چپتر 1322: منافعِ مشترک (بخشِ ۲)
0ثرود متوجهِ تازهترین فریبش شدبرای اما وانمود کرد متوجه نشدهاژدهایانِ است تا بنبست را بشکند.
«من از یه احمقِ تشنهٔ قدرت مثلِ تو حتی بیشتر از چیزی که تو از منسرشار بدت میاد، بدم میاد، اما حتی احمقها هم به دردی میخورن. تو چیزی داری که منخوشحالی میخوام، رازِ بیداری، و من چیزی دارم که تو میخوای، رازِ تبدیل شدن به یه اژدها.»
با لبخندی جذابکردم گفت: «به ایناینکه معامله علاقهای داری؟»
زدروس با شنیدنِ این حرفها چنان از تهِ دل خندید که قرنها بود نخندیده بودگردابِ و گفت: «یه جوکِ دیگه بگو. من خودم تنهایی به یه حاشیه سفر کردم فقط برایترسیدن اینکه موگار طردم کنه. با اژدهایانِ بیشماری حرف زدم و هیچکدومشون ذرهای خرد برای ارائه نداشتن.
«تولهت هنوز دهنش بوی شیر میده وموگار خودت هم حتی یه جانورِ امپراطور نیستی.هیچکدومشون چطور ممکنه هیچکدومتون چیزی دربارهٔ رازِ تکامل بدونید؟»
ثرود بیآنکه لبخندش محو شود گفت: «حق با توئه. من جانورِ امپراطور نیستم، ولیگرفت خونِ تایریس تو رگهام جریان داره. بینِ اونهمه شایعهٔ وحشتناکی که دربارهم شنیدی، هیچکدومشونبیش اشاره کرده بود که چطور با هر چرخه، جنونِ آرتان خونِ گریفونم رو غلیظتر میکنه؟»
جرقهای از گردابِ زندگی بدنش را در بر گرفت، شمشیرِاژدهایانِ آرتان را سرشار از نیرو کرد و به آن اجازههنوز داد مالکیتِ لانه را بهزور از زدروس به ثرود تغییر دهد.
با این حال زدروس بهجای ترسیدن، بیش از هرجنونِ زمانِ دیگری احساسِ خوشحالی کرد، چرا که راهحلِ تمامِگرفت مشکلاتش حاضر و آماده دو دستی تقدیمش شده بود.
گفت: «فقطسفر بگو چیفقط میخوای بدونی.»
منطقهٔ دیستار، لانهٔ فالوئل.
دورهٔ شاگردی بهمحضِ اینکه مردانِ خاندانِ ارناس دروازهٔ وارپ را داخلِ انبارِ خانهٔ لیث تکمیلگردابِ کردند، از سر گرفته شد؛ کاری که بهزحمت چند روز طول کشید. مانندِ تمامِ دروازههایبهجای متعلق به یک خاندانِ جادویی، فقط کسانی که مجوزِ ویژه داشتند میتوانستند از آن استفاده کنند.
جیرنی بحث را پیش از آنکه حتی شروع شود پایان داد و گفت: «بههرحال من دارم هزینهش رو میدمتولهت و این تنها راهیه که میتونم شرایطِ اضطراریِ بیشتری رو نسبت به چیزی که اکثرِ آدما حتی میتونن تصور کنن،توئه پوشش بدم. علاوه بر این، ما بدونِ یه دلیلِ خیلی موجه سرزده واردِ خونهت نمیشیم و خودت هم اینو میدونی.»
لیث از ایدهٔ نداشتنِ کنترلِ کامل روی قلمروِ خودش چندانجرقهای خوشش نمیآمد، اما مزایای داشتنِ یک دروازهٔ وارپِ شخصی بسیار بیشترلانه از دردسرِ ورودِ افراد با دسترسیِ لغوِ سلطنتی به انبار بود.
حالا کامیلا میتوانست آزادانه از بلیوس رفتوآمد کند و زینیا را هر کجازدم که میخواست ببرد. در عوض، خانوادهاش میتوانستند در یک چشمبههمزدن خانه را تخلیهجانورِ کنند یا فقط از آن برای بازدید از پادشاهی به دلخواهِ خود استفاده کنند.
مهمتر از آن، آرایههای مهرومومِ بُعدی روی دروازههایچرخه وارپ کار نمیکردند و این اجازه میداد نیروهایزندگی کمکی فارغ از موقعیت، بیدرنگ از راه برسند.
فالوئل در حالی که آنها را مستقیماًموگار به لانهاش وارپ میکرد گفت: «خوشحالم کههیچکدومشون برگشتید بچهها. خیلی حرفها داریم که بزنیم.»
هیدرا در هیئتِ انسانیاش شبیهِ زنِ جوانی در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش بودبدنش و حدودِ ۱٫۷ متر قد داشت. چهرهای بیضیشکل با چشمانی به رنگِ رنگینکمان داشتترسیدن و موهای بلندی به هفت رنگِ مختلف، اجزای ظریفِ صورتش را قاب گرفته بودند.
وقارِ سادهٔ بدنِ کشیدهاش ظاهراً کاملاً باموگار رفتارش هماهنگ بود و نتیجهٔ نهایی راهیچکدومشون بسیار خیرهکنندهتر از مجموعِ اجزای منفرد میساخت.
با وجودِ اینکه هوا بهزحمت خنک بود، او ازجنونِ همین حالا یک پلیورِ پشمی، شلوارِ خزدار، چکمه وگرفت پالتو پوشیده بود، گویی از قبل زمستان شده بود.
با رسیدنشان، لیث متوجه شد که کلاسِ درسطردم در وسطِ غارِ سنگی که خانهٔ هیدرا بود،خرد یک میزِ اضافهتر و چند مهمانِ غیرمنتظره دارد.
اسکارلتِ اسکورپیکور به لطفِ انبوهی از ابزارهای نورِ سخت که به او اجازه میداد سختترین سنگها رانیرو بهآسانی بتراشد، همزمان روی چند آرایه کار میکرد. نایکای خونآشام، دخترخواندهٔ کالّا، سوار بر اسکورپیکور بود وراهحلِ در حالی که چیزی شبیهِ یک اسموتیِ غلیظِ قرمزرنگ را هورت میکشید، کارِ او را بررسی میکرد.
نوکِ بایک داشت خودش را با گوشتِ گوزن خفه میکرد. اندازهاش از یکزدم جانورِ جادویی هم فراتر رفته بود، طوری که لیث را به این فکرجانورِ انداخت که آیا نوک در آستانهٔ تکامل است یا واقعاً همینقدر باشکوه است.
کالّا هم آنجا ایستاده بود، با چهرهای که برای کسیآرتان با اجزای ساختهشده از سایه، بینهایت غمگین به نظر میرسید؛سرشار چیزی که معمولاً باعث میشد از یک جسد هم بیحالتتر باشد.
کلاهِ بوقیِ مهمانی به سر گذاشته بود وطردم شیپورِ کوچکی در دهان داشت. دستورِ اکید گرفته بودارائه که از آن بهعنوانِ تنها وسیلهٔ ارتباطیاش استفاده کند.
همه یکصدا گفتند: «قبولی تو آزمونِ خِرَد رو تبریک میگیم وگردابِ به خانواده خوش اومدی!» در همین حال با دستزدنِ فالوئل، حلقههای گلِتغییر رنگارنگ و بیرقهایی با تصویرِ اژدهایان و ققنوسها از هوا پدیدار شد.
کالّا بیشتر از اینکه در شیپور بدمد،موگار خرناس کشید: «توووووو.» و توانست صدایی افسردهکننده ازذرهای آن درآورد و از اسکارلت یک پسگردنی بخورد.
نایکا و نوک روی سرش برنجِ رنگی ریختند،چرخه چون کاغذ در موگار خیلی گران بود و هیچبدنش جادوگرِ عاقلی آن را برای ساختنِ کاغذتزیینی هدر نمیداد.
فالوئل لیث را در آغوش گرفت، هر دو گونهاش را بوسیدبیشماری و گفت: «خیلی خوشحالم که واقعاً به تبارِ اژدها تعلق داری. اینشیر پیوندمون رو حتی از پیوندِ بینِ استاد و شاگرد هم عمیقتر میکنه.»
لیث که حسابی ماتومبهوت شده بود، گفت: «معلومغلیظتر هست دارید چی میگید؟ من که اژدها نیستم،سرشار تازه نایکا چطور میتونه وسطِ روز بیدار باشه؟»
«سؤالِ جالبیه. اول—»
اسکارلت پرید وسطِ حرفِ کالّا و در حالی که تقریباً شیپور را در حلقش فرو میکرد،زندگی گفت: «یه آرایه چیدم که عنصرِ نور رو تو غار جذب میکنه تا بدنش حس کنه هنوززمانِ شبه. بهت که گفتم حق نداری حرف بزنی، وگرنه با اون حرفای مورمورکنندهت حالِ همه رو میگیری.»
کالّا در شیپورکردم دمید و با تمامِموگار توانش اعتراض کرد: «تووو!»
فالوئل گفت: «تعجبت رو درک میکنم، چون خودم از شورا خواستم اجازه بدن من این خبرسرشار رو بهت بدم. بالاخره نتایجِ تشدیدِ خونِ تو به دستمون رسید.» او سپس تمامِ اتفاقاتی راخوشحالی که پس از گرفتنِ نمونهخون از والدینِ لیث توسطِ لیگین رخ داده بود، برایش تعریف کرد.
لیث با تعجب به میانِ حرفش پرید و در حالی که پاکتی را که ازذرهای کویرِ خون دریافت کرده بود نشانشان میداد، گفت: «پس برای همینه که سالارک این نامهممکنه رو برام فرستاده و من رو به کویر دعوت کرده و اجازه داده مادربزرگ صداش کنم.»
فالوئل یک کلاهِ بوقی هم روی سرِ او گذاشت و گفت:گریفونم «خب، آره. تو الان یه نگهبانِ بالقوه محسوب میشی که به تبارِداد دو نگهبان تعلق داره. تا حالا همچین چیزی سابقه نداشته، پسرعموی کوچولو.»
«قراره برای جشنگرفتنِ این خبرِ خوب، ناهار رو همینجا بخوری. حالا بهتره درسمون رو شروع کنیم.»خرد او با دگردیسی لباسهایش را به یک بلوزِ سفیدِ بدوندکمه و چیندار و شلواری مشکی تغییردربارهٔ داد، چرا که به لطفِ سیستمِ گرمایشیای که لیث برایش نصب کرده بود، غار گرمای بهاری داشت.
خونآشام یکییکی با آنها دست داد و گفت: «از آشناییتون خوشبختمگردابِ بچهها، من نایکا هستم.» اما وقتی به کویلا رسید، ناگهان متوقفبهزور شد. «سلام، خوشگله. چرا تا حالا با هم آشنا نشده بودیم؟»
کویلا خوشش آمد، اما در پسِ رفتارِ عشوهگرانهٔ نایکا، میتوانست حس کند که نگاهِ خونآشامذرهای روی تمامِ قسمتهای نامناسبِ بدنش میچرخد. این نگاه باعث میشد احساس کند دامی است درممکنه برابرِ چشمِ متخصصِ یک قصاب که دارد بهترین تکههای گوشت را در ذهنش نشان میکند.
بوی خونِ جوانِ لبریز از مانایاشاره بنفش مستکننده بود و برخلافِ لیث،غلیظتر کویلا کاملاً بیدفاع به نظر میرسید.