چپتر 1929: بدون عنوان
0«کسی برام قلاده نینداخته! فقط چون هنوز تو ماهعسلیمدنبالِ و رفتن به ورندی ممکنه خطرناک باشه، به تأییدِتوضیح زنم نیاز داشتم.» لیث از خجالت کمی سرخ شد.
زورت آهی کشید و گفت: «خجالت نداره. بیترا هم کمی بعد از ازدواجمونداد همین کار رو باهام کرد. نکشش عزیزم. فقط برای اینکه کار زودتر تموممیخوام بشه کلِ یه ساختمون رو خراب نکن. حرف زدن هم همیشه یه گزینهست.»
صدای بیترا را تقلید کرد و آندنبالِ را زیر و آزاردهنده درآورد، اما هروقت زورتبکشه دربارهٔ همسرش حرف میزد، لبخند روی لبهایش مینشست.
«میدونی، کاش واستور و زینیا هم همچین رابطهٔ صادقانهای داشتن. همیشه بحثگمشده میکنن چون واستور حاضر نیست بهش بگه کجا میره و چرا. تا الانحدی زینیا صبوری کرده، ولی اگه واستور یکم باهاش روراست نباشه، اوضاع خراب میشه.»
لیث پرسید:آویزِ «بقیهش چی؟ مأموریتداشته چقدر طول میکشه؟»
اژدهای سایه شانه بالا انداخت و گفت: «تو بدترین حالت بیشتر از چند روز نمیشه.سیاه اگه اون احمق آویزِ ارتباطیش رو نگه داشته بود، فقط میرفتیم میآوردیمش و بعد دنبالِتواناییِ دهان میگشتیم. ولی با این اوضاع، اول باید دنبالِ تسئوس بگردیم و ممکنه یکم طول بکشه.»
برای لیث توضیح داد که ستونهای سیاهدنبالِ چطور کار میکنند و چطور تا زمانیبگردیم که باستانیِ گمشده زنده باشد، پیدایش خواهند کرد.
زورت گفت: «همینطور میخوام تو رو هم باچطور خودم بیارم تا ببینم تواناییِ مشابهی داری یا نه.همینطور هر چی باشه، تو هم تا حدی یه مسخشدهای.»
«اگه داشته باشم چی؟» ماهیتِ ستونِبود سیاه لیث را به یادِ تواناییِاین تبارِ ققنوس، یعنی ندای خون، انداخت.
زورت جواب داد: «میتونیم تسئوس رو خیلی سریعتر پیدا کنیم. مسخشدگان جفتی کارداد میکنن، نه به این خاطر که به کسی نیاز داریم تا هوامون رومیخوام داشته باشه، بلکه به خاطرِ اثرِ تشدیدی که نزدیک بودن به هم ایجاد میکنه.»
«من و بیترا با ترکیبِ قدرتمون میتونیم سیگنالِ خیلیمیگشتیم قویتری بفرستیم که به همنوعامون اجازه میده باهامون ارتباطستونهای بگیرن و حتی از فاصلهٔ یه قاره، موقعیتمون رو بفهمن.»
«اگه تو هم بتونی همین کار رو بکنی، تشدید خیلی قویتر میشه و میتونیمباشد موقعیتِ تسئوس رو از فاصلهٔ دورتری دقیق پیدا کنیم. ضمناً، تو آینده هم خیلیماهیتِ به دردت میخوره، چون در صورتِ نیاز به کمک همیشه میتونی رومون حساب کنی.»
از یک طرف، لیث از این ایده که مسخشدگان و ارباب همیشه بداننداول او کجاست خوشش نمیآمد. اما از طرفِ دیگر، در جنگ و بهخصوص دفعهٔگمشده بعدی که با اورپال روبهرو میشد، لیث میتوانست از زورِ بازوی باستانیها استفاده کند.
پرسید: «کِیمیآوردیمش و کجادهان همو ببینیم؟»
زورت گفت: «فردا صبح، تو شهرِ بیلوک، تو مرزِ جنوبیِ کویر.اول ترجیح میدادم همین الان راه بیفتیم، ولی فکر کنم الفین نیاززمانی به استراحت داره. وقتی داشتیم میرفتیم حالش خیلی خوب به نظر نمیرسید.»
«ممنون از لطفت. راستی، دفعهٔداد بعد که دیدیش بهش بگو سولوس.باستانیِ خیلی از اسمِ قدیمیش خوشش نمیاد.»
«حتماً. زورت قطع میکنه.»
در کمالِ تعجبِ لیث، کامیلا پس از پایانِ پختنِ ناهار، خواسته بودتوضیح روی مبل یکدیگر را در آغوش بگیرند تا در مقابلِ یک نقشهٔخواهند هولوگرافیک از قارهٔ جنوبی، هرچه را دربارهٔ ورندی میدانست برایش توضیح دهد.
کامیلا بینِ بوسههایشان گفت: «اونا به زبانِ جهانیِ تایریس حرف میزنن، پسباید مشکلی برات پیش نمیاد. با این پوستِ برنزهت، خیلی کم پیش میادگمشده کسی فکر کنه خارجی هستی. تقریباً به اندازهٔ یه بومیِ کویر تیره شدی.»
لیث پرسید:بگردیم «مگه خارجیهاتوضیح مشکلی دارن؟»
سولوس در بهترین حالت صورتیِ روشن بود ومیآوردیمش زورت هم اگر از پیکرتراشی استفاده نمیکرد، آنقدربگردیم رنگپریده بود که تقریباً بیمار به نظر میرسید.
کامیلا روی پای لیث نشست، دکمههای لباسش را باز کردبگردیم و گفت: «نه دقیقاً، ولی بدنام هستن. بیشترِ مجرمای پادشاهیگمشده و کویر برای فرار از دستِ قانون از مرز رد میشن.»
«دیدنِ یه چهرهٔ رنگپریده نزدیکِ مرز معمولاً یعنیدهان دردسر. اگه میخوای از دعواهای بیخود دوری کنی،توضیح از هر کسی که لهجهٔ آشنایی داره فاصله بگیر.»
لیث گفت: «نه اینکه بخوام شکایتی کنم، ولی چه عجلهایه؟زمانی هنوز کلِ روز و شب رو پیشِ رومون داریم.» تضادِبیارم بینِ پوستِ برنزهاش و رنگپریدگیِ خطوطِ آفتابندیدهاش تقریباً مسحورکننده بود.
دستانِ لیث بهآرامی مرزهاینگه رنگیِ پوستش را نوازش کرددنبالِ و صدای نالهاش را درآورد.
کامیلا با پوزخندی گفت: «آره، حتماً.» و قبل از اینکه لیث حرفی بزند، با بوسهایسیاه عمیق دهانش را بست. «شرط میبندم همین که سولوس بیدار بشه، مثلِ کنه بهت میچسبه. بعدش،مشابهی شب اونقدر عصبی میشه که از طریقِ پیوندتون حسش میکنی و دوباره گند میزنه به حالمون.»
صدای سولوس از اتاقِ مهمان آمد ودنبالِ باعث شد تازهعروسوداماد سرِ جایشان خشکشان بزند:بگردیم «این بوی خوشمزه چیه؟ دارم از گشنگی میمیرم.»
کامیلا گفت:بگردیم «ریدم توتوضیح این شانس!»
لیث در حالی که زرهِ خلأگردشان با شتاب آنها رادهان میپوشاند تا قبل از اینکه مهمانشان آنها را در حینِستونهای کار ببیند، آهی کشید و گفت: «دیگه برای این کارا دیره.»
کامیلا چشمانش را بست و نفسِ عمیقی کشید. وقتی دوباره چشمبکشه باز کرد، آرام به نظر میرسید و لبخند میزد، اما لیث میفهمیدپیدایش که کامیلا با کمالِ میل اولین کسی را که مزاحمش میشد، میکشت.
آنها بقیهٔ اطلاعات را سرِ ناهار با سولوس در میان گذاشتند. او بیشترِ وقتبگردیم فقط سر تکان میداد و غذا میخورد. بینِ بالا آوردنِ صبحانهاش و استرسِ عصبیِخواهند ناشی از دیدار با بایترا، سولوس بهاندازهٔ سه نفر غذا خورد، آن هم با دسر.
سولوس بعد از تمام کردنِ بستنی و کلوچههایش، بامیکنند آروغی از سرِ رضایت پرسید: «فقط یه سؤال دارم.میخوام چقدر میخوایم دربارهٔ وضعیتِ من به زورث و بایترا بگیم؟»
لیث شانه بالا انداخت: «خب، همین الانش هم بیشتر از چیزی کهاین من دلم میخواست بهشون گفتی. من که قضیهٔ برج رو ماستمالی میکنم،زمانی ولی نمیتونیم این واقعیت رو پنهان کنیم که بدنِ انسانیت زیاد دوام نمیاره.»
سولوس سر تکان داد: «موافقم. دلم نمیخواد بایترایباید عزیز یه بارِ دیگه به میراثِ مادرم دستدرازیچطور کنه. حالا برمیگردم تو اتاقم. باید استراحت کنم.»
در حالی که سولوس از در بیرون میرفت ومیگشتیم به سمتِ برج راه میافتاد، چشمانِ کامیلا با دیدنِستونهای تعدادِ ظرفها و قابلمههای کثیفِ روی میز گرد شد.
کامیلا با صدایی سرد گفت: «تا وقتی تمیزکاریچطور رو تموم نکردیم، هیچ جا نمیری. در ضمن،خواهند گفتنِ لطفاً و ممنون تا حالا کسی رو نکشته!»
سولوس به داخلِ کلبه وارپ کرد،بود کامیلا را محکم بغل کرد واین گفت: «ممنون بابتِ غذا و مهماننوازیتون.»
کامیلا از فینفین کردنش میتوانست بفهمد که سولوسباید با عجله بیرون رفته بود تا اشکهایش را پنهانمیکنند کند و بیشتر از این روزشان را خراب نکند.
کامیلا آهی کشید و در حالی که سرِ سولوس را بهآرامیاول نوازش میکرد گفت: «خواهش میکنم. حالا بیا کارِ آشپزخونه رو تموم کنیمباستانیِ و بعدش میتونیم با هم یه کاری بکنیم. دلم نمیخواد تنها بمونی.»
هر سه نفرشان بعدازظهر، عصر و در کمالِ ناامیدیِ کامیلا، حتی شب را همباشد با هم روی کاناپهٔ جلوی شومینه گذراندند. همراهیِ آنها و نورِ ستارگان به سولوسماهیتِ کمک کرد تا به خواب برود و در عوض برای کامیلا کمردرد به ارمغان آورد.
صبحِ روزِ بعد، سولوس به داخلِ انگشترش برگشت و لیث از دروازهٔ وارپِ کلبهباید استفاده کرد تا مستقیماً به شهرِ بیلوک برسد. پاسگاههای مرزی به شبکهٔ دروازه متصل بودندپیدایش تا در صورتِ تهاجم، بتوانند بهسرعت نیروهای مسلح را از سراسرِ کشور گرد هم بیاورند.
هر پاسگاهِ مرزی چندین دروازهٔ آمادهبهکاراین داشت و وقتی لیث از راهروی بُعدیِداد شخصیِ ارباب عبور کرد، نگهبانان ماتومبهوت ماندند.
گروهبانِ کشیک به او ادای احترام کرد ودهان گفت: «اربابِ جوان، باید ورودتون رو به ماتوضیح اطلاع میدادید. یه استقبالِ درستوحسابی براتون تدارک میدیدیم.»