چپتر 1924: فصل 1924
0کامیلا پیشممنون از پاسخ دادنمیخوام کمی فکر کرد.
گفت: «باید بری. سولوس برای اینکه واقعاً زندگیِ جدیدش رو شروع کنه، بایدبشه با زندگیِ قبلیش کنار بیاد. مهمتر از اون، بهت نیاز داره. نهفقط چونبود نمیتونه تنهایی اینطرف و اونطرف بره، بلکه چون به حمایتِ عاطفیت هم نیاز داره.
«همونطور که تو بچگی به عنوانِ قطبنمای اخلاقیت بهش نیاز داشتی، الان اونمیتونم بهت نیاز داره تا نقطهٔ قوتش باشی. ما خیلی به سولوس مدیونیم، چون اگهنده اون نبود، تو یه عوضیِ غیرقابلتحمل میشدی و ما هم هیچوقت همدیگه رو نمیدیدیم.»
لیث پاسخ داد: «ممنون، کامی. ولی میخوام باهام صادق باشی. اینمیتونه کار رو از روی قدردانی میکنی یا فقط میخوای یه مدت ازگردنِ دستِ من خلاص بشی و سولوس رو هم از تختمون بیرون کنی؟»
کامیلا خندید: «هرکامی دو. شوخی به کنار،صادق شرط و شروط دارم.»
«منظورت چیه؟»
گفت: «میخوام واسه ناهار، شام و شب برگردی همینجا. برام مهم نیست کجایی، یه چشمهٔ مانا پیدا کنحلقه و وارپ کن اینجا. اینجا هنوز ماهعسلمونه و من چیزی بیشتر از این میخوام که روزی چند بارمطمئنی فقط هولوگرامت رو ببینم. تازه، سولوس هم میتونه یه کم از بایترا دور باشه تا حالش بهتر بشه.»
لیث سر تکانچیزی داد: «میتونم اینچند کار رو بکنم.»
کامیلا دستانش را دورِ گردنِ لیث حلقه کرد؛ از همین حالاقدردانی دلش برای او تنگ شده بود: «در ضمن، کشش نده. کاریخندید که لازمه رو بکن و بهمحضِ اینکه تموم شد برگرد پیشم.»
«قبوله. مطمئنی نمیخوای باهامون بیای؟ منظورم اینهمیتونه که با وجودِ زورت و بایترا باید جامونمیتونم امن باشه. انتظارم ندارم نقشِ مهمی داشته باشم.»
کامیلا آهی کشید: «خیلی دلم میخواد، ولی زیادی ضعیفم. این هنوز یهتکان مأموریته و میخوام تمرکزت روی محافظت از جونِ خودت باشه، نه من. علاوهضمن بر اون، میخوام زورت اونقدر احساسِ راحتی کنه که بتونه باهات درددل کنه.
«باید بدونم واستور داره چیکار میکنه و آیا نقشههاش ممکنه روی زینیا تأثیر بذاره یا نه.بهتر تو و اون تمامِ خانوادهای هستین که دارم. از تزکا خوشم میاد، ولی بعد از فهمیدنِکشش کاری که بایترا تو گذشته کرده، کاری که تکتکِ اون باستانیها کردن، تا سرحدِ مرگ ازشون میترسم.»
لیث او را بوسید و گفت:باهام «لعنتی، اگه همینطوری به فکر کردنمیکنی ادامه بدی، بهت میگم جیرنیِ دوم.»
کامیلا ریز خندید: «ای کاش اینطور بود. حالا بیا بریم تو آشپزخونه وبشه با هم یه چیزِ خوشمزه درست کنیم. دارم از گشنگی میمیرم و شرطبود میبندم سولوس هم وقتی بیدار بشه، اگه گشنگیش رو برطرف نکنیم جفتمون رو میخوره.»
قارهٔ ورندی،ماهعسلمونه غاری بینامونشانبیشتر در ناکجاآباد.
پیکری انساننما روی تکهٔ کوچکی از علفزاری پژمرده دراز کشیده بود.قدردانی تا همین چند ساعت پیش، خاک مرطوب و نرم بود و علفهاشوخی سبز و بلند بودند، اما حالا به زمینی بایر تبدیل شده بود.
مرد در خواب تکانیهولوگرامت خورد و بعد بابایترا فریاد از جا پرید.
«از من دور شید!» دستانش با نورِ سیاه آشوبحالش درخشید، تاریکیِ غار را عمیقتر کرد و حشراتی راحلقه که در آن اطراف وزوز میکردند از بین برد.
پیکرِ مردانهٔ دیگریچیزی از جا برخاست وبار گفت: «صبح بخیر، خوابآلود.»
او بیرون نشسته بود ومیخوام از فاصلهای امن از همراهش،روی منظره را زیرِ نظر داشت.
مردِ خوابآلود به سمتِ نور آمد و پیکرِ مردِ جوانی در اوایلِبهتر بیستسالگی را نمایان کرد که حدودِ ۱٫۸۲ متر قد داشت و لکههای متناوبیشده از پوستِ سیاه و صورتی روی بدنش به چشم میخورد. پرسید: «دولگوس، تویی؟»
موهایش ژولیده و پوشیده از خاک بود. موهاییباشه چنان سیاه داشت که تقریباً آبی به نظردورِ میرسید، با چشمانی سبز، و کاملاً برهنه بود.
دولگوس برگشت و دستِ راستِ سیاهشده وبار پژمردهاش را که هنوز داشت با جادو درمانشحالش میکرد، نشان داد: «هرچی ازش مونده، ولی آره.»
«چی شده و ما کجاییم؟»
دولگوس با آهی پاسخ داد: «یه حملهٔ دیگه از جنون خون بهت دستبشه داد. هیئتِ حقیقیات رو نشون دادی، پوششمون رو لو دادی، و من توبود راهِ اومدن به اینجا مجبور شدم هم با تو و هم با آدما بجنگم.
«در موردِ اینکه کجاییم، هیچمیتونه ایدهای ندارم، و اگه یهبهتر کم شانس بیاریم، تعقیبکنندههامون هم نمیدونن.»
مردِ برهنه پرسید:چیزی «من این کارچند رو باهات کردم؟»
دولگوس شانه بالا انداخت و گفت: «تقریباً. پنهان کردنِ یه دورگهٔ ۳۰ متریفقط اصلاً کارِ آسونی نیست، تسئوس. مجبور شدم نگهت دارم تا از پیکرتراشی استفاده کنممنظورت و قبل از کشوندنت به داخلِ این غار، به اندازهٔ یه آدم کوچیکت کنم.»
تسئوس پرسید: «نمیتونی خودتهولوگرامت رو با گردابِ زندگی یادور یه چیزِ دیگه درمان کنی؟»
دولگوس شبیهِ مردی در اوایلِ سیسالگی به نظر میرسید، با قدیبشه حدودِ ۱٫۹ متر، موهای سرخ، چشمانِ سبز و هیکلی عضلانی. با اینشده حال ذاتِ حقیقیاش یک گریفون بود، آن هم یکی از نخستینهای تایریس.
به تکهعلفزارِ پژمرده اشاره کرد و گفت: «فکر میکنی چرا هر دومون هنوز زندهایم؟ از تمامِ چیزیبشه که داشتم استفاده کردم تا از اون تماس جونِ سالم به در ببرم و غذای کافی برایکاری مدتی برات فراهم کنم. نمیتونستم ریسک کنم که تو خواب راه بیفتی و بری دنبالِ یه میانوعده.»
تازه در آن لحظه بود که تسئوس متوجه شد آنهاروی تنها موجوداتِ زندهای هستند که در غار باقی ماندهاند وبیرون با وجودِ روزها فرار با غذای ناچیز، هیچ گرسنگیای حس نمیکرد.
باستانی شانهٔ دولگوس را لمس کرد. گریفون با یادآوریِ لمسِ مسخشدهٔحالش مرگبار یکه خورد. تسئوس گفت: «ممنونم. نباید اینقدر به خاطرم بهحالا زحمت میافتادی. من لیاقتش رو ندارم. باید اول خودت رو درمان میکردی.»
دولگوس سر تکان داد و گفت: «این مزخرفه و خودت هم میدونی. من به ورندیدستانش اومدم تا کارِ مادرم رو ادامه بدم و به شکوفاییِ زندگی کمک کنم. تو یهبکن شکلِ جدید از زندگی هستی و مثلِ هر کسِ دیگهای حق داری یه شانس داشته باشی.»
تسئوس در حالی که با هجومِ خاطرات به ذهنش میلرزید، گفت: «من یه موجودِ وحشتناکم.حالش هزاران نفر رو کشتم. بعضیها رو از روی گرسنگی، اما بیشترشون رو فقط برای تفریح.» احساسِضمن گناه و نفرت از خود داشت یک حملهٔ دیگر از جنونِ خون را در وجودش میپروراند.
گریفون شانههای مسخشده را تکان داد و پیش از آنکهروی سیاهی کاملاً بر رنگِ صورتیِ پوستش چیره شود، او را بهکنی خود آورد و گفت: «محضِ رضای خدایان، نه به این زودی!»
«به من گوش کن. تو پاکوتِ باستانی نیستی، تو تسئوسی، یهحالش کلونِ تازهمتولدشده که فقط دو سالشه. تو یه دورگهای، یه شکلِحالا جدید و بیگناه از زندگی. وگرنه اصلاً در رها کردنت تردید نمیکردم.»
سیاهی فروکش کردببینم و جنونِ خونبایترا نیز آرام گرفت.
تسئوس پرسید: «میتونیم دوبارهبیشتر حرکت کنیم؟ مرزهای کویرهولوگرامت و پادشاهی هنوز خیلی دورن.»
دولگوس به دستِ فاسدشدهاش اشاره کرد و گفت: «واقعاً میخوای باقدردانی این وضعم حرکت کنم؟ اول باید درمان بشم. بعدش باید اونقدرخندید گردابِ زندگی ذخیره کنم که اگه دوباره وحشی شدی، بتونم متوقفت کنم.»
مسخشده از روی شرم نگاهش را پایین انداخت ودور گفت: «متأسفم. سعی کردی کمکم کنی و صدمه دیدی.دورِ شاید باید ولم میکردی تا تو دستای شورا بپوسم.»
گریفون در حالی که صاعقهای نقرهای در دستش جریان مییافت و آن را احیا میکرد، لبخند زد:گردنِ «دیدی؟ این ثابت میکنه که حق با منه. یه موجودِ خونخوارِ پیر مثلِ پاکوت هرگز به خاطرِ تغذیهقبوله از یه موجودِ ضعیفتر عذرخواهی نمیکرد. اون هرگز جونِ یکی دیگه رو بالاتر از جونِ خودش قرار نمیداد.»
قدرتِ ذاتیِ زندگی با اثراتِ لمسِ مسخشده مبارزههولوگرامت کرد و گوشتی را که در غیر این صورتبشه به قطع شدن و احیا نیاز داشت، ترمیم کرد.
«خب، حالاممنون چطور دوستای جدیدتمیخوام رو پیدا کنیم؟»
تسئوس غرید: «اونا دوستای من نیستن! درست بعد از اینکه نسخهٔ اصلیم روبشه بلعیدم باهام تماس گرفتن و خواستن تو سازمانشون عضو بشم. با این حال منضمن تمامِ خاطراتِ پاکوت رو جذب کرده بودم، از جمله خاطراتِ مربوط به تولدم رو.
«من آزمایشهایی رو که روی هیولاها انجام میدادن دیدم، دیدم چقدربشه جون فدا کردن تا کسایی مثلِ من رو بسازن، فقط برایتنگ اینکه اونا رو به خوردِ باستانیها بدن و قدرتشون رو بیشتر کنن.
«براشون مهم نبود که بینِ من وبار نسخهٔ اصلیم کی برنده میشه، فقط میخواستنباشه کسی که زنده میمونه به صفوفشون بپیونده.»