چپتر 1316: نقاطِ ضعف (بخشِ ۲)
0چنگالهای پاهای لیث سنگ را شکافت و او را به زمینمدت میخکوب کرد. سپس، لیث غلافِ گرانش را روی خودش متمرکز کرد وباید با تمامِ توانی که در بدن داشت، دم را به پایین کشید.
ایسخا ناگهان احساس کرد بسیار سبکتر شده و در آسمانفقط اوج گرفت، اما لحظهای که فهمید دلیلِ از دست دادنِبلند تعادلش این است که ناقص شده، از وحشت جیغ کشید.
تلفیقِ تاریکی باعث میشد دردی حس نکند، اما خونِ فوارهزن از عضوِعقبش قطعشده و آسیبِ ستونِ فقراتش همچنان سرِ جایش بود. اولی او را ثانیهبهثانیهکند ضعیفتر میکرد و دومی پاهای عقبش را به باری بیمصرف تبدیل کرده بود.
در تمامِ این مدت، جنگدرون بیوقفه به او ضربه میزدجادویی و نمیگذاشت از نشاطبخشی استفاده کند.
«گورِ بابای غرور، باید فرار کنم قبل از اینکه—» توقفِ ناگهانیِ حملاتِجنگ جنگ، ترسِ ایسخا را به خوشحالی تبدیل کرد، اما با دیدنِ اینکهفرار شمشیر به دستانِ لیث برگشت، خوشحالیاش جای خود را به وحشت داد.
ویرملینگ با سرعتِ گلوله حرکت کرد و تیغه را در قفسهٔ سینهٔ واگراش فرو برد. این ضربهکوچک فقط به این دلیل او را در دم نکشت که جنگ برای رسیدن به قلبِ ایسخا بیش ازمهارش حد کوچک بود. با این حال، آنقدر بلند بود که دندههایش را خُرد کند و ریهاش را بشکافد.
افسونهای تیغهٔ خشمگین واگراش را ازبود درون میخورد و دردی در بدنشعقبش میپیچید که هیچ جادویی نمیتوانست مهارش کند.
ایسخا با هر کلمهای که میگفت خون سرفه میکرد: «تسلیمجادویی میشم. هر دومون جانوریم، دلیلی نداره تا سرحدِ مرگ بجنگیم.» رنجیدلیلی که پوزهاش را در هم کشیده بود، التماسش را باورپذیرتر میکرد.
لیث کسری از ثانیه مکث کرد و لبخندی روی صورتش نشست. ایسخا نفسِبیوقفه راحتی کشید و متوجهِ پهنتر شدنِ لبخند نشد تا اینکه دیگر خیلی دیر شدهاینکه— بود. فورانِ ناگهانیِ شعلههای مبدأ مستقیم به گلوی واگراش ریخت، اما او را نکشت.
شعلهها فقط استفاده از نشاطبخشی یا حتی نفس کشیدن را برایش غیرممکن کردند.برای سقوط به زمین هم او را نکشت. ایسخا آرامآرام در خونِ خودش غرقتیغهٔ شد و تا لحظهای که قلبش از تپش افتاد، از درد اشک ریخت.
تازه آن موقع بود که لیث جنگ را فراخواند و جسددومی را در جیبِ بُعدیاش جا داد. اگر زمانی نیاز میشد، ایننمیگذاشت جسد ظرفِ بینقصی برای یک یا چند دیوش به شمار میرفت.
آران گفت:افسونهای «خیلی باحالخشمگین بود لیث!»
از آن فاصله، او فقط صحنههایی گذرا از مبارزه را دیده بود و تخیلِضربه کودکانهاش بقیهٔ ماجرا را ساخته بود. سربازانِ مجروح زخمهایشان را با معجونها درمان کردهتوقفِ بودند و سولوس با تپشی از جادوی تاریکی، لکههای خون را پاک کرده بود.
ساختمانهای خرابشده ترسناک نبودند، مگر اینکه خودت کسی بودی که باید پولِ تعمیرشانبرای را میداد. لیث زیرِ پوششِ زرهِ اسکیلواکر دوباره به هیئتِ انسانیاش دگردیسی کردتیغهٔ و بعد زره را به شکلِ ردای آبیِ تیرهٔ یک جادوگرِ اعظم درآورد.
مرگِ دشمنش و دیدنِ برادرِ کوچکش که از شادیضعیفتر بالا و پایین میپرید، دوباره بر آسیبهای روانیِ لیث افساربیوقفه زد و گذاشت لبخندی از تهِ دل بر لب بنشاند.
لیث در حالی که آران را محکم بغلمیپیچید کرده بود و برای احتیاط با نشاطبخشی بررسیاشسرفه میکرد، گفت: «امیدوارم اونهمه سروصدا زیاد نترسونده باشت.»
آران لبولوچهاش را آویزان کرد و گفت: «نترسیدم،بیمصرف فقط خورد تو ذوقم. میخواستم ببینم چطور دخلِنمیگذاشت اون آدمبده رو میاری! چرا منو فرستادی اونور؟»
لیث به مغازهداری که گردنش با باندِ خونیِ نازکیبرد بسته شده بود اشاره کرد و گفت: «چون آدمبدهاحال عاشقِ گروگانن. نمیخواستم تو هم مثلِ اون پیرمردِ بیچاره بشی.»
پیرمرد مثلِ گچ سفید شده بود و بیهوش افتاده بود. آدمهای عادی در طولِبیمصرف نبرد یا غش کرده بودند یا از ترس پا به فرار گذاشته بودند. فقطغرور بعضی از گاردهای شهر آنقدر حواسشان سرِ جا مانده بود که بتوانند حرف بزنند.
آران با به یادخشمگین آوردنِ واگراشِ ترسناک آبمیپیچید دهانش را قورت داد.
«حق با توئه. ببخشید بهت شک کردم.» وقتی فهمیدتبدیل دور ماندن از دندانها و چنگالهای مرگبار به ازاستفاده دست دادنِ یک نمایشِ خوب میارزد، اخمش باز شد.
سروان سعیگلوله کرد بپرسد:تیغه «چـ... چی...؟»
لیث جوابفقراتش داد: «اون یهجایش جانورِ امپراطور بود.»
«چـ... چطور؟»
لیث گفت: «معجونهای درجهیکِ تقویتِ بدنعقبش قبل از ورود به مبارزه، جادویجنگ گرانش، و جادوی آتش. به همین ترتیب.»
آران یادش نمیآمد برادرش از صبحانه به بعدفرو چیزی خورده باشد، اما بارها به او سپردهبیش بودند که وقتی بزرگترها حرف میزنند، وسطِ حرفشان نپرد.
کامیلا با تمامِ توان بهجایش سمتشان دوید و گفت: «خدامیکرد رو شکر که هر دوتاتون سالمید.»
لریا را در آغوش گرفته بود. در یک دستش آویزِ ارتشی رامهارش نگه داشته بود تا ارتباط با نزدیکترین پایگاهِ ارتش را باز نگه داردبجنگیم و در دستِ دیگرش کریستالِ بنفشی بود که نیروهای کمکی را احضار میکرد.
لیث پیوندِ ذهنی را بازدومی کرد تا راحت با او حرفمدت بزند و پرسید: «چند وقته اونجایین؟»
کامیلا گفت: «تا صدای همهمهقفسهٔ رو شنیدم دویدم سمتتون وفقط کمتر از یه دقیقه پیش رسیدیم.»
از راهِ پیوندِ ذهنی اضافه کرد: «تو فاصلهٔ امنی موندم تا نگرانِعقبش لریا نباشی. چیزِ زیادی ندیده. گاردِ سلطنتی رو هم خبر نکردم چوناستفاده داشتی با تمامِ توان میجنگیدی و به نظر میرسید همهچیز تحتِ کنترله.»
لیث گفت: «کارِ درستی کردی. اگه یهبدنش جادوگرِ ماهر میرسید، دروغهام لو میرفت و نمیتونستمخون جلوی همچین حریفِ قدرتمندی خودم رو محدود کنم.»
کامیلا آه کشید: «باورم نمیشه حتی تو تعطیلات همتبدیل خودت رو تو دردسر میندازی. باید با هم حرفاستفاده بزنیم و مفهومِ تفریح رو برات از نو تعریف کنیم.»
لریا با دستِ کوچکش به مجروحانی که هنوز منتظرِ درمانگر بودنددلیل اشاره کرد و گفت: «دایی لیث رو دعوا نکن، خاله. تقصیرِ منه.ریهاش من بهش گفتم وظیفهٔ یه جادوگر کمک به کسانیه که تو خطرن.»
کامیلا برای اینکه بچهها را نترساند، بهجای «به خطر انداختنِمیکرد جانش» از واژهٔ دردسر استفاده کرد و گفت: «بهخاطرِ اونضربه دعواش نمیکنم، عزیزم. فقط دوست ندارم اینقدر تندتند تو دردسر بیفته.»
آران گفت: «لازمتیغهٔ نیست نگران باشی.میخورد برادرِ بزرگِ من شکستناپذیره.»
کامیلا لبخند زد و سر تکان داد، اما در دل آه کشید وبیوقفه از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «کاش اینطور بود. تنها نکتهٔ مثبتش اینه که واقعاًاینکه— جذاب شده بودی و زرهِ اسکیلواکر باسنِ قشنگت رو حسابی تو چشم آورده بود.»
لیث در حالی که مجروحانِ بدحال را درمان میکرد،برد جواب داد: «منحرف. تا ارتش رسید بیا از اینجا بریم.آنقدر نمیخوام وقتم رو با گزارش و توضیح دادن تلف کنم.»
با وجود اینکه با عجله آنجا را ترک کردند، خبرِ جادوگرِ اعظمیعقبش که چنان بر جادوی گرانش مسلط بود که توانسته بود تنبهتن با یککند جانورِ امپراطور بجنگد، پیش از غروبِ آفتاب مثلِ آتش در سراسرِ پادشاهی پیچید.
روزهای پایانیِ تعطیلات بدونِ اتفاقِ خاصی گذشت. پس ازتبدیل مبارزه با واگراش، لیث متوجه شد که گردابها به حالتِکند اولیهشان بازگشتهاند و جرمِ اضافیشان هم از بین رفته است.
انگار روشی که من و کامیلا ساختیم فقط بخشیبرد از راهحله. اگه گردابها کاملاً تثبیت نشن، پیشرفتی کهحال با تمرینِ جادوی نخستین به دست میارم فقط موقتیه.
تازه علاوه بر اون، الان میتونم یه جورایی بدونِ هستهٔ مانام هم طلسمهایباری ردهٔ ۱ رو اجرا کنم، اما دردِ شدیدی داره و وقتی طلسمِ ردهٔ ۱بابای میزنم، گردابها بهجای اینکه گِرد بشن و شکلِ کُره به خودشون بگیرن، کجومعوج میشن.
سولوس گفت: «ولی من فکر میکنم روشتون درسته.میپیچید تو هنوز زیاد تمرینش نکردی و بینِ جادویسرفه ردهٔ ۰ و ردهٔ ۱ فاصلهٔ خیلی زیادیه.»