چپتر 1672: فصل 1672
0«چرا با ما نیومدی، پدربزرگ؟»
زکل پیش از اینکه رو به لیث کند، آخرین نگاهِ سرزنشآمیزش را به سنتون انداختعالیه و گفت: «چون کسی نیست که بتونم تو نبودم بهش اعتماد کنم تا مغازه روحملونقل بگردونه. این یه کسبوکارِ خانوادگیه، پس به یکی از اعضای خانواده نیاز داره تا بهش برسه.»
دو مرد با هم دستکوره دادند. «خوشحالم که برگشتی، حتی اگهمیطلبید فقط برای یه مدتِ کوتاه باشه.»
این تفاوت در رفتار باعث شدکوره سنتونِ بیچاره به این فکر بیفتد کهمعمولاً نکند او را به فرزندی قبول کردهاند.
زکل گزارشِ فروش و فهرستی از موجودیِ باقیمانده را به لیث داد و پرسید:کمی «کارِ جدیدی برام داری؟ چون من یه کارایی برات دارم. موجودیِ صفحههای شطرنج داره تموماون میشه و وقتی آخرین قطعهها رو هم بفروشیم، بازار رو دودستی تقدیمِ جنسهای بدلی میکنیم.»
لیث اعداد را بررسی کرد و کاملاً از آنها راضی بود. گفت: «الانمیداد نه، شرمنده. در موردِ صفحههای شطرنج، در اولین فرصت یه دستهٔ جدید براتکلیدها میفرستم. حتی تو کویر هم میتونم روشون کار کنم، پس نباید زیاد طول بکشه.»
همهچیز در آزمایشگاهِ کیمیاگری بهطورِ انبوه تولید و درتمرکزِ کوره افسون میشد و چنان تمرکزِ کمی میطلبید کهتکان معمولاً سولوس در اوقاتِ فراغتش آن را انجام میداد.
زکل سر تکان داد: «عالیه. میدونی، حیف که تو تنها کسی هستیمیطلبید که میتونه از اون دروازه استفاده کنه. اگه منم یکی از اون کلیدهامیتونه رو داشتم، فقط با حذفِ هزینههای حملونقل میتونستم سودمون رو سه برابر کنم.»
لیث پاسخ داد: «آره، ولی اونوقت مجبور میشدی برای هر سفر شخصاً ازتمرکزِ دروازه رد بشی و یه سیبلِ خوشگل میشدی برای بقیه. اگه اتفاقی براتتنها میافتاد، یکی از دشمنام میتونست کلید رو نشان بزنه و ازش استفاده کنه.»
زکل که از سفر کردن متنفرکمی بود و از به خطر انداختنِانجام جانش حتی بیشتر، گفت: «پس بیخیال.»
پول درآوردنی که نتونمتولید زنده بمونم تا خرجشچنان کنم، هیچ فایدهای نداره.
زکل آنها را برای ناهار دعوت کرد و آنها هم پذیرفتند. تازهمیطلبید غذا خورده بودند، اما پس از اینکه بیش از یک ماه همدیگرهستی را ندیده بودند، دلشان برای آهنگرِ پیر تنگ شده بود، حتی دلِ سنتون.
خانواده زمانِ پیش از تعطیلی رابهطورِ صرفِ بازدید از مغازهها و کسبوکارهای جدیدیتمرکزِ کردند که در غیابشان باز شده بود.
لیث متوجه شد شهروندانِ لوتیا همیشه لبخندی گرم به او میزدند و دعوتش میکردندتکان تا پیششان بماند، اما کسانی که بهتازگی به آنجا نقلمکان کرده بودند در بهترینحذفِ حالت رفتاری سرد با او داشتند و بهمحضِ اینکه رویش را برمیگرداند، پشتسرش پچپچ میکردند.
این یاروها دیگه کیان؟ نصفشونو نمیشناسم. کاشمیشد سولوس اینجا بود. اون میدونست که مناوقاتِ فراموششون کردم یا واقعاً هیچوقت همدیگه رو ندیدیم.
متوجه شد همان کسانی که با او سردمیشد رفتار میکردند، با ترس به جانورانِ جادویی نیزفراغتش نگاه میکردند و اجازهٔ ورود به آنها نمیدادند.
رنا متوجه شد کیفیتِ لباسها بهتر شده است، اما هنوز بامیشد لباسهایی که لیث از شهرهای بزرگ برایشان میخرید فاصلهٔ زیادی داشت.تکان کیفیتِ اسباببازیها بچهها را ناامید کرد، اما این موضوع چیزِ جدیدی نبود.
آنها چنان به اشیاءِ افسونشده عادتکمی کرده بودند که مهارتِ سازنده هرچه کهمیداد بود، باز هم به نظرشان کاستیهایی داشت.
لیث رفت تا رااز را با خود بیاورد،چنان اما او هم درست مانندِ رنا حاضر نشدانجام برای رسیدن به مقصدشان از گامهای وارپ استفاده کند.
او در حالی که در جادهٔ قدیمیِ لوتیا قدم میگذاشت، با آهیمیطلبید گفت: «هنوز تا ظهر یه کم وقت مونده و ترجیح میدم زکلهستی چند دقیقه منتظر بمونه تا اینکه این حرفا رو جلوی بچهها بزنم.»
لیث پرسید: «چی شده، بابا؟»
رااز که احساس میکرد باید حاکمِ جدیدِ شهرستانِ لوستریا را با نامِ کوچکش صدا بزند، چرا که مرگِ کنتِ قبلیمیتونه هنوز قلبش را به درد میآورد، گفت: «نمیتونستم به حرفای برومان فکر نکنم، برای همین بعد از اینکه مذاکره سرِسفر قراردادهای جدید با کارگرای مزرعه رو تموم کردم و دربارهٔ بذرپاشی بهشون دستورالعمل دادم، با کنت جادون لارک تماس گرفتم.»
«انگار ماهعسلِ ما با مردمِکوره لوتیا مدتی پیش تموم شده،کمی بیاینکه حتی متوجه شده باشیم.»
«منظورت چیه؟»
«پسرم، اینجا یه دهکدهٔ کوچیکه. شایعه دربارهٔ اینکه کی داره به کی خیانت میکنه یامیطلبید اینکه فلان تاجر جنسش رو گرون میفروشه جای نگرانی نداره، اما شایعه دربارهٔ مصادرهٔ زمینهادروازه فرق داره.» رااز چنان دندانهایش را روی هم فشرد که بیشتر از آنکه حرف بزند، غرید.
«قحطی هیچ فرقی با طاعونِ کاندریا نداره. کشاورزها همیشه از ارزشِ محصولاتشونانجام خبر دارن و هدفشون اینه که وقتی همچین موقعیتهایی پیش میاد، پولِکنه گندهای به جیب بزنن. جادون بهم تأیید کرد که شکم درست بوده.
«شهروندانِ جدیدِ لوتیا تو رو مقصرِ حمله میدونن و از اینکه دروازهٔمعمولاً وارپ رو برای خودت نگه داشتی اونقدر کینه به دل دارن که ازاون غیبتمون سوءاستفاده کردن و به جادون عریضه دادن تا زمینهام رو ازم بگیره.
«ادعا کردن که ما پادشاهی رو تو تاریکترینمیشد ساعتهاش رها کردیم و با کمبودِ فعلیِ غذا،فراغتش وقتی برای تلف کردن تا برگشتنِ من وجود نداره.»
«چیکار کردن؟» لیث از خشم به جوشانبوه آمد و باعث شد آسمان بلرزد، تاکمی اینکه رااز به شانهاش زد تا آرامش کند.
«استدلالشون بیاساس بود اما منطقی به نظر میرسید. اگه جادون دوستِ ماانجام نبود، شاید اوضاع جورِ دیگهای پیش میرفت. وقتی اون گفت نه، بهکنه برینجا عریضه دادن و وقتی اونم جواب نداد، رفتن سراغِ خانوادهٔ سلطنتی.»
«جدی؟» لیثبهطورِ مات وتولید مبهوت مانده بود.
«آره.» رااز سر تکان داد. «قصدِ خودنمایی ندارم، اما پدرِ پیرت بزرگترین زمیندارِمعمولاً کنتنشینه. البته بهجز اشراف. خودت دیدی که کارگرهای مزرعهام چقدر مستأصل هستن. الان محصولاتدروازه فقط محصولن، اما اگه قحطی ادامه پیدا کنه، ارزششون از طلا هم بیشتر میشه.
«البته، خانوادهٔ سلطنتی قیمتهای ثابتی رو اعمال میکنن، اما رد کردنِ چند کیسه غذا تو بازارِ سیاهسولوس میتونه باعث بشه یه کشاورز با یه برداشت بیشتر از چند سالش درآمد داشته باشه. طبق گفتهٔ برینجا،داشتم که تو دربار از منافعِ من دفاع کرد، این کارِ یه اشرافزادهٔ ردهپایین به اسمِ بارونت هوگوم بوده.»
«یادم میاد.» لیث از اینکه چطور خشم میتوانست حتی حافظهٔ لیچمانندش را هممیداد به کار بیندازد، جا خورد. آنها در طولِ مهمانیِ شبانهای که لارک برایکلیدها اولین بار لیث را به میریم معرفی کرده بود، برخوردِ کوتاهی با هم داشتند.
آن دو جوان با جادوکوره روبهروی هم قرار گرفته بودند ومیطلبید نتیجهٔ نهایی تحقیرِ کاملِ بارونت بود.
رااز گفت: «خبرِ خوب اینه که خانوادهٔ سلطنتی ساعتها تو اتاقِ انتظارِ بد نگهشسولوس داشتن و بعد بدونِ اینکه حتی به استدلالهای متقابلِ برینجا گوش بدن، مرخصش کردن. خبرِکنه بد اینه که اگه مردمِ لوتیا ازش حمایت نمیکردن، حتی بهش اجازهٔ ملاقات هم نمیدادن.»
«جالبه.» لحنِ لیث بیتفاوت بود، امابهطورِ پدرش میتوانست صدای چرخدندههای مغزش راچنان که مانندِ طبلهای جنگ میکوبیدند، بشنود.
«آروم باش، پسرم.» رااز جلوی لیثکمی رفت تا در حالی که شانههایشانجام را گرفته بود، در چشمانش نگاه کند.
«تو کاملاً حق داری عصبانی باشی و من هم همینطور، امامیطلبید الان زمانهٔ سختیه. هر وقتِ دیگهای بود، از زکل کمک میخواستم وهستی با هم کاری میکردیم که اون آدما برای کاسبی به دردسر بیفتن.
«لعنتی، احتمالاً حتی از نفوذِ تو و جادونمیشد استفاده میکردم تا حسابی حالشون رو بگیرم. اما الان،انجام درافتادن با اونا یعنی درافتادن با معیشتِ آدمهای بیشمار.»
لیث با صدایی به سردیِ مرگ و چشمانیتولید لبریز از مانای بنفش گفت: «یه دلیلِ خوبمعمولاً برام بیار که چرا باید برام مهم باشه.»
رااز پاسخ داد: «دوتا دلیل برات میارم.میطلبید چون برای من مهمه و چون تو روعالیه طوری بزرگ کردم که بهتر از این باشی.»
لیث جوابی نداد و طولیکوره نکشید که دوباره به راهکمی افتادند، این بار در سکوت.
او پس ازبهطورِ مدتی پرسید: «اگهکوره دوباره تلاش کنن چی؟»