---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2057: هستهٔ ترک‌خورده (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2057: هستهٔ ترک‌خورده (بخشِ ۱)

0

زیرِ محافظتِ سدِ زمردین که آن‌ها را روی‌سودت​ زمین نگه می‌داشت، کرانک گام‌های وارپی پدید آورد‌گذاشتیم​ که گروه را به جایی دور از بلیوس می‌برد.

وقتی گام‌ها بسته شد و‌تماس​ صدای کرکنندهٔ طوفان را برید، پرسید:‌گیر​ «فکر می‌کنی فالوئل و بقیه زنده‌ن؟»

لیث آویزِ ارتباطی‌اش را از بُعدِ‌خدمتش​ جیبی بیرون آورد و بررسی کرد که‌خوبی​ رون‌های اعضای واحدِ فالوئل هنوز آنجا باشند.

جواب داد: «ظاهراً حالِ همه خوبه، ولی یه‌باشن​ کم صبر می‌کنم بعد باهاشون تماس می‌گیرم. اگه موقعِ‌الهیِ​ شکل‌گرفتنِ گردباد گیر افتاده باشن، جای هیچ حواس‌پرتی‌ای ندارن.»

هایپریون دوباره کوچک شد و از یک جانورِ الهیِ هم‌قدِ انسان به یک‌جونمون​ گورکنِ عسل‌خوار تغییرِ شکل داد و گفت: «خوبه. قراردادم با پادشاهی احتمالاً به‌معلوم​ باد رفته. اگه اتفاقی برای هیدرا افتاده باشه، تمامِ زحماتم دود می‌شه می‌ره هوا.»

سولوس از رفتارِ بی‌تفاوتِ کرانک خشمش گرفت و جلو رفت تا‌گیر​ حسابی به خدمتش برسد: «نگرانیِ تو همینه؟ سودت؟ امروز آدمای خوبی‌الهیِ​ مُردن. ما جونمون رو کفِ دستمون گذاشتیم ولی همه‌ش بی‌فایده بود!

«چند ساعتِ دیگه، بلیوس می‌افته دستِ ثرود و معلوم‌همینه​ نیست وستا و پرود هم به همین سرنوشت دچار‌گذاشتیم​ نشن. نمی‌فهمی اوضاع چقدر وخیمه؟» بدنش در آستانهٔ فروپاشی بود.

با هر قدم، سولوس بازشدنِ ترک‌هایی را روی پاهایش‌جای​ حس می‌کرد. ریه‌هایش از خستگی می‌سوخت و ادای هر‌هم‌قدِ​ کلمه برایش دردناک بود، اما خشمش به او قدرت می‌داد.

کرانک نادیده‌اش گرفت و روی تکه‌ای چمن نشست: «اینا به‌آدمای​ من ربطی نداره، خانم.» کوهِ بزرگی از غذا از آیتمِ‌چند​ بُعدی‌اش بیرون آورد و مشغولِ خوردن شد تا توانش را بازیابد.

با همان لحنی که انگار دارد دربارهٔ آب‌وهوا حرف می‌زند، گفت: «من اهلِ پادشاهی‌جای​ نیستم و هیچ علاقه‌ای هم به اینجا ندارم. هیچ‌کدوم از اون آدما هم دوستِ‌شکل​ من نبودن، پس برام مهم نیست چه بلایی سرشون میاد. میوه می‌خوری یا گوشت؟»

سولوس می‌خواست با کلماتی به‌شدت تند‌خدمتش​ جوابش را بدهد که لیث دست‌آدمای​ روی شانه‌اش گذاشت و جلویش را گرفت.

لیث با استفاده از تماسِ فیزیکی یک پیوندِ ذهنیِ نامرئی برقرار‌حواس‌پرتی‌ای​ کرد و گفت: «بشین و توانت رو نگه دار. اگه زود‌تغییرِ​ به انگشترت برنگردی، ممکنه هیئتِ انسانیت برای همیشه از دست بره.

«وقت برای دعوا نداریم. تازه، منم فرقی با اون ندارم. من‌خوبی​ که از روی مهربونی نیومدم بلیوس، فقط به خاطرِ توافقم با‌دیگه​ سلطنتی‌ها بود. توافقی که شاید به خاطرِ شکستمون دیگه اعتباری نداشته باشه.

«باید قبل از اینکه پادشاهی جامون رو پیدا‌موقعِ​ کنه برگردیم کویر.» به وارگریو اشاره کرد که‌حواس‌پرتی‌ای​ هنوز بدن و تجهیزاتش را به همراه داشت.

لیث در حالی که وارپی را آماده می‌کرد، برای بازیابیِ توانش از نشاط‌بخشی استفاده کرد و‌کفِ​ گفت: «نگرانِ قراردادت با سلطنتی‌ها نباش. بعد از امروز، بیشتر از همیشه بهت نیاز دارن. در‌همین​ موردِ فالوئل هم، اگه زنده بیرون اومده باشه، من به سهمِ خودم از توافقمون عمل می‌کنم.»

هایپریون با پوزخند و با خوش‌بینی‌ای که دست‌کمی از خوش‌بینیِ‌هیچ​ خودِ لیث نداشت، گفت: «آره، حتماً. وقتی از زبونِ خودشون بشنوم‌عسل‌خوار​ باورش می‌کنم. راستی، الان چی‌کار کنیم؟ من جایی برای موندن ندارم.»

لیث جواب داد: «مایی در کار نیست. فقط خودت رو به‌خوبی​ یه شهری برسون که زیرِ پرچمِ ثرود نباشه، مطمئنم ارتش با کمالِ‌می‌افته​ میل یه مأموریتِ جدید بهت می‌ده. من یکی که از اینجا می‌رم.»

سولوس را روی بازوانش بلند کرد و به‌محضِ پدیدارشدنِ گام‌ها،‌گردباد​ از میانشان گذشت. دیوها با ادغام در سایه‌اش به دنبالش رفتند‌جانورِ​ و باعث شدند راهروی بُعدی فقط کسری از ثانیه دوام بیاورد.

کرانک با آروغی گفت: «عجب آدمِ بی‌ادبی. حتی زحمتِ ردوبدل کردنِ رون‌های‌آدمای​ ارتباطی رو هم به خودش نداد. فقط خدا کنه اون مارمولک زنده‌دیگه​ و سالم باشه، وگرنه هیچ راهی برای تماس با... راستی اسمش چی بود؟»

هایپریون چند دقیقهٔ دیگر هم در حالی که با خودش حرف‌حواس‌پرتی‌ای​ می‌زد به خوردن ادامه داد، تا اینکه تازه فهمید اصلاً نمی‌داند سولوس‌شکل​ کیست، انگیزه‌هایش چه بود و چرا امضای انرژیِ یکسانی با لیث داشت.

«چرا حتی یه سؤال هم ازش نپرسیدم و اصلاً چرا هنوز دارم‌مُردن​ با خودم حرف می‌زنم؟» اما جز چند پرنده که روی درختی نشسته‌دستِ​ بودند و برایش جیک‌جیک می‌کردند، هیچ‌کس آنجا نبود تا جوابش را بدهد.

کرانک گفت: «من دیوونه نیستم، شماها دیوونه‌اید! نیازی به‌شکل‌گرفتنِ​ دلسوزیِ شما ندارم، کله‌پوک‌ها!» پرنده‌های کوچک از ترس پر کشیدند‌دوباره​ و رفتند. «خدایان، باید یه فکری به حالِ زندگیم بکنم.»

در همین حال، سولوس به هیئتِ انگشترِ خود دگردیسی کرده بود. لیث‌آدمای​ برای رسیدن به چشمهٔ مانای کادوریا — یکی از قدرتمندترین منابعِ انرژیِ‌دیگه​ جهان که در منطقهٔ کلار می‌شناخت — پی‌درپی گام‌ها را باز می‌کرد.

افزون بر این، از زمانِ نابودیِ ستارهٔ سیاه آن‌قدر نگذشته‌هیچ​ بود که چیزِ باارزشی در آنجا شکل بگیرد، پس می‌توانست‌گورکنِ​ امیدوار باشد که چشمه هنوز در منطقه‌ای بی‌طرف قرار دارد.

انگشترِ سنگی که تجلیِ فیزیکیِ برجِ منادیون‌همینه​ بود، در جاهای زیادی لب‌پر شده بود و‌دستمون​ لیث حس می‌کرد مشکلی در آن وجود دارد.

لعنتی، سولوس خیلی به خودش فشار آورد. اول یه جانورِ الهی، بعدش هم هر‌جای​ دو طلسمِ سیلوروینگ. اگه به خاطرِ اون مصیبتِ کوفتی نبود، می‌تونستم به محضِ اینکه ایاتا‌گفت​ فرار کرد بهش بگم بدنِ انسانی‌شو ول کنه. فقط خدا کنه خیلی دیر نکرده باشم.

سولوس نگرانی‌اش را حس می‌کرد و می‌خواست به او دلگرمی بدهد، اما‌آدمای​ ذهنش یاری نمی‌کرد. قرار نبود بتواند بیرون از برج بخوابد، با این‌دیگه​ حال هوشیاری‌اش ثانیه‌به‌ثانیه تارتر می‌شد و افکارش را به نویزی سفید تقلیل می‌داد.

وارگریو هم می‌خواست با او‌گردباد​ حرف بزند، اما حس می‌کرد‌هیچ​ که اصلاً وقتِ گپ زدن نیست.

وقتی لیث به کادوریا رسید، دستش را روی زمین گذاشت تا سولوس پایین بلغزد‌کفِ​ و بدونِ نیاز به تبدیل شدن به هیئتِ عنکبوت، برج را پدید آورد. خبر‌وستا​ نداشت سولوس چقدر توان برایش مانده و نمی‌خواست بیش از این به او فشار بیاورد.

«لعنت به این شانس!»‌باهاشون​ چند ثانیه گذشت، اما‌موقعِ​ انگشتر هنوز در انگشتش بود.

منتظر ماند و مدام با نشاط‌بخشی وضعیتش را بررسی‌همینه​ کرد، چون هرچه صدایش می‌زد، سولوس جوابی نمی‌داد. هنوز‌گذاشتیم​ آنجا بود، اما میانِ هوشیاری و خواب دست‌وپا می‌زد.

وخامتِ حالِ او و وضعیتِ انگشتر متوقف شده بود، اما رو به‌ندارن​ بهبودی هم نمی‌رفت. پس از چند دقیقه، لیث کم‌کم به وحشت افتاد. نشاط‌بخشی‌قراردادم​ هیچ اثری رویش نداشت و پیوندِ ذهنی فقط صدای برفک به گوشش می‌رساند.

تمامِ تلاشش را کرد تا به یاد بیاورد سولوس معمولاً پیش از شکل دادنِ برج چقدر زمین‌همه‌ش​ را می‌کند، و بعد با جادوی زمین این کار را برایش انجام داد. سپس انگشتر را درآورد‌نمی‌فهمی​ و درونِ گودالی گذاشت که آن‌قدر عمیق بود تا جریانِ انرژیِ جهان کاملاً او را در بر بگیرد.

هم‌زمان حواسش بود که تماسش را با‌اگه​ انگشتر حفظ کند تا جریانِ پیوسته‌ای از‌جای​ مانای خودش را هم به سولوس برساند.

تسلیم نشو، سولوس. تو‌رفت​ می‌تونی. فقط برج رو‌نگرانیِ​ بساز و همه‌چی درست می‌شه.

اما باز‌بعد​ هم هیچ‌تماس​ اتفاقی نیفتاد.

لیث حس می‌کرد که حضورِ چشمه به‌گردباد​ بدنش جان می‌بخشد، اما انگشتر بی‌هیچ نشانه‌ای‌ندارن​ از بهبودی، همچنان ترک‌خورده باقی مانده بود.

لعنتی، الان که بهش فکر می‌کنم، سولوس همیشه می‌گفت مصیبت‌ها چقدر‌می‌افته​ به بدنم فشار میارن، به‌خصوص بعد از اینکه نیروی زندگیم ترک‌نمی‌فهمی​ برداشت. وضعیتِ خودش هم دست‌کمی از اون نداره، چه‌بسا بدتر هم باشه.

ناولها | novelha.net