چپتر 1660: برخیز به سوی ندا (بخش ۲)
0کوارون با خود فکر کرد: فکر کنم ورهن بعد از اینکه با تمامِ توانتوانش بهم حمله کرد، دیگه رمقی براش نمونده. هالهاش پشتِ هالهٔ آرتیفکتهاش بهزور دیده میشه.حملهٔ دارم به این نتیجه میرسم که اون پیامآور نیست و حتی بیدارشده هم نیست.
رنجرِ خائن دوباره کنترلِ شوالیههای استخوانی را به دست گرفت و پیش از اینکهامضای دست به کار شود، تمامِ شیاطین و سربازانی را که به سولوس نزدیکتر بودندمنفجر از سرِ راه برداشت. سپس طلسمِ پرواز اجرا کرد و به سمتش یورش برد.
سولوس برای ضربهزدن به او مانایش را هدر نداد. همین حالاماندن هم برای سرپا ماندن مجبور بود به عصای فرزانه تکیه کند ونهایتِ باید از ذرهذرهٔ نیرویی که برایش مانده بود نهایتِ استفاده را میکرد.
کوارون در حالی که فورانِ دیگری از شعلههای مبدأ را بیرونبرگشته میداد، از کنارش گذشت. نشاطبخشی بهزحمت نیمی از قدرتش را بهنگذاشتند او برگردانده بود و او هم نمیتوانست مانایش را هدر دهد.
سولوس آنقدر با شعلههای مبدأ کار کرده بود که بداند بهجز سرعتِخرج کم و بُردِ کوتاهِشان، هیچ نقطهٔ ضعفی ندارند. برای خنثیکردنشان باید بهاندازهٔحال انرژیِ درونشان انرژی خرج میکرد، اما این کار توانش را کاملاً تحلیل میبرد.
دوباره از چیرگی استفاده کرد و امضای انرژیِ کوارون را باتحلیل امضای خودش جایگزین کرد تا کنترلِ شعلهها را به دست بگیرد. باحملهٔ این حال، رنجر برگشته بود و داشت حملهٔ جدیدی را بیرون میداد.
دو شعلهٔ متضاد در حالی که سولوس در میانشان بود منفجر شدند وبود هیچ راهی برایش باقی نگذاشتند جز اینکه تمامِ ضربِ انفجار را به جان بخرد.فورانِ روی زمین غلتید، در حالی که اسکیلواکر، عصای فرزانه و حتی جنگ آتش گرفتند.
سعی کرد غلت بزند تا شعلهها را خاموشبگیرد کند، اما کوارون برای بارِ سوم برگشت ومتضاد فورانِ دیگری از شعلههای مبدأ را رها کرد.
استراتژیهای زیادی برای سولوس مانده بود و میخواست چندین حرکت را امتحان کند.اما اما بدنش برای اطاعت از فرمانهایش بیش از حد ضعیف بود و زمانیبرگشته هم برای اجرای طلسم با آن مانای اندکی که برایش مانده بود، نداشت.
وقتی دید کوارون برای بارِ چهارمانرژی برمیگردد و گلیوش را به سمتِمیبرد قلبِ او نشانه رفته است، وحشت کرد.
بلینک فقط برام وقت میخره، یه سازه هرگز نمیتونهحالا جلوی همچین ضربهای دوام بیاره و اون میتونه هرباید دیواری رو که پدید بیارم دور بزنه. چیکار میتونم بکنم؟
اما پاسخی در کار نبود.
سولوس چشمانش را باز نگه داشت و بهبهاندازهٔ مغزش فشار آورد تا راهحلی پیدا کند که حتیمیبرد کورسویی از امید در آن باشد. چیزی پیدا نکرد.
فلز به فلز برخورد کرد تا اینکه ضعیف در برابرِکاملاً قوی خم شد. تیغهٔ افسونشده در عمقِ گوشت فرو رفت وبرگشته امواجِ سوزانی از درد را در سراسرِ بدنِ کوارون پخش کرد.
یکی از شیاطینِ سقوطکرده نوکِ گلیو را پس زده بود و مسیرش را ازعصای سولوس منحرف کرده بود. سپس با یک چرخشِ مچ، دفعِ حمله را به یکدیگری یورش تبدیل کرده بود و کارِ زرهِ افسونشده و بینیروی کوارون را یکسره کرده بود.
موقعیتِ مرگ و زندگی بود،خودش با این حال سولوس یکرنجر لحظه از شدتِ شوک خشکش زد.
دیو چهار چشم، یک جفت شاخ رویخنثیکردنشان سر و بالهایی روی پشتش داشت، اماتوانش چهرهاش همانقدر انسانی بود که آشنا مینمود.
سولوس که از شدتِ تعجبدرونشان فراموش کرده بود صدایش راکاملاً پنهان کند، پرسید: «سروان لوکریاس؟»
لوکریاس گفت: «خیلی طولش دادی تا منو پدید بیاری. برای اینماندن لحظه مجبور شدم بیشتر از یه ماه دنبالتون بیام!» او شایدمانده مرده بود، اما این کافی نبود تا وفاداریاش به پادشاهی متزلزل شود.
او عضوِ سپاهِ ملکه بود و قسم خورده بود از آن بچههاداشت و پادشاهی در برابرِ هر تهدیدی محافظت کند. برایش مهم نبود چهانفجار هیئتی به خود بگیرد، تا زمانی که میتوانست وظیفهاش را انجام دهد.
سیروک دردِ کوارون را مثلِ دردِ خودش حس کرد و از تعقیبِ تیامات دست کشیدکاملاً تا نگاهِ دقیقی به میدانِ نبرد بیندازد. ارتشِ نامردگانش نیمی از نیروهای خود را درشعلهٔ برابرِ شیاطین و جادوگران از دست داده بود، اما شوالیههای استخوانی همچنان در حالِ پیروزی بودند.
پیامآورش در وضعیتِ اسفناکی بود و به کمک نیاز داشت. اگرتحلیل کوارون میمرد، شوکِ ناشی از دست دادنِ نیروی زندگی که اژدهای سیاهحملهٔ به او تزریق کرده بود، قدرتِ سیروک را تا ماهها فلج میکرد.
شک داشت که لیث چنین فرصتی را ازهمین دست بدهد و بگذارد دردِ سیروک بیش از یککند ثانیه طول بکشد، اما این فکر اصلاً تسلیبخش نبود.
تیامات در حالی که نفسِ عمیقیجایگزین میکشید، گفت: «وسطِ مبارزه استراحت میکنی؟داشت پس منم همین کار رو میکنم.»
اژدهای سیاه با بینشِ حیات میدید که انرژیِ جهان واردِ بدنِ لیثخرج میشود، اما هالهاش تغییری نمیکرد. گفت: «بیخیال، ما همون اولِ این گرگمبههواحال به اوجِ قدرتمون برگشتیم، چرا باید برام مهم باشه که استراحت کنی؟»
سیروک که میدانست هیچکس آنقدر احمق نیست که یک بار استفاده ازمیبرد نشاطبخشی را بدونِ دلیلِ موجه هدر بدهد، به میدانِ نبرد نگاه کرد.جدیدی ناگهان دید که شوالیههای استخوانیاش مثلِ آدمهای بیدستوپایی به عقب رانده میشوند.
دیوها هر ثانیه قویتر میشدند و حالا میتوانستند طلسمهای ردهٔ ۵ماندن از همهٔ عناصر را اجرا کنند، در حالی که نامردگانِ پَستمانده ضعیفتر میشدند و فقط میتوانستند از ردههای پایینِ جادوی تاریکی استفاده کنند.
بیاختیار گفت: «چطور ممکنه؟ با اینکه تواناییِ تبارم میتونه تعدادِرنجر نامحدودی نامرده رو بلند کنه، اما به خاطرِ محدودیتهای عنصرِراهی تاریکی بازم باید بهشون نزدیک باشم تا انرژیِ بیشتری بهشون بدم.»
«تو چطور میتونیهیچ روی مالِ خودتندارند نشاطبخشی اجرا کنی؟»
لیث با خندهای تمسخرآمیز که به غرورِ اژدها نیشتوانش میزد و همانطور که لیث میخواست او را از شدتِحال خشم دیوانه میکرد، پاسخ داد: «فکر کنم تبارِ من بهتره.»
سیروک غرید: «میبینیم کی بهتره!» طلسمِ روحِ ردهٔ ۵، یعنی غرشِ نخستین،مجبور کلماتِ سیروک را با خود برد و با چنان شدتی به لیثاستفاده کوبید که او را مثلِ یک شهابسنگ به سمتِ زمین پرتاب کرد.
دهنم سرویسه، چشمانِ اژدها رو کاملاً فراموش کرده بودم.حال وقتی داشتم بررسیش میکردم، اونم داشت منو بررسی میکرد وشدند همهٔ طلسمهام رو یاد میگرفت. این اصلاً تو برنامه نبود!
علاوه بر این، لیث هیچاما ایدهای نداشت که عصبانی کردنِچیرگی یک اژدها چقدر خطرناک است.
خشم آنها را احمق نمیکرد، بلکه فقطبگیرد باعث میشد دستکم گرفتنِ حریفانشان را کنارشعلهٔ بگذارند و با تمامِ توان مبارزه کنند.
سیروک برای تعقیبِ شکارش شیرجه زد و بالهایشنداد را به هم کوبید تا هر لحظه سرعتِ بیشتریتکیه بگیرد، تا اینکه تیامات در تیررسِ نفسش قرار گرفت.
لیث شعلههای مبدأ را با شعلههای خودش دفع کرد و از انفجار بهره بردمنفجر تا دوباره بینشان فاصله بیندازد. اما از بختِ بدش، شعلههای بنفشِ اژدهای سیاه در اینگرفتند برخورد پیروز شده بودند و آنچه از آنها باقی مانده بود به پشتش برخورد کرد.
سیروک تواناییِ تبارش، بالِ وحشت، را فعال کرد تا شعلههایچیرگی مبدأ را به جادوی تاریکی تبدیل کند که واردِ بدنِحملهٔ لیث شد و گفت: «هنوزم فکر میکنی از من بهتری؟»
لیث میخواست با چیرگی این تهدید رابگیرد خنثی کند که تاریکی دوباره به شعلههای مبدأمتضاد تبدیل شد و او را از درون سوزاند.
در حالی که لیث از درد فریاد میکشیدنداد و کنترلِ پروازش را از دست داد وفرزانه به زمین کوبیده شد، سیروک گفت: «فکر میکنی؟»
اژدهای سیاه با هر دو پا روی پشتِ لیث فرود آمدشعلهٔ و باعث شد ستونِ فقراتش تقتق صدا کند و گودالی کهبخرد بر اثرِ فرودش ایجاد شده بود عمیقتر شود و گفت: «فکر میکنی؟»
سیروک با تمامِ توانش به تیاماتِ افتاده لگدتحلیل زد، اما لیث از نیروی حرکتِ ضربهٔ اولحال استفاده کرد تا غلت بزند و دور شود.
در حالی که اژدهای سیاه به سمتِ دشمنش که هنوز گیج بودحملهٔ قدم برمیداشت، دستکشهای فلزی از جنسِ آدامانت روی دستهایش پدیدار شد وجان گفت: «شرط میبندم اونقدر فقیری که حتی یه سلاحِ درستوحسابی هم نداری!»
سیروک هوای مقابلش را شکافت و دستکشهای افسونشده، یعنی ساندر، قدرتشسرپا را تا حدی بالا برد که تیغههای بادی ایجاد کرد. تیغهها درمانده حالی که به لیث نزدیک میشدند، پنج گودالِ عمیق در زمین بریدند.