چپتر 1898: تنظیماتِ ضروری (بخشِ ۲)
0شب گفت: «اون زن ضعیفه، ولی خانوادهاشمیدرخشید خیلی خطرناکن.» او خوشحال بود که اورپالکشیده دوباره آسانترین هدف را انتخاب کرده است.
اورپال نیاز داشت اعتمادبهنفسش تقویت شود و اسبسوار میتوانستساختمانهایش کمکش کند. جیرنی فقط یک انسان بود، نه ازطوری خاندانِ ورهن بود و نه در لوتیا زندگی میکرد.
اورپال سر تکان داد و گفت: «موافقم. مثلِ همیشه به یه نقشهٔ بینقص نیاز داریم.سرخی جیرنی ارناس همون دلیلیه که نتونستم دوباره خودم رو تو دلِ مادرم جا کنم. مثلِکنارِ زباله باهام رفتار کرد و از اون دخترهٔ عوضیِ یهوال در برابرِ زیردستام محافظت کرد.
«اون کسیه که داره تو دربار برای زالوطوری میجنگه. وقتی بمیره، اون دیگه هرگز به پادشاهیکنارِ برنمیگرده و چیزایی که داره بالاخره مالِ من میشه.»
در همینشدند حال، برگردیمیرما به ساحل.
روزِ دومِ ماهعسل هم مثلِ روزِ اول گذشت. لیث به کامیلا شنا کردنساختمانهایش یاد داد و بعد وقتِ ناهار را به جبرانِ زمانهای ازدسترفته گذراندند. اینخورشید زوج برای چرتِ عصرگاهی به خانه برمیگشتند و بعد دوباره راهیِ ساحل میشدند.
روزِ سوم، کمکم از این روال خسته شدند و برای شام به یرما رفتند. شهرمنظره جای زیبایی بود؛ ساختمانهایش از آجرهای سرخی ساخته شده بود که زیرِ نورِ غروب میدرخشیدخانوادهٔ و یرما را طوری نشان میداد که گویی خورشید آن را به آتش کشیده است.
این منظرهساخته در کنارِ اقیانوس،نورِ چشماندازی جادویی میساخت.
همانطور که سالارک قول داده بود، بهمحضِ اینکه نشانِ او را نشان دادند، مردمِ یرمانورِ مثلِ خانوادهٔ سلطنتی با آنها رفتار کردند و میزبانانی دلسوز بودند. غذا هم عالی بودمیساخت و لیث خوشحال بود که برای یک بار هم که شده، مجبور نیست آشپزی کند.
شب را در هتلی روی یک تپه گذراندند که از آنجاجای میتوانستند شهرِ خفته را از بالا تماشا کنند. هنگامِ غروبِ ماه،طوری نورش و بازتابِ آن روی اقیانوس، شهر را به رنگِ نقرهای درآورد.
کامیلا از هوای سردِ شبهای کویر لذت میبرد، چون به آنهاگویی اجازه میداد بدونِ اینکه مثلِ روز خیسِ عرق شوند، یکدیگر را درقول آغوش بگیرند. او گفت: «مادربزرگت واقعاً جای رمانتیکی رو برامون انتخاب کرده.»
لیث خندید و گفت: «آره. حتماًغروب باید یکم اینجا وقت بگذرونیم وخورشید جاهایی بیشتر از رستورانهاش رو ببینیم.»
روزِ بعد، لیث با غافلگیریِ دلپذیری روبهرو شد. کامیلا زودتر از او بیدار شده بود وغروب برای هر دویشان صبحانه آماده کرده بود و آن را در تخت سرو کرد. هیچکسِ دیگریسالارک در کویر دستورپختِ پنکیکهای او یا خامهٔ شکلاتِ داغی را که کامیلا روی آنها ریخته بود، نمیدانست.
کامیلا خندید و گفت: «اجازه خواستم یه مدت از آشپزخونه استفاده کنم وساختمانهایش اونا هم با بیمیلی قبول کردن. سرآشپز جوری نگاهم میکرد که انگار میخواستمخورشید بچهاش رو بکشم. با این حال جرئت نکرد از مُهرِ سالارک سرپیچی کنه.»
لیث گفت: «بذار حدسزیرِ بزنم، وقتی نتیجهٔ کارتطوری رو دید رفتارش عوض شد.»
کامیلا گفت: «دستورپخت رو میخواست ولی دَکِش کردم. هیچکس رازهایمیداد شوهرم رو نمیدزده.» سپس پیش از اینکه دوباره پیشِ او بههمانطور تخت برگردد، سینیها و پایههایشان را برای هر دویشان مرتب کرد.
لیث گازی زد و طعمش همانقدر خوبجای بود که انگار خودش پنکیکها را درست کردهنورِ باشد. پرسید: «این غافلگیریِ خوشمزه رو مدیونِ چیام؟»
کامیلا در حالی که از ثمرهٔ کارش لذت میبرد، جواب داد: «هیچ دلیلی نداره. فقطسرخی میخواستم برای یه بار هم که شده من کسی باشم که لوست میکنه. ضمناً، باکنارِ خودم فکر کردم قبل از اینکه بریم سراغِ یه بحثِ تلخ، بهتره یه چیزِ شیرین بخوریم.»
لیث پرسید: «منظورت چیه؟»
کامیلا کارد و چنگالش را پایین گذاشت، صورتِ لیث را درگویی دست گرفت و او را مجبور کرد به چشمانش نگاه کند. گفت:قول «لیث، متوجهِ واکنشت شدم وقتی سلیا به پدرت و سولوس اشاره کرد.
«برام مهم نیست چند بار باید تکرار کنم که دوستت دارم تاساخته توی اون کلهٔ شقت فرو بره، اونقدر ادامه میدم تا جوری رفتارکشیده کنی که انگار اینا چیزی بیشتر از چند تا کلمهٔ شیرین هستن.
«من با تمامِ وجودم دوستت دارم، لیث ورهن. وقتی چیزی آزارت میده،زیبایی از من پنهانش نمیکنی. در موردش به من دروغ نمیگی. به من میگیگویی و میذاری باهات شریک بشم. هر اتفاقی برای تو بیفته، برای منم افتاده.
عشق به یک نفر یعنی شریک شدن در شادیها برای دوبرابر کردنشون و شریک شدنمنظره در غمها برای نصف کردنشون. وگرنه، همون بهتر که مجرد بمونی و فقط با مشکلاتِ خودتسلطنتی سر و کله بزنی.» کامیلا حرفهای زینیا را با کمی تغییر از زبانِ خودش بیان کرد.
لیث هم قاشق و چنگالش را پایین گذاشت و از اتفاقی که بینِ سولوسکشیده و بیترا در عروسیِ واستور افتاده بود برایش گفت. بعد، به کامیلا گفت کهدادند آسیبِ روحیِ سولوس چقدر عمیق است و چه پریشانیای برایش به همراه داشته است.
کامیلا گفت: «خدای من، بیچاره سولوس. موگار واقعاً بیرحمهساختمانهایش که بیترا و سولوس رو تو عروسیِ خواهرم کنارِ همنشان قرار داده. شادترین روزِ زینیا حتماً بدترین روزِ سولوس بوده.»
لیث سر تکان داد:روال «دقیقاً. تازه، یه چیزِ دیگهرفتند هم هست که باید بدونی.»
سپس، از شکنجههایی که اورپال به رااز تحمیل کرده بود و وضعیتِ رقتانگیزیآتش که تا همین امروز داشت، برایش گفت. از اینکه چطور روانِ درهمشکستهاش بهسختیاینکه کار میکرد و فقط برای داشتنِ ظاهری عادی به حضورِ سالارک نیاز داشت.
پرسید: «واقعاً نمیدونه کهزیرِ تریون زنـ... منظورم اینهطوری که، یکی از دیوهای توئه؟»
لیث سر تکان داد: «نه. تریون ازم خواست از بابا پنهانش کنم.ساخته فکر میکنه بابا ضعیفتر از اونه که با پسرِ مردهاش روبهرو بشه.کشیده که اگه بابا بفهمه تریون چطور مرده، حالش بدتر میشه. منم باهاش موافقم.»
کامیلا لقمهای خورد و متوجه شد همهچیز سرد شده است: «خب، اینزیبایی یهجورایی ماهعسلمون رو خراب میکنه، ولی نمیتونم تحمل کنم آدمایی که دوستشون دارمگویی رنج بکشن و من روزهام رو با تفریح و خوردنِ غذاهای خوشمزه بگذرونم.»
پرسید: «میشه گرمشون کنی؟» لیث با تکان دادنِ دستش صبحانه را دوبارهخورشید به بخار کردن انداخت. «ممنون. راستی، نظرت چیه بلافاصله بعد از صبحانهداده برگردیم خونه و سولوس رو دعوت کنیم تا روز رو با ما بگذرونه؟»
لیث ماتساخته و مبهوت ماند:نورِ «واقعاً؟ وسطِ ماهعسلمون؟»
با لحنی جدی اما شیرین جواب داد: «لیث، میدونم چقدر برات مهمه.ساخته هیچوقت فکر نمیکردم بعد از ازدواجمون سولوس با جادو غیبش بزنه. اونکشیده الان برای منم مهمه و اگه به کمکمون نیاز داره، باید کمکش کنیم.»
لیث پیش از اینکه او راشدند ببوسد، دستانش را دورش حلقه کرد:زیبایی «خدای من، کامی. من لیاقتت رو ندارم.»
کامیلا هم او را بوسید و لبخندِ گرمی زد: «خوبه.میداد هیچوقت اینو یادت نره. حالا اون صبحانهٔ لعنتیت رو تموممیساخت کن چون براش زحمت کشیدم و دلم نمیخواد دوباره سرد بشه.»
با خندهای ریز جوابزیرِ داد: «بله، قربان.» وطوری به او سلامِ نظامی داد.
وقتی صورتحساب را پرداخت کردند، لیث آنها را بهرفتند کلبه وارپ کرد. مستقیماً به وسطِ چشمهٔ مانا رفت،زیرِ مشتاقِ آنکه حرفهای سالارک را به بوتهٔ آزمایش بگذارد.
با خود فکر کرد: «بالاخره برج هم بخشیطوری از منه. باید بتونم خودم چشمهٔ مانا رو نشاناقیانوس بزنم و به برج اجازه بدم اینجا وارپ کنه.»
لیث دستش را روی زمین گذاشت و چنگالِ اهریمننشان را فعال کرد تا جایی که میتوانست انرژیِ جهانچشماندازی را جذب کند، تا اینکه با آن یکی شد.
سپس، حس کرد چیزییرما درونش، همانجا که پیوند باساختمانهایش سولوس قرار داشت، جا افتاد.
«لطفاً بیا پیشم.»
سولوس به ندایش پاسخ داد، باغروب برج وارپ کرد و درحالیکه سلاحهایش راآتش در دست داشت از در وارد شد.
سولوس پس از اینکه متوجهنورِ شد غیر از مرغهای دریایی هیچکسگویی آن اطراف نیست، پرسید: «دشمن کجاست؟»
لیث دستانش را گرفت و با استفاده از پیوندِ ذهنیشان، گفتوگویشسرخی با کامیلا سرِ صبحانه را به او نشان داد و جواب داد:آتش «دشمنی در کار نیست. ما فقط میخواستیم مطمئن بشیم که حالت خوبه.»
آن کلمهٔ «ما» محکمتر ازخسته هر مشتی که تا به حالجای خورده بود، به سولوس ضربه زد.