چپتر 1550: آتش و فلز (بخشِ ۲)
0سینمارا گفت: «زناگروش لازم نیست نگرانِ پوسیدگیِ ناشی از آشوب باشه، چونگریفون هستهٔ سیاهش ازش تغذیه میکنه، اما تو باید نگرانِ جفتشون باشی. اینونباش بدون که نه نگهبانان و نه هستههای سفید از عناصرِ نفرینشده استفاده نمیکنن.
تنها گونههایی که میتونن بیخطر اونا رو پدید بیارن، مسخشدگان و لیچهامیبری هستن. مسخشدگان به دلایلی که الان توضیح دادم و لیچها به این خاطردارم که فیلاکتریشون هر نوع آسیبی رو، حتی آسیب به ذهنشون، فقط موقتی میکنه.»
لیث تصمیم گرفت جادوی آشوب را فراموش کند،ملحق مگر اینکه چیزِ تازهای کشف کند. او بدنِحال نالروند و زناگروش را با هم مقایسه کرد.
شاید اگه هستههای نالروند مثلِ مالِ زناگروشدلم روی هم بیفتن، اولین قدم برای شکستنِدوست سدِ بینِ نیروی زندگیِ انسانی و رزاریش باشه.
پس از خوردنِ یک وعده بستنیِ حسابی ونگاهی دادنِ دستورش به زناگروش، همگی به هیئتِ انسانیِ خودخراب برگشتند تا از یک لیوان اژدهای سرخ لذت ببرند.
سینمارا حالا بلوزیمیدونم سرخ و شلواریمیخواد سیاه به تن داشت.
او در حالی که آرامآرام الکلی را مینوشید که آنقدر قوی بود که میتوانست یککنی نگهبان را مست کند، گفت: «میدونم که مامان احتمالاً میخواد به آشیانه ملحق بشی، امابردن اگه تو هم مثلِ جوونیهای من از آزادیت لذت میبری، بهتره پیشنهادش رو رد کنی.»
لیث گفت: «با این حال دلم میخواد نگاهی به اینبندازم کار بندازم. پادشاهیِ گریفون پر از مشکله و دوست دارمبردن اگه اوضاع خراب شد، جایی برای پناه بردن داشته باشم.»
سینمارا گفت: «نگران نباش. دفعهٔ بعد که از مامان مأموریتبندازم بگیرم، تو و زناگروش رو با خودم میبرم تا ببینیبردن یه افسرِ ارشدِ آشیانه با چه نوع تهدیداتی روبهرو میشه.»
زناگروش پرسید: «ببخشید،میدونم برای چی بهمیخواد من نیاز داری؟»
سینمارا با خنده گفت: «اگه مجبور باشم ازملحق این فسقلی محافظت کنم، نمیتونم روی کارم تمرکز کنم.دلم به تو نیاز دارم تا امنیتش رو تضمین کنی.»
اژدهای سایه پاسخبهتره داد: «پس میتونیحال روم حساب کنی.»
از یک طرف، کارِ بیشتر آخرین چیزی بود که زناگروش میخواست.پادشاهیِ از طرفِ دیگر، فرصتِ زیرِ نظر گرفتنِ لیث و یادگیریِ طلسمهایباشم یک ققنوسِ دارای هستهٔ سفید آنقدر خوب بود که نمیشد ردش کرد.
جنگلِ تراون،مست لانهٔ فالوئل،مامان همان روز.
از آنجا که جمعیتِ کلاسش به کمتر از نصف رسیده بود، هیدرا میتوانستمشکله همزمان با انجامِ چندین آزمایش، دمار از روزگارِ شاگردانش دربیاورد. محافظ مدتی بود کهمأموریت به هستهٔ آبیِ روشن رسیده بود و باید یادگیریِ جادوی روح را آغاز میکرد.
غیر از او، فقط کویلا و نالروند در کلاسهایش شرکت میکردند.پادشاهیِ آنها که تنها شاگردانِ غیربیدارشده بودند، باید بدنشان را تقویت میکردندباشم تا بتوانند قدرتِ جادوی راستین را برای اهدافِ خودشان مهار کنند.
کویلا میخواست مطمئن شود که از فرایندِ بیداری که در حالِ توسعهاشمیبری بود جانِ سالم به در میبرد، در حالی که نالروند امیدوار بود بادارم نزدیک کردنِ توانِ فیزیکیِ بدنِ انسانیاش به توانِ رزار، سدِ میانشان ضعیف شود.
فریا از پیش به کویر رفته بود و فلوریا روی بهبودِ هستهٔ مانایش تمرکز داشتکنی و همزمان به بدنش از اتفاقاتِ اورگاماکا استراحت میداد. استفاده از طلسمِ ردهٔ تیغهاش دربردن ترکیب با انرژیهای آشوبی که تحمل کرده بود، آسیبِ سنگینی به او وارد کرده بود.
در حالی که سرهای دیگرِ فالوئل بر سرِ چند معادلهٔبندازم پیچیدهٔ جادویی که نمیتوانستند رویشان توافق کنند در حالِ جروبحث بودند،داشته یکی از هفت سرش گفت: «مثلِ همیشه کارتون عالی بود، بچهها.
از اونجا که تمرین بدونِکنی کمی مبارزهٔ واقعی بیفایدهست، فردابندازم همهتون رو میفرستم به میدون.»
محافظ که در هیئتِ اسکالِ خود بود، با خشم غرید: «چی؟آزادیت قرارمون این بود که بذاری وقتِ بیشتری رو با خانوادهم بگذرونم ومشکله تا وقتی مهارتهام رو بهتر نکردم، من رو به مأموریتهای بیشتری نفرستی!»
«مثل لیث نباش و قبل از اینکه غر بزنی تا آخرش گوش بده!» حرفهایپیشنهادش فالوئل همه، از جمله محافظ را به خنده انداخت. «نهایتاً یه کارِ سادهٔ دوجایی روزهست. در ضمن، من قرارمون رو نشکستم چون این بار برای من کار نمیکنی.
«آجاتارِ دریک ازم کمک خواستهکنی و بعد از اونهمه کاریبندازم که برام کرده، نمیتونستم رد کنم.»
کویلا پرسید: «موضوع چیه؟»
فالوئل گفت: «اون فقط یه شاگرد داره و میترسه موروک بهتنهاییآزادیت کافی نباشه. علاوه بر این، آجاتار نگرانه که پدرِ موروک، گلموس، بهمحضمشکله اینکه دوستِ تایرانتِ ما بهاندازهٔ کافی دور بشه، دست به کار بشه.»
نالروند پرسید: «داره ازمامان ما بهعنوانِ نیروی کمکیملحق استفاده میکنه یا طعمه؟»
فالوئل گفت: «هر دو. من و آجاتار آمادهٔنگاهی مداخله میشیم، چون ممکنه یکیمون برای روبهرو شدناوضاع با بیدارشدهای به قدرت و قدمتِ گلموس کافی نباشه.
«اما در عین حال، باید مطمئن بشیم که واقعاً اطرافِبندازم قلمروِ آجاتار پرسه میزنه یا نه. برای همین به کمکمون نیازداشته داره. اگه گلموس رفته باشه، شما فقط نیروی پشتیبانِ موروک میشید.
«اما اگه هنوز همون اطرافاحتمالاً باشه، وظیفهٔ شما اینه که تاآزادیت رسیدنِ ما بهاندازهٔ کافی وقت بخرید.»
کویلا که ازمیدونم خشم میسوخت، گفت: «میتونیدآشیانه روی من حساب کنید.»
پدرِ موروک او را در همان وضعیتی قرار داده بود که دیروسگریفون ماهها به کویلا تحمیل کرده بود. تایرانت زندانیِ خانهٔ خودش بود ونباش میترسید بهمحض اینکه پایش را بیرون بگذارد، پدرِ بیگانهاش او را برباید.
نالروند سر تکانبهتره داد: «بد نیست یهدلم کم باهاش وقت بگذرونم.»
با یادآوریِ خاطرهٔ فرزندانش که از او پرسیده بودند کیست، لرزهآزادیت بر اندامِ محافظ افتاد و گفت: «نهایتاً دو روز. بعد ازگریفون اون برمیگردم خونه، مهم نیست مأموریت تموم شده باشه یا نه.»
این فقط شوخیِ وحشتناکی بود که سلیا وقتی از آخرین مأموریتِ پاییزیاش برگشته بود ترتیبکنی داد تا درسی به او بدهد. با این حال، بچهها نقششان را چنان خوب بازی کردهداشته بودند و این نمایش را آنقدر طول داده بودند که دردش از واقعیت هیچ کم نداشت.
نالروند پرسید: «مطمئنی کویلا میتونه با مادلم بیاد؟ اخیراً چیزهای بدی رو از سردوست گذرونده و بینِ ما از همه ضعیفتره.»
کویلا پیوندِ خون، زنجیرهای جادوییِ آدامانتیحال را که اوریون برایش ساخته بودگریفون رها کرد و گفت: «ممنون که پرسیدی.»
زنجیرها سریعتر از یک مار از آستینهایش بیرون جهیدند و پیش از آنکه نالروند فرصتِکنی دگردیسی پیدا کند، دورش پیچیدند. وقتی سعی کرد هیئتش را تغییر دهد، زنجیرها از قبلبردن چنان محکم شده بودند که چیزی نمانده بود دندههای در حالِ انبساطش را خُرد کنند.
علاوه بر این، کویلا فقط به یک اشارهٔ ذهنی نیاز داشت تا اوبهتره را مثلِ یک قالیچهٔ کثیف به چپ و راست روی زمین بکوبد. قدرتِاوضاع نهفته در زنجیرها از افسونهایشان میآمد و از هستهاش تغذیه میشد، نه از عضلاتش.
نالروند بهمحضِ اینکه حس کرد طلسمِ تاریکیِدلم کویلا از درونِ پیوندِ خون میگذرد ودوست مستقیماً به بدنش نفوذ میکند، گفت: «باشه، تسلیمم.»
کویلا گفت: «شاید ضعیف باشم، اما تقریباً یه جادوگرِ راستینم. همینپادشاهیِ الانشم جادوی همجوشی و همهٔ طلسمها رو تا ردهٔ ۳ استادباشم شدم. علاوه بر این، تجهیزاتی که پدرم برام ساخته، شاهکارِ جادوآهنگریِ سلطنتیه.»
دو بالِ فلزی از پشتش بیرون آمد که به اوجوونیهای اجازه میداد بدونِ نیاز به جادو پرواز کند و نشانبندازم داد لباسهایش در واقع جدیدترین نسخه از زرهِ فدروالکرِ اوریون است.
«رنجرهای انسانی مثلِ آکالا قرنهاست که بهتنهایی از پسِبشی چنین مأموریتهایی برمیان و حتی اگه قدرتِ بدنیِ اونانگاهی رو نداشته باشم، آرتیفکتهام بیشتر از حدِ نیاز جبرانش میکنن.»
لباسهای نالروند با یک ضربهٔ محبتآمیزِ ساده پارهنگاهی شد و نشان داد چیزی جز لباسهای معمولیاوضاع نیست. او با حسرت آهی کشید و گفت: «درسته.»