چپتر 1902: سه نفر یعنی دردسر (بخشِ ۴)
0سولوس با گیجیچقدر پرسید: «چرا؟ نمیتونمدادهاند مثل مامان بغلت کنم؟»
ثرین گفت: «محضِ رضای خدایان، نه! یعنی... وقتی بزرگ شدیبپوشد میفهمی.» از آنجا که نگاهِ خشمگینِ منادیون داشت سرش را سوراخآدمهای میکرد، ثرین مجبور شد بحث را رها کند. «باشه، میتونی بمونی.»
«اما فردا باید دخترِ خوبیبپوشاند باشی و تا طلوعِ آفتابصبح تو اتاقت بمونی. قول میدی؟»
الفین گفت: «قول میدم، بابا.» به سمتش رفت، اماشده ریفا که حالا لباس پوشیده بود، بچه را به آغوشروی کشید و به شوهرش هم فرصت داد تا چیزی بپوشد.
آن شب، خاطرهٔ سولوس از زمانی که مادرش را در آغوش گرفته بود وصورتش ثرین هر دوی آنها را بغل کرده بود، در زمان، مکان و با آدمهای متفاوتیپنجرهها رقم خورد. درست مثلِ گذشته، احساس میکرد دوستش دارند، محافظت میشود و در امان است.
و او تنهابچه کسی نبود کهشوهرش این حس را داشت.
کامیلا به خاطرِ شرایطِ غیرعادی مدام بیدار میشد و میدید که سولوس در خوابپردهها تقلا نمیکند و لیث هم دگردیسی نمیکند. فهمید هر دوی آنها در کودکی چقدر چیزهاچسبیدهاند را از دست دادهاند و قطعهٔ گمشدهٔ مهمِ دیگری را در زندگیِ لیث کشف کرد.
وقتی سولوس صورتش را در نرمیِ سینهٔ کامیلا فرومهمِ برد تا چشمانش را از نورِ خورشید بپوشاند، کامیلابرد پرسید: «میدونی که من یه زنِ شوهردارم، مگه نه؟»
صبح شده بود و لیث پنجرههاشوهرش را باز کرده و پردهها رازمانی کشیده بود تا همسرش را پس بگیرد.
سولوس گفت: «کامی؟» تازه آن موقع بود کهشوهردارم فهمید صورتش را روی بالشت فشار نمیدهد وهمسرش دستانش در واقع یک جفت باسن را چسبیدهاند.
فوراً از خواب پرید، به اطراف نگاه کرد وشده متوجه شد شب را در اتاقی متفاوت از اتاقیموقع که در آن به خواب رفته بود، گذرانده است.
کامیلا در حالی که لحن و چهرهاش با وخامتِ اوضاعدیگری همخوانی داشت، به در اشاره کرد و گفت: «زود باش، توخورشید حموم قایم شو! لیث اگه ما رو اینجوری ببینه چی میگه؟»
سولوس سر تکان داد و با عجله بهداد اتاقِ دیگر رفت و سعی کرد بفهمد وقتیآنها بیهوش بوده چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد.
به جانِ مادرم، چیکار کردم؟ ماهعسلِ لیثزنِ و شاید هم ازدواجش رو خراب کردم.پردهها چطور میتونم بهش توضیح بدم که من—
از شدتِ استیصال داشت ناخنهایشزنِ را میجوید که صدای انفجارِپنجرهها خنده را از اتاقِ دیگر شنید.
دو نفر داشتند نهایتِ لذتدست را میبردند و حتی به خودشانزندگیِ زحمت نمیدادند صدایشان را پایین بیاورند.
سولوس انگشتش را به سمتِ لیث که داشت از خندهبپوشد رودهبر میشد گرفت و گفت: «صبر کن ببینم! نمیدونم چطورمکان سر از اینجا درآوردم، اما تو تمامِ مدت اینجا بودی.»
در حالی که شکمش را گرفتهمیدونی بود و برای نفس کشیدن تقلاپنجرهها میکرد، اشک از چشمانش سرازیر شد.
لیث میانِ خندههایش جواب داد:زنِ «اینجا اتاقخوابِ منه و اینمپنجرهها زنمه. دیگه کجا باید باشم؟»
سولوس دهان باز کرد تا جواب دهد، اما بعد نگراندیگری شد که مبادا کاری کرده باشد و به پایین نگاهنورِ کرد. هنوز لباسخوابش تنش بود و لیث و کامیلا هم همینطور.
سولوس با خیالی آسوده نفسش را بیرونفرصت داد و گفت: «حالا که حسابی بهگرفته ریشِ من خندیدید، میشه بگید چطور اومدم اینجا؟»
کامیلا شانه بالا انداخت و گفت: «چیزِ زیادی برای گفتن نیست. دیشب وقتی من و لیثهمسرش داشتیم خلوت میکردیم، تو توی خواب راه افتادی اومدی تو اتاقمون و بعد خودت رو بهاطراف زور بینِ ما جا دادی. خوشبختانه، زرهِ ما فقط با یه فکر پوشیده و درآورده میشه.»
او با وقاحت دروغ میگفت تا مطمئن شود سولوس دیگر تمایلی به گذراندنِکشیده شب در کلبه نخواهد داشت. بازیگریِ کامیلا لیث را ترساند و باعث میشدباسن جیرنی به او افتخار کند. اگر لیث حقیقت را نمیدانست، حرفش را باور میکرد.
سولوس در حالی که رنگش بهدادهاند بنفشِ روشن درآمده بود، گفت: «خیلیکشف متأسفم. قول میدم دیگه تکرار نشه.»
کامیلا با لبخندی گرم ازکشید سرِ رضایت برای مأموریتِ انجامشده،بپوشد گفت: «اشکالی نداره، نگران نباش.»
لیث گفت: «راستی، منو نادیده گرفتی و یکراستشوهردارم رفتی سراغ کامی. به خاطر اینه که سینهٔ یهبگیرد زن رو ترجیح میدادی یا دلت نوازشِ مادرانه میخواست؟»
سولوس با خشم جوابمیدونی داد: «اولاً، من اونطوریصبح به کامی نگاه نمیکنم!»
شاید هم آره. واقعاً توی دلشدادهاند همین را گفت، در حالی کهکشف نرمیِ باسن هنوز روی دستانش حس میشد.
«دوماً، من یه بچه نیستم—»کشید با شنیدنِ این کلمه خاطرهٔبپوشد خوابش زنده شد و صدایش برید.
سولوس میتوانست آن را تا کوچکترین جزئیات به یاد بیاورد، حتی چیزهایی که در کودکیکشیده متوجهشان نشده بود. حالا میتوانست بهراحتی رمزِ پنهانِ بزرگترها را کشف کند و با اندوهفوراً به سادگیِ خودش در زمانِ کودکی لبخند زد. حرفهای ثرین حالا معنا پیدا کرده بود.
ذهنش میتوانست دفعاتی را ببیند که سرزده واردِ اتاقِ پدر و مادرش شده بود و باکامی وجودِ سرمای شدیدِ زمستان، آنها را بدونِ لباس پیدا کرده بود. در جوابِ سؤالاتِ کودکانهاش همیشه غیرمنطقیتریناتاقی بهانهها را میآوردند، اما تا زمانی که جایش را در تخت میگرفت، اصلاً به حرفهایشان گوش نمیداد.
سولوس آهی کشیدچقدر و روی تخت نشست:قطعهٔ «من یه بچهٔ گندهام.»
سپس، دربارهٔ خوابش وآغوش اینکه چقدر به او احساسِچیزی امنیت داده بود برایشان گفت.
سولوس پاهای کوتاهش را در هوا تاب داد: «فکرمگه میکردم برگشتنِ خاطراتم حالم رو بهتر میکنه، اما فهمیدنِکامی مرگِ پدرم یه حفره توی قلبم به جا گذاشت.
«بعدش، وقتی بیترا بهم گفت چه بلایی سرِ مامان آورده، یه حفرهٔ دیگه باز شد. از وقتی کهموقع نزدیک بود رااز رو از دست بدیم، همیشه میترسم دوباره خانوادهم رو از دست بدم. از تنها موندنگذرانده میترسم. شرط میبندم که به خاطرِ لیث اومدم اینجا، اما بعد حتماً کامی رو با مادرم اشتباه گرفتم.
«خدایان، من عجب آدمِ بزرگسالِدست بیمصرفیام. تو این سن، هنوزدیگری باید پیشِ پدر و مادرم بخوابم.»
کامیلا که از فهمیدنِ ریشهٔ مشکلِ او خوشحال بود، گفت: «اینقدرخاطرهٔ خودت رو سرزنش نکن، سولوس. اخیراً خیلی سختی کشیدی و خیلی چیزهارقم رو از دست دادی. یه لحظه ضعف نشون دادن اصلاً خجالت نداره.»
لیث پرسید: «حداقل خوب خوابیدی؟»
سولوس که حس میکرد بدنش سرشار از انرژی استشده و ذهنش سبکتر از ماههای گذشته شده، گفت: «آره،موقع خیلی. توی خواب بهتون صدمه زدم یا بیقراری کردم؟»
کامیلا جواب داد: «نه. تو و لیث هرگمشدهٔ دو مثلِ سنگ خوابیدین. اون حتی یه بارسینهٔ هم دگردیسی نکرد و به تخت هم لگد نزد.»
کلبهٔ سالارک طوری ساخته شده بود که در برابرِچیزی شور و حرارتِ نگهبانان دوام بیاورد. چند ضربه ازکرده یک تیامات در برابرِ افسونهای محکمِ آن هیچ بود.
هر دو همزمان پرسیدند: «واقعاً؟»
کامیلا سر تکان داد: «واقعاً. تو دلت برای پدر و مادرت تنگ شدهکشیده بود، در حالی که لیث هرگز اونجور محبت رو تجربه نکرده بود. در نهایتچسبیدهاند هم هیچ اتفاقِ بدی نیفتاد و هر دوتاتون یه شبِ آروم رو استراحت کردین.»
سولوس به حرفهای او فکر کرد و فهمید لیثمهمِ در کودکی روی زمین و همینطور موگار چقدر چیزها راچشمانش از دست داده است. سپس، ایدهای در ذهنش جرقه زد.
سولوس لحنش را تا حدِ امکان عادی نگه داشت: «میدونین، حس میکنم بامادرش گذشتِ این چند ماه از آخرین پیشرفتم و تغذیهٔ بهتر از هستهٔ بنفشِمثلِ لیث، برج داره به پایانِ تعمیرِ یه مجموعهٔ دیگه از طبقهها نزدیک میشه.
«اگه قبل از اینکه ملن رومیدونی شکار کنیم به هستهٔ آبی برسم،پنجرهها شانسمون برای کشتنش خیلی بیشتر میشه.»
لیث شانه بالا انداخت: «البته. اگه هستهٔ مانایصبح تو و هستهٔ نیروی برج بازیابی بشن، اصلاًکامی نمیشه گفت قدرتِ ترکیبیِ ما چقدر بیشتر میشه.»
کامیلا که از قبل فهمیدهدست بود استدلالِ سولوس به کجادیگری ختم میشود، به او چشمغره رفت.
سولوس پرسید: «ما که دیگه اون لحظهٔ خجالتآور رو پشت سر گذاشتیم. چی میشهگرفته اگه من هم وقتی بهتون سر میزنم شب رو همینجا بمونم؟ منظورم اینه که،احساس شب موندن هیچ ضرری نداره، تازه من و لیث هم خیلی ازش نفع بردیم.»
کامیلا بیاختیار گفت: «مگه اینکه از روی جنازهم رد بشی!» اما با دیدنِ چهرههایپردهها رنجیدهٔ لیث و سولوس، بهسرعت لحنش را عوض کرد: «منظورم اینه که، یه وقتِباسن دیگه در این مورد حرف میزنیم. دارم از گشنگی میمیرم و باید صبحونه بخورم.»