چپتر 1950: قدم گذاشتن در نور (بخشِ ۲)
0وقتی به هتلِ گرازِ بالدار برگشتند، حسابی غذابلکه خورده و استراحت کرده بودند، و سرِ لیثزورث هنوز از سرزنشهای کامیلا دربارهٔ تعیینِ حدومرز سوت میکشید.
سولوس درحالیکه بازوهای باریکش رانمیداد به او نشان میداد، پرسید:دیده «فکر میکنی دارم برنزه میشم؟»
لیث درحالیکه هولوگرامی از ظاهرِ قدیمیاش رابمونم تصویر میکرد، سر تکان داد: «صددرصد. پوستت بیشتراولش متمایل به قرمزه تا برنزی، اما بازم برنزهست.»
سولوس با لبخندی گرم جواب داد: «حتماً باید بیشتر تو آفتاب بمونم. تااینکه الان میترسیدم که هر بار برمیگردم تو انگشترم، بدنم به حالتِ اولش برگرده.بهخاطرِ اینکه هنوز تو زمان متوقف شدم و بیشتر یه شیء هستم تا یه آدم.
«اما الان مطمئنم که منمخدمت میتونم تغییر کنم و همهشآوردنِ هم بهخاطرِ تو و کامیئه.»
لیث برای اینکه حالش رانمیداد نگیرد، حرفی از آن سرزنشهادیده نزد و فقط لبخند زد.
وقتی بقیه راجواب در رستوران پیداآفتاب کرد، پرسید: «خبری نشد؟»
آنجا مبلمانِ مجللی داشت و کاملاً خالی بود. همهٔ مشتریهای دیگراولش از ترس فرار کرده بودند، اما کسی اهمیتی نمیداد. صاحبِ هتلمیتونم کیسهٔ طلا را دیده بود که بیشتر از درآمدِ چند ماهش میارزید.
کارکنان اغلب با هم گلاویز میشدند تا تصمیم بگیرند چه کسی به این مهمانانِ هیولاوار خدمتزورث کند، اما نه برای فرار از دستشان، بلکه برای به دست آوردنِ امتیازِ خدمت به آنها.گارلن همهٔ آنها آدمهایی بودند که دستمزدشان را با مس میگرفتند و زورث با نقره انعام میداد.
حتی یک ذره ترس همنمیداد در هتل به چشم نمیخورد،دیده فقط بوی گلهای تازه میآمد.
زورث خندید: «آره. آشپزها عالیان و حتی غذاهای گارلنمیترسیدم رو هم سرو میکنن، آقای بدغذا. راستی، اسپای اینجازمان واقعاً ارزشِ شهرتش رو داره، باید حتماً امتحانش کنی.»
«منظورم شورا بود.» باالان بشکنی، یک منطقهٔ سکوتانگشترم دورِ میز ایجاد کرد.
بایترا سر تکان داد: «هنوز نه. فکر کنم هنوز دارن با گارلن حرف میزنن ومیگرفتند تصمیم میگیرن که آیا ارزشِ وقتشون رو داریم یا نه. منتظر گذاشتنمون یه حرکتِ قدرتنمایانهست، لیث.غذاهای اینجوری بهمون میفهمونن که از ما نمیترسن و به خودشون هم زمان میدن تا آماده بشن.»
لیث سر تکان داد: «برای همین برگشتم. ما همطلا باید آماده بشیم. فقط یه چیزی رو نمیفهمم. چطورمیشدند قراره شورا رو راضی کنیم که دهان رو بهمون بده؟
«باجگیری بهندرت جواب میده و حتی اگه جواب هم بده، وقتیبرمیگردم دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشن، میتونن همهچیز روهستم به شورای خودمون لو بدن و ما رو تو دردسرِ بزرگی بندازن.»
زورث آهی کشید: «راستش این نقطه ضعفِ نقشهٔ منه. درسته، میتونیماولش تهدید کنیم که وجودِ دهان رو فاش میکنیم، اما اون موقعمیتونم ترجیح میدن نگهش دارن. خشونت هم که اصلاً راهِ چاره نیست.
«ارباب خیلی زحمت کشید تا سازمان رودستشان واردِ شورای گارلن کنه. اینجوری فقط کلیدستمزدشان دشمن میتراشیم و هیچی هم گیرمون نمیاد.»
سولوس درحالیکه مشتهایش رااهمیتی گره میکرد، گفت: «اگه وارثِطلا منادیون پا پیش بذاره چی؟»
زورث درحالیکه چانهاش را میمالید، گفت: «این کار قطعاً به ادعای ما وجاهتِ قانونیحالتِ میده. هر کسی که دهان رو برداشته، یه قاتل و دزده. دهان میتونه بخشی ازهمهش میراثِ تو به حساب بیاد و شورای گارلن هر کاری میکنه تا ازت حمایت کنه.»
بایترا گفت: «دیوونه شدی؟الان نمیتونی اینجوری وجودت رو فاشبدنم کنی! جونت به خطر میافته.»
سولوس شانه بالا انداخت: «همین الانش هم خیلیا میدونن. تو، زورث، مادربزرگ،آنها حتی دولگوس و تسئوس. بدونِ برج، من فقط یه بیدارشدهٔ ضعیف وگلهای بیعرضهام. هیچ جنگی به اسمِ من یا برای به دست آوردنِ من درنمیگیره.
«علاوه بر اون، حالم به هم میخوره از اینکه تمامِ عمرمدرآمدِ رو تو سایهها زندگی کنم. من که مجرم نیستم. هیچ کارِمهمانانِ اشتباهی نکردم و فقط میخوام چیزی رو که مالِ خودمه پس بگیرم!»
مکثِ کوتاهیگرم کرد تاحتماً نفس تازه کند.
«تازه، داشتم فکر میکردم ظاهرم رو تغییر بدمانگشترم تا از دردسر جلوگیری کنم.» سولوس لایهای ازشدم تاریکی به منطقهٔ سکوت اضافه کرد و دگردیسی کرد.
بدنش بلندتر شد و به قدِ ۱٫۷۵ متر رسید. موهایش تنهاامتیازِ رگههای نارنجی و نقرهای را که قرار بود داشته باشد پسنمیخورد گرفت و حالا اجزای چهرهاش بیشتر به منادیون شبیه بود تا خودش.
هنوز شبیهِ نقاشیهای ثرین بود، اما هیچکس او را بهعنوانِ سولوس نمیشناختچند مگر اینکه الفین را شخصاً دیده باشد. همچنین، به لطفِ بُعدِ برجیاش،خدمت بدنش کمبودِ جرم نداشت و افزایشِ اندازهاش از قدرتِ فیزیکیاش کم نکرده بود.
«شاید جواب بده.» لیث به او نگاه کرد و کم مانده بود دوستش راحالتِ پشتِ نقابِ سنگیِ ارادهای که چهرهاش به آن تبدیل شده بود، نشناسد. «اما مطمئنی؟کنم اگه خودت رو نشون بدی، مردم سؤال میپرسن و تو باید جواب داشته باشی.»
سولوس جواب داد:بمونم «تو هم قرارهبار دوباره وانمود کنی آدمی؟»
لیث سر تکان داد: «فقط تو مأموریتهای مخفی. دیگه از قایمشدن و وانمودکردنآدمهایی به اینکه کسِ دیگهای هستم خسته شدم. از این به بعد همیشه ازمیآمد تمامِ قدرتهام استفاده میکنم و با افتخار به ذاتم بهعنوانِ یه تیامات زندگی میکنم.»
گفت: «و منم به یدککشیدنِ اسمِ منادیون افتخار میکنم. حواسم هست که زندگیِماهش تو رو به هم نریزم. فقط چیزی رو میخوام که مالِ خودمه. من همهچیزمبلکه رو از دست دادم، قرنها از عمرم و بیشترِ خاطراتم رو از دست دادم.
«خسته و کلافه شدم از بس گذاشتم آدما بدونِ هیچبار مقاومتی همهچیز رو ازم بگیرن. تازه، من هیچچیزی ندارم که شوراشیء بخواد. دانشِ منادیون قدیمی شده و برج هم که گم شده.
«از اونجا که ۷۰۰ سالِ گذشته رو تو خواب بودم، جادوآهنگریم چیزِ خاصی نیست.زمان اگه دهان رو پس بگیریم، میخوام بدمش به مادربزرگ. هیچکس جرئت نمیکنه بهش حمله کنهحالش و اون جاش رو امن نگه میداره، تازه شاید با جادوی آفرینش ارتقاش هم بده.»
در واقع، سولوس فقط میخواست دهان را لمس کند تاآوردنِ معادلِ برجیاش را فعال کند، و بعد قصد داشت آنذره را درست مثلِ دستان به یکی از دوستانشان هدیه دهد.
این حرفها به خاطرِاهمیتی همراهانشان بود که ازکیسهٔ وجودِ برج خبر نداشتند.
زورث سر تکان داد: «در واقع این بهترین کاریه کهبار میتونی بکنی. ادعا کن که سالارک نجاتت داده. اینکه مهمون وشیء تحتِ حمایتش هستی. این ادعاهای ما رو حتی قویتر هم میکنه.»
بیترا گفت: «نگران نباش الفین، منظورمبار اینه که سولوس. اگه اوضاع خراببرگرده شد، با جونم ازت محافظت میکنم.»
تسیوس پرسید: «شما دوتا واقعاً اینقدر صمیمیدستشان بودین؟ میدونم که همهٔ حاکمانِ شعلهها همدیگهدستمزدشان رو میشناختن، ولی این دیگه یکم زیادهرویه.»
هر دو زن همصدا جواب دادند: «نبودیم.» اما فقط بیترا ادامه داد:چند «به خاطرِ منه که اون همهچیزش رو از دست داد. من سولوسخدمت رو به این روز انداختم، منادیون رو کشتم و باعثِ نابودیِ برج شدم.»
«چیکار کردی؟» چشمانِ دولگوس با مانای بنفشِ روشن شعلهور شد. از جا برخاست وحالتِ به بیترا چشمغره رفت: «اون یکی از بزرگترین ذهنها و از بخشندهترین کسایی بود کههمهش تا حالا دیدم. شورا باشه یا نه، امروز تقاصِ کاری رو که کردی پس میدی!»
زورث از جا پرید و خودش را بینِ آنها قرار داد: «کارِ اون نبود. همسرِ منشدم هم درست مثلِ تسیوسه. اون نسخهٔ اصلیش، کورگ رو کشت و خاطراتش رو به ارث برد.سرزنشها اون تا سه سال پیش اصلاً به دنیا نیومده بود، چه برسه به ۷۰۰ سال پیش.»
با این حرفها، هالهٔ دولگوسخدمت ناپدید شد و در مقامِآوردنِ عذرخواهی برای بیترا تعظیم کرد.
گفت: «از حرفهای تندم و از کوره دررفتنم عذر میخوام.دیده باید خونسردیم رو حفظ میکردم و متوجهِ بیتفاوتیِ بانو الفین میشدم.این ارادهت رو برای جبرانِ جنایتهایی که خودت مرتکب نشدی تحسین میکنم.»