چپتر 1296: متراکم کردنِ هستهٔ بنفش (بخشِ ۲)
0«استراحت کردن هم بخشی از تمرینه. اینهمه فشار آوردن تو سنِجانورانِ شما ممکنه به رشدتون آسیب بزنه. برید تو، عرقتون رو بشوریدکنم و یه چرتی بزنید. وقتِ تمرین که شد خودم بیدارتون میکنم.»
دو اتاقِ جداگانه آماده کرده بود. در هر کداممهار وانِ سنگیِ جاداری با سطحِ زبر قرار داشت تا لیزاونقدر نخورند، و آنها را از آبِ داغ پر کرده بود.
لریا میخواست اعتراض کند، امامانا بعد از اینکه زیرِ یقهٔروح پیراهنش را بو کشید، فقط گفت:
«ممنون، دایی.»
«پیششون بمونید، حواستون باشه اتفاقی نیفته، و بهمحضِ اینکهکنید خوابشون برد صدام کنید.» لیث جانورانِ جادویی را به داخلهستهٔ فرستاد تا بالاخره بتواند کمی برای هستهٔ بنفشش تمرین کند.
«فکر کنم میدونم چرا همجوشی با اهریمنان تاریکی بهم اجازه داد تا این حد بهکاری پیشرفتِ بعدی نزدیک بشم. کسی که هستهٔ بنفش داره میتونه فقط با حرکت کردن طلسم اجرامثلِ کنه، و با استفاده از استخونها، ماهیچهها و حتی جریانِ خونش رونهای انرژی رو رسم کنه.»
لیث با خودش فکر کرد: «وقتی تو هیئتِ شبهنگهبانم بودم، هر بخش از بدنم یک یااونقدر چند هستهٔ مانا داشت. با مهار کردنشون از طریقِ جادوی روح، میتونستم کاری کنم اهریمنها بهجامتونستم طلسم اجرا کنن، با اینکه خودم اونقدر درگیرِ مبارزه بودم که نمیتونستم روی طلسمها تمرکز کنم.»
«تو اون مدت، بهخاطرِ اینکه ذهنِ اهریمنها برام مثلِ عصا کار میکرد،لیث تونستم مثلِ کسی بجنگم که هستهٔ بنفش داره. از طرفی، اینکه ازکنم انرژیای استفاده میکردم که مالِ خودم نبود، فشار رو خیلی کمتر میکرد.»
«در عوض تو این هیئت، اندامهام گردابهایی تولید میکنن که جریانِ مانامجادویی رو افزایش میدن و مانا ذخیره میکنن. اونا از هستهٔ مانام پشتیبانی میکننهمجوشی و همهٔ تواناییهام رو بهبود میبخشن، ولی من هیچ مهارِ آگاهانهای روشون ندارم.»
«برای رسیدن به هستهٔ بنفش، باید بتونم گردابها رو مهار کنم و اونا رومیتونستم به هستههای کاذب، یا حتی هستههای مانای کمکی متراکم کنم. قدمِ اول اینه که یادذهنِ بگیرم چطور حسشون کنم، درست همونطور که قدمِ اولِ بیداری، تواناییِ حس کردنِ انرژیِ جهانه.»
لیث چهارزانو روی زمین نشست و تمامِ تمرکزش را روی نفس کشیدنش گذاشت. از هیچ فنی استفاده نکردمبارزه تا نگذارد انرژیِ بیرونی روی ادراکش اثر بگذارد. سپس، شروع کرد به چرخاندنِ فعالانهٔ مانایش از یک بخشِ بدنمالِ به بخشِ دیگر، در حالی که سولوس از حسِ مانای خود استفاده میکرد تا نشانش دهد گردابها کجا هستند.
سولوس پس از چند تلاشِ ناموفق گفت: «ببخشید، امابرد هیچ اتفاقی نمیافته. حتی وقتی جریانِ مانا با یهبتواند گرداب همپوشانی پیدا میکنه، هیچ برهمکنشی بینشون نیست. ما باید—»
لیث که حس کرد یکی ازخوابشون جانورانِ جادویی دارد به سمتش میآید،جادویی حرفش را قطع کرد: «همینو نگهدار.»
همانطور که پیشبینی کرده بود، بچهها در وانها خوابشان برده بود. خطرِ غرق شدن تهدیدشان نمیکرد، امابهجام بهمحضِ اینکه آب سرد میشد، حتماً سرما میخوردند. لیث پیش از اینکه بچهها را زیرِ چند پتو کهتونستم از قبل با جادوی آتش گرم شده بودند بخواباند، با جادوی آب بدن و موهایشان را خشک کرد.
لیث پس از برپاییِ محافظهایی کهمهار نمیگذاشت هیچکس مزاحمِ خوابِ بچهها یاکاری تمرینِ خودش شود، پرسید: «داشتی چی میگفتی؟»
سولوس جواب داد: «اینکهباشه بیصبرانه منتظرم تو روخوابشون با بچههای خودت ببینم.»
«اون نه! دربارهٔ جریانِ مانا.»
سولوس آهی کشید: «باشه. سعی کن از نشاطبخشیمانا استفاده کنی، اما بهجای اینکه انرژی رو یکنواخت پخشبهجام کنی، اون رو جایی که گردابها هستن انباشت کن.»
لیث همانطور که سولوس گفته بود عمل کرد، اماجادوی حتی با تقویتِ نشاطبخشی هم نتوانست گردابها را درکمبارزه کند و کاری کند با جریانِ مانایش برهمکنش داشته باشند.
سولوس فکر کرد: «خب، این ممکنه سخت یا حتی خطرناک باشه.کنید حالا سعی کن از انباشت استفاده کنی، اما بهجای اینکه انرژیبنفشش رو به هستهٔ مانات بیاری، اون رو به سمتِ گردابهات ببر.»
«چی؟» لیث با تعجب گفت: «این یه ریسکِ خیلی بزرگه. بافتهای عادی حتیداخل نمیتونن اسپاسمهای کوچیکِ هستهٔ مانا رو تحمل کنن. یادت میاد وقتی تو تنگناها ازتاریکی انباشت استفاده میکردم و هسته با زور انرژی رو پخش میکرد چقدر درد داشت؟»
«اونم تازه بعد از اینکه بخشِ عمدهٔ انرژیِ جهان روکردنشون آزاد کرده بود. اگه یه هستهٔ مانا میتونه منفجر بشه،درگیرِ نمیفهمم چرا یه گردابِ خیلی ناپایدارتر نتونه همون کار رو بکنه.»
سولوس سعی کرد به راهِ حلِمهار جایگزینی فکر کند اما چیزی پیدا نکرد:اهریمنها «حق با توئه، ببخشید. ایدهٔ احمقانهای بود.»
«نه، ایدهٔ عالیایه، ولی نمیتونم ریسک کنم و بیشتر از چیزی که حتی نشاطبخشی بتونهداخل درمان کنه، آسیب ببینم. مثل بچهها عمل میکنیم و با قدمهای کوچیک شروع میکنیم. یه نفسِاجازه خیلی کوتاه میکشم و انرژی رو به گردابِ ریهٔ راستم، دور از اندامهای حیاتی، هدایت میکنم.»
لیث ادامه داد: «اینجوری میتونیم دربارهٔ اینکه یه گرداب در مقایسه باجادویی هسته چطور رفتار میکنه، اطلاعات جمع کنیم. حتی اگه اوضاع خراب بشه،چرا با وجودِ طلسمهای درمانیِ ذخیرهشده تو انگشترهام و کمکِ تو، زخمِ کشندهای برنمیدارم.»
با نفسِ بعدیاش، آزمایش شروع شد. لیث تنها اندکیمهار هوا به داخل کشید، اما چون انرژیِ جهان بهجای ریههااونقدر از میانِ گوشتش عبور میکرد، دردِ شدیدی به جانش افتاد.
لیث نمیتوانست از تلفیقِ تاریکی استفاده کند، زیراطریقِ وقتی آدم هیچ ایدهای از کاری که میکنداونقدر ندارد، چیزی به نامِ دادهٔ بد وجود ندارد.
درد بازخوردِ کارِ اشتباهی بود که میکرد، و لیثبرد تنها با مشاهدهٔ اینکه چطور روشهای مختلف شدتِ آنبتواند را تغییر میدهند، میتوانست به تکنیکِ مهارِ مناسبی نزدیکتر شود.
وقتی انرژیِ جهان به شانهٔ راست رسید، تیرکشیدنِ درد لیثلیث را واداشت دندان روی جگر بگذارد و آن ناحیه رابنفشش با جریانِ مانایش فشرده کند تا جلوی انفجارِ گرداب را بگیرد.
گرداب رفتهرفته انرژیِ جهانِ متراکمی را که از انباشت به دست آمده بود، همراه با انرژیِاهریمنها محیطِ اطرافش پردازش کرد و به مانا تغییر داد؛ با این کار، از شدتِ عذاب کاستهعصا شد. لیث تمامِ مدت پوزخند میزد، زیرا درد به او اجازه میداد این فرایند را حس کند.
«دهنم سرویس. قراره خیلی سخت باشه.» لیث وقتیطریقِ دید درمانِ بدنش گردابش را هم ترمیم کرده ودرگیرِ هیچ آسیبِ دائمیای به جا نگذاشته، نفسِ راحتی کشید.
سولوس از یافتههایش یادداشتهای مفصلی برداشت و بازپخشِ شکست را بهصورتِ آهسته بهجانورانِ او نشان داد. سپس گفت: «میدونم وقتی آدم بهش خوش میگذره یا جونش روهمجوشی به خطر میندازه زمان زود میگذره، ولی فکر کنم باید بچهها رو بیدار کنی.»
لیث آنقدر درگیرِ محدود کردنِ آسیب وبرد تحملِ درد شده بود که نتوانسته بودفرستاد در همان لحظه نگاهِ درستی به ماجرا بیندازد.
لیث فکر کرد: «ممنون، سولوس. نمیدونم بدونِ حافظهٔ تو چیکارکردنشون میکردم. واقعاً کاش اینجا یه چشمهٔ مانا بود. فرصتِ بینظیریدرگیرِ میشد تا بچهها "کاملاً اتفاقی" با یه پریِ نور روبهرو بشن.»
سولوس گفت: «منم همینطور.»
مدتی طول کشید تا لریا و آران دوباره اشتیاقشان را به جادولیث پیدا کنند. هنوز خسته بودند و بعد از خوابیدن در تختی گرم بامیدونم شکمی پر، حسِ خرسی را داشتند که آمادهٔ رفتن به خوابِ زمستانی است.
بیحال و در هوسِ عسل.
با این حال شکایتی نکردند و تمرینشان را از همانجا که رها کرده بودند، از سراهریمنها گرفتند و تا وقتی درختان نیمهٔ پایینیِ خورشید را پنهان کردند، دست از کار نکشیدند. هنوزعصا کمی بیتجربه بودند، اما حالا هر دو میتوانستند در یک چشمبههمزدن یخ و صاعقه پدید آورند.
لریا به غروب اشارهچند کرد و گفت: «خیلیطریقِ زود نیست؟ هنوز هوا روشنه.»
«نه. برای امروز بهاندازهٔباشه کافی کار کردین وخوابشون میخوام به ساعتِ شلوغی نخوریم.»
«بازم از شام خبری نیست؟» بعد از اینکه لیث بهلیث آنها اشاره کرد متوقف شوند، آران برگشته بود و تازه دیدفکر که نه آتشی به پاست و نه شامی انتظارشان را میکشد.