---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1135: رگیا (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1135: رگیا (بخشِ ۱)

0

آرن به لیث که به هیئتِ دورگه‌اش دگردیسی کرده بود،‌نمی‌داد​ گفت: «اگه قراره مثلِ یه جانور زندگی کنی، باید شبیهشون‌نصیحت‌گرِ​ هم باشی. یالا، اون یکی چهره‌ت رو بهمون نشون بده.»

صدای فناگار برای اولین بار از زمانی که‌اجازه​ لیگین دروازه را بسته بود، طنین انداخت: «جالبه.‌تعظیمِ​ تو واقعاً یه دورگهٔ ناشناخته‌ای و منم سرورِ اکتشافم.»

لیث پرسید: «مگه منو یکی از جوجه‌های لیگین صدا نکردید؟» لیث نه از لویاتان‌ثبتِ​ خوشش می‌آمد و نه از تغییرِ حالت‌هایش. طبقِ درس‌های فالوئل، دانشِ بی‌قیمتی فقط به‌روی​ این دلیل از دست رفته بود که فناگار به خودش زحمتِ ثبتِ کارهایش را نمی‌داد.

فناگار گفت: «بابتش متأسفم. اینو فقط برای‌بدتر​ حرص دادنِ اون پیرمردِ خرفت گفتم. لحنِ‌دروغ​ نصیحت‌گرِ لیگین بدترین روی منو بالا میاره.»

فناگار خُرناسی کشید و ادامه‌رفته​ داد: «همیشه جوری حرف می‌زنه‌نمی‌داد​ که انگار باهوش‌ترین آدمِ جمع اونه.»

بقیه نگاه‌های معذبی ردوبدل کردند اما چیزی‌بهم​ نگفتند. یادآوریِ این موضوع به لویاتان که لیگین‌کنیم​ سرورِ خرد است، فقط اوضاع را بدتر می‌کرد.

فناگار گفت: «با این حال دربارهٔ حرفی که پیش‌تر زدم‌دست​ دروغ نگفتم. می‌تونم خیلی خوب باهات تا کنم. اگه بهم‌حرص​ اجازه بدی، می‌تونیم با هم رازهای پشتِ وجودت رو کشف کنیم.»

لیث تعظیمِ عمیقی کرد و‌است​ گفت: «ممنون، ولی نه. قصد‌دربارهٔ​ ندارم زیاد تو جیرا بمونم.»

در واقع با خودش فکر کرد: من که احمق نیستم. اگه فناگار بهم‌اینو​ وسواس پیدا کنه، تا وقتی راضی نشه نمی‌ذاره برم و به محضِ اینکه‌کشید​ حوصله‌ش سر بره میندازتم دور. تازه، معلوم نیست با همچین دانشی می‌خواد چی‌کار کنه.

چشمانِ لویاتان به دو شکافِ آتشین‌کنم​ تبدیل شد و در حالی که همه‌وجودت​ را وارپ می‌کرد، گفت: «هر جور راحتی.»

آرن از روی خشم پایش را به زمین کوبید و گفت: «اگه اینجا واقعاً‌ثبتِ​ خونه‌م نبود، فرستادنمون به قلمروِ من هیچ ایرادی نداشت! عصبانی کردنِ یه نگهبان همون‌روی​ اولِ کار اصلاً حرکتِ خوبی نیست بچه، ولی بابتِ این کارت، بهت احترام می‌ذارم.»

لیث پرسید:‌یادآوریِ​ «فکر کنم باید‌است​ بگم ممنون. کجاییم؟»

آرن دستش را به سمتِ جنگلِ اطرافشان تکان‌ثبتِ​ داد و مهمانانش را مات‌ومبهوت کرد: «به رگیا‌پیرمردِ​ خوش اومدید، یکی از شهرهای اصلیِ امپراطوریِ جانوران.»

فلوریا که تا جایی که چشم‌کنم​ کار می‌کرد حتی یک ساختمان هم‌پشتِ​ نمی‌دید، پرسید: «به این می‌گید شهر؟»

چند مسیر از میانِ چمن‌های سبز می‌گذشت که‌این​ با جادوی زمین کنده شده بودند، اما گذشته‌نمی‌داد​ از آن، هیچ نشانه‌ای از تمدن به چشم نمی‌خورد.

آرن سر تکان داد: «آره. این شهریه که جانوران ساختن،‌دربارهٔ​ نه انسان‌ها. ما نیازی به باغ نداریم چون دنیا باغِ‌کنم​ ماست. نیازی به خونه نداریم، ما کنام داریم. دنبالم بیاید.»

یورمونگراندر آن‌ها را در مسیری سنگی هدایت کرد که در امتدادش به چند تابلوی راهنما برخوردند؛‌پیرمردِ​ تابلوهایی چنان پر از کلمه که آدم فکر می‌کرد شعری رویشان نوشته شده است. اما حقیقت‌می‌زنه​ این بود که هر تابلو راهنمایی‌های ساده‌ای ارائه می‌داد که به چند زبانِ مختلف تکرار شده بود.

گروه به لطفِ سنجاقِ سینهٔ لیگین می‌توانست همهٔ آن‌ها را‌می‌تونیم​ بخواند. سنجاق‌ها دقیقاً مثلِ سولوس‌پدیا کار می‌کردند و اجازه می‌دادند‌ولی​ دانشِ موردنیازشان تنها با یک فکرِ ساده در ذهنشان جاری شود.

تابلوی راهنمایی که در حالِ حاضر دنبال می‌کردند، به اقامتگاه‌ها ختم می‌شد. تیستا‌زحمتِ​ با بینشِ حیات به اطراف نگاه کرد و دریافت که جنگلِ اطرافشان لبریز از‌بدترین​ ماناست. پوششِ گیاهی هیچ چیزِ خاصی نداشت، در حالی که زمین به روشنی می‌درخشید.

آرن آن‌ها را به تپهٔ کوچکی برد که حواسِ عرفانی‌شان نشان می‌داد به‌شدت افسون شده‌نگفتم​ و با چند آرایه محافظت می‌شود. با وجودِ اینکه آنجا شبیهِ بی‌نقص‌ترین مکان برای شکارِ خرگوش‌عمیقی​ به نظر می‌رسید، زمینش از بیشترِ دیوارهای شهری که تا به حال دیده بودند محکم‌تر بود.

آرن در حالی که با تکانِ دستش سوراخِ کوچکی در تپه باز می‌کرد، گفت: «اگه‌دادنِ​ براتون سؤال شده، همه‌چیز با یه آرایهٔ مهرومومِ زمینِ ویژه محافظت میشه. جادوی بُعدی رو‌جوری​ مسدود نمی‌کنه، ولی جلوی دشمنا رو می‌گیره تا نتونن زمین رو روی سرمون آوار کنن.»

تیستا جا خورد: «دشمن؟ آدما که‌کنم​ به‌زور زنده‌ن و نامردگان هم که‌پشتِ​ مهاجرت کردن. مگه جانوران با هم می‌جنگن؟»

«نه. اما سقوطِ آدما باعث شد جمعیتِ هیولاها به‌شدت زیاد بشه. تلاش‌های‌خودش​ احمقانه‌شون برای بیدار کردنِ مردم هم تو همین چند ماهِ اخیر، مسخ‌شدگانی‌گفتم​ بیشتر از کلِ مسخ‌شدگانی که تو چند دهه به وجود میان، خلق کرده.

«از یه طرف، مسخ‌شدگان کمک می‌کنن هیولاها رو مهار کنیم. هر‌حرفی​ دو گونه از گرسنگیِ بی‌پایان رنج می‌برن و محیط‌زیست رو نابود می‌کنن،‌بدی​ برای همین به‌محضِ اینکه با هم روبه‌رو بشن، فقط یکیشون زنده می‌مونه.

«اما از طرفِ دیگه، شهرها برای هر دوشون چیزی جز‌نمی‌داد​ یه مغازهٔ خواربارفروشی نیستن. گاهی یه مسخ‌شده حاکمِ یه ارتش‌نصیحت‌گرِ​ از هیولاها میشه و اونجاست که اوضاع به هم می‌ریزه.

«جادوی آشوب به‌راحتی هر دفاعی رو می‌شکافه و توانایی‌های ذاتیِ‌می‌تونیم​ هیولاها اونا رو برای آدما بیش از حد قوی می‌کنه، در‌قصد​ حالی که تعدادشون بهشون اجازه میده بر جانورانِ جادویی غلبه کنن.»

لیث با این منطق موافق بود‌بی‌قیمتی​ و گفت: «پس زیرِ زمین زندگی‌خودش​ می‌کنید چون امن‌تره و تعمیرش هم راحت‌تره.»

آرن سر تکان داد و لیث را از چیزی که بود هم‌پیش‌تر​ گیج‌تر کرد: «نه، ما این کار رو می‌کنیم چون نه می‌خوایم تمدنِ‌می‌تونیم​ آدما رو بازسازی کنیم و نه ازش تقلید کنیم. این تمدنِ ماست، بچه.»

اما به‌محضِ اینکه‌دلیل​ واردِ مخفیگاهِ زیرزمینی شدند،‌زحمتِ​ همه‌چیز برایشان روشن شد.

سقف افسون شده بود تا نورِ خورشید آزادانه از آن عبور کند. نور گرمایش را هم به زمین و هم‌ولی​ به هوا می‌بخشید؛ هوایی که نه بوی رطوبت می‌داد و نه بوی خزه. به لطفِ جادوی زمین، نیازی به ستون‌حوصله‌ش​ نبود و این به فضا ظاهری باز و وسیع می‌داد که اصلاً حسِ بودن در زیرِ زمین را القا نمی‌کرد.

وقتی به بالا نگاه کردند، هنوز می‌توانستند آسمان را ببینند.‌دست​ در اطرافشان، چندین ساختمانِ کوچک و جاده وجود داشت که به‌دادنِ​ عمقِ زمین می‌رفتند. به‌جز چند جانورِ جادویی، سالنِ ورودی خالی بود.

لیث پرسید: «اعتراف می‌کنم این‌است​ اصلاً شبیهِ چیزی نیست که از‌حرفی​ یه شهر انتظار داشتم. بقیه کجان؟»

«اولِ صبحه، شلوغ‌ترین موقعِ روز. به‌جز بچه‌ها‌زحمتِ​ و صنعتگران، بقیه بیرون مشغولِ کارشون هستن. که‌دادنِ​ ما رو به یه سؤالِ خیلی مهم می‌رسونه.

آرن گفت: «شما چطور می‌خواید به جامعهٔ ما کمک کنید؟ زمانهٔ خطرناکیه‌پشتِ​ و ما هیچ غذا یا خونهٔ اضافه‌ای برای کسایی که نمی‌خوان بارِ‌جیرا​ خودشون رو به دوش بکشن نداریم، مهم هم نیست از چه نژادی باشن.»

فلوریا پرسید: «نباید اول قوانینِ شهرتون‌بی‌قیمتی​ رو برامون توضیح بدید و بعد‌خودش​ شاید خونه‌مون رو بهمون نشون بدید؟»

آرن به هر یک از آن‌ها یک مهرهٔ سنگیِ کوچک داد و گفت: «قوانین‌دروغ​ ساده‌ن. دزدی نکنید، کسی رو نکشید، آسیب نرسونید. اگه قربانیِ جرمی شدید، یکم از‌کشف​ ماناتون رو بریزید تو این سنگ تا صدایی ساطع کنه که همهٔ جانوران بتونن بشنون.

«کمک تو چند ثانیه می‌رسه. می‌دونم همه‌تون بیدارشده هستید،‌کارهایش​ اما ترجیح میدم محتاطانه عمل کنم. شما اجازه ندارید بدونِ‌لحنِ​ اجازهٔ ما آدما رو بکشید، حتی اگه فکر می‌کنید حقشونه.

«در موردِ خونه‌تون، بستگی به نقشتون تو‌بهم​ جامعه داره. اعضای گارد اینجا زندگی می‌کنن.»‌کشف​ او به ساختمان‌های کوچکِ نزدیکِ ورودی اشاره کرد.

«جادوگران آزادن هر جا که می‌خوان زندگی کنن، به شرطی‌دست​ که خودشون خونه‌شون رو بسازن و بهش برسند. می‌تونید خدماتتون‌حرص​ به جامعه رو با مبلمان و وسایلِ لوکسِ دیگه مبادله کنید.

آرن گفت: «اگه می‌خواید‌خرد​ با آدما قاطی بشید، اونا‌حال​ تو محلهٔ خودشون زندگی می‌کنن.»

«چرا اونا رو تو یه محلهٔ واحد‌زحمتِ​ تبعید کردید؟» لیث نمی‌توانست باور کند جانوران‌حرص​ چنین کاری کنند، و حق با او بود.

«ما نکردیم. بیشترِ آدما اصلاً خبر نداشتن ما می‌تونیم به زبونشون حرف‌پشتِ​ بزنیم، چه برسه به اینکه دگردیسی کنیم. بینِ پیامدهای طاعون و این‌همه‌جیرا​ افشاگریِ ناگهانی و هم‌زمان، شوکِ وارده باعث شد خودشون رو منزوی کنن.»

ناولها | novelha.net