چپتر 1135: رگیا (بخشِ ۱)
0آرن به لیث که به هیئتِ دورگهاش دگردیسی کرده بود،نمیداد گفت: «اگه قراره مثلِ یه جانور زندگی کنی، باید شبیهشوننصیحتگرِ هم باشی. یالا، اون یکی چهرهت رو بهمون نشون بده.»
صدای فناگار برای اولین بار از زمانی کهاجازه لیگین دروازه را بسته بود، طنین انداخت: «جالبه.تعظیمِ تو واقعاً یه دورگهٔ ناشناختهای و منم سرورِ اکتشافم.»
لیث پرسید: «مگه منو یکی از جوجههای لیگین صدا نکردید؟» لیث نه از لویاتانثبتِ خوشش میآمد و نه از تغییرِ حالتهایش. طبقِ درسهای فالوئل، دانشِ بیقیمتی فقط بهروی این دلیل از دست رفته بود که فناگار به خودش زحمتِ ثبتِ کارهایش را نمیداد.
فناگار گفت: «بابتش متأسفم. اینو فقط برایبدتر حرص دادنِ اون پیرمردِ خرفت گفتم. لحنِدروغ نصیحتگرِ لیگین بدترین روی منو بالا میاره.»
فناگار خُرناسی کشید و ادامهرفته داد: «همیشه جوری حرف میزنهنمیداد که انگار باهوشترین آدمِ جمع اونه.»
بقیه نگاههای معذبی ردوبدل کردند اما چیزیبهم نگفتند. یادآوریِ این موضوع به لویاتان که لیگینکنیم سرورِ خرد است، فقط اوضاع را بدتر میکرد.
فناگار گفت: «با این حال دربارهٔ حرفی که پیشتر زدمدست دروغ نگفتم. میتونم خیلی خوب باهات تا کنم. اگه بهمحرص اجازه بدی، میتونیم با هم رازهای پشتِ وجودت رو کشف کنیم.»
لیث تعظیمِ عمیقی کرد واست گفت: «ممنون، ولی نه. قصددربارهٔ ندارم زیاد تو جیرا بمونم.»
در واقع با خودش فکر کرد: من که احمق نیستم. اگه فناگار بهماینو وسواس پیدا کنه، تا وقتی راضی نشه نمیذاره برم و به محضِ اینکهکشید حوصلهش سر بره میندازتم دور. تازه، معلوم نیست با همچین دانشی میخواد چیکار کنه.
چشمانِ لویاتان به دو شکافِ آتشینکنم تبدیل شد و در حالی که همهوجودت را وارپ میکرد، گفت: «هر جور راحتی.»
آرن از روی خشم پایش را به زمین کوبید و گفت: «اگه اینجا واقعاًثبتِ خونهم نبود، فرستادنمون به قلمروِ من هیچ ایرادی نداشت! عصبانی کردنِ یه نگهبان همونروی اولِ کار اصلاً حرکتِ خوبی نیست بچه، ولی بابتِ این کارت، بهت احترام میذارم.»
لیث پرسید:یادآوریِ «فکر کنم بایداست بگم ممنون. کجاییم؟»
آرن دستش را به سمتِ جنگلِ اطرافشان تکانثبتِ داد و مهمانانش را ماتومبهوت کرد: «به رگیاپیرمردِ خوش اومدید، یکی از شهرهای اصلیِ امپراطوریِ جانوران.»
فلوریا که تا جایی که چشمکنم کار میکرد حتی یک ساختمان همپشتِ نمیدید، پرسید: «به این میگید شهر؟»
چند مسیر از میانِ چمنهای سبز میگذشت کهاین با جادوی زمین کنده شده بودند، اما گذشتهنمیداد از آن، هیچ نشانهای از تمدن به چشم نمیخورد.
آرن سر تکان داد: «آره. این شهریه که جانوران ساختن،دربارهٔ نه انسانها. ما نیازی به باغ نداریم چون دنیا باغِکنم ماست. نیازی به خونه نداریم، ما کنام داریم. دنبالم بیاید.»
یورمونگراندر آنها را در مسیری سنگی هدایت کرد که در امتدادش به چند تابلوی راهنما برخوردند؛پیرمردِ تابلوهایی چنان پر از کلمه که آدم فکر میکرد شعری رویشان نوشته شده است. اما حقیقتمیزنه این بود که هر تابلو راهنماییهای سادهای ارائه میداد که به چند زبانِ مختلف تکرار شده بود.
گروه به لطفِ سنجاقِ سینهٔ لیگین میتوانست همهٔ آنها رامیتونیم بخواند. سنجاقها دقیقاً مثلِ سولوسپدیا کار میکردند و اجازه میدادندولی دانشِ موردنیازشان تنها با یک فکرِ ساده در ذهنشان جاری شود.
تابلوی راهنمایی که در حالِ حاضر دنبال میکردند، به اقامتگاهها ختم میشد. تیستازحمتِ با بینشِ حیات به اطراف نگاه کرد و دریافت که جنگلِ اطرافشان لبریز ازبدترین ماناست. پوششِ گیاهی هیچ چیزِ خاصی نداشت، در حالی که زمین به روشنی میدرخشید.
آرن آنها را به تپهٔ کوچکی برد که حواسِ عرفانیشان نشان میداد بهشدت افسون شدهنگفتم و با چند آرایه محافظت میشود. با وجودِ اینکه آنجا شبیهِ بینقصترین مکان برای شکارِ خرگوشعمیقی به نظر میرسید، زمینش از بیشترِ دیوارهای شهری که تا به حال دیده بودند محکمتر بود.
آرن در حالی که با تکانِ دستش سوراخِ کوچکی در تپه باز میکرد، گفت: «اگهدادنِ براتون سؤال شده، همهچیز با یه آرایهٔ مهرومومِ زمینِ ویژه محافظت میشه. جادوی بُعدی روجوری مسدود نمیکنه، ولی جلوی دشمنا رو میگیره تا نتونن زمین رو روی سرمون آوار کنن.»
تیستا جا خورد: «دشمن؟ آدما کهکنم بهزور زندهن و نامردگان هم کهپشتِ مهاجرت کردن. مگه جانوران با هم میجنگن؟»
«نه. اما سقوطِ آدما باعث شد جمعیتِ هیولاها بهشدت زیاد بشه. تلاشهایخودش احمقانهشون برای بیدار کردنِ مردم هم تو همین چند ماهِ اخیر، مسخشدگانیگفتم بیشتر از کلِ مسخشدگانی که تو چند دهه به وجود میان، خلق کرده.
«از یه طرف، مسخشدگان کمک میکنن هیولاها رو مهار کنیم. هرحرفی دو گونه از گرسنگیِ بیپایان رنج میبرن و محیطزیست رو نابود میکنن،بدی برای همین بهمحضِ اینکه با هم روبهرو بشن، فقط یکیشون زنده میمونه.
«اما از طرفِ دیگه، شهرها برای هر دوشون چیزی جزنمیداد یه مغازهٔ خواربارفروشی نیستن. گاهی یه مسخشده حاکمِ یه ارتشنصیحتگرِ از هیولاها میشه و اونجاست که اوضاع به هم میریزه.
«جادوی آشوب بهراحتی هر دفاعی رو میشکافه و تواناییهای ذاتیِمیتونیم هیولاها اونا رو برای آدما بیش از حد قوی میکنه، درقصد حالی که تعدادشون بهشون اجازه میده بر جانورانِ جادویی غلبه کنن.»
لیث با این منطق موافق بودبیقیمتی و گفت: «پس زیرِ زمین زندگیخودش میکنید چون امنتره و تعمیرش هم راحتتره.»
آرن سر تکان داد و لیث را از چیزی که بود همپیشتر گیجتر کرد: «نه، ما این کار رو میکنیم چون نه میخوایم تمدنِمیتونیم آدما رو بازسازی کنیم و نه ازش تقلید کنیم. این تمدنِ ماست، بچه.»
اما بهمحضِ اینکهدلیل واردِ مخفیگاهِ زیرزمینی شدند،زحمتِ همهچیز برایشان روشن شد.
سقف افسون شده بود تا نورِ خورشید آزادانه از آن عبور کند. نور گرمایش را هم به زمین و همولی به هوا میبخشید؛ هوایی که نه بوی رطوبت میداد و نه بوی خزه. به لطفِ جادوی زمین، نیازی به ستونحوصلهش نبود و این به فضا ظاهری باز و وسیع میداد که اصلاً حسِ بودن در زیرِ زمین را القا نمیکرد.
وقتی به بالا نگاه کردند، هنوز میتوانستند آسمان را ببینند.دست در اطرافشان، چندین ساختمانِ کوچک و جاده وجود داشت که بهدادنِ عمقِ زمین میرفتند. بهجز چند جانورِ جادویی، سالنِ ورودی خالی بود.
لیث پرسید: «اعتراف میکنم ایناست اصلاً شبیهِ چیزی نیست که ازحرفی یه شهر انتظار داشتم. بقیه کجان؟»
«اولِ صبحه، شلوغترین موقعِ روز. بهجز بچههازحمتِ و صنعتگران، بقیه بیرون مشغولِ کارشون هستن. کهدادنِ ما رو به یه سؤالِ خیلی مهم میرسونه.
آرن گفت: «شما چطور میخواید به جامعهٔ ما کمک کنید؟ زمانهٔ خطرناکیهپشتِ و ما هیچ غذا یا خونهٔ اضافهای برای کسایی که نمیخوان بارِجیرا خودشون رو به دوش بکشن نداریم، مهم هم نیست از چه نژادی باشن.»
فلوریا پرسید: «نباید اول قوانینِ شهرتونبیقیمتی رو برامون توضیح بدید و بعدخودش شاید خونهمون رو بهمون نشون بدید؟»
آرن به هر یک از آنها یک مهرهٔ سنگیِ کوچک داد و گفت: «قوانیندروغ سادهن. دزدی نکنید، کسی رو نکشید، آسیب نرسونید. اگه قربانیِ جرمی شدید، یکم ازکشف ماناتون رو بریزید تو این سنگ تا صدایی ساطع کنه که همهٔ جانوران بتونن بشنون.
«کمک تو چند ثانیه میرسه. میدونم همهتون بیدارشده هستید،کارهایش اما ترجیح میدم محتاطانه عمل کنم. شما اجازه ندارید بدونِلحنِ اجازهٔ ما آدما رو بکشید، حتی اگه فکر میکنید حقشونه.
«در موردِ خونهتون، بستگی به نقشتون توبهم جامعه داره. اعضای گارد اینجا زندگی میکنن.»کشف او به ساختمانهای کوچکِ نزدیکِ ورودی اشاره کرد.
«جادوگران آزادن هر جا که میخوان زندگی کنن، به شرطیدست که خودشون خونهشون رو بسازن و بهش برسند. میتونید خدماتتونحرص به جامعه رو با مبلمان و وسایلِ لوکسِ دیگه مبادله کنید.
آرن گفت: «اگه میخوایدخرد با آدما قاطی بشید، اوناحال تو محلهٔ خودشون زندگی میکنن.»
«چرا اونا رو تو یه محلهٔ واحدزحمتِ تبعید کردید؟» لیث نمیتوانست باور کند جانورانحرص چنین کاری کنند، و حق با او بود.
«ما نکردیم. بیشترِ آدما اصلاً خبر نداشتن ما میتونیم به زبونشون حرفپشتِ بزنیم، چه برسه به اینکه دگردیسی کنیم. بینِ پیامدهای طاعون و اینهمهجیرا افشاگریِ ناگهانی و همزمان، شوکِ وارده باعث شد خودشون رو منزوی کنن.»