چپتر 2447: فصل 2447
0امپراطوریِ گورگون،پاسخ دژِ پرندهٔچون نستاماث، پایتختِ امپراطوری.
در روزهای پس از تهدیدِ ویندفل، سولوسهمدستهاش بیشترِ انرژیاش را ذخیره کرده و تایادت جای ممکن از اجرای جادو پرهیز کرده بود.
حالا که بیشترِ اوقات در هیئتِ انگشتر میماندچون و با جریانِ پرقدرتِ انرژیِ جهان از برجهایبکشونن کنترلِ اطرافِ نستاماث، مصرفِ انرژیاش به حداقل رسیده بود.
در حالی که منتظر بودند شهر از روی یک چشمهٔ مانا بگذرد، انگشترِ سنگی راپاسخ به تیستا سپرده بود تا هنگامِ گشتوگذار در شهر آن را همراه داشته باشد. اینگونه، همچنانورهن میتوانست از زندگیاش به عنوانِ یک گردشگر لذت ببرد و در تمامِ مدت مراقبِ تیستا باشد.
هنگامِ صرفِ غذا همچنان هیئتِ انسانیاش رادارن به خود میگرفت. خوردن تنها لذتی بودنره که حاضر نبود از آن دست بکشد.
در آن مدت، سولوس از سپیده راهنمایی میخواست که چطور فاصلهای سالم بینِ خودش ونره لیث ایجاد کند، در حالی که سوار به اشتباهاتِ گذشتهٔ سولوس گوش میداد و نقشهچندتا میکشید تا از این دانش برای از بین بردنِ بیاعتمادیِ بینِ خودش و زفو استفاده کند.
این دو زن از مسیرهای متفاوتیپاسخ شروع کرده بودند اما هدفِ یکسانیمیپایین داشتند: رابطهای سالم با نیمهٔ دیگرشان.
تیستا پرسید: «نمیفهمم. چرانمیفهمم فقط با لیث تماس نمیگیریمبهش و بهش نمیگیم بیاد اینجا؟»
سپیده از دهانِ نایکا پاسخ داد: «چون اگه ویندفل و همدستهاشتله دارن ما رو میپایین، ممکنه اون رو هم به تله بکشونن.خطرن یادت نره که براشون فرقی نمیکنه ورهن رو بکشن یا سولوس رو.
«هر دوشون به یه اندازه تو خطرن. تا وقتی که از همتله جدا هستن، قدرتهاشون ضعیف میشه و اگه چندتا شیءِ نفرینشده ورهن رووقتی محاصره کنن، حتی یه جانورِ الهی هم نمیتونه جونِ سالم به در ببره.
«بهترین کار اینه که وقتی نزدیکِ چشمه رسیدیم با مادرم تماس بگیریممیپایین تا بیاد دنبالمون. وقتی زیرِ سایهٔ حمایتِ اون باشیم هیچکس نمیتونه بهمون دستاندازه بزنه. اما وقتی لیث و سولوس رو به هم رسوندیم، دیگه مشکلِ خودشونه.»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی که با تماسِ فیزیکی پنهان شده بود، به تیستانایکا گفت: «بهتره بگی اصلاً مشکلی نیست. حتی اگه آرتیفکتهای نفرینشده توی شبکهٔ دروازه همدستبراشون داشته باشن، میتونیم بدونِ اینکه ردی به جا بذاریم از وارپِ برج استفاده کنیم.
«پیشبینیِ حرکاتمون فقط وقتی ممکنه که خودمون بخوایم.میپایین لیث از همین الان داره با فالوئل وفرقی بقیه کار میکنه تا تلهٔ خودمون رو بچینیم.»
تیستا پاسخ داد: «خدای من. هفتهها طول کشیددارن تا شروع کنی بگی "من" و با یه تماسفرقی دوباره برگشتی به "ما".» سولوس از خجالت سرخ شد.
سولوس از داخلِ انگشتر گفت و مشتاق بود موضوع را عوضدارن کند: «راستی، اولین درسِ لیث دربارهٔ جادوی خلأ یه موفقیتِ چشمگیرورهن بود. رئیسهای هر شش آکادمیِ بزرگ بهش پیشنهاد دادن پروفسورِ رسمی بشه.
«حتی خانوادهٔ سلطنتی ازش خواستنچرا برای خودشون و بچههای بااستعدادشوننمیگیم توی جادو، کلاسهای خصوصی بذاره.»
تیستا با تعجب پرسید: «مثلِاگه شاهزاده پئونیا؟ لیث هر جوابیاون که داده باشه، افتاده تو دردسر.»
سولوس خندید: «آره. کامی با ظرافتِ یه گلولهٔ آتشین درخواستشون رو ردتله کرد. وای، کاش میتونستم اونجا پیشِ لیث باشم. از وقتی بعد ازوقتی فارغالتحصیلی به عنوانِ استادیار کار کردیم، تدریس همیشه یکی از رؤیاهام بوده.»
نایکا پرسید: «امکانش هست منم چندتا از اون درسهای خصوصی رو بگیرم؟ تا وقتیاون با سپیده پیوند دارم، هیچ کمبودی توی عنصرِ نور ندارم. اما وقتی از همجدا جدا بشیم میتونم از جادوی خلأ استفاده کنم تا نقصِ هستهٔ خونم رو جبران کنم.»
سپیده در حالی که نورِچرا سفیدش پشتِ چشمانِ خونآشام میدرخشید،نمیگیم با اشتیاق سر تکان داد: «دقیقاً.»
سولوس گفت: «من یه کم توی درسام عقبم چون از وقتی سفرمون رویادت شروع کردیم جادو تمرین نکردم، اما زیاد طول نمیکشه تا به لیث برسم.قدرتهاشون بعد از اون، خوشحال میشیم به نایکا و فقط نایکا چند جلسه درس بدیم.»
تیستا که احساس میکردداد نادیده گرفته شده، پوفیدارن کرد و گفت: «هی!»
سولوس گفت: «به جانِ مـ... خدایانپاسخ قسم، تیستا. نیازی به گفتن نیستمیپایین که به تو هم یاد میدیم.»
سپیده که کمی ناراضی به نظر میرسید، گفت: «اینقدر مشتاقید از دستم خلاصدهانِ بشید؟ من تا حالا دو بار بهتون کمک کردم و اگه جادوی خلأیادت رو یاد بگیرم، دفعهٔ بعد که با شب روبهرو بشیم دیگه مشکلی نخواهیم داشت.»
تیستا به جای سولوس شانه بالا انداختدارن و گفت: «بستگی داره. قراره استادیِ نور روبراشون به ما یاد بدی؟ اینجوری معاملهٔ منصفانهای میشه.»
سپیده با خشم گفت: «کجای این منصفانهست! مندارن قرنها هنرم رو صیقل دادم، در حالی کهبراشون شماها تازه دارید پایههای هنرِ خودتون رو میسازید.
من باید طلسمهای بینظیری رو بهتون یاد بدمچون و در عین حال کمکتون کنم تا جادویبکشونن خلأِ ردهٔ ۴ و ۵ رو توسعه بدید.
این یه کلاهبرداریِ محضه، سولوس.چرا تو هم دستکمی از اوننمیگیم ورهنِ خسیس و خونخوار نداری!»
سولوس که حرفهای سوار را مثل یک تعریف و تمجید در نظربکشونن گرفته بود، غرید: «فقط وقتی که یکی سعی کرده باشه منو بکشهجدا و بعد خواهرِ دیوونهاش رو به جونِ میزبان و خانوادهام انداخته باشه!»
سپیده با دلخوری دستبهسینه شد و گفت: «بسیار خب، ولی حداقل من بهبکشونن شب دربارهٔ تو یا اینکه چطور تو اولین برخوردمون شکستم دادی، چیزی نگفتم. وگرنهقدرتهاشون هر دو باری که تو دهکدهٔ لوتیا بهتون حمله کرد، اوضاع خیلی بدتر میشد.»
«پس میخوای ازت تشکر کنم که زندگیم رو نابود نکردی؟ این حداقلِ شعوره،ممکنه چون این تو بودی که برای پیشبردِ نقشههات سعی کردی ما رو بکشی. ماوقتی فقط از خودمون دفاع کردیم. بهت برنخوره، ولی میبینم که دیوانگی تو خانوادهتون ارثیه.
دارم نگرانِ مالیشکا میشم.» سولوس بدنیفقط نداشت، اما سوار تقریباً میتوانست انگشتِاینجا وسطی را درست جلوی بینیاش ببیند.
سپیده که میدانست نمیتواند پیروز شود، ترجیحدارن داد سریع عقبنشینی کند و گفت: «بذار مادربراشون رو صدا کنم. ما به چشمهٔ مانا نزدیکیم.»
سولوس که میتوانست تنشِ دوستش را حس کند، از راهِ پیوندِاون ذهنی گفت: «راستی، تیستا، تو وقتِ زیادی رو با بودیا گذروندی. کمکتخطرن کرد تا دربارهٔ هستهٔ بنفشت یا حداقل رابطهات با اون تصمیم بگیری؟»
تیستا در دل آهی کشید و جواب داد: «راستش، این موضوع منو بیشتر ترسوند. بعد ازبکشونن اینکه فهمیدم وقتی بُعدِ نیدهوگش رو انتخاب کرد چه چیزهایی رو از سر گذرونده، دیگه نمیخواممیشه دست از انسان بودنم بکشم. از طرفی، اهریمنِ سرخ بودن هم به بخشی از وجودم تبدیل شده.
بعد از اینهمه تمرین برای کنترلِ چشمهای اضافهام، بالهام، شعلههای نفرینشده و چیرگی، ازنایکا دست دادنشون مثلِ این میمونه که یه دست و یه پام رو از دستبراشون بدم.» بالهای پردارش از پشتش بیرون زد و تیستا شروع به نوازشِ آنها کرد.
بعد از تمامِ درد و ترسی که از قطع شدنشان کشیده بود، دیدنِ بالهاینره احیاشدهاش به او شادی میبخشید. پرهای نرمش برایش ارزشمند بودند، نه فقط به این دلیلچندتا که وسیلهای برای دسترسی به قدرتهایش بودند، بلکه چون حالا بخشی از هویتش محسوب میشدند.
فکرِ از دستپاسخ دادنشان باعث میشداگه بخواهد گریه کند.
سولوس پاسخ داد: «خب، خوبیش اینه که مجبور نیستی انتخابهمدستهاش کنی. فقط عجله نکن. تنها نکتهٔ منفیِ وضعیتت اینه که تانمیکنه وقتی تصمیمت رو نگیری، هستهات تو همون آبیِ روشن گیر میکنه.»
تیستا در دل آهی کشید و گفت: «نه، سولوس. من وقت ندارم. حداقلدهانِ نه خیلی. از وقتی که ارتقا رو رد کردم، نیروهای زندگیم با همیادت درگیرن. همهشون دارن فشار میارن تا برن جلو و من مجبورم مدام سرکوبشون کنم.
مشکل اینجاست که اونا نهتنها سعی دارن با هم ادغام بشن، بلکه میخوانیادت از هم جدا بشن. فکر میکنم ترس و تردیدم داره دیواری بینِ نیروهایقدرتهاشون زندگیم میسازه که بهمرور زمان درست به اندازهٔ دیوارِ یه دورگهٔ معمولی محکم میشه.»