چپتر 1575: کابوسها و واقعیت (بخشِ ۱)
0سروان لوکریاس با دوربینِ دوچشمیِ افسونشدهای وضعیتِ بچهها و آرایههای محافظِ خاندان ورهنجهتِ را بررسی کرد. او چیدمانِ تشکیلاتِ جادویی را مثل کفِ دستش میشناخت، اماکنید وقتی پای جانِ آدمها در میان بود، نمیتوانست خطرِ فراموشی را به جان بخرد.
از طریقِ گوشیِ ارتباطی به سه تیمی که بهطوراطراف مساوی در اطرافِ زمینهای کشاورزی پخش شده بودند، گفت:قدر «بچهها دارن به لبهٔ آرایهٔ مسدودکنندهٔ بُعدی نزدیک میشن!»
اعضای سپاه ملکه یکپارچه واکنش نشان دادند؛ دیدهبانهایشان با طلسمها و ابزارهای جادویی اطراف رانسپارند بررسی میکردند و بقیه وِرد میخواندند. برای اینکه چیزی را به قضا و قدر نسپارند،بازیِ یکی از آنها با مقر تماس گرفت و درخواستشان را برای آمادهباشِ نیروهای کمکی تمدید کرد.
بچههای ورهن و یهوال همچنان مشغولِ بازیِ نسخهٔ خودشان از وسطی بودند؛ جاییچیزی که هم جانورانِ جادویی و هم سوارانشان میتوانستند توپ را پرتاب کنند یاتمدید جلویش را بگیرند، در حالی که لوکریاس از اضطراب دندان به هم میسایید.
یکی از سربازهاآسودگی گفت: «آرایهٔ حسِ حیاتبازگشت در سمتِ شمال پاکه.»
«سمتِ شرق هم پاکه.»
«سمتِ غرب پاکه. هیچابزارهای دشمنی تو دید یاوِرد تو بُردِ آرایهها نیست.»
آخرین سرباز با فهمیدنِ اینکه همهچیز روبهراه است، نفسشوِرد را با آسودگی بیرون داد و گفت: «سمتِ جنوبآنها پاکه. برای بازگشت به حالتِ آمادهباش درخواستِ اجازه دارم.»
لوکریاس در حالی که جهتِ دو حملهٔ قبلی را به یاد میآورد وجهتِ موقعیتِ سربازانش را بر اساسِ آنها تنظیم میکرد، گفت: «رد شد! فقط وقتیکنید میتونید استراحت کنید که بچهها از آرایهها بیرون بیان و هیچ اتفاقی نیفته.»
سپس، بدترینیکپارچه ترسهایش بهنشان حقیقت پیوست.
مجموعهای از گامهای وارپ در نزدیکیِ مرزهای آرایههای مهرومومِمیخواندند بُعدی باز شد؛ در نقطهای که نهتنها به بچهها نزدیکتماس بود، بلکه بیشترین فاصله را با اعضای سپاه ملکه داشت.
بدتر از آن، بیدرنگ یونیفرمهای زرشکیرنگِ دشمنان را شناخت. بهجزمیخواندند رنگ و نشانِ روی سینهشان که بهجای تاج، چنگالهای یک پرندهٔگرفت شکاری را نشان میداد، دقیقاً مثلِ سپاه ملکه لباس پوشیده بودند.
لوکریاس به بختِ بدشان لعنت فرستادجنوب و برای محافظت از بچهها بهدارم جلو پرواز کرد: «داریم با تالونها میجنگیم!»
با تنظیمِ موقعیتِ سربازانش، توانسته بود این نقطهابزارهای ضعف را مهار کند، اما اعضای سپاه ملکهچیزی از همین حالا در موضعِ ضعف قرار گرفته بودند.
تالونها یک واحدِ مزدورِ جنایتکار بودند که اعضایش زمانی بخشی ازاینکه نیروهای زبدهٔ ارتشِ هر سه کشورِ بزرگ به شمار میرفتند. همهٔ آنهانیروهای یا از خدمت فرار کرده بودند یا با خفت اخراج شده بودند.
برخی از آنها از سپاه ملکه آمده بودند، که تالونها را به بدترین دشمنِ ممکن تبدیلنسپارند میکرد. آنها همان آموزشهای افرادِ لوکریاس را دیده بودند، تمامِ تاکتیکهای استانداردی را که یک تیمِ محافظخودشان به کار میگرفت میدانستند و خبر داشتند که او چگونه سربازانش را در زمینها پخش کرده است.
آنها پیش از آغازِ حملهشان، دروازههای کوچکی در اطرافِ مزرعهٔ ورهن بازدارم کرده بودند تا از راهِ دور آرایههای حسِ حیات را اجرا کنندمیتونید و بدونِ اینکه شناسایی شوند، موقعیتِ اعضای سپاه ملکه را پیدا کنند.
اگر مانورِ لحظهآخریِ لوکریاس نبود، سربازانش و بچهها همزمان در کمین میافتادند. قاتلان دروازههایشانبرای را در جایی باز کردند که اهدافشان تا یک دقیقه پیش آنجا بودند؛ درکمکی نتیجه عنصرِ غافلگیری را از دست دادند و به اعضای سپاه فرصتِ واکنش دادند.
علاوه بر آن، افسرِ ارتباطات توانست درخواستِ نیروی کمکی کند و کفهٔچیزی ترازو را برگرداند. دستکم تا زمانی که یک واحدِ مزدورِ دیگر ازکمکی گامهای تالونها بیرون آمد. و بعد یکی دیگر و باز هم یکی دیگر.
با وجودِ تمامِ تلاشهای سپاه، بچهها فقط به این دلیل زندهبرای ماندند که گرفتنِ یک جانورِ جادویی حتی در شرایطِ عادی هم کارِآمادهباشِ آسانی نبود. مزدوران ماهر بودند، اما پشت کردن به دشمن خودکشی بود.
علاوه بر این، گلههای جانورانِ جادویی از جنگلِحالتِ تراون چند لحظه پس از آغازِ حمله به درگیریمیآورد پیوستند و میدانِ نبرد را مرگبارتر و پرآشوبتر کردند.
افسرِ ارتباطات بهمحض اینکه فهمیددادند هنوز تعدادشان کمتر است، در آویزبقیه گفت: «نیروی کمکیِ بیشتری نیاز داریم!»
از نظرِ قدرت کم نیاورده بودند، اما در برابرِمیخواندند اینهمه دشمن و با چنین منطقهٔ وسیعی که باید پوششتماس میدادند، یک شلیک برای کشتنِ یکی از بچهها کافی بود.
ستادِ فرماندهی پاسخ داد: «هر کسی رومیکردند که آماده داشتیم براتون فرستادیم. درخواستِ نیروی بیشترقدر زمان میبره. بیشترِ نیروها به شمال اعزام شدن.»
'لعنتی! این کارِ مقلدِ بالکوره. وقتی تو ضعیفترین حالمون بودیم واجازه منابعِ پادشاهی همینطوری هم تحتِ فشار بود، بهمون حمله کردن. تنهامیکرد سؤال اینه که هدفشون کیه؟' لوکریاس از این وضعیت سر درنمیآورد.
نه خانوادهٔ ورهن و نه خانوادهٔ یهوال کارتی دریافت نکرده بودند، با این حال برای کشتنِ دشمنانش نیازی بهنسپارند درکِ آنها نداشت. در حالی که لوکریاس به هر احمقی که سرِ راهش میایستاد ضربه میزد، جانوران روی محافظتجایی از ورهنها تمرکز کردند و آنها را از میدانِ نبرد دور کرده و به سمتِ دروازهٔ وارپ در انبار بردند.
اما بچههای زینیا اینقدر خوششانس نبودند. پادشاهی آنها را بیاهمیتبرای میدانست و جانوران هم به لیث وفادار بودند. بیآنکه جانورانگرفت و انسانها بدانند، همهچیز طبقِ نقشهٔ مردِ رداآبی پیش میرفت.
یکی از سربازان ازطلسمها طریقِ گوشیِ ارتباطیاش گفت:بقیه «یهوالها دارن کشته میشن!»
لوکریاس فریاد زد: «ورهنها در اولویت هستن. کاری نکنید کهدرخواستِ مأموریت رو به خطر بندازه!» از خودش متنفر شد، اما زندگیتنظیم در ارتش یعنی گرفتنِ تصمیماتِ سخت و روبهرو شدن با عواقبشان.
'روی نبرد تمرکز کن، نه روی تلفاتِ جانبی.' بااطراف خودش فکر کرد تا به این موضوع که دوقدر کودک را به مرگ محکوم کرده است، فکر نکند.
فری و فیلیا زیرِ نگاهِ درماندهٔ مادرشان برای نجاتِ جانشان میدویدند. زینیا پس ازقدر شنیدنِ سروصدا، از خانه بیرون آمده بود تا وضعیتِ بچههایش را بررسی کند و حالامشغولِ در حالی که تمامِ رونهای روی آویزِ ارتباطیاش را فشار میداد، برای کمک فریاد میکشید.
افسوس که رونِ لیث به دلیلِ مسافت در دسترس نبود، در حالی که کامیلا تنهاقدر میتوانست به ستادِ فرماندهی برای ارسالِ نیروی کمکیِ بیشتر اصرار کند و از اوریون کمکمشغولِ بخواهد. سعی کرد با فالوئل و محافظ تماس بگیرد، اما رونهای آنها هم در دسترس نبودند.
غیبتِ لیث، هیدرا را نیز از وظیفهٔ محافظتش از لوتیا معافاجازه کرده بود. او درست پس از بازگشتِ محافظ از مأموریت درمیکرد قلمروِ آجاتار، همراه با او و خانوادهاش لانهاش را ترک کرده بود.
فالوئل موقتاً به امپراطوریِ گورگون نقلمکان کرده بود، جاییاطراف بسیار دورتر از محدودهٔ اثرِ یک آویزِ غیرنظامی. تنهاقدر راهِ ارتباط با او از طریقِ یک آویزِ شورا بود.
سروان لوکریاس بهسختی وقت داشت تا بیانصافیِ زندگی را لعنتبرای کند که واحدِ مزدورانِ دیگری از گامهای تالون بیرون آمدگرفت و محافظت از هر کسی جز خودش را برایش غیرممکن کرد.
«باز هم؟ اون عوضی چند تا اوباش استخدام کرده؟»وِرد لوکریاس خودش را همزمان در برابرِ سه دشمن دیدآنها که هر کدامشان در فهرستِ تحتتعقیبترینهای سه کشورِ بزرگ بودند.
وضعیتِ افرادش هم بهتر نبود و با بیرون ریختنِ افرادِ بیشتر از راهروهای بُعدی، اوضاع بهسرعتیاد رو به وخامت گذاشت. آران و لریا به لطفِ ارتشِ جانورانِ جادویی که با چنگ وترسهایش دندان برای محافظت از آنها میجنگیدند، هنوز در امان بودند، اما فری و فیلیا محاصره شده بودند.
شخصی با ردای آبیِ تیره از آسمان به پایین شیرجهمیکردند زد و آنها را از مرگِ سوزانی که گلولههای آتشینِیکی بارانشده از هر سو قرار بود رقم بزنند، نجات داد.
جادوگرِ اعظم بچههاطلسمها را گرفت، اما جانورانِبقیه جادوییشان را جا گذاشت.