چپتر 1757: اراده و تخیل (بخشِ ۱)
0فریا گامهای وارپی باز کرد که مستقیم به مقصدشان میرسیدفقط و جواب داد: «این تشکریه که بعد از اینهمه تلاشماستراحت برای اینکه حالوهوای خونه رو برات زنده کنم، تحویلم میدی؟»
آنجا محوطهٔ چمنزارِ بزرگی بود که درختانی با فاصله از هم احاطهاش کرده بودند. درتازه کمالِ تعجبِ نالروند، فریا یکی از پارکهای حومهٔ شهر را برای قرارشان انتخاب کرده بود.دیگر هنوز ساعتها تا زمانِ منعِ رفتوآمد مانده بود، با این حال هیچکسِ دیگری آنجا نبود.
هلالِ ماهِ بالای آسمان روی دریاچهٔ کوچکِ نزدیکشان بازتاب مییافت؛ دریاچهای که سطحشهیچی فقط با وزشِ باد به هم میخورد. دستههای کوچکی از پرندگانِ آبی کنارِباحالی برکه استراحت میکردند و با کنجکاوی و انتظار به تازهواردها چشم دوخته بودند.
پرندهها به امیدِاینجا گرفتنِ کمی غذا، براینداره آن دو کواککواک کردند.
نالروند باید اعتراف میکرد که آنجابازتاب واقعاً مکانِ رمانتیکی است، شاید برای قرارِمیخورد اول کمی بیش از حد رمانتیک بود.
نالروند با پوزخندی جواب داد:اینجا «فکر میکنی چرا هیچوقت نیومدمآره تو کویر بهت سر بزنم؟»
«تو سفرمون به حاشیه بهاندازهٔ کافی حالوهوای خونهبهاندازهٔ رو تجربه کردم. اینجا هیچی جز خاطراتِ بد برامآره نداره. پس آره. این تنها تشکریه که تحویلت میدم.»
فریا به پرندهها نانِ تازه داد و پرسید:آره «واو، تو واقعاً آدمِ باحالی هستی. اگه خوشتآدمِ نمیاد، میریم یه جای دیگه. چی تو ذهنته؟»
اردکها، قوها و دیگر موجوداتِ کوچکتربازتاب در رژهای رنگارنگ دورش حلقه زدندباد که انگار داشتند او را ستایش میکردند.
نالروند جواب داد: «تو همهچیز رو تصمیم گرفتی و حالا من بایدتحویلت یه جایگزین پیدا کنم؟ دیگه خیلی دیره و همون چندتا جایی هممیریم که میشناسم الان دیگه پر شدن. باید ساعتها برای یه میز صبر کنیم.»
فریا خندید: «اگه میخوای مثلبزنم لیث بدعنق باشی، باید مثل اونکردم همیشه یه نقشهٔ جایگزین داشته باشی.»
«من الان گشنمه و قرار نیست حتینداره یه دقیقه بیشتر از حدِ لازم صبر کنم.واو یا باهام بیا یا برو. تصمیم با خودته.»
فریا چیزی شبیهِ یک توپِ پارچهایِ بزرگ را از آویزِ بُعدیاش بیرون آورد و آنکوچکی را چند متر دورتر از خودشان پرتاب کرد. توپ بهمحضِ برخورد با زمین باز شد وغذا قطعاتِ فلزیِ نازکی را نمایان کرد که خودبهخود به شکلِ چهار میلهٔ بلند سرِ هم شدند.
چند ثانیه بعد، توپ به چادرِ سایباندارِ سفیدی تبدیل شده بود که سقفش شفافنانِ بود و سمتِ رو به برکهاش باز بود. یک میزِ ازپیشچیدهشده و دو صندلیِ چوبیقوها هم ظاهر شد و فریا روی یکی از آنها نشست تا منتظرِ جوابِ نالروند بماند.
نالروند با دیدنِ اینکه فریا چقدر برای قرارشان فکر و تدارک دیده بود، احساسخاطراتِ کرد خیلی عوضی است. آهِ بلندی کشید و به او ملحق شد. آنجا فهمیداگه که نهتنها داخلِ چادر گرم است، بلکه سقفش نورِ ماه را هم تقویت میکند.
درخششِ نقرهای همهچیز را مثلِ روز روشن کرده بود، گویی زیرِمیدم آسمانی صاف و ماهِ کامل نشسته بودند. بشقابهای چینیِ سفید ومیریم ساده مثلِ نقره میدرخشیدند و ظروفِ روی میز افسونشده به نظر میرسیدند.
با این حال، زیباییِ این صحنه در برابرِ جرقههایی که نورِوزشِ ماه با بازتاب روی چشمان و موهای چندرنگِ فریا میساخت، هیچ بود؛انتظار بازتابی که او را شبیهِ ملکهٔ پریان در قصهٔ نقالها کرده بود.
نالروند دهان باز کرد تا از او تشکر کند، اما گلویشتنها برای حرف زدن بیش از حد خشک و گرفته بود. چند بارنمیاد با صدای بلند آبِ دهانش را قورت داد، اما صدایش بههیچوجه درنمیآمد.
فریا کمی آب در لیوانِبزنم نالروند ریخت و ریز خندید: «اینکردم اولین چیزِ قشنگیه که امشب گفتی.»
نالروند با ولعاینجا آب خورد وبرام با خودش فکر کرد:
خودتو جمعوجور کن و دست از این عوضیبازی بردار.سطحش همیشه با اونایی که سعی میکنن باهات مهربون باشن اینقدربرکه بدرفتاری میکنی، یا فقط برای این یکی داری سنگِتموم میذاری؟
نالروند سه لیوان و چند تمرینِ ذهنیِخاطراتِ بعد گفت: «ممنون بابتِ آب. و بابتِنانِ اینکه اینقدر صبوری. اینجا برای یه قرار بینظیره.»
فریا مؤدبانه سر تکان داد و در همان حال بشقابهای کوچکیکردم از انواعِ پیشغذاها را از آویزِ بُعدیاش پدید آورد و گفت:تازه «خواهش میکنم. فقط فکر کردم بد نیست کمی حریمِ خصوصی داشته باشیم.
«نمیخواستم لیث رو تو رستورانِ هاگ ببینم و میدونم تو هم دوست نداری دورپرسید و برت شلوغ باشه. شام خوردن تو خونهٔ من برای قرارِ اول کمی زیادیدیگر صمیمی بود، برای همین تصمیم گرفتم یه پیکنیکِ شبانه بهترین راهِ حلِ میانه باشه.»
نالروند به میزِ چوبگیلاسی، چادرِ سایهبانِبازتاب افسونشده و غذاهای عالی اشاره کردباد و پرسید: «به این میگی پیکنیک؟»
فریا با لبخند گفت: «من پولدارم و برای یه بارآره هم که شده دارم با کسی قرار میذارم که بهم مثلِاگه یه کیفِ پولِ گنده نگاه نمیکنه. حق دارم کمی خودنمایی کنم.»
شام لذیذ بود و آنها تمامِ مدتِ صرفِ غذا را به صحبت دربارهٔ هر چیزیبرام که به ذهنشان میرسید گذراندند. نالروند قدردانِ سکوتِ پارک بود و با وجودِ اولین برداشتِ منفیاشمیریم از کاتریش، خیلی زود برای نخستین بار پس از مدتها احساس کرد در خانهٔ خودش است.
بدونِ حضورِ آدمها در آن اطراف، میتوانست درست مثلِتنها دهکدهاش آزادانه از استادیِ نور استفاده کند و چونهستی بچهای هم نبود که مراقبش باشد، بالاخره میتوانست استراحت کند.
وقتی شروع به صحبت دربارهٔ آخرین مأموریتشان کردند، نالروند گفت: «حیف شد که هماهنگکننده دوبارهکوچکی خراب از آب دراومد. فقط یکی باقی مونده و شک دارم فالوئل بتونه نجاتش بده. اگهغذا یکی داشتم، شاید میتونستم نیروهای زندگیام رو درست مثلِ اتفاقی که برای هیولاها افتاد، ترمیم کنم.»
فریا با ناباوری یکی از ابروهایش را بالا انداختنداره و پرسید: «واقعاً میخوای تا آخرِ عمرت داخلِ یهآدمِ چشمهٔ مانا گیر بیفتی؟ فکر میکردم قصد داری بری.»
نالروند آهی کشید و گفت: «معلومه که نه. با این حال اگه هماهنگکننده روم جواببرام بده، فالوئل میتونه با استفاده از فنِ تنفسش بررسی کنه که نیروی زندگی و هستههاینمیاد مانای بینقصِ من چه شکلی هستن. اونوقت بالاخره یه سرنخ برای کار کردن روش پیدا میکنم.»
«وقتی شماها تو کویر بودید، من هر روز بچههای محافظ رو بررسی میکردم. امیدوار بودم راهیآدمِ برای شکستنِ سدِ بینِ نیروهای زندگیام پیدا کنم و مثلِ اونا تبدیل به یه دورگه بشم،رنگارنگ اما فایدهای نداشت. برای همینه که قصد دارم برم. باید دورگههای بیشتری برای بررسی پیدا کنم.»
فریا گفت: «فکر نمیکنی داری زیادی به خودت سخت میگیری؟ باید دست ازمیخورد این فکر برداری که وضعیتت یه چیزِ خرابه. قبل از اینکه لیث بهدوخته هستهٔ بنفش برسه، وضعیتش خیلی با تو فرق نداشت، با این حال خوشحال بود.»
نالروند با لحنی که حتی برای خودش هم زیادی تند بود پاسخ داد:میدم «ما اصلاً شبیهِ هم نیستیم.» اما این مقایسه زخمی را که هرگز التیامدیگه نیافته بود، سوزاند. «آره، اونم دوتا نیروی زندگی داشت، اما هنوز امید داشت.
«طبیعتهای متضادِ اون مثلِ مالِ من ثابت نبودنبهاندازهٔ و حتی اگه اوضاع خراب میشد، باز هم گزینههاییآره داشت. یا واردِ سازمانِ ارباب میشد یا شورای جانوران.
«سولوس و کامیلا در هر صورت لیث رو میپذیرفتن، پس نتیجه هرچینانِ که میشد، چیزی رو از دست نمیداد. اما در موردِ من، مگهدیگه اینکه راهی برای پیشروی پیدا کنم، وگرنه تو یه دوراهی گیر کردم.»
«تا جایی که من میبینم، وضعیتت اونقدرهامییافت هم که نشون میدی تاریک نیست. قبیلهاتدستههای قرنها با خوشحالی تو حاشیه زندگی کردن و—»
نالروند حرفش را قطع کرد: «با خوشحالی؟ ما تو بدنهای خودمون زندانی بودیممیدم و از بقیهٔ موگار جدا افتاده بودیم، چون خیلی میترسیدیم دوباره اسیر بشیم.دیگه راههای زیادی برای توصیفِ یه قفسِ طلایی وجود داره، اما خوشحالی جزوشون نیست.»
فریا پاسخ داد: «با این حال، اینکه کلِبهاندازهٔ زندگیت رو به بهای دست کشیدن از خانوادهٔ ناتنیاتآره وقفِ یه پروژهٔ واحد کنی، به نظرم کمی افراطیه...»