---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1429: زیر و بم (بخشِ ۱) • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 1429: زیر و بم (بخشِ ۱)

0

سولوس روی زانوهایش افتاد و با احساسِ تحقیر گریه کرد. آدم‌هایی‌اگه​ که تمامِ عمرش آرزوی دیدنشان را داشت، به‌سختی حتی نامش را می‌دانستند،‌بازی​ اما از همین حالا قضاوتش کرده و او را نالایق شمرده بودند.

رنگِ سولوس به سایه‌ای‌قراره​ از بنفش درآمد و تمامِ‌بفرستم​ نورهای برج نیز همین‌طور شدند.

تیستا به سمتش دوید و سولوس را در آغوش گرفت. سولوس به او چسبید‌قراره​ و صورتش را روی شانهٔ تیستا پنهان کرد. دیدنِ اینکه نورِ آن موجودِ کوچک با‌بود​ هر هق‌هق سوسو می‌زد، باعث شد خانوادهٔ ورهن از پرخاشِ نسنجیده‌شان عمیقاً احساسِ شرم کنند.

الینا با خودش فکر کرد: «اگه خونه‌خراب‌کن نباشه، من از روی تعصب اون‌اشک‌های​ دخترِ بیچاره رو لِه کردم. اما اگه باشه، دارم تو زمینش بازی می‌کنم و‌اتفاقاتِ​ ازش یه قربانی می‌سازم. باید جلوی زبونم رو بگیرم و به پسرم اعتماد کنم.»

چشمانِ رااز بین لیث و سولوس می‌چرخید و نمی‌دانست چه کند. در دل گفت: «من‌اون​ چقدر احمقم. جای تعجب نیست که لیث زودتر بهمون نگفت. هر کاری از دستش برمی‌اومد کرد‌بگیرم​ تا بهمون بفهمونه این زن چقدر براش مهمه، اما ما داریم مثل آشغال باهاش رفتار می‌کنیم.»

رنا با خود فکر کرد: «از روی اشک‌های‌لعنت​ اون، دردِ تو چشمای لیث، و نگرانیِ تیستا،‌همان​ حس می‌کنم قراره بعداً حسابی به خودم لعنت بفرستم.

خوشبختانه خانواده‌اش، حتی سنتون، مهم‌ترین اتفاقاتِ زندگیِ لیث را از بر می‌دانستند. رنا از‌قراره​ همان کودکیِ لیث به او گفته بود که برادرش استعدادِ کم‌نظیری است. او کارهایی‌گفته​ را که لیث پیش از ازدواجشان انجام داده بود، برای سنتون تعریف کرده بود.

لیث و سولوس فقط باید بخش‌های ناگفتهٔ داستانشان را به آن‌ها نشان می‌دادند؛ کارهایی که آن دو در خفا انجام‌خودم​ داده بودند. آن‌ها به خانوادهٔ ورهن نشان دادند که سولوس چطور در شکار به لیث کمک کرده بود. نشان دادند‌انجام​ چطور کمکش کرده بود تا به‌عنوان یک بیدارشده بر توانایی‌هایش مسلط شود و به مردی که اکنون بود تبدیل شود.

از شکارِ گراز و مأموریتِ لارک گرفته تا مبارزه‌شان با جاکرا، ورهن‌ها شاهدِ همه‌چیز بودند. دیدند‌دخترِ​ که چطور پیوندشان آن‌ها را چنان به هم نزدیک کرده بود که در کلام نمی‌گنجید. فهمیدند که‌اعتماد​ این پیوند تنها دلیلی بود که لیث توانسته بود در تمامِ زندگی‌اش بر موانعِ غیرممکن غلبه کند.

وقتی بخشِ مربوط به لیث تمام شد، هرچه از گذشتهٔ سولوس می‌دانستند را هم‌اتفاقاتِ​ به ورهن‌ها نشان دادند. این بار بحثِ پذیرفته‌شدنِ سولوس از طرفِ کامیلا نبود؛ بحث‌داده​ سرِ این بود که خانوادهٔ لیث بفهمند سال‌ها یک عضوِ پنهانِ دیگر هم داشته‌اند.

آن‌ها خاطراتِ نوزادیِ سولوس، مرگِ پدرش و سپس مرگِ خودش را‌دردِ​ دیدند. بعد از آن، شاهدِ تنهاییِ بی‌پایانی بودند که سولوس پس‌سنتون​ از مرگِ منادیون کشیده بود، تا روزی که لیث پیدایش کرد.

بعضی بخش‌ها خاطراتِ واقعی نبودند‌داریم​ و فقط بازسازیِ اتفاقات بودند،‌می‌کنیم​ اما به همان اندازه درد داشتند.

وقتی نمایش تمام شد، اعضای خانوادهٔ لیث گریه‌الینا​ می‌کردند، حتی تیستا. او داستانِ سولوس را از‌دخترِ​ قبل می‌دانست، اما هرگز آن را زندگی نکرده بود.

آن‌ها هم‌زمان از سرِ شادی، غم، اندوه و دلسوزی گریه می‌کردند. تلاطمِ احساساتی‌مهم‌ترین​ که لحظاتی پیش از سر گذرانده بودند، اشکشان را درآورده بود. خشمِ پیشینشان‌ازدواجشان​ سرسختانه با این حقایقِ تازه‌کشف‌شده می‌جنگید و احساساتِ ضدونقیضی دربارهٔ سولوس به آن‌ها می‌داد.

پس از قطع شدنِ پیوندِ ذهنی، چند دقیقه‌ای سکوت حاکم بود تا همه‌نگرانیِ​ احساساتشان را حلاجی کنند و به نتیجه برسند. مثلِ همیشه، در حالی که‌همان​ بقیه هنوز غرق در فکر بودند، قلبِ مادرانهٔ الینا راهِ خودش را پیدا کرد.

الینا در حالی که پیکرِ کوچکِ ساخته از نور را در آغوش می‌گرفت، گفت: «خیلی ممنونم،‌نگرانیِ​ سولوس. ممنون که تمامِ زندگیت رو وقفِ محافظت از پسرِ من در برابرِ این دنیا و‌بود​ حتی خودش کردی. بدونِ تو، احتمالاً راهش رو گم می‌کرد و ما هم از دستش می‌دادیم.»

«بابتِ حرفایی که زدم معذرت می‌خوام. فکر می‌کردم تو تهدیدی برای خوشبختیِ لیث هستی،‌تعصب​ در حالی که تو تنها دلیلی هستی که اون می‌تونه برای خوشبختی تلاش کنه‌باید​ و ما هم همین‌طور. تمامِ خانوادهٔ من دِینِ بزرگی بهت دارن که هرگز ادا نمیشه.»

الینا پیشانی و بعد چشمانِ‌بعداً​ سولوس را بوسید. اشک‌هایش را پاک‌خانواده‌اش​ کرد و به سمتِ لیث چرخید.

«و اما تو، مردِ جوان، چطور تونستی بذاری این دخترِ بیچاره‌دردِ​ این‌همه مدت تو سایه‌ت زندگی کنه؟ باید خیلی زودتر به ما، یا‌مهم‌ترین​ حداقل به من می‌گفتی. سولوس هم درست مثلِ تو یه روحِ شکسته‌ست.»

«اون خانواده‌ش رو از دست‌داریم​ داده و درست به اندازهٔ‌می‌کنیم​ تو به یه مادر نیاز داشت.»

لیث جواب داد: «هزاران بار بهش فکر کردم. اما یه‌فکر​ سنگِ سخنگو بیشتر ترس به جونِ آدم می‌ندازه تا دلسوزی. بدونِ‌دارم​ پیوندِ ذهنی، حرفام از قصهٔ نقال‌ها هم توخالی‌تر به نظر می‌رسید.»

الینا گفت: «حرفات دلم رو به‌حسابی​ درد میاره، اما حق با توئه.» و‌مهم‌ترین​ برای عذرخواهی تعظیمِ عمیقی به سولوس کرد.

«بدونِ پیوندِ ذهنی، بعد از اون اتفاقاتِ وحشتناکی مثل ستارهٔ سیاه،‌دردِ​ تزکا و سپیده، احتمالاً همون ثانیه‌ای که بهم پشت می‌کردی به‌سنتون​ میریم خبر می‌دادم تا کمکم کنه، چون فکر می‌کردم باید نجاتت بدم.»

«نگران نباشین،‌این​ الینا، درک‌مهمه​ می‌کنم چرا—»

الینا حرفِ سولوس را قطع کرد و او‌الینا​ را محکم در آغوش گرفت: «اینکه با چنین بی‌اعتمادیِ‌بیچاره​ آشکاری همدردی می‌کنی، چیزی رو بهتر نمی‌کنه. کاملاً برعکس.»

ناولها | novelha.net