوس را جذب میکرد و ظاهرش چنان تغییر مییافت که گویی دو نیروی درگیر درونش برای چیرگی میجنگیدند.
دو شمش برای ساختنِ چیزی کافی نبود،مقصد اما برای بررسیِ ویژگیهای آن و تمرینِباید شعلههای مبدأ لیث بیش از حدِ نیاز بود.
هاوگ با لبخندی غمگین پرسید: «حدسشرمنده میزنم برای رسیدن به هستهٔ بنفشآرایههای به فنِ من نیازی نداری، درسته؟»
لیث شمشها را داخلِکنه بُعدِ جیبیاش گذاشت، سرمیگه تکان داد و گفت: «درسته.»
«میخوای اتفاقاتِ لایتکیپخصوصی رو از شورامعنیش پنهان نگه دارم؟»
لیث پوزخندی زد و گفت: «بذار بدونن. نگهبان شدنِ اسکارلت باعثمهرومومِ میشه حماقتشون رو بفهمن، و از اون طرف تبدیل شدنِ منآیتمِ به یه گونهٔ جدید باعث میشه بیشتر برام ارزش قائل بشن.
میتونم از یه ذره حریمِ خصوصی بگذرم اگه معنیش محافظتِ بیشتردریوس از عزیزانم باشه. اگه حتی بابا یاگا هم نمیتونه بهتنهایی ازبیرون بچههاش محافظت کنه، این دربارهٔ آدمایی مثل من و تو چی میگه؟»
هاوگ سر تکانمحافظت داد و درِ میخانهٔمثل سیار را باز کرد.
«شرمنده که نمیتونم تا خودِ مقصد ببرمت، اما دریوس آرایههایحتی مهرومومِ بُعدی داره. باید یه کم پیاده بریم.» وقتی همه ازمیگه ساختمان بیرون آمدند، هاوگ آن را داخلِ آیتمِ بُعدیاش جا داد.
آرایههای بیشترِ شهرهای پادشاهیشرمنده فقط جلوی وارپها راببرمت میگرفتند، نه آیتمهای بُعدی را.
لیث منتظرشان نماند و یکراست بهسوی دروازههای شهر و از آنجادریوس بهسمتِ خاندانِ دیستار پرواز کرد. سوراخِ روی دیوار هنوز ترمیم نشدهبیرون بود و چند پاسبان و اعضای گاردِ شوالیهها بهدنبالِ کوچکترین سرنخی میگشتند.
برینجا روی پلههای خانه نشسته بود و زارزار میگریست و ذرهای از نشان دادنِشرمنده علنیِ اندوهش ابا نداشت. میخواست تمامِ پادشاهی از اینکه گذاشته بودند مادرش مثل یک سگساختمان بمیرد احساسِ گناه کنند و برای پیدا کردنِ مقصر دست به هر کارِ غیرممکنی بزنند.
بهمحضِ اینکه لیث را دید، در آغوشش پرید و یک ثانیهٔ تمامیاگا او را محکم بغل کرد، اما بعد یک قدم عقب رفت وسیار با تمامِ توانی که در بدن داشت، سیلیِ محکمی به او زد.
«کدوم گوری بودی؟ تمامِ شبانهروز داشتم باهات تماس میگرفتم! شاید مامانمهرومومِ هم باهات تماس گرفته باشه و تو اصلاً روحتم خبردار نشده.آیتمِ چه جور قهرمانی میذاره زنی که اینهمه مدت ازش مراقبت کرده بمیره؟
وقتی مادرم بیشتر از همیشه بهت نیاز داشت کجامقصد بودی؟» صدایش لبریز از خشم و اندوه بود و مستأصلانهوقتی بهدنبالِ کسی میگشت تا تقصیرِ این اتفاق را گردنش بیندازد.
«میریم باهام تماس نگرفت. وقتی خبرِ مرگش رومیگه شنیدم، این اولین چیزی بود که بررسی کردم.» اندوهِمقصد نهفته در صدایش باعث شد خشمِ برینجا فروکش کند.
بدونِ آن خشم، دیگر چیزی برینجا را سرِ پا نگه نمیداشتبابا و دوباره زد زیرِ گریه. لیث او را در آغوش گرفت ومیخانهٔ چنان در درد و اندوهش شریک شد که گویی خواهر و برادرند.
گفت: «شرمنده که زودتر نرسیدم، اما داشتم کسی رو کهآرایههای لارک رو کشته بود شکار میکردم. اگه همهچیز رو ولبیرون میکردم و میاومدم اینجا، فقط مرگِ میریم رو بیمعنی میکرد.»
برینجا با جنونی دیوانهوارباز در چشمانش به او نگاهمقصد کرد و پرسید: «پیداش کردی؟»
لیث با صدایی سرد و بیروحآدمایی که وعدهٔ دردی بینهایت را میداد،باز گفت: «هنوز نه. اما پیداش میکنم.»
«بهزودی؟»
سر تکان داد: «بهزودی.»
«وقتی این اتفاق افتاد، میخوام اونجا باشم و تماشا کنم.» برینجادریوس صورتش را در سینهٔ لیث پنهان کرد و چنان به پشتشبیرون چنگ انداخت که گویی میخواست جانِ مایهٔ نفرتش را بیرون بکشد.
لیث گفت: «بهت قول میدم.»
لیث و سولوس با تمامِ توانشان صحنهٔ جرم را بررسی کردند، امابُعدی بیفایده بود. مجرم بارِ دیگر هیچ ردی از عبورش به جا نگذاشتهبیشترِ بود، جز جسدِ هتکحرمتشدهٔ قربانیاش و خسارتی که به خاندان وارد کرده بود.
حتی اعضای گاردِ شوالیهها با تجهیزاتِ جرمشناسیِ شگفتانگیزشان نتوانستند حتیببرمت یک تارِ مو یا قطرهای خون پیدا کنند. سولوس بههمه هیئتِ چشمان درآمد، اما جز سردردی شدید، هیچچیزِ دیگری نصیبش نشد.
حجمِ اطلاعاتِ خام از خاندانِ دیستارآدمایی و گارد باعث شد تنها پسباز از چند ثانیه به هیئتِ انگشترش برگردد.
سولوس آهی کشید و از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «به جانِ مامانم، حالا میفهمم اسکارلتبچههاش چه حسی داشت وقتی بابا یاگا حالتِ پیشرفته رو باز کرد. کاش منم یه جورمقصد فیلتر داشتم که بهم دسترسیِ بیشتری نسبت به حسِ مانا میداد، اما نه اینقدر زیاد.»
لیث جواب داد: «شاید وقتی دوباره تبدیل به برج شدی، بتونی چک کنی ببینی اونپیاده رابطی که بعد از نفوذِ سیلوروینگ کشف کردی، الان عملکردهای دیگهای مربوط به چشمان دارهمیگرفتند یا نه. شک دارم منادیون اصلاً برنامهای برای این داشته که برج هیئتِ قابلحملی داشته باشه.
طبقِ حرفای بابا یاگا، پیوندکرد زدنِ بدنِ در حالِ مرگت بادریوس برج باید آخرین راهچاره بوده باشه.»
سولوس گفت: «امیدوارم حق با توآدمایی باشه، وگرنه تا وقتی هستهٔ نیرومباز به ثبات برسه، این هیئت کاملاً بیفایدهست.»
وقتی کارشان تمام شد، لیث واردِمعنیش دروازهٔ شعبهٔ محلیِ انجمنِ جادوگران شد ونمیتونه از دروازهٔ طویلهٔ خاندانِ ورهن بیرون آمد.
خورشید در حالِ طلوعشرمنده بود، اما نورش هیچببرمت شادیای به او نمیبخشید.
از زمانِ مرگِ لارک،باز موگار برایش به جایخودِ تاریکتری تبدیل شده بود.
قتلِ میریم نورِ خورشید را از این هم بیرمقتر کرده بود و این فکرشرمنده که تا پایانِ آن روز ممکن بود کامیلا از او جدا شود، باعث میشدهمه لیث حس کند موگار زیرِ پاهایش شکافته و آماده است تا او را درسته ببلعد.
پس از از دست دادنِ آخرین نشانههای انسانیتش، دنیای لیثحتی چنان پر از تاریکی شده بود که از دست دادنِمثل نوری که محبتِ بیقیدوشرطِ کامیلا به او میبخشید، برایش غیرقابلتحمل بود.
کمتر از ۲۴ ساعت از مرگِ مارکیز دیستار میگذشت، باآرایههای این حال لیث تمامِ اعضای خانوادهاش را دید که دربیرون اتاقِ نشیمن دورِ هم جمع شده و منتظرِ بازگشتش بودند.
آران و لریا سعی کردند به سمتِ پاهایش بدوند، اما جانورِ جادوییِآرایههای هر کدام جلویشان را گرفت. اونیکس و آبومینوس به لیث غریدند و دربُعدیاش حالی که مانای بهترین طلسمهایشان هوا را پر میکرد، نیشهایشان را نشان دادند.
لیث گفت: «آروم باشید. واقعاً خودمم.» لحنش هیچمیگه تهدید یا خشمی در خود نداشت. آنقدر بیروحخودِ بود که انگار داشت الفبا را از حفظ میخواند.
آران تقلا کرد و گفت: «اونیکسِ بد! بد! چطورباشه میتونی با برادرِ بزرگم اینقدر بدجنس باشی؟» اما شیف لباسهایآدمایی او را بینِ دندانهایش نگه داشته بود و رهایش نمیکرد.
لریا پرسید:باز «آبومینوس، چطور دایینمیتونم لیث رو نمیشناسی؟»
لیث در حالی که یکییکی به چشمانِ اعضای خانوادهاش نگاهببرمت میکرد، گفت: «تقصیرِ اونا نیست، تقصیرِ منه. تو این غیبتِهمه کوتاهم اتفاقای زیادی افتاد. یکیشون باعث شد به هستهٔ بنفش برسم.»
لیث به هیئتِ تیاماتِ خود دگردیسی کرد. حالا هر هفت چشمش کاملاً بازکرد بود و هر کدام با نورِ عنصرِ مربوط به خود میدرخشید. با دمشبریم صندلیای را جلو کشید و بالهایش را دورِ شانهها و پهلوهایش تا کرد.
بچهها یکصدا گفتند: «چه باحال!» ومعنیش فلسهای درخشانش را که حالا ضخیمتریاگا و بزرگتر شده بودند، تحسین کردند.
الینا نگاهِ نگرانش راشرمنده به پسرش دوخت وببرمت پرسید: «چرا این اتفاقِ بدیه؟»
چیزی در لیث تغییر کرده بود و اینخودِ فقط غم نبود. الینا او را بعد از مرگِپیاده ساختگیِ محافظ و بعد از قتلِ لارک دیده بود.