چپتر 1687: فصل 1687
0مانوهار شانه بالا انداخت: «نفوذ به تالارِ شهر اونقدرها هم سخت نیست. فقط باید روز، وقتیبذار آرایهها غیرفعالاند، بری داخل، قفل رو دستکاری کنی تا آرایهها فعال نشن، و تو یه اتاقِافتخار خالی قایم بشی. بعد صبر میکنی تا همه برن، کارت رو میکنی و صبح میزنی بیرون.»
اوریون اشاره کرد: «نگهبانها چی؟حرف نمیتونی همینطوری بدونِ اینکه کسیمیخواد متوجه بشه بری تو تالارِ شهر.»
مانوهار در آخرین لحظه حرفش را جمع کرد و گفت: «اگهخیلی چهرهٔ مناسبی داشته باشی، میتونی. من این کار رو کـ... منظورم اینهاتفاق که، این یکی از دلایلی بود که فهمیدم با یه دگردیس طرفم.»
اوریون گفت: «بذار یه چیزی ازت بپرسم. تو بهخوب آدمی نمیخوری که درخواستِ کمک کنه، جیرنی رو همبهطورِ اینجا نمیخواستی. پس من چطور این کار رو گرفتم؟»
مانوهار درحالیکه سینهاش را با افتخار سپرکار کرده بود، گفت: «حق با توئه. مندگردیس به کمک نیاز ندارم و هرگز شکست نمیخورم.»
«منظورم این نبـ...»
مانوهار حرفش را قطع کرد: «من قبل از رسیدنِ شما یه نقشهٔ بینقصنیستم برای پیدا کردنِ مجرم داشتم و حتی مجوزِ سلطنتی گرفتم تا بعد ازاینجام حرف کشیدن ازشون، هر چقدر دلم میخواد روی اونها و همدستهاشون آزمایش کنم.»
«من تو بازجویی کردن از آدمها خیلی خوبخیلی نیستم، ولی معمولاً کافیه آزمایشهام رو شروع کنمزدن و حرف زدن خودش بهطورِ طبیعی اتفاق میافته.»
اوریون پرسید:مناسبی «پس منباشی برای چی اینجام؟»
«خب، بیا اینطور بگیم که معمولاً خیلی از نمونههای آزمایشگاهیـ... منظورم اینهاونها که زندانیها، بر اثرِ عوارضِ غیرمنتظره میمیرن. تاج میخواست مطمئن بشه کهکافیه این بار از دستوراتِ گرانبهاشون پیروی میکنم، برای همین دخترت رو خبر کردن.»
«فلوریا؟ چرا جیرنی نه؟اونها اونه که میفرستنش تابازجویی تو رو سرِ عقل بیاره.»
«چون میخواستن چوبدراز برای یک بار هم که شده یه کارِولی مفیدی بکنه و تو رو از این حالِ نزارت بکشه بیرون. میدونستناینجام اگه جیرنی رو خبر میکردن، تو نمیاومدی. میترسن که داری افت میکنی.»
اوریون مات و مبهوتباشی ماند: «پس من پرستارِمنظورم توأم و اون پرستارِ من؟»
فلوریا سر تکان داد: «آره، بابا. خانوادهٔ سلطنتی من رو برایروی یه مأموریت میخواستن و من فکر کردم این فرصتِ عالیایه تاولی با مامان روبهرو بشی و شاید همهچیز رو بینِ خودتون حلوفصل کنید.»
«ازتون نمیخوام ببخشیدش، فقط این ماجرا رو پشتِ سرکردن بذارید، قبل از اینکه زندهزنده بخوردتون. لاکی بهم دربارهٔ مشکلِزدن نوشیدنتون گفت و اینکه چطور داره روی کارتون تأثیر میذاره.»
اوریون از دستِ رای عصبانی بود، اما تحتتأثیرِ نگرانیایخوب که دخترانش به او نشان میدادند قرار گرفت: «گلولهٔ پشمِطبیعی لعنتی. بهت قول میدم که با مادرت صحبت کنم، باشه؟»
مانوهار با خشم گفت: «این نامردیه، رفیق! شایدمنظورم نباید تو نوشیدنیهاتون چیزی میریختم، ولی با صداقتمبذار جبرانش کردم. دلیلی نداره مادرم رو خبر کنید.»
فلوریا گفت: «منظورشمجوزِ مادرِ من بود.» خدایازشون درمان نفسِ راحتی کشید.
اوریون پیشِ خودش فکر کرده بود که چرا آنکردن روز صبح خستگیاش درنرفته بود و دهانش مزهٔ زباله میداد:زدن «صبر کن، منظورت از نوشیدنیها چیه؟ یعنی بیشتر از یکی؟»
بعد طعمِ عجیبِ چایِ عصرانهاش را به یاد آوردخوب و اینکه کارکنانِ هتلش شکایت کرده بودند که یکبهطورِ جانورِ وحشی سطلِ زبالهٔ آشپزخانه را به هم ریخته است.
مانوهار طوری که انگار همهچیز را توضیح میداد، گفت: «اول ازدلایلی همه، بیاید همگی آروم باشیم، قدرِ این واقعیت رو بدونیم کهدرخواستِ هیچ اتفاقِ بدی نیفتاده، و یادتون نره که من یه دیوونهٔ گواهیدارم.»
اوریون سعی کرد به او حملهکشیدن کند: «ای تولهسـ...» اما یک سازهٔ نورِهمدستهاشون سختِ قدرتمند و فلوریا جلویش را گرفتند.
در همین حال، تقریباًاونها زمانِ قرارِ جیرنی بابازجویی اربابِ شهر فرا رسیده بود.
او در بالای شهر زندگی میکرد و خانهاش آنقدر بزرگ بود کهمعمولاً یک بلوکِ کاملِ شهری را در بر میگرفت. عمارت در محاصرهٔ پارکِبیا شگفتانگیزی پر از درختانِ بلند بود که به مهمانانِ مارکی خوشامد میگفتند.
بوتههایی به شکلِ جانور و باغچههای بلند دیوارهای سبزی دورِ عمارت ساختهبود بودند که هم به آن رنگ میبخشید و هم هرچه را کهکنه در دفترِ اربابِ شهر در طبقهٔ همکف میافتاد، از نگاههای فضول پنهان میکرد.
برای اینکه فریا و کویلا بتوانند کارشان را بکنند، فقط یک جایِاونها بهاندازهٔ کافی بلند و نزدیک وجود داشت: برجِ ناقوسِ کتابخانهٔ سلطنتی در همانآزمایشهام حوالی. اما مشکل این بود که برای ورود باید مدرکِ شناسایی نشان میدادند.
دخترها نمیتوانستند از مدارکِ خودشان استفاده کنند، چون ردی به جا میگذاشت کهنیستم فوراً مارکی بیلین را خبردار میکرد. از طرفی هیچکدام از مدارکِ جعلیِ فریااینجام از دورانِ مزدوریاش هم از یک بررسیِ دقیق جانِ سالم به در نمیبرد.
بدتر از همه اینکه برخلافِ فریا، حضورِ کویلا درخوب روهام علنی بود، چون جیرنی را همراهی کرده بود وطبیعی بهمحضِ اینکه چهرهاش را نشان میداد، مردم او را میشناختند.
لباسهای سادهای به تن داشت و سرش را بااینه کلاهِ ردا پوشانده بود، اما موقعِ بررسیِ مدارک توسطِ نگهبانهابپرسم مجبور میشد آن را بردارد و هویتِ واقعیاش لو میرفت.
به همین دلیل بودسلطنتی که فریا بهجای بلوزِ گشادِدلم همیشگیاش، یک پیراهن پوشیده بود.
وقتی دو مردِ دمِ در چند ثانیه مدارکِبازجویی توی دستش را نادیده گرفتند و در عوضکافیه روی سینههای خوشفرمش تمرکز کردند، پرسید: «همهچیز مرتبه، افسرها؟»
سه دکمهٔ اول باز بود و چاکِ سینهٔ نمایانی را نشان میداد که چشمهایشان را خیره کرده بود، مهمطبیعی نبود چقدر سعی میکردند حواسشان را جمع کنند. فریا عمداً نفسهای عمیق میکشید تا سینهاش به پارچهٔ نازکِ پیراهندستوراتِ فشار بیاورد و این توهم را ایجاد کند که بقیهٔ دکمهها هم هر لحظه ممکن است از جا بپرند.
نگهبانِ سمتِ چپ که مردیمیتونی میانسال با موها، چشمها و سبیلِدلایلی قهوهای بود گفت: «بله. سینههاتون مرتبه.»
فریا منتظرِ فرصت بود تا کارتِ خشمِازشون برحق را بازی کند و این لغزشِآزمایش زبانی دقیقاً همان چیزی بود که میخواست. «ببخشید؟»
همکارش، مردی در اوایلِ سیسالگی با موهای تیره و صورتِآدمها کاملاً اصلاحشده، سعی کرد اوضاع را جمع کند اما در واقعبهطورِ بدترش کرد: «منظورِ همکارم این بود که مدارکتون سینهکامله... یعنی کامله.»
فریا چاکِ سینهاش را با دست پوشاند و باعثخوب شد مغزِ آنها دوباره به کار بیفتد: «میخوام بابهطورِ فرماندهتون حرف بزنم! این طرزِ برخورد با یه خانم نیست.»
«نیازی نیست کار به اونجا بکشه! خواهش میکنم عذرخواهیِ صمیمانهٔیکی ما رو بپذیرید و از حضورتون تو کتابخونهٔ سلطنتی لذتآدمی ببرید.» چنان تعظیمِ عمیقی کردند که پرهای کلاهخودشان به زمین رسید.
فریا با قدمهای محکم وارد شدکشیدن و فرصتی ساخت تا کویلا هماونها بدونِ جلبِ توجه به داخل بخزد.
وقتی به مقصدروی رسیدند، کویلا پرسید:آزمایش «خدایانِ بزرگ، چطور ممکنه؟»
فریا شانه بالا انداخت: «خیلی سخت نیست. یه دکمهخوب واسه پرت کردنِ حواسِ نوجوونا کافیه، دوتا واسه مردای جوون،طبیعی سهتا هم واسه وقتایی که میخوام کارم ردخور نداشته باشه.»
کویلا گفت: «نه، منظورم اینه که چطورکار ممکنه با انجام دادنِ این کارا مشکلی نداشتهطرفم باشی. من اگه جات بودم از خجالت میمردم.»
«داری شوخی میکنی؟ تو مهمونیا دیدمت. کلِ شبچقدر کم نبودن مردایی که با چاکِ سینهت حرفبازجویی میزدن. دیگه الان باید بهش عادت کرده باشی.»
«واسه همینه کهروی با هیچکدومشون قرارآزمایش نمیذارم! همهشون چندشن.»
«موافقم. واسه همینم هست که معمولاً مثلِ راهبا لباس میپوشم، ولی بعضی وقتا همین آدمای چندش به دردبهطورِ میخورن. حالا خفه شو، مامان رسید.» فریا با یک دوربینِ دوچشمی به داخلِ دفترِ اربابِ شهر نگاه کردمطمئن تا مختصاتِ بُعدیِ نقطهای را پیدا کند که به آنها اجازه میداد با جادوی روح به مکالمه گوش دهند.
مارکی هاسار بیلین مردی در اوایلِ پنجاهسالگی بود. حدودِ ۱٫۶۳ متر قد داشت و موهایطرفم سیاه و پرپشتش رگههای خاکستری داشت. ریشِ کوتاه و مرتبی داشت که خطوطِ پیریِ صورتش،درحالیکه بهجز چروکهای دورِ چشمش را میپوشاند و در عین حال ظاهری خردمندانه به او میبخشید.