چپتر 2057: هستهٔ ترکخورده (بخشِ ۱)
0زیرِ محافظتِ سدِ زمردین که آنها را رویسودت زمین نگه میداشت، کرانک گامهای وارپی پدید آوردگذاشتیم که گروه را به جایی دور از بلیوس میبرد.
وقتی گامها بسته شد وتماس صدای کرکنندهٔ طوفان را برید، پرسید:گیر «فکر میکنی فالوئل و بقیه زندهن؟»
لیث آویزِ ارتباطیاش را از بُعدِخدمتش جیبی بیرون آورد و بررسی کرد کهخوبی رونهای اعضای واحدِ فالوئل هنوز آنجا باشند.
جواب داد: «ظاهراً حالِ همه خوبه، ولی یهباشن کم صبر میکنم بعد باهاشون تماس میگیرم. اگه موقعِالهیِ شکلگرفتنِ گردباد گیر افتاده باشن، جای هیچ حواسپرتیای ندارن.»
هایپریون دوباره کوچک شد و از یک جانورِ الهیِ همقدِ انسان به یکجونمون گورکنِ عسلخوار تغییرِ شکل داد و گفت: «خوبه. قراردادم با پادشاهی احتمالاً بهمعلوم باد رفته. اگه اتفاقی برای هیدرا افتاده باشه، تمامِ زحماتم دود میشه میره هوا.»
سولوس از رفتارِ بیتفاوتِ کرانک خشمش گرفت و جلو رفت تاگیر حسابی به خدمتش برسد: «نگرانیِ تو همینه؟ سودت؟ امروز آدمای خوبیالهیِ مُردن. ما جونمون رو کفِ دستمون گذاشتیم ولی همهش بیفایده بود!
«چند ساعتِ دیگه، بلیوس میافته دستِ ثرود و معلومهمینه نیست وستا و پرود هم به همین سرنوشت دچارگذاشتیم نشن. نمیفهمی اوضاع چقدر وخیمه؟» بدنش در آستانهٔ فروپاشی بود.
با هر قدم، سولوس بازشدنِ ترکهایی را روی پاهایشجای حس میکرد. ریههایش از خستگی میسوخت و ادای هرهمقدِ کلمه برایش دردناک بود، اما خشمش به او قدرت میداد.
کرانک نادیدهاش گرفت و روی تکهای چمن نشست: «اینا بهآدمای من ربطی نداره، خانم.» کوهِ بزرگی از غذا از آیتمِچند بُعدیاش بیرون آورد و مشغولِ خوردن شد تا توانش را بازیابد.
با همان لحنی که انگار دارد دربارهٔ آبوهوا حرف میزند، گفت: «من اهلِ پادشاهیجای نیستم و هیچ علاقهای هم به اینجا ندارم. هیچکدوم از اون آدما هم دوستِشکل من نبودن، پس برام مهم نیست چه بلایی سرشون میاد. میوه میخوری یا گوشت؟»
سولوس میخواست با کلماتی بهشدت تندخدمتش جوابش را بدهد که لیث دستآدمای روی شانهاش گذاشت و جلویش را گرفت.
لیث با استفاده از تماسِ فیزیکی یک پیوندِ ذهنیِ نامرئی برقرارحواسپرتیای کرد و گفت: «بشین و توانت رو نگه دار. اگه زودتغییرِ به انگشترت برنگردی، ممکنه هیئتِ انسانیت برای همیشه از دست بره.
«وقت برای دعوا نداریم. تازه، منم فرقی با اون ندارم. منخوبی که از روی مهربونی نیومدم بلیوس، فقط به خاطرِ توافقم بادیگه سلطنتیها بود. توافقی که شاید به خاطرِ شکستمون دیگه اعتباری نداشته باشه.
«باید قبل از اینکه پادشاهی جامون رو پیداموقعِ کنه برگردیم کویر.» به وارگریو اشاره کرد کهحواسپرتیای هنوز بدن و تجهیزاتش را به همراه داشت.
لیث در حالی که وارپی را آماده میکرد، برای بازیابیِ توانش از نشاطبخشی استفاده کرد وکفِ گفت: «نگرانِ قراردادت با سلطنتیها نباش. بعد از امروز، بیشتر از همیشه بهت نیاز دارن. درهمین موردِ فالوئل هم، اگه زنده بیرون اومده باشه، من به سهمِ خودم از توافقمون عمل میکنم.»
هایپریون با پوزخند و با خوشبینیای که دستکمی از خوشبینیِهیچ خودِ لیث نداشت، گفت: «آره، حتماً. وقتی از زبونِ خودشون بشنومعسلخوار باورش میکنم. راستی، الان چیکار کنیم؟ من جایی برای موندن ندارم.»
لیث جواب داد: «مایی در کار نیست. فقط خودت رو بهخوبی یه شهری برسون که زیرِ پرچمِ ثرود نباشه، مطمئنم ارتش با کمالِمیافته میل یه مأموریتِ جدید بهت میده. من یکی که از اینجا میرم.»
سولوس را روی بازوانش بلند کرد و بهمحضِ پدیدارشدنِ گامها،گردباد از میانشان گذشت. دیوها با ادغام در سایهاش به دنبالش رفتندجانورِ و باعث شدند راهروی بُعدی فقط کسری از ثانیه دوام بیاورد.
کرانک با آروغی گفت: «عجب آدمِ بیادبی. حتی زحمتِ ردوبدل کردنِ رونهایآدمای ارتباطی رو هم به خودش نداد. فقط خدا کنه اون مارمولک زندهدیگه و سالم باشه، وگرنه هیچ راهی برای تماس با... راستی اسمش چی بود؟»
هایپریون چند دقیقهٔ دیگر هم در حالی که با خودش حرفحواسپرتیای میزد به خوردن ادامه داد، تا اینکه تازه فهمید اصلاً نمیداند سولوسشکل کیست، انگیزههایش چه بود و چرا امضای انرژیِ یکسانی با لیث داشت.
«چرا حتی یه سؤال هم ازش نپرسیدم و اصلاً چرا هنوز دارممُردن با خودم حرف میزنم؟» اما جز چند پرنده که روی درختی نشستهدستِ بودند و برایش جیکجیک میکردند، هیچکس آنجا نبود تا جوابش را بدهد.
کرانک گفت: «من دیوونه نیستم، شماها دیوونهاید! نیازی بهشکلگرفتنِ دلسوزیِ شما ندارم، کلهپوکها!» پرندههای کوچک از ترس پر کشیدنددوباره و رفتند. «خدایان، باید یه فکری به حالِ زندگیم بکنم.»
در همین حال، سولوس به هیئتِ انگشترِ خود دگردیسی کرده بود. لیثآدمای برای رسیدن به چشمهٔ مانای کادوریا — یکی از قدرتمندترین منابعِ انرژیِدیگه جهان که در منطقهٔ کلار میشناخت — پیدرپی گامها را باز میکرد.
افزون بر این، از زمانِ نابودیِ ستارهٔ سیاه آنقدر نگذشتههیچ بود که چیزِ باارزشی در آنجا شکل بگیرد، پس میتوانستگورکنِ امیدوار باشد که چشمه هنوز در منطقهای بیطرف قرار دارد.
انگشترِ سنگی که تجلیِ فیزیکیِ برجِ منادیونهمینه بود، در جاهای زیادی لبپر شده بود ودستمون لیث حس میکرد مشکلی در آن وجود دارد.
لعنتی، سولوس خیلی به خودش فشار آورد. اول یه جانورِ الهی، بعدش هم هرجای دو طلسمِ سیلوروینگ. اگه به خاطرِ اون مصیبتِ کوفتی نبود، میتونستم به محضِ اینکه ایاتاگفت فرار کرد بهش بگم بدنِ انسانیشو ول کنه. فقط خدا کنه خیلی دیر نکرده باشم.
سولوس نگرانیاش را حس میکرد و میخواست به او دلگرمی بدهد، اماآدمای ذهنش یاری نمیکرد. قرار نبود بتواند بیرون از برج بخوابد، با ایندیگه حال هوشیاریاش ثانیهبهثانیه تارتر میشد و افکارش را به نویزی سفید تقلیل میداد.
وارگریو هم میخواست با اوگردباد حرف بزند، اما حس میکردهیچ که اصلاً وقتِ گپ زدن نیست.
وقتی لیث به کادوریا رسید، دستش را روی زمین گذاشت تا سولوس پایین بلغزدکفِ و بدونِ نیاز به تبدیل شدن به هیئتِ عنکبوت، برج را پدید آورد. خبروستا نداشت سولوس چقدر توان برایش مانده و نمیخواست بیش از این به او فشار بیاورد.
«لعنت به این شانس!»باهاشون چند ثانیه گذشت، اماموقعِ انگشتر هنوز در انگشتش بود.
منتظر ماند و مدام با نشاطبخشی وضعیتش را بررسیهمینه کرد، چون هرچه صدایش میزد، سولوس جوابی نمیداد. هنوزگذاشتیم آنجا بود، اما میانِ هوشیاری و خواب دستوپا میزد.
وخامتِ حالِ او و وضعیتِ انگشتر متوقف شده بود، اما رو بهندارن بهبودی هم نمیرفت. پس از چند دقیقه، لیث کمکم به وحشت افتاد. نشاطبخشیقراردادم هیچ اثری رویش نداشت و پیوندِ ذهنی فقط صدای برفک به گوشش میرساند.
تمامِ تلاشش را کرد تا به یاد بیاورد سولوس معمولاً پیش از شکل دادنِ برج چقدر زمینهمهش را میکند، و بعد با جادوی زمین این کار را برایش انجام داد. سپس انگشتر را درآوردنمیفهمی و درونِ گودالی گذاشت که آنقدر عمیق بود تا جریانِ انرژیِ جهان کاملاً او را در بر بگیرد.
همزمان حواسش بود که تماسش را بااگه انگشتر حفظ کند تا جریانِ پیوستهای ازجای مانای خودش را هم به سولوس برساند.
تسلیم نشو، سولوس. تورفت میتونی. فقط برج رونگرانیِ بساز و همهچی درست میشه.
اما بازبعد هم هیچتماس اتفاقی نیفتاد.
لیث حس میکرد که حضورِ چشمه بهگردباد بدنش جان میبخشد، اما انگشتر بیهیچ نشانهایندارن از بهبودی، همچنان ترکخورده باقی مانده بود.
لعنتی، الان که بهش فکر میکنم، سولوس همیشه میگفت مصیبتها چقدرمیافته به بدنم فشار میارن، بهخصوص بعد از اینکه نیروی زندگیم ترکنمیفهمی برداشت. وضعیتِ خودش هم دستکمی از اون نداره، چهبسا بدتر هم باشه.