چپتر 1478: مَگوسِ گمشده (بخشِ ۴)
0تنها نشانهٔ ضعفی که جیرنی به خودش اجازه داد، فشردنِ دستِبرقرار کامیلا برای یافتنِ تکیهگاه بود، تا قدرتی را که برای بهمبارزهاش دوش کشیدنِ بارِ تمامِ خاندانِ ارناس نیاز داشت به دست بیاورد.
فرزندانش آنقدر پریشان بودند که حتی نمیتوانستند بایستندنیازی و هر بار که چشمشان به تابوتِ بستهفرار میافتاد، به جیرنی نیاز داشتند تا آرامشان کند.
لیث به جیرنی غبطه میخورد، با این حال نه حرفی زدامنیتیِ و نه به کامیلا نزدیک شد، چون میترسید اگر در برابرِبیندازد آنهمه شاهد کنترلش را از دست بدهد، چه اتفاقی ممکن است بیفتد.
رئیس مارت، بهعنوانِ مردی که پروفسور و راهنمای کویلا بود و کسی کهراهنمای اولین شغلش را بهعنوانِ استادیار در گریفونِ سفید به او داده بود، اولمانوهار از همه صحبت کرد. مانوهار و واستور کنارش بودند و تصویرِ نامعمولی میساختند.
هر کدامشان یک دست روی یکی از شانههای مارت گذاشته بودند تا کمک کنند خونسردیاش راسدِ حفظ کند. واستور شبیهِ کسی بود که در دل دعا میکرد کسی به او حمله کنددیوانه و دلیلی به او بدهد تا تمامِ قدرتش را رها کند، هرچند چنین اتفاقی بعید بود.
خانوادهٔ سلطنتی مجموعهٔ سیفل را آورده بودند و چنان تدابیرِپروفسورِ امنیتیِ زیادی برقرار بود که لیث شک داشت حتی یکی ازبگیرد طلسمهای نوای او بتواند خراشی روی سدِ پیرامونِ مراسمِ خاکسپاری بیندازد.
مانوهار هم برای اولین بار از زمانِ مبارزهاش با سپیده، کاملاً جدیزیادی به نظر میرسید. هیچکس نیازی نداشت پروفسورِ دیوانه را مشت بزند یامبارزهاش مهار کند تا جلوی فرار کردن یا بیموقع حرف زدنش را بگیرد.
دیدنِ اینکه او ساکت شده و مؤدبانه رفتار میکرد، فراتربهعنوانِ از شگفتانگیز بود، بهخصوص با در نظر گرفتنِ اینکه مادرشسفید را در خانه گذاشته بود تا او را به خطر نیندازد.
وقتی حرفهای مارتسلطنتی تمام شد، مانوهارآورده چند کلمهای گفت.
«کویلا ارناس یتیم به دنیا اومد، با هیچی جز اسمی که یکیمشت دیگه براش انتخاب کرده بود و چند تکه لباس که بقیه دور انداختهشده بودن. با این حال نذاشت هیچکدوم از اینا روی مسیرِ زندگیش تأثیر بذاره.
«با اینکه وسطِ زبالهها به دنیا اومد، لباسهای زباله پوشید و بازیادی زباله تغذیه شد تا جایی که نزدیک بود از سوءتغذیه بمیره، امامبارزهاش چیزی رو که بقیه دور انداخته بودن به یه گنج تبدیل کرد.
«کتابهایی رو برداشت که بقیه برای فهمیدنشون زیادی احمق بودن و اول یه جادوگرِکویلا خودآموخته شد، بعد یه درمانگر، و بعد تو آکادمیِ معتبرِ گریفونِ سفید ثبتنام کرد، جاییتصویرِ که حتی بچههای تبارهای اشرافی و جادویی فقط میتونن رویای ورود بهش رو داشته باشن.
«زندگیِ کویلا رو میشه تو دو کلمه خلاصه کرد. جادو وبرقرار اراده. اراده بهش قدرت داد تا از تودههای احمق بالاتر برهمبارزهاش و جادو بهش ابزاری داد تا زندگیش رو ذرهذره درست کنه.
«تو آکادمی، اون چیزی بیشتر از آموزش پیدا کرد. دوستانی پیدادیوانه کرد، یه خانواده، و همکارانی که دوستش داشتن. میخوام به همهشوندیدنِ یادآوری کنم که کویلای ما نمرد، اون از ما گرفته شد.
«وقتی کسی رو که مَگوسِ بازنده رو استخدام کرده پیدا کنم، و پیدا هم میکنم چونبتواند هرگز شکست نمیخورم، به درگاهِ خدایان دعا میکنم که هیچکدومتون سعی نکنه جلوم رو بگیره. از شرکتپروفسورِ تو مراسمِ خاکسپاری متنفرم و بیشتر از اون از این متنفرم که باعثِ یه خاکسپاریِ دیگه بشم.»
در حالی که واستور داشت مرثیهاش را میخواند، جادوگرِ اعظم دیروس و چند تن ازکسی وفادارترین ملازمانش نزدیکِ حاشیهٔ سدِ پیرامونِ محلِ خاکسپاری قدم میزدند. همگی لباسهایی با رنگهای روشننامعمولی پوشیده بودند، انگار که در یک مهمانی باشند، و بیهیچ دغدغهای با صدای بلند حرف میزدند.
آنها لحظهای از قدم زدن ایستادند تا دیروس از پیروزیِ نهاییاش لذتطلسمهای ببرد. اشکهای اوریون، شیونهای مردم، خشمی که چهرهٔ لیث را در هم میپیچید،جدی و حتی حالتِ سنگیِ چهرهٔ جیرنی، برای او شبیهِ یک مارشِ پیروزی بود.
یکی از محافظانش حرفهای نامفهومی در گوشش زمزمه کرد و به جادوگرِمشت اعظم بهانهای داد تا در حالی که به چشمانِ حریفانِ شکستخوردهاش نگاهساکت میکرد، از تهِ دل بخندد، گویی بهترین جوکِ موگار را شنیده است.
عضلاتِ اوریون منقبض و مثلِ فولاد سفت شد.آورده آماده بود تا به گلوی دیروس یورش ببرد،بتواند اما جیرنی دستش را محکم گرفت و متوقفش کرد.
«نکن. نمیتونم به این زودی بعد از دخترم، شوهرم رو هممردی از دست بدم.» به سلاحهای متعددی اشاره کرد که دیروس واول افرادش به امیدِ استفاده از آنها برای «دفاع از خود» بسته بودند.
لیث هم تا دندان مسلح بود و برخلافِ اوریون، کسی را نداشت که بتواند جلویشخراشی را بگیرد. نه با وجودِ سولوس که بهاندازهٔ خودش خشمگین بود و همراه با تصاویرینداشت از شمشیرِ جنگ که دیروس را برای همیشه ساکت میکرد، خشمش را به خوردِ او میداد.
کامیلا دستِ راستش را با تمامِ توان فشرد ونداشت با نادیدهگرفتنِ حسِ ناخوشایندی که تماس با انگشترِ سنگی بهحرف او میداد و باعث میشد تنش مورمور شود، گفت: «نکن.»
«کارهای دیروس کاملاً بیادبانه و بیملاحظه بوده، اماآورده جرم نیست. اگه جلوی اینهمه شاهدِ قدرتمند بهشبتواند حمله کنی، فقط غنیمتهای جنگیِ بیشتری بهش میدی.
«بعد از کویلا، اعتبارت رو هم میگیره و به جرمِ تلاش برای قتلِ یکیکویلا از جادوگرانِ اعظمِ پادشاهی، به خیانت متهمت میکنه.» کامیلا مستقیم در چشمانش خیره شدکنارش و از اینکه میدید هیچ اثری از سیاهیِ نیمهٔ مسخشدهٔ لیث نیست، خوشحال شد.
«خودش اون حرومزاده رو فرستاد و تو هم اینو میدونی، کامی. دیروس روابطِ عمیقیبتواند با دربارِ شب داره. اونها رو تو معادنِ فیمار سراغِ فلوریا فرستاد و زاوراهیچکس یه منشورِ سیاهِ لعنتی تو سینهاش داشت. این دوتا موضوع نمیتونن فقط یه تصادف باشن.»
لیث میخواست غرش کند، اما صدایش نرم بود ونداشت دستش را بهجای خشم، با ملایمت میفشرد. همین موضوع وحرف استفاده از اسمِ مخففش باعث شد قلبِ کامیلا تندتر بتپد.
«دونستن و ثابتکردن دوتا چیزِ کاملاً متفاوتن. حقیقتِآورده پشتِ اتفاقاتِ معادنِ فیمار بدونِ مدرک فقط یه شایعهستخراشی و تینون زاورا هم یه قاتلِ اجیرشدهٔ بدنام بود.
کامیلا پاسخ داد: «شاید دیروس بهش پول داده باشه، شاید شب فقط فرستاده باشدشکویلا تا زندگیت رو خراب کنه، یا شاید یکی از دشمنانِ پرشمارِ جیرنی، اگه نگیمکنارش همهشون، اون رو اجیر کرده باشن. الان که مَگوسِ گمشده مرده، هرگز حقیقت رو نمیفهمیم.»
لیث در پاسخ به حرفهایی که برایش بویتدابیرِ اتهام میداد، گفت: «نه راهی برای زنده گرفتنش داشتمپیرامونِ و نه اصلاً دلم میخواست این کار رو بکنم.»
کامیلا که بهسختی احساساتِ متناقضش را مهار میکردنیازی تا زیرِ گریه نزند، گفت: «خواهش میکنم نذارفرار غمت باعث بشه از حرفهام برداشتِ بد بکنی.»
او کویلا را میشناخت و خیلی دوستش داشت،آورده اما الان جیرنی و لیث بیشتر از آنکه اوخراشی نیاز به گریهکردن داشته باشد، به او نیاز داشتند.
«متوقفکردنِ یه مَگوس معمولاً به یه ارتش نیاز داره. متوقفکردنِ یه مَگوسِ نامردهراهنمای که از یه سوار نیرو میگیره، چیزی شبیهِ افسانههاست. تو از این رویارویی جونِواستور سالم به در بردی، انتقامِ دوستمون رو گرفتی و به تهدیدِ زاورا پایان دادی.
«این بیشتر از چیزیه که من... منظورم اینه که هر کسی میتونه انتظار داشته باشه. من فقطپیرامونِ داشتم به این اشاره میکردم که دیروس چقدر تو پاککردنِ ردپاش ماهره. اون قتلِ کویلا رو همونطوربزند برنامهریزی کرد که اومدنش به اینجا رو، درست همین الان که همه تو ضعیفترین حالتِ خودشون هستن.
«تو بهترین حالت، بعضی از ما کنترلشون رو از دست میدن و اون نابودشون میکنه. تو بدترینکردن حالت، اون باز هم از به رخ کشیدنِ پیروزیش لذت میبره، چون میدونه که ما هیچ کاری نمیتونیمنیندازد در برابرش بکنیم. البته فعلاً.» کامیلا مشتش را گره کرد و آرزو کرد صاعقهای به دیروس برخورد کند.
اما در عوض، قامتِ بلند و زالی پوشیده از چشمتدابیرِ و آدامانت، از نقطهٔ کور به گروهِ دیروس یورش بردمراسمِ و تگرگی از یخ، رعد و تاریکی را رها کرد.
موروک در ردیفهای جلو نبود، چوناست والدینِ کویلا از او متنفر بودند وراهنمای او نمیخواست دردسرِ بیشتری برایشان درست کند.