چپتر 2354: فصل 2354
0هیدراها هم درست مثلِ اژدهایاندوباره میتوانستند احساساتشان را به اشتراک بگذارند،همسرش اما فقط میانِ اعضای نژادِ خودشان.
اوفیل زد زیرِ گریه وهست با این فکر که آن روزبشم نمیمیرد، از سرِ شادی اشک ریخت.
فیلا سر تکانتماس داد و گفت:بشم «شورای جانوران تأیید میکنه.»
راگو هم درباید پیِ او گفت:بگیرم «شورای انسانها تأیید میکنه.»
ثرود راهی پیدا کرده بود تا خودش را در کنارِورهن جانورانِ امپراطور تکامل ببخشد. امیدِ راگو این بود که بابله بررسیِ وضعیتِ اوفیل، انسانها هم یاد بگیرند چطور تکامل پیدا کنند.
اینکسیالوت با چهرهای درخشان ازهست شادی گفت: «قبول کرد باهاممطمئن بیاد بیرون. همون که این گفت.»
لوتو گفت: «شورای گیاهان تأیید میکنه.» در واقعستونِ راضی نبود، اما در اقلیت قرار گرفته بودشده و به زبان آوردنِ نارضایتیاش هیچ سودی برایش نداشت.
اینکه جانورانِ امپراطور یاد میگرفتند چطور به جانورانِ الهی تبدیل شوند،زمردین تعادلِ شورا را بیشتر به نفعِ آنها به هم میزد، اماورهن لوتو چارهای نداشت جز اینکه دندان روی جگر بگذارد و لبخند بزند.
سیلفا که کاسهٔ صبرشعمرش داشت لبریز میشد، پرسید:خدایانِ «چیزِ دیگهای هم هست؟»
باید با مرون تماس بگیرم و مطمئن بشم که اون ستونِبشم زمردین کارِ اون نبوده. اگه طولِ عمرش دوباره کم شده باشه چی؟خدایانِ خدایانِ بزرگ، ورهن و همسرش چطور میتونن با این قضیه کنار بیان؟
سیلفا به لیثتماس رو کرد وبشم با وضعیتش همدردی کرد.
وورگ سر تکان داد و گفت: «بله. اینبشم قطعاً خبرِ خوبیه. ما تو خرابههای گریفونِ طلایی دنبالِدوباره چیزای به درد بخور گشتیم و اینو پیدا کردیم!»
ژنرالِ پیر و کوتاهقدعمرش بلوکی از داوروس راخدایانِ از آویزِ بُعدیاش بیرون آورد.
لیث فوراً آن را شناخت؛ همان بلوکیمرون بود که در یکی از سفرهایش بهزمردین هوریول، در زمانِ رنجر بودنش پیدا کرده بود.
ملکه آهی کشید وبگیرم گفت: «همین؟ این کهستونِ حتی خالص هم نیست.»
وورگ با گیجی چند بارتماس پلک زد و گفت: «هنوزمستونِ داوروسه، اونم به این زیادی.»
سیلفا سر تکان داد و گفت: «از توجهتون ممنونم سرتیپ،ورهن اما خزانهداریِ سلطنتی اونقدرها هم محتاجِ منابع نیست و پادشاهیبله معادنِ زیادی داره. مَگوسِ اعلی ورهن، اگه میخوایدش مالِ شماست.»
«شما اول اون کورهٔ داوروس رو پیدا کردید وبگیرم گزارش دادید. دو بار به اون آکادمیِ گمشده حملهطولِ کردید و نابودش کردید. این گنج به شما تعلق داره.»
لیث با اشتیاق روی زرهِ سینهاش کوبید و تعظیمِزمردین عمیقی کرد و گفت: «با کمالِ میل قدردانیِ شما روبزرگ میپذیرم، اعلیحضرت.» همزمان بلوکِ داوروس در بُعدِ جیبیاش ناپدید شد.
سیلفا سر تکان داد و گفت: «این تازه اولشه. با پایانِ جنگِ گریفونها، دیگه دلیلی برایعمرش به تعویق انداختنِ قول و قرارامون وجود نداره. شما قراره به ما کمک کنید تا قطارهابله و تبلتها رو بسازیم، و اصولِ جادوی خلأ رو جوری بنویسید که هر کسی بتونه یادش بگیره.»
«تاج ساختِ عمارتِ شما رو تموم میکنهباشه و پاداشِ زحماتتون رو بهدرستی میده. بریدکنار خونه، مَگوسِ اعلی ورهن. لیاقتش رو دارید.»
لیث به چپ و راست چرخید ومرون در میانِ جمعیت دنبالشان گشت و پرسید:زمردین «یه لحظه صبر کنید. ولادیون کجاست؟ خواهرم کجاست؟»
نایکا در حالی که تیستایمطمئن هنوز بیهوش را روی دستانش حملنبوده میکرد، جلو آمد و گفت: «همینجا.»
چشمِ پنجمی روی گونهٔمرون چپِ تیستا باز بود کهاون با قدرتِ عنصرِ هوا میدرخشید.
ولادیون در کنارِ خونآشامِعمرش جوان قدم برمیداشت وخدایانِ چند نامرده به دنبالش میآمدند.
سیلفا با شوکچیزِ گفت: «چطور میتونی زیرِمرون نورِ روز راه بری؟»
چهرهٔ نایکا برای کسری از ثانیه به چهرهٔستونِ سپیده تغییر کرد و کریستالش از سینهاش بیرونشده زد. گفت: «به لطفِ من. من سوارِ سپیده هستم.»
ولادیون رگبارِ سؤالاتِ بعدیِ ملکه را نادیده گرفت واون گفت: «متأسفم، لیث.» وفاداریِ او تنها به سرزمینهای گرفتهشده بود و توافقش با امپراطریس به او مصونیتِ دیپلماتیک میداد.
«سعی کردم دنبالِ برادرت بگردم،دوباره اما گریفونِ طلایی قبل ازورهن اینکه بتونیم پیداش کنیم منفجر شد.»
سیلفا رنگپریده شد و با تمرکز بر مشکلاتِ واقعی گفت:مطمئن «همین الان دنبالِ ملن نارچات بگردید! اون هنوز زندهست ودوباره باید همین اطراف باشه. طومارهای کشتار رو دمِ دست نگه دارید.»
لیث خیلی خسته بود و با وجودِ اینکه تمامِزمردین نیروهای پادشاهی و شورا از قبل دنبالِ اورپال میگشتند، میدانستبزرگ کارِ زیادی از دستش برنمیآید. گفت: «ممنون، ولادیون. حالا چی؟»
اگه ملن هنوز زنده باشه یا بیهوشهمطمئن و پیداش میکنن، یا اینکه تا الاناگه تو شلوغیِ نبرد وارپ کرده و رفته.
ذاتِ بدبینِ لیثطولِ به او میگفتشده که دومی درست است.
انفجار اصلاً اونقدرچیزِ قوی نبود که بتونهمرون یه سوار رو بکشه.
تو بدترین حالت، همون لحظهای کهبشم شب دوباره به مرکبش وصل شده،اگه هزاران کیلومتر دورتر از اینجا وارپ کرده.
خونآشامِ نخستین گفت: «من سرِ قولم به نامردگانِ همنوعماون موندم و خطر از سرزمینهای گرفته رفع شده. حالا وقتشهباشه برم خونه. پیشنهاد میکنم تو هم همین کار رو بکنی.»
لیگین در حالی که میلیا، سالارک و دوخدایانِ ندیمهٔ فوقالعاده زیبا در کنارش بودند، از آسمان پایینوضعیتش آمد و گفت: «ولی کارِ لیث هنوز تموم نشده.»
مادرِ تمامِ ققنوسها شارگین راهست در آغوش داشت و پدرِمطمئن تمامِ اژدهایان والرونِ دوم را میآورد.
«ببخشید که هولتتماس میکنم، ولی باید همیناون الان جوابت رو بشنوم.»
لیث با دیدنِ نوزاد لرزید. بویبگیرم او تیامات را به یادِ یورمونکارِ و ثرود میانداخت. هیچکدام خوشایند نبود.
اولی توهمِ خونِ اژدهای زمردین را که دستِ راستش را غرق کردهمیتونن بود تداعی میکرد، در حالی که دومی ترومای اخیرش را زنده میکرد وگریفونِ باعث میشد حس کند تمامِ بازویش از خونِ فلوریا خیس و چسبناک است.
لیث به نگهبان نزدیکدیگهای شد و سعی کردتماس نوزاد را نوازش کند.
دستش شروع به لرزیدن کرد وبشم معدهاش به هم پیچید؛ مجبور شد عقبطولِ برود تا محتویاتِ معدهاش را بالا نیاورد.
«متأسفم، ولی نمیتونم. فلوریا همین چند روز پیش مرد و منزمردین هنوز درگیرِ خاطرهٔ کاری هستم که ثرود مجبورم کرد انجام بدم.ورهن اگه والرون رو قبول کنم، در حقِ هر دومون ظلم کردم.»
لیث سر تکان داد و ادامه داد: «اون لیاقتِ پدر و مادرِ مهربونیقضیه رو داره که مثلِ نیازِ هر بچهای بهش عشق بورزن، نه یه ناپدریِطلایی بیمیل که باعث بشه حس کنه کسی نمیخوادش. اگه اجازه بدی، یه درخواستی دارم.»
لیگین سر تکان داد: «بگو.هست یورمون والرون رو به تومطمئن سپرد. حرفِ آخر رو تو میزنی.»
لیث رو به سالارک کرد و گفت: «میخوام تو و مادربزرگنبوده تا وقتی آماده بشم، برام ازش مراقبت کنید. ممکنه یکیتون اشتباهاتِ گذشتهقضیه رو تکرار کنه، ولی مطمئنم با هم کارتون رو عالی انجام میدید.»
«ضمن اینکه شارگین هم میتونهتماس یه همبازی داشته باشه وستونِ کسی که مشکلاتش رو درک کنه.»
سالارک سر تکانطولِ داد: «من همشده قبول میکنم. ندیمهها چی؟»
لیث به سیلفا گفت: «والرون به انسانهایی نیاز داره تا بتونهبشم جنبهٔ مادریاش رو درک کنه و همینطور کسی که بشناسدش تا ازخدایانِ تغییراتِ ناگهانیِ زندگیش شوکه نشه. اعلیحضرت، لطفاً از جونِ اونا هم بگذرید.»
چهار نگهبان به سیلفا خیره شده بودند؛ چیزیستونِ که شبیهترین حالت به این بود که مرگ درباشه آغوشش بگیرد و کارتِ ویزیتش را به او بدهد.
سیلفا مثلِ طوطیِباید دیوانهای سر تکانبگیرم داد: «تاج تأیید میکنه.»
ارباب گفت: «هر وقت بخوای میتونی بیای بهش سر بزنی، سهرهٔهمسرش مهربون. والرونِ دوم شاید پسرخواندهٔ من باشه، ولی نوهٔ تو همخبرِ هست. خدایان، شجرهنامهٔ خانوادگیمون از اینی که بود هم پیچیدهتر شد.»
تایریس باهاموتِ کوچک را در آغوش گرفت و نوزاد که اوبشم را با مادرش اشتباه گرفته بود، از سرِ شادی غوغا کرد.باشه تایریس گفت: «ممنون، گنجشکِ پرسروصدا. من همیشه کنارت میمونم، کوچولو. قول میدم.»
نوزاد از نظرِ بیولوژیکی نوهٔ او بود و بویشزمردین هیچ تفاوتی با یک گریفون نداشت. همچنین بویی شبیهِ والرونبزرگ میداد که تایریس در ۷۰۰ سالِ گذشته تجربهاش نکرده بود.
لیث در حالی که آدرنالینِ نبرد کمکم فروکش میکرد وستونِ خستگی به تنش مینشست، آهی کشید و گفت: «چیزِ دیگهایخدایانِ هم هست؟ واقعاً دلم میخواد برم خونه و زنم رو ببوسم.»
سیلفا رو به وورگ کرد؛ اوشده پیش از پیوستن به گروهِ جستجو برایقضیه یافتنِ پادشاهِ مرده، سرش را تکان داد.