چپتر 1053: دگردیسی (بخشِ ۱)
0لیث گفت: «اگه تو معمولی هستی فریا، پس بقیه چی؟ نصفِ اونایی که هر سال ازارناس آکادمیها فارغالتحصیل میشن به گردِ پات هم نمیرسن. من و سولوس استعدادهامون رو روی هم گذاشتیمسپیده تا طلسمِ حاکمِ بُعدیت رو کپی کنیم، ولی شکست خوردیم چون درکِ بُعدیِ تو رو نداریم.»
فلوریا گفت: «لیث راست میگه. من فقط با یه تخصصتموم از گریفونِ سفید فارغالتحصیل شدم، واسه همین میفهمم کسی مثلِتنوریِ تو که تونسته همزمان به سه تا تخصص برسه چقدر فوقالعادهست.
«اگه آموزشهای بابا نبود هیچوقتتموم جادوآهنگر نمیشدم، بدونِ کویلا هم جادویغمش درمانِ ردهٔ ۴ رو یاد نمیگرفتم.»
کویلا گفت: «حرفشو نزن که چقدر از دستِ خودم عصبانیم!قیمتِ نهتنها فقط تو دو تا تخصص استاد شدم، بلکه مهارتِترد مبارزهم تقریباً صفره، در حالی که شماها همهتون خدای جنگین.»
نالروند گفت: «من اصلاً نمیدونم تخصص چیه ولی با فریا موافقم. شماهاکمی متوجهِ منظورش نمیشین. مسئله این نیست که چقدر یاد گرفته، بلکه اینهکوتاه که از چیزایی که شما دستاورد میدونین، چقدر کم احساسِ رضایت میکنه.
«میدونم درمانگرِ فوقالعادهای هستم و خیلیا واسه یاد گرفتنِ استادیِ نور آدم میکشن،تمامِ ولی اگه به قیمتِ پس گرفتنِ قبیلهم تموم میشد، بیخیالِ تمامِ جادوم میشدم.»یافت غمش با گوشتِ ترد و سیبزمینیهای تنوریِ کنارش و آبجوی عالی کمی تسکین یافت.
خواهرانِ ارناس با چهرهای گیج به او نگاه کردند و نمیدانستند چه جوابی بدهند.سیبزمینیهای لیث کوتاه برایشان توضیح داد که چطور قبیلهاش وظیفه داشتند سپیده را برای همیشه مهرومومجوابی کنند و چطور پس از همجوشیِ او با آکالا، به دستِ آن سوار قتلعام شدند.
آن سه از شنیدنِ اینکه رنجرِ خائن به چیزی بیش از کشورش خیانت کردهبیخیالِ بود، جا خوردند. آکالا در جستوجوی قدرت، از کشتنِ همان مردمی که او رایافت از خودکشی نجات داده بودند و حتی کشتنِ همسرِ خودش هم دریغ نکرده بود.
فریا گفت: «ممنون نالروند. حرفات برام خیلی ارزش داره.»کنارش مقایسهٔ وضعیتِ خودش با آن رزار باعث میشد احساسگیج کند بچهٔ لوسی است که دارد قشقرق به پا میکند.
«نیازی به تشکر نیست. میتونم درکت کنم چون زندگیِ منم زیرورو شد و میدونم بعد ازغمش آوارگی، پیدا کردنِ جایی که بهش تعلق داشته باشی چقدر سخته. من دهها سال آماده شدمکردند تا جای مادرم رو بینِ محافظانِ سوار بگیرم، فقط واسه اینکه آخرش بشم یه پرستارِ بچه.
«میدونم که میتونست خیلی بدتر از این بشه، ولی نمیتونم بگم از نتیجه راضیم. من یهکنارش وظیفهٔ مقدس داشتم که باید انجامش میدادم و یه نامزد که باید باهاش ازدواج میکردم، امابرایشان الان نه هدفی تو زندگی دارم و نه خانوادهای که ازش مراقبت کنم، جز خانوادهٔ محافظ.
«میدونم چه حسی داری و فقط میتونم بهآدم ارادهت واسه پیدا کردنِ راهحلی برای مشکلت احترامجادوم بذارم.» نالروند با این حرف به گفتوگو پایان داد.
در آن لحظه، بحث کردن با فریا هیچ نتیجهای جز جریحهدار کردنِ احساساتِتسکین نالروند نداشت. همهٔ آنها آنقدر غم را میشناختند و به آن احترام میگذاشتندتوضیح که بحث را به روزِ دیگری و دور از آن رزار موکول کنند.
لیث به فریا گفت: «بحث رو عوض کنیم، خیلی تعجب کردممیشد که تو و کویلا چقدر راحت وجودِ سولوس رو پذیرفتین. میترسیدمآبجوی از دستم شاکی بشین که اینهمه مدت اونو یه راز نگه داشتم.»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «ممنون کهتمامِ به جای من سرِ صحبت رو باز کردی. هنوزآبجوی اونقدر خجالت میکشم که نمیتونم راحت باهاشون حرف بزنم.»
لیث جواب داد:هستم «کمتر فکر کن ونور بیشتر حرف بزن، شریک.»
فریا نگاهش را از لیث به سولوس چرخاند و گفت: «باهات صادق میشم.» برایشیافت سخت بود بپذیرد چطور دو موجودِ به این متفاوتی میتوانند اینقدر خوب با همچطور جور در بیایند. یکی کوتاه، مهربان و خجالتی بود، در حالی که دیگری لیث بود.
«اگه جلوی فلوریا رو میگرفتی که باهات به هم نزنه، تا الان احتمالاً شما دو تا ازدواجگوشتِ کرده بودین و من ازت زهرهترک میشدم لیث. هیچ راهی نداشتم که بفهمم سولوس معشوقهته یا اینکه تمامِبدهند این مدت داشتی با احساساتِ فلوریا بازی میکردی تا فقط دستت به ثروت و میراثِ جادوییِ ارناسها برسه.»
«بهت برنخوره، اما همهٔ اینجا میدوننمیشد چقدر بیرحمی.» همه با حرفش سرگوشتِ تکان دادند، حتی سولوس و نالروند.
«با این حال، حتی بعد از اینکه باهات بهمیکشن هم زد، هیچ کینهای به دل نگرفتی. البته، بچگانه ازشگوشتِ دوری میکردی، اما چون اونقدر بهش اهمیت میدادی قابلدرک بود.
به جای اینکه وقتی دیگه بهترد دردت نمیخوردیم به من یا کویلاکمی بیمحلی کنی، همچنان یه دوستِ عالی موندی.
«به ما نظر نداشتی، هیچوقت چیزی از خانوادهام نخواستی، حتیتموم وقتی هر دومون استادیار بودیم. تازه اون موقع بود که تونستمکنارش با تغییرِ شخصیتت کنار بیام و فهمیدم چقدر بهمون اهمیت میدادی.
فریا گفت: «اتفاقاتِ زانتیا و کولا فقط ثابت کرد حق با منه.گوشتِ من یه کم از دستت عصبانیم، نه از دستِ سولوس، به خاطرچهرهای اینکه اونو یه راز نگه داشتی، اما میفهمم چرا این کار رو کردی.»
سولوس با لبخندی چنان شاد که باعثنور شد فریا بیشتر احساسِ حماقت کند، گفت: «ممنون،تمامِ فریا. واقعاً امیدوارم بتونیم با هم دوست بشیم.»
فلوریا به خواهرانش دربارهٔ تقلای سولوس برای داشتنِتنوریِ زندگیِ مستقل گفته بود و حتی نالروند همارناس در مقایسه با او خودش را خوششانس میدانست.
کویلا گفت: «منم همینطور. راستش میترسیدم رابطهمون ازقیمتِ بین بره. بعد از مرگِ یوریال و اینکه فلوریاگوشتِ ولت کرد، دلیلی نداشتی با ما بمونی، ولی موندی.
«نمیترسم اعتراف کنم که بدونِ تو و فریا، هیچوقت ازمیشدم گریفونِ سفید فارغالتحصیل نمیشدم. اون موقع تو کولا، برای نجاتِتسکین من و فلوریا لحظهای تو فاش کردنِ رازت تردید نکردی.
«بعد از پذیرفتنِ ماهیتت به عنوانِ یه دورگه، بعد از شنیدنِ اینکهتموم سولوس چطور تو هر قدم کنارِ تو برای ما جنگید و دیدنِ عملکردشعالی تو برجت تو اردوگاه، فقط از این عصبانیم که باید زودتر بهم میگفتی.»
لیث آهجادوم کشید: «کارغمش از کار گذشته.»
«کاملاً حق دارید از دستم عصبانی باشید، اما حتی اگه میتونستم زمان رو به عقب برگردونم،غمش بازم چیزی رو تغییر نمیدادم. رازهای من فقط زندگیتون رو سختتر میکرد و همونطور که خودت گفتی،نمیدانستند به خاطرِ همین سختیهاییه که با هم پشت سر گذاشتیم که اینقدر به هم اعتماد پیدا کردیم.»
فریا که میدانست کش دادنِ موضوع وبیخیالِ دلگیرتر کردنِ فضا فایدهای ندارد، بحث را عوضتنوریِ کرد: «واقعاً کنجکاوم، سولوس. آکادمی برات چطور بود؟»
سولوس گفت: «همزمان عالی و وحشتناک. از یه طرف، تا حالاقبیلهم اینهمه کتابِ جادو یا آدمِ همسنوسالِ خودمون ندیده بودم. از طرفِتنوریِ دیگه، وضعیتم به عنوانِ یه انگشترِ سنگی نزدیک بود دیوونهام کنه.
«وقتی تو و یوریال اومدید پیشمون خیلی هیجانزده شدم، اما لیث به هیچکستسکین اعتماد نداشت. بعد از اینکه فلوریا به گروهمون اضافه شد، بارها رؤیای اینوتوضیح میدیدم که بتونم اینجوری با همهتون حرف بزنم. این یکی از شادترین روزهای زندگیمه.»
این واقعیت که سولوس بعد از تمامِ چیزهایی که پشت سرمیشد گذاشته بود، فقط به خاطرِ غذا خوردن با بقیه میتوانست اینطورآبجوی لبخند بزند، باعث شد بقیه احساس کنند مثلِ بچههای نقنقو هستند.
کویلا پرسید:میکشن «برج قراره چندتموم طبقه داشته باشه؟»
سولوس شانه بالا انداخت: «خدا میدونه. تو خاطراتم، چیزِ غولآساییه که هم رو بهبیخیالِ بالا تا آسمون کشیده میشه و هم رو به پایین تو زمین فرو میره.یافت ولی تا الان فقط پنج طبقه داره و من همین الانشم به هستهٔ فیروزهای رسیدم.
«مگه اینکه سطحهای بعدی چند طبقهترد رو همزمان باز کنن، در غیرکمی این صورت باید چهار طبقه مونده باشه.»