چپتر 1585: پیوندها و زنجیرها (بخشِ ۱)
0لیث بیدرنگ آویزِ ارتباطیاش را بیرون آوردمحضِ و وضعیتِ کامیلا و زینیا را بررسی کرد.انحرافی وقتی دید رونهایشان هنوز آنجاست، نفسِ راحتی کشید.
لیث پس از پیدا کردنِ جسدِ بریوناک و ولگون، جانورانِ جادوییِ بچههایبدن زینیا، و جسدِ سروان لوکریاس در میانِ کشتهشدگان گفت: «اینجا چه خبرهدورگه و چرا حداقل یه ققنوس رو بهعنوانِ محافظ برای آران و لریا نذاشتی؟»
سالارک جواب داد: «چون اونا روزی کمتر از دو ساعت از کویر بیرون میرن، اونبود هم توی منطقهای که با آرایههای قدرتمند محافظت میشه و به لطفِ نفوذِ من همیشهویرانگرِ یه دروازهٔ وارپ در دسترس دارن. هیچ مُهری نمیتونه مسیرِ ورود به کویر رو ببنده.»
«علاوه بر اون، من از حضورِ تزکا خبر دارم و روی محافظتِ اون حسابحال باز کردم. نمیدونم از اینکه اون بچههای یهوال رو تو اولویت قرار داده بیشتردورگه تعجب کنم یا از دشمنی که تونسته بیشتر از یک ثانیه در برابرش مقاومت کنه.»
فیلگیا پس از وارپ کردن بینِ آنها گفت: «منم همینطور. محضِ اطلاع،دشمن من فری و فیلیا رو تو اولویت نذاشتم. دشمن فقط از آران ونفسنفس لریا بهعنوانِ عاملِ انحرافی استفاده کرد، اونا اصلاً نیازی به کمکِ من نداشتن.»
دورگهٔ مسخشده از فرطِ خستگی نفسنفس میزد. استفاده از اینهمه طلسمِ قدرتمند و در عینِ حالشدیدی کنترل کردنِ دو بدن بهطورِ همزمان، فشارِ شدیدی به بدنش وارد کرده بود. برخلافِ یک باستانیِبهسختی خالص، یک دورگه برای درمانِ جراحاتش به غذا و برای پر کردنِ هستههایش به انرژی نیاز داشت.
لیث که بهسختی میتوانستعینِ خشمِ ویرانگرِ ذهنش رابهطورِ مهار کند، پرسید: «منظورت چیه؟»
خالی کردنِ حرصم سرِ تزکا هم بیفایدهست هم احمقانه. اولمیزد باید بفهمم اینجا چه اتفاقی افتاده. بعدش باید کسی کهشدیدی مسئولشه رو پیدا کنم و کاری کنم تقاص پس بده.
فیلگیا در حالی که شنوندگانش، از جملهمحضِ سپاهِ ملکه را شوکه کرده بود، گفت:عاملِ «این یکی دیگه از حقههای مقلدِ بالکور بود.»
«اون حمله به بچهها رو صحنهسازی کرد چون میدونست ارتش و جانورانِ جادوییِ تو اونقدرفشارِ نگرانِ آران و لریا میشن که دیگه به فری و فیلیا اهمیتی نمیدن. در حالی کهداشت حواسِ همه نزدیکِ انبارِ تو پرت شده بود، اون با چهرهٔ فالماگ اومد به خونهٔ زینیا.»
لیث شوکه شد وعینِ پرسید: «چی؟ همهٔ اینابهطورِ فقط یه عاملِ انحرافی بود؟»
فالماگ دیگر به تاریخ پیوسته بود و تقریباً دو سال از مرگشطلسمِ میگذشت. شوهرِ سابق و آزارگرِ زینیا نقشِ بسیار کوچکی در زندگیِ لیثبود ایفا کرده بود و فقط افرادِ کمی از آن ماجرا خبر داشتند.
او پرسید: «داری بهم میگیمنم مقلد نه تنها تواناییِ دگردیسی داره،نذاشتم بلکه عمداً یهوالها رو هدف گرفته؟»
تزکا سر تکان داد: «دقیقاً. طبقِ حرفهای خودش، اگه واقعاً یه مرد باشه، خیلی زحمت کشیده تابدنش اونقدر دربارهٔ فالماگ اطلاعات جمع کنه که بتونه نقشش رو بازی کنه و زینیا رو به وحشتخشمِ بندازه، ولی زینیا دستش رو خوند. به نظر میرسه مقلد و فالماگ هرگز واقعاً همدیگه رو ندیده باشن.»
لیث غرید: «جالبه، ولی الان اصلاً برام مهم نیست. میخوام بدونمشدیدی زینیا الان کجاست و چرا اون عوضی اینهمه به خودش زحمت دادههستههایش تا بهش حمله کنه. زینیا که از اون کارتهای لعنتیش نگرفته بود!»
فیلگیا به گودالی که زمانی خانهٔ یهوال در آن قرار داشت و مردِعینِ چاق و کوتاهقامتی در میانِ آوارش میگشت اشاره کرد و گفت: «اون الانباستانیِ خونهٔ پروفسورته. بقیهش هم به من ربطی نداره که توضیح بدم. همونجا منتظرته.»
سالارک حتی بیشتر از لیث از معما متنفر بود،فری بنابراین از فنِ تنفسش، خورشید مادر، استفاده کرد تانیازی تزکا را از دور بررسی کند و ذهنش را بخواند.
اما فیلگیا متوجهِ تلاشِ او شد و همان لحظه که سالارک نفسِبدن عمیقی کشید، ناپدید شد. او دیگر یک بیدارشده نبود، اما احساسِ مانای بیگانهایدرمانِ را که سعی میکرد به زیرِ پوستش نفوذ کند، بهخوبی به یاد داشت.
سالارک در پاسخ به نگاهِ پرسشگرِ لیث گفت: «لعنتی! امیدوار بودم بتونم یواشکی یه نگاهیبود به بدنِ جدیدِ تزکا بندازم، شاید حتی بفهمم چطور میتونم کمکت کنم تا روی مهارتِویرانگرِ تبارِ تیاماتت مسلط بشی. از کسایی که سعی میکنن ازم راز پنهون کنن خوشم نمیاد.»
لیث به مزارعِ کشتشدهٔ پدرش که حالافرطِ به ویرانه تبدیل شده بود نگاه کرد،حال سر تکان داد و گفت: «منم همینطور.»
رااز تقریباً یکپنجمِ محصولِ بعدیاش را از دست میداد، اما چیزی نبود که با پولانحرافی و جادو درست نشود. چیزی که واقعاً لیث را آزار میداد، تهاجمِ دیگری به مکانیحال بود که آن را قلعهٔ خود میدانست، جایی که قرار بود در آن در امان باشد.
حسِ مردی را داشت که خانهاش را دزد زده است. وسایلکنترل را میشد دوباره خرید یا تعمیر کرد، اما تجربهٔ تجاوز بهباستانیِ قلمروش، آن هم با وجودِ تمامِ تلاشهایش، حالش را به هم میزد.
«مادربزرگ، لطفاً برگرد به کویر و مراقبِ بچهها باش. بقیهاش رو خودم اینجاوارد حل میکنم.» لیث نزدیکِ واستور وارپ کرد و از لریا و آران بهداشت عنوانِ بهانهای استفاده کرد تا اربابِ عالی را از ارباب دور نگه دارد.
نیازی نداشت که دو تن از بهترین متحدانش به جانِ هم بیفتند،طلسمِ او جواب میخواست. همچنین، در صورتی که واستور جوابهای دلخواهش را نمیداد،بود فقط یک تماس لازم بود تا اربابِ عالی را به جانش بیندازد.
سالارک از دستور گرفتن حتی بیشتر از رازها بدش میآمد، اما میتوانست حسفقط کند که خودِ جوهرِ پادشاهیِ گریفون دارد او را پس میزند. او بدونِمیزد اجازه در قلمروِ تایریس بود و این موضوع قدرتهایش را بهشدت محدود میکرد.
در راهِ بازگشت به کویر با خود فکر کرد: میتونم بهزور وارد بشم، اما دلیلی واسه دعوابدنش نیست. اینجا چیزی نیست که بتونم یاد بگیرم و پَرَکهام هم بهم نیاز دارن. ضمناً، اگه لیث جوابشویرانگرِ رو نگیره، فقط کافیه یه تماس بگیره تا بهونهای دستم بده که اینجا دخلِ چند نفر رو بیارم.
لیث وقتش را با سلام و احوالپرسی تلف نکرد و پرسید:شدیدی «اینجا چه خبره؟ چرا مقلدِ بالکور به زینیا حمله کرد؟» ازغذا قبل همهچیز را حدس زده بود، فقط میخواست شکهایش را تأیید کند.
واستور دستهایش را به سمتِ ویرانههای اطرافشان، مزارعِ سرسبزی که حالااینهمه پژمرده شده بودند و کوهِ جنازههای اطرافِ بقایای خانه تکان داد وکرده گفت: «برای فهمیدنِ اینکه چه خبره، فقط کافیه به اطرافت نگاه کنی.»
«اما دربارهٔ چراییاش، یه توضیح بهت بدهکارم.» ارباب به لیث گفتنذاشتم که چطور ماهها پیش کارتِ آینده را زیرِ درِ خانهٔ زینیا پیدافرطِ کرده و چطور بدونِ اینکه به کسی بگوید، آن را برداشته است.
صدای لیث با بردنِ هر نام بالاتر میرفت و نامِحال آخر را از همه بلندتر فریاد زد: «دیوانه شدهاید؟ شمابود جانِ زینیا، بچهها و حتی کامیلا رو به خطر انداختید!»
«شاید ما دیگه با هم نباشیم، اما اون هنوز برام خیلیشدیدی ارزشمنده. چطور تونستید با من این کار رو بکنید؟ چطور تونستیدغذا با زینیا این کار رو بکنید؟ فکر میکردم بهش اهمیت میدید.»
صدای واستور از غمگین به سرد تغییر کرد؛ اصلاً از اتهامی که درعینِ حرفهای لیث بود خوشش نیامد: «بهش اهمیت میدم، حتی بیشتر از چیزی کهباستانیِ بتونی تصور کنی. فکر میکنی چرا تمامِ این مدت تزکا رو اینجا گذاشتم؟»
چشمانِ لیث از خشم و مانای بنفش شعلهوراطلاع شد: «باید به من میگفتید! باید به پادشاهی خبراصلاً میدادید. اینطوری میتونستیم با تمامِ توانمون ازشون محافظت کنیم!»
«چرتوپرت گفتن رو تموم کننفسنفس و فکر کن، لیث! میدونمحال که عاقلتر از این حرفایی!»
نورِ سیاهوبنفشی از چشمانِ واستور فوران میکرد و خشمِ واقعیاش باوارپ خشمِ تیامات برابری میکرد. این فشار باعث شد هوای اطرافِ آن دوخبر مرد از شدتِ قدرت جرقه بزند و طوفانی بالای سرشان شکل بگیرد.