چپتر 1636: ندای وظیفه (بخشِ ۲)
0واستور بوسهٔ نرمی به اوهستند زد و آرزو کرد کاشغرق میتوانست پیش او در خانه بماند.
زینیا پرسید: «چقدر قراره نباشی؟»
«نمیدونم. اوضاع خرابه، زینیا.همان خیلی خرابه. شاید حتی مجبورآتشِ شیم عروسی رو عقب بندازیم.»
زینیا او را محکم در آغوش گرفت و گفت: «عروسی برام مهم نیست.هستند فقط میخوام زنده برگردی.» و قدرتِ عظیمی را حس کرد که بدنِ خپلکسانی و کوتاهِ واستور چنان خوب پنهانش میکرد که حتی خودِ او هم متوجهش نمیشد.
با این حال، قدرتِ واستور ملایم وهمان لمسش همیشه مهربانانه بود. هرگز سرش دادمیسوخت نمیزد، حتی وقتی با هم بحث میکردند.
حتی آن زمان که برای او فقط یک زنِ کورعمرش و بینامونشان بود، واستور همیشه با او مثلِ یک همتاخبر رفتار میکرد، بدونِ تحقیر یا ترحمی که وضعیتش معمولاً برمیانگیخت.
به همین دلیل بود که مهرش به دلش افتاده بود. بعد ازکلمات بهبودیاش، وقتی در خانهٔ ورهن خدمتکار بود و هیچچیز جز نامِ کوچکش درروز بساط نداشت، واستور به زینیا کمک کرده بود تا بچههایش را پس بگیرد.
این کار تحسین و سپاسگزاریِ ابدیِ او را به همراه داشت، اما نه عشقش را. عشقگرمای رفتهرفته و با هر لحظهای که با هم میگذراندند، شکل گرفته بود. زینیا که بیشترِ عمرشدخالت را نابینا بود، به ظاهرِ آدمها اهمیتی نمیداد، بلکه فقط برایش مهم بود که چه کسی هستند.
خبر نداشت که واستور در همان حال که در گرمای وجودش غرق میشد، در آتشِکلمات کینهای میسوخت که در کلمات نمیگنجید. کینه از کسانی که مجبورش میکردند از کنارِ زینیامیماندند برود، از کسانی که مدام در زندگیاش دخالت میکردند و خوشبختیاش را به هم میریختند.
پیش از پایانِ آن روز، بیشترِ آن آدمها هنوز زنده میماندند،نابینا اما برای رهاییِ رحیمانهٔ مرگ التماس میکردند؛ مرگی که تا وقتیگرمای از شدتِ درد عقلشان را از دست نمیدادند، به سراغشان نمیآمد.
کویرِ خون، قبیلهٔ پرِ آسمانی.
لیث بلافاصله بعدبرایش از صحبتش باخبر برینجا به برج برگشت.
سولوس که از جا ماندن ناراحتمیگذراندند شده بود، گفت: «چرا منو باظاهرِ خودت نبردی؟ شاید میتونستم کمکی بکنم.»
لیث در حالی که تمامِ جزئیاتِ مأموریت را از طریقِ پیوندِ ذهنی به اشتراک میگذاشت، جواب داد:کنارِ «بیخیال، برینجا متحدمونه. نرفته بودم که بجنگم، فقط میخواستم بشنوم چی برای گفتن داره. تازه، هستهٔ آبیِدرد تیرهت هنوز کاملاً از مانا پر نشده. میخوام وقتی میریم تو میدون، شریکم تو بهترین حالتِ خودش باشه.»
سولوس سر تکان داد: «ممنون. خدایان، حالم به هم میخوره از اینکه اینقدر احساساتیام. پسهمان گرفتنِ بدنم راستش اوضاع رو بدتر کرده. عادت ندارم این قدرتِ غولآسا رو داشته باشممدام و برج هم برای تأمینِ هیئتِ انسانیم در کنارِ تمامِ طبقههای جدید به مشکل خورده.»
«علاوه بر اون، تو کمتر ازخبر یه ثانیه از یه آدمِ عصبانیآتشِ تبدیل میشم به یه بچهٔ نقنقو.»
لیث اشکهایی را که فورانهای کوتاه و احساسیِ سولوس همیشه باعثش میشد پاک کرد و گفت: «همونطوربرایش که گفتم، میخوام تو بهترین حالتِ خودت باشی. مأموریت رو دو روز عقب انداختم چون میخوام قبلکنارِ از رفتنمون عصای فرزانه رو برات بسازم و بعدش بقیهٔ وقتم رو صرفِ تمرینِ چنگالِ اهریمن کنم.»
سولوس با گیجی پرسید:همان «ما که عصای فرزانهمیشد رو داریم. چرا دوباره بسازیمش؟»
لیث جواب داد: «چون این تنها راهیه که داریم تا بتونی هیئتِ انسانیت رو به خودتگرمای بگیری و حتی تو غیابِ من هم پایدار نگهش داری. اگه لازم باشه با جمعیت قاطی بشی،خوشبختیاش یه عصای پیادهروی که پوشیده از کریستالهای سفید و چشمانِ شیطانیه، کلِ هدف رو زیر سؤال میبره.»
«تازه، همین الانش هم هیچ تواناییِ مفیدیهمان نداره. فقط انرژیِ عنصری برات فراهم میکنه. میخوامکلمات یه هستهٔ نیروی ساده اما مفید بهش بدم.»
سولوس به فکر فرو رفت: «فکرِ خوبیه.شکل مطمئنی بیرون آوردنِ کریستالهای سالارک بیخطره؟ هیچاهمیتی مأموریتی ارزشِ عصبانی کردنِ اون رو نداره.»
«نه، برایهستند همین میخوامهمان ازش اجازه بگیرم.»
ارباب چندان از ایدهٔ رفتنِ زودهنگامِظاهرِ لیث خوشش نیامد، چه رسد بهکسی اینکه وسایلش را هم با خود ببرد.
«نگران نباش، مادربزرگ. قول میدم بهمحضِ اینکه کارم تموم شد برگردممیشد اینجا. لطفاً بذار کریستالها رو یه کم بیشتر قرض بگیرم. تراشیدنِمدام کریستالهای جدید از چشم کولگا، پالایشِ سنگهای قیمتیِ بنفش رو عقب میندازه.»
لیث گفت: «تازه، وقترفتهرفته ندارم فرایندِ جادوآهنگری روگرفته با کریستالهای جدید تنظیم کنم.»
از آنجا که او بقیهٔ خانوادهاش را درمیشد کویر میگذاشت و تا زمانِ پایانِ مأموریتش هیچمجبورش محافظتی در لوتیا وجود نداشت، سالارک موافقت کرد.
جادوآهنگریِ عصای فرزانهٔ جدید بدونِ هیچ مشکلی پیش رفت.نمیداد لیث به آن قابلیتِ تغییرِ شکل به ظاهرهای عادیترغرق و چند طلسم داد که ممکن بود به کار بیایند.
سولوس پس از بررسیِ محصولِ نهاییخبر با نگاه مغاکی گفت: «سه هستهٔآتشِ کاذبِ پیچیده برای چوب ایگدراسیل هیچی نیست.»
مانایی که به آن تزریقلحظهای کرده بودند، حسِ آخرین قطرههای آبنابینا در تهِ یک لیوان را میداد.
لیث پاسخ داد: «میدونم، اما بیشتر از این یعنی خطرِ شکست و من نمیتونم دوباره از اولکنارِ شروع کنم. به هشت ساعت خوابِ کامل نیاز دارم تا نشاطبخشی رو بازیابی کنم و هر ثانیهای کهعقلشان بتونم ذخیره کنم رو باید برای پالایشِ هستهٔ مانام بذارم، در حالی که تو با بدنت تمرین میکنی.»
سولوس حالا میتوانست بدونِ کمکِ لیث حتی دور از چشمهٔبلکه مانا راه برود، اما باید با درد میساخت و تمرکز میکردکینهای تا نشتِ انرژی از هستهاش را تا جای ممکن کند کند.
وقتی در میانِ تپههایکسی شنیِ کویر قدم میزدند،گرمای از تیستا پرسید: «چطورم؟»
اینکه میتوانست خودش حرکت کند کافی نبود. سولوس همچنین باید یاد میگرفت چطور عادیاهمیتی به نظر برسد و نگذارد احساساتش روی چهرهاش نمایان شود. در چند سالِ گذشته،میسوخت عادت کرده بود که بدنِ طلایی و بدونِ چهرهاش این کار را برایش انجام دهد.
تیستا پاسخ داد: «خب، انگار عصا قورتغرق دادی و با هر شوخیِ زشتی که میکنمکسانی جوری قیافه میگیری که انگار میخوای بالا بیاری.»
«چون خیلی چندشآورن!»
اهریمنِ سرخ آهی کشید و گفت: «میدونم، اما نمیتونی اینجوری تو بازار جلبِ توجهمیسوخت کنی، چه برسه به وقتی که داری مخفیانه کار میکنی. یه کلمهٔ قشنگ وروز یه لبخندِ بامزه باعث میشه آدما باهات راحت بشن، بدونِ اینکه لازم باشه کتکشون بزنی.»
«نمیتونی با قیافهای بگردی که انگارمیگذراندند میخوای یکی رو بکشی. حتی لیث همآدمها این کار رو نمیکنه. البته بیشترِ وقتا.»
سولوس پرسید:هستند «چرا توهمان با ما نمیای؟»
تیستا سر تکان داد: «نمیتونم. این یه مأموریتِ رسمی برای یهبرایش طلسمشکنه. ما اصلاً نباید در موردش چیزی بدونیم و برخلافِ تو،میسوخت من نمیتونم هر وقت دلم خواست روی انگشتِ لیث قایم بشم.»
«به جانِبلکه مادرم، قرارهکسی فاجعه بشه.»
تیستا به بدنِ ریزنقش اما خوشفرمِ سولوس اشاره کرد و گفت: «نه بابا.آدمها هروقت داری با یه مرد حرف میزنی، تو چشماش نگاه کن، سینهت رو بدهکینهای جلو، به اینکه داره با سینههات حرف میزنه اهمیت نده و همهچی درست میشه.»
اندامش با عرقی که باعثگرمای میشد لباسهایش مانند پوستِ دومکینهای به او بچسبد، برجستهتر شده بود.
سولوس غرید:گرفته «ممنون کهعمرش بدترش کردی.»
تیستا گفت: «سولوس، من قصدِ مسخرهبازی ندارم. تو میتونی با مشت دیوار رو سوراخمیسوخت کنی و طلسمهایی اجرا کنی که اونقدر قویان که یه ساختمون رو به یهروز گودال تبدیل کنن. با این حال، خشونت فقط تا یه جایی به دردت میخوره.»
«باید حواست به خودت و اطرافت باشه وگرفته متناسب با اون رفتار کنی... وگرنه حتی یهبلکه قدمزدنِ ساده تو لوتیا هم به فاجعه ختم میشه.»