چپتر 1447: مسیرِ راستین (بخشِ ۱)
0بابا یاگا گفت: «مرکبها فقط یه مشت شیء هستن و بهثروتشون همین خاطر، اگه لازم بشه بازم میشه ساختشون. اما جونهایی کهزندهها شما سه تا نابود کردین، چیزیه که حتی منم نمیتونم برشون گردونم.»
خورشیدِ سرخ گفت: «منظورتون چیه؟»
«جنگ چه فایدهای میتونست داشته باشه؟ اصلاً گیرم که برنده میشدین. میخواستین بقیهٔ نژادهابدونِ رو مجبور کنین مثل گاو و گوسفند زادولد کنن و فقط واسه سرگرمیِ شماجنگِ زندگی کنن؟ میگی مأموریتت رو دنبال کردی، اما از این بدتر نمیتونستی انجامش بدی.
«کی تو و اون دربارهای نامردگانِمیذاشتیم لعنتیتون میفهمین که من نامردگان رودربارها بهعنوانِ نژادِ برترِ جدید خلق نکردم؟»
گرگومیش پرسید: «حرفاتون منطقی نیست،میدادی مادر. اگه جنگ راهحلِ اشتباهیه،دستور پس قرار بود چیکار کنیم؟»
بابا یاگا جواب داد: «باید میذاشتی تعادل مسیرِ خودشو طی کنه. وقتی شکارِاون کافی نیست، تعدادِ شکارچیها باید کم بشه یا اینکه باید خودشون رو وفق بدن.حرفاتون وگرنه شکارچیها یه چرخهٔ باطل رو شروع میکنن که به انقراضِ خودشون ختم میشه.»
صدای گرگومیش لبریز از طعنه بود:هیچ «دارین به من میگین که باید دستمیدادی رو دست میذاشتیم و هیچ کاری نمیکردیم؟»
«نه، احمق. باید به اون ابلههای دربارها یاد میدادی که بدونِ کشتن تغذیه کنن.میدادی بهشون دستور میدادی از ثروتشون دست بکشن تا به آدمایی که حاضرن خونشون روانداختنِ بدن پول بدن. هر کاری میکردین جز راه انداختنِ یه جنگِ تمامعیار با زندهها.
«شما سه کشورِ بزرگ، سازمانِمیدادی ارباب و حتی شورای بیدارشدگاندستور رو با خودتون دشمن کردین.»
خورشیدِ سرخ گفت: «انگار چی شده! ما همینطوریشم واسه کشورها مجرم،انجامش واسه سازمان رقیب، و واسه شورا مثلِ حشرههای موذی بودیم. جنگجدید اوضاع رو بدتر نکرد، برعکس، مجبورشون کرد قدرتمون رو به رسمیت بشناسن!»
«همهچیز رو بدتر کرد، احمقِ سادهلوح! مجرمها دشمنِ حکومت نیستن و بهشون اجازه دادهبدونِ میشه تو اون منطقهٔ خاکستریِ بینِ قانون و فساد که هر نظامی داره زندگی کنن.تمامعیار آره، از قبل با سازمان تو جنگ بودین، ولی حداقل شورا اصلاً بهتون محل نمیذاشت.
«اونا کاری به کارتون نداشتن و هیچکدوم از فعالیتهاتون براشون مهم نبود. اما حالا، در عوض، درتغذیه برابرِ یه دشمنِ مشترک با هم متحد شدن؛ یعنی تو.» بابا یاگا به هیئتِ مادر درآمد وسازمانِ انگشتِ اشارهاش را با چنان شدتی روی پیشانیِ او نشانه رفت که گرگومیش ترسید مبادا پیشانیاش را بشکافد.
جواب داد: «میفهمم.»
مادرِ سرخ سر تکان داد و پیش از ترکِ اتاق، برای آخرینبدی بار به زخمهای آکالا رسیدگی کرد و گفت: «نه، نمیفهمی. و واسهنکردم همینه که بینِ سه سوارِ من، تو بیشتر از همه ناامیدم کردی.»
خورشیدِ سرخ با وجودِ زخمهایشمیذاشتیم به دنبالش رفت و گفت:ابلههای «چطور میتونین این حرف رو بزنین؟»
این کلمات دردی بیشتر از تمامِ رنجهای زندگیِکاری چند هزارسالهاش به گرگومیش تحمیل کرد و در برابرِتغذیه نیازش به توضیح، ناراحتیِ جسمی را کاملاً بیاهمیت ساخت.
«من دانش و ثروتِ بیشماری جمع کردم، میزبانی پیدابهشون کردم که تقریباً بینقصه، و تنها کسیام که تجهیزاتِ داوروسِانداختنِ خودش رو بهعنوانِ نشونهٔ تعهد به میزبان و مأموریتش ساخته.
«خودتون گفتین، من قبلاً هرگز به کمکتون نیاز نداشتم. پس چطور ممکنه مناون کسی باشم که بیشتر از همه ناامیدتون کرده؟ مگه سپیده قرنها گرفتار نبودپرسید و آخرش هم شکستخورده و زمینگیر تو وضعیتی خیلی بدتر از من نیفتاد؟
«مگه شب با اون مسخرهبازیاش هزارانهیچ نامرده رو نکشت و حتی ازیاد همون اول پای شورا رو وسط نکشید؟»
بابا یاگا با سنگینی روی صندلیمیذاشتیم نشست، گرگومیش را مجبور کرد درازدربارها بکشد و نفسِ عمیقی کشید: «احمق.»
او چنان غرقِ حرف زدن شده بود کهتغذیه نفهمید مادر او را به اتاقش برگردانده است. سپسمیکردین بابا یاگا به هیئتِ دوشیزه، یعنی هیئتِ سپیده، درآمد.
«روز روشن واقعاً گیر افتاده بود، اما بعد از اینکه از رویارویی با سینمارا،دربارهای ققنوس تاریکی، جونِ سالم به در برد. مقاومت کردن در برابر یه بیدارشده بامنطقی هستهٔ سفید و فرار از نابودی بدونِ کمکِ من یا مرکبش، واقعاً دستاوردِ بزرگیه.
«تازه، وقتی تو حاشیه گیر افتاده بود، سپیده بیکار ننشست. ازدربارها خودِ موگار استفاده کرد تا تو همهٔ رشتههایی که میشناخت، وحاضرن حتی اونایی که خودش ابداع کرده بود، به پیشرفتهای بیشماری برسه.
«اون رزارهای احمق و مغرور فکر میکردن همهچی تحتِ کنترلشونه، که دارن مجبورشیاد میکُنن خواستههاشونو انجام بده، اما قضیه کاملاً برعکس بود. سپیده از طریقِ اونامیکردین نظریهها و کشفیاتش رو آزمایش کرد و ازشون به عنوانِ نمونههای آزمایشی استفاده کرد.
«چیزی که اونا با تلاش برای فرار و فریبکاری اشتباه گرفته بودن، در واقع آزمایشهای شکستخوردهپول بود. سپیده از وقتش عاقلانه استفاده کرد و راههایی پیدا کرد تا با استفاده از استادیِشده نور تقریباً هر کاری رو انجام بده، حتی تأثیر گذاشتن روی آرایههایی که زندانیش کرده بودن.
«البته، وقتی آماده شد و میزبانِ مناسب خودش رو نشون داد، فرار کرداون و رزارها رو کشت. اونا حقشون بود، چون قرنها سعی کردن اونو بردهٔ خودشونحرفاتون کنن، چون باور داشتن موجودی به این قدرتمندی رو میشه برای همیشه محدود کرد.
«برای من، کاری که سپیده کرد هیچ فرقی با یه استادِدربارها بیدارشده نداره که شاگردهای بیلیاقتش رو میکشه. نمیشد میراث و دانششحاضرن رو به رزارها سپرد. مرگشون پیامدِ غرورشون بود، اینو هرگز فراموش نکن.
«در موردِ آکالا هم، به سپیدهمیذاشتیم نگاه کن و بهم بگو آیا اصلاًیاد شبیه اون چیزیه که ازش یادت میاد.»
دوشیزه هولوگرامی از اتاقِ سپیده پدید آورد که روز روشن راثروتشون بر بالینِ رنجر نشان میداد. سپیده از یک سازهٔ نورِ سخت استفادهکشورِ میکرد تا کنارش بماند، دستش را بگیرد و در دردش شریک شود.
«از وقتی آوردمش اینجا، گذاشت آکالا بدنش رو نگه دارهنمیتونستی تا زخمهاش زودتر خوب بشن. تو غیابِ من ازش پرستارینژادِ کرده. باهاش مثل یه همتا رفتار میکنه، نه یه مرکب.»
برای لحظهای، سازهٔ نورِ سخت تبدیل به گوشت واحمق خون شد، اما زخمهایی که هم سپیده و همدستور رنجر برداشته بودند، باعث شد این هیئت محو شود.
گرگومیش با ناباوری انگشتش را به سمتِ صحنهکاری گرفت و بیشترِ حرفهایی را که بابا یاگاکشتن تازه گفته بود نادیده گرفت و پرسید: «چطور ممکنه؟»
«بهت که گفتم. باهاش مثل یه همتا رفتار میکنه. به لطفِ همین، الان میتونن تو یه موجودِ واحدراه ادغام بشن یا هر کدوم بدنِ خودشون رو داشته باشن، به شرطی که نزدیکِ هم باشن. هستهٔ نیرویسازمان سپیده فقط از یه هستهٔ سفید ضعیفتره و وقتی با هستهٔ مانای آکالا همجوشی کنه، همهچیز ممکن میشه.»
بابا یاگا دگردیسی کردمیگی و به هیئتِ عجوزه،این یعنی شکلِ شب، درآمد.
«در موردِ شبِ سیاه هم، از تمامِ خرابیها و مرگهایی که به بار آورده خبرکشتن دارم. اون بوالهوس، تکانشی و بیرحمه، اما همیشه به هدفش عمل کرده. شب باعثِ انقراضِزندهها چند گونه از نامردگان شد که بیش از حد برای خودشون باهوش یا احمق بودن.
«اون ترس تو دلِ انسانها انداخت و باعث شد بچههای من تو چشمِ دشمنامونمیدادی قدرتمندتر از چیزی که واقعاً هستن به نظر برسن. من اونو کاتالیزورِ انتخابِ طبیعیانداختنِ میدونم که احمقها رو هم از بینِ نامردگان و هم نژادهای دیگه وجین میکنه.
«چیزی که تا الان محدودش کرده، ناتوانیش تو جدی گرفتنِ مسائل بوده. در حالیحاضرن که سپیده خودش رو غرقِ کارش کرد و تو سخت تلاش کردی تا توبیدارشدگان سه کشورِ بزرگ جایی برای دربارهای نامردگان باز کنی، شب تو یه نقطهای دیوونه شد.
«زندگیِ ابدی و قدرتش در ترکیب با شکستهای بیشمار باعثنمیتونستی شد به این باور برسه که همهچیز بیمعنیه. اینکه پیروزینژادِ یا شکست مهم نیست، فقط خندیدن و خوش گذروندن مهمه.
«اورپال یه بچهٔ مغرور و لجبازه، اما تونست کاریاحمق کنه که اون قضیهٔ لیث رو چیزی بیشتر ازدستور یه سرگرمی ببینه، کاری کرد که قضیه براش شخصی بشه.»