چپتر 1258: قهرمانان و مغزهای متفکر (بخشِ ۲)
0زوت دلیلِ این عجله را نمیفهمید و نمیدانست چرا لیث ناگهان اینقدر بیادبرحم شده بود، اما سرک کشیدن در کارِ شخصیِ دیگران در طبیعتِ جانورانِ امپراطور نبود.آرام شهردارِ رگیا بازگشتشان به خانه را با هماهنگیِ شورا برای همان بعدازظهر ترتیب داد.
فناگار اصلاً دوست نداشت به این زودی دوباره با تایریسخانهٔ روبهرو شود، اما آنقدر میترسید تأخیر در این کار خشمِ اوپوزخندی را بیشتر شعلهور کند که نتوانست درخواستِ زوت را رد کند.
دروازهٔ دوربرد میانِ همان دو نقطهای که گروهِ لیثبودند از آنجا وارد شده بودند، باز شد. نقطهٔ ورود درلیگین خانهٔ آرن دولم بود و نقطهٔ خروج در مخفیگاهِ فالوئل.
لیگین در حالی که به لویاتان نگاه میکرد، با پوزخندی گفت: «کلی خرجحرفی روی دستم گذاشتی. من روی یک ساعت شرط بسته بودم و تو بهزور بعدنگاهش از یک دقیقه باختی. شاید بد نباشه کمی تمرین کنی و روی فرم بیای.»
سالارک سودِ کلانی از این شرطبندی بهشکست جیب زده بود، چرا که نگهبانان برایمروتِ بازیهایشان فقط از بهترین منابعِ جادویی مایه میگذاشتند.
فناگار میدانست که هیچ نگهبانی قرار نیست دست از سرش بردارد و این ماجرا رافالوئل فراموش کند. شکست خوردن یک حرف بود و خُرد شدن تا حدی که به رحمبسته و مروتِ حریف محتاج شود، حرفی دیگر. حرفهای لیگین را جدی گرفت و جوابی نداد.
این بار نه دعوایی در کار بود و نه شوخیای. تایریس آرام به نظرآرن میرسید، اما وقتی نگاهش از لویاتان به فرزندانِ عزیزش میچرخید، چشمانش همچنان از خشمروی شعلهور بود. اگر وقتِ دیگری بود، فناگار به خاطرِ این رفتارش او را مسخره میکرد.
اما حالا،فراموش عاقلتر ازخوردن این حرفها بود.
وقتی لیث از دروازه گذشت، فناگار گفت: «امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت. توحدی چیزی جز دردسر با خودت نمیاری و همونطور که نمیتونی پیوندت رو بادعوایی سایهات قطع کنی، از شرِ مرگی هم که سایهبهسایه دنبالت میاد خلاص نمیشی.»
دروازه بسته شد و سرانجام، همه دوباره حس کردند درخانهٔ خانهاند. بوی آشنای هوا و تراکمِ انرژیِ جهان در اطرافشان،میکرد با آنچه در رگیا به آن عادت کرده بودند تفاوت داشت.
همه نفسِ عمیقی کشیدند و حسگروهِ کردند جسم و روحشان از تماسورود با سرزمینِ مادریشان جانی دوباره گرفته است.
بهمحض اینکه لیگین به هیئتِ شبهانسانیاشخُرد برگشت و جلوی دیدِ فالوئل بازمحتاج شد، به آنها خوشامد گفت: «خوش برگشتید.»
وقتی دید همه چقدر پکرند، لبخندِ گرمش روی لب خشکید. انتظارشدن داشت جایگاهشان بهعنوانِ قهرمان، شاگردانش را لبریز از اعتمادبهنفس کند، اما اگرنداد فالوئل از ماجرا خبر نداشت، با خودش فکر میکرد شکستِ سنگینی خوردهاند.
بهمحض اینکه چشمانِ تایریس به حالتِ عادی برگشت، لیگین پا پیشآرن گذاشت: «عجله نکن، فانی.» برخلافِ فناگار، او دوست نداشت شانسش راگفت بیش از حد امتحان کند. «سنجاقها رو لطف کن. پسشون میخوام.»
لیث در حالی که هم سنجاقِگروهِ سولوس و هم سنجاقِ خودش راورود به او میداد، پرسید: «خبر داشتی؟»
لیگین با لبخندی سرد جواب داد: «بچه، شاید من تو یهحریف کشور یا حتی یه قارهٔ دیگه زندگی کنم، اما اگه ارادهشوخیای کنم چیزی رو بدونم، کمتر کسی میتونه اونو ازم پنهان کنه.»
لیث با خود فکر کرد:ماجرا هم از قضیهٔ سولوس خبرخُرد داره، هم از جریانِ مصیبتهای جهانیام.
لیث در حالی که میدید نگاهِ گرمِ تایریس با شنیدنِ این حرفها دوباره مثلِمخفیگاهِ فولاد سرد میشود، با خود گفت: یا فالوئل بهش کمک کرده، یا جفتمون بازیچهٔ دستششرط بودیم. از این تنشی که تو اتاق هست معلومه که ما تنها مهرههای لیگین نیستیم.
اگر نگاه میتوانست آدم بکشد، موگارگروهِ در یک روز نه یک، بلکهورود دو نگهبانش را از دست میداد.
فالوئل با چهرهایشکست گیج پرسید: «داری ازشدن چی حرف میزنی پدربزرگ؟»
در واقع بینِ هیدرا و پدر تمام اژدهایانخوردن چندین «جدِ» دیگر هم فاصله بود، آنقدر زیادمحتاج که برای خلاصهشدنِ حرف از آنها فاکتور گرفته بودند.
تایریس گفت: «دقیقاً. داری از چی حرف میزنی مارمولکِ پیر؟» چنان قدرتِدولم عظیمی در بدنِ تایریس به خروش درآمد که در تلاش برای گنجاندنِخرج آن در چنین کالبدِ ظریفی، استخوانهایش تقتق صدا کرد و گوشتش کشیده شد.
لیگین با عجله دو سنجاقِ باقیمانده را جمع کردبودند و گفت: «تو و شاگردات حرفای زیادی برای گفتنفالوئل دارین و منم همین الانش زیاده از حد مزاحم شدم.»
لعنت به من و این دهنِ لقم. خشمِ تایریس نذاشتمروتِ دو دوتا چهارتا کنه و منم مجبور شدم درست توبار صورتش نقشِ اربابِ شرور رو بازی کنم. من احمقترین نابغهٔ زندهام.
لیگین در همین حین، برای احتیاطفراموش به یکی از مخفیگاههای امنش وارپ کردرحم و تمامِ اقداماتِ دفاعیاش را فعال کرد.
با رفتنِ لیگین، تایریس به حالتِ عادیاشباز برگشت: «میدونم خستهاین و خیلی حرفا بامخفیگاهِ عزیزانتون دارین، اما باید با هم صحبت کنیم.»
لباسهای باستانیِ دورانِ ملکهبودنش را به تن داشت و شبیهِ زنی در اواسطِ بیستسالگیآرن با ۱٫۷۶ متر قد به نظر میرسید. موهای طلاییِ تایریس باز بود و آنقدرروی بلند بود که به پاشنههایش میرسید و تاجِ نقرهایِ روی سرش را نمایانتر میکرد.
چشمانِ نقرهایاش با کمترین نوری مثلِ ستارهها میدرخشید ورحم چنان لبریز از گرما و عشق بود که بیشترِجوابی کسانی که او را میدیدند، در آنها گم میشدند.
با این حال هیچکس در اتاق حوصلهٔ این را نداشت که از تایریس بخواهدمروتِ با او بیرون برود یا به او پیشنهادِ ازدواج بدهد. اما در عینِ حال،نظر غبارِ غمِ دلشان چشمانشان را نپوشانده بود، پس لباسِ عجیبش از دیدشان پنهان نماند.
لیث سعی کرد از کنارش رد شود، امانقطهٔ تایریس هم با او حرکت کرد. لیث گفت:لیگین «قصدِ بیاحترامی ندارم اعلیحضرت، اما الان واقعاً اعصاب ندارم.»
تایریس سردروازهٔ تکان داد:میانِ «پس خلاصهاش میکنم.»
«کوگالوگا دیگه وجود نداره. شکاف بسته شده و زندگی آرومآروم برمیگرده. چنینمحتاج اتفاقی نمیتونه برای مدتِ طولانی پنهان بمونه و نمیمونه. قصد دارم تمامِ اعتبارشمیرسید رو به شما بدم، پس وقتی از کاخِ سلطنتی دعوتنامه گرفتین تعجب نکنین.»
تعظیمِ کوتاهی کرد و بعدماجرا برای احترام به حریمِ خصوصیشان، چرخیدشدن و گامهای وارپ را باز کرد.
لیث مات و مبهوت ماند: «صبر کنین، این حتی برای استانداردهای بدخلقیِ منم خیلیمخفیگاهِ کوتاه بود. واقعاً میخواین به همه بگین چطور به یه قارهٔ دیگه سفر کردیم،ساعت با یه نژادِ گمشده روبهرو شدیم و یه شهرِ زیرِ آب رو نابود کردیم؟»
تایریس بهدروازهٔ دیوانگیِ چنین ایدهاینقطهای خندید: «خدایان، نه.»
«برنامهام اینه که یه داستانی سر هم کنم که شما حتی بعد ازحرفی ترخیصِ افتخارآمیزتون هم از منطقهٔ کلار دست نکشیدین و با کمکِ همراهانتون، اونوقتی میراثِ زندهای رو که شکاف رو به وجود آورده بود از بین بردین.»
«نگرانِ جزئیاتش نباشین، مثلِ بقیه توفراموش اینترلینک در موردش میخونین. قول میدم تورحم این داستان چهرهٔ خوبی از همهتون بسازم.»
منظورِ تایریس شبکهٔ اطلاعاتیای بود کهشدن در دسترسِ هر کسی با یک آویزِدیگر ارتباطی و سطحِ دسترسیِ کافی قرار داشت.
فلوریا پرسید: «چرا اینقدر به خاطرِ ما خودتون رونگهبانی به زحمت میندازین؟ بهتر نیست تاج اعتبارش رو به رنجرِحرف مسئول یا یکی از دپارتمانهای سلطنتیِ مسئولِ شهرهای گمشده بده؟»
تایریس سر تکان داد: «البته که بهتره. انتظار دارم مرون و سیلفا حسابی بهم غرفالوئل بزنن، اما بهشون اعتماد دارم که تصویرِ بزرگتر رو درک کنن. انجامِ کاری که توبسته پیشنهاد میدی موقعیتِ تاج رو تقویت میکنه و نشون میده پولِ مالیات چقدر خوب خرج شده.»
«اما اینفقط کار چیمنابعِ رو عوض میکنه؟»
مکثِ طولانیای کردسرش تا به همهفراموش فرصتِ فکرکردن بدهد.
«هیچی. تاج همین الانشم تمامِ قدرتِ موردنیازش رو داره و اگه دپارتمانهایدولم سلطنتی چنین افتخارِ ناحقی رو مالِ خودشون کنن، پولِ خیلی بیشتری روخرج هدر میدن و حتی نتایجِ کمتری نسبت به الان به دست میارن.»
«پادشاهی برای ایجادِ تغییر به قهرمانگروهِ نیاز داره. آدمایی که بشه بهشونورود نگاه کرد و بتونن الهامبخشِ بقیه باشن.»