چپتر 1650: اعتبار و مسئولیت (بخشِ ۲)
0مرون گفت: «نیازی به گفتن نیست که در صورتِدولبهای شکست، بهتره خانوادهتون هرگز به پادشاهی برنگردن. بهتون قول میدمبدترین که تاجوتخت آسیبی بهشون نمیرسونه، اما دیگه ازشون محافظت نمیکنیم.
«تو این عمرِ کوتاهتون دشمنانِ زیادی تراشیدید و خیلیاشون فرصتِ حمله روخودتون بهمحضِ خروجِ شما از لوتیا از دست نمیدن.» حرفهای مرون چنان حسیشرایطِ به لیث داد که گویی پادشاه با پتک به شکمش کوبیده است.
چیزی که او بهعنوانِ معاملهای دیگر با پادشاهی در نظر گرفته بود، حالا به شمشیرِتعظیم دولبهای تبدیل شده بود که گلویش را نشانه رفته بود. تمامِ حاصلِ عمرش در خطرکردید بود و بدترین چیز این بود که این کابوس را به دستِ خودش ساخته بود.
«با این حال، میخوام بدونید که نقشهتون از حمایتِ کاملِ من برخوردارمجبور میشه. صدها دیدهبان فرستادم تا فرسکا رو محاصره کنن و بهمحضِ خروجِکرد کوارون از شهر، بهتون گزارش میدن. البته با این فرض که اونجا باشه.
«اگه بتونید قبل از رسیدن به زسکا بکشیدش، دردسرِ بزرگی رو از سرمون کم میکنه. اگه نتونستید، حتماً میدونِبدترین نبرد رو به نفعِ خودتون آماده کنید. از وقتتون عاقلانه استفاده کنید و یادتون باشه که اگه موفق بشیدکنن کوارون رو مجبور کنید حتی در ظاهر شرایطِ معاملهتون رو زیر پا بذاره، باز هم پیروزی از آنِ شماست.»
لیث بهبکشیدش او تعظیم کردسرمون و گفت: «میفهمم.»
مرون پرسید: «راستی، تحتتأثیر قرار گرفتم که چطور به این راحتی اول بهآنِ زسکا و بعد حتی به دفترِ اربابِ شهر نفوذ کردید. اشکالی نداره برام توضیحدفترِ بدید چطور اینهمه آرایه رو دور زدید و چطور اینقدر سریع به اردوگاه برگشتید؟»
لیث پاسخ داد: «همونطور که وارد شدم، بیرون اومدم. زیرِ پوششِ تاریکی، منتظرِحتی وقفهای تو گشتزنیها موندم و با استفاده از یه سازهٔ نورِ سخت خودمپرسید رو به بالای دیوارها رسوندم. با یکی دیگه هم پایین اومدم و حالا اینجام.
«در موردِ دفتر هم، فقط از استادیِ نور استفاده کردم تاشده وقتی قفل با کلیدش باز شد، صدای تق نده. آرایهها رودستِ دور نزدم، چون وقتی از مخفیگاهم بیرون اومدم هنوز غیرفعال بودن.»
مرون آهی کشید و گفت: «پس از استادیِ نور استفاده کردید تا یه بدل جلویوقتتون چادرتون بذارید، با وجودِ آرایههای مهرومومِ بُعدی واردِ زسکا بشید و ازش بیرون بیاید، و بهشماست یکی از امنترین مکانهای شهر نفوذ کنید. جای تعجب نیست که مانوهار اینقدر راحت فرار میکنه.
«من هم تو تمامِ شهرهای پادشاهی آرایههای مسدودکنندهٔ نورزیر کار میذاشتم، البته اگه این کار بیمارستانهامون رو فلجپرسید نمیکرد و— گفتید کلید؟ میشه اونو به من نشون بدید؟»
لیث هولوگرامی پدید آورد کهکنید تا کوچکترین جزئیاتِ آرتیفکتی را کهبشید سولوس دیده بود، دقیق نشان میداد.
مرون با تعجب گفت: «اون کلید نیست. مُهرِ سلطنتیهدولبهای که به تمامِ اربابانِ شهر سپرده میشه. چرا تو گزارشتونبدترین نگفتید که فسادِ کوارون به بالاترین مقامِ زسکا هم رسیده؟»
هرگز انتظار نداشتدردسرِ لیث چنین اشتباهِمیکنه فاحشی مرتکب شود.
لیث از دستِ راستش هولوگرامِ پیرزنِ لاغراندامی در اواسطِ دههٔ هشتادِ عمرش راآنِ با پشتی خمیده و یک کلاهگیس پدید آورد و گفت: «چون اون اربابِبعد شهر نبود. پروندههای مأموریت رو بهدقت مطالعه کردم و چهرهاش رو به خاطر سپردم.»
«در عوض، آدمهایی که من دیدم خیلی جوانتر بودن.»یادتون تصویرِ آن زوج بالای دستِ چپش ظاهر شد و نشانباز داد که هیچ شباهتی میانِ آن دو زن وجود ندارد.
مرون با گیجی گفت: «این با عقلحالا جور درنمیاد. مُهرِ سلطنتی یه خرتوپرتِ معمولی نیست.تمامِ نمیشه اونو بدونِ نظارتِ فرمانروای پادشاهی نشون زد.»
«اگه کوارون یا این بهاصطلاح خدامیکنه امنیتِ مُهر رو شکسته باشن، بعدخودتون از ثرود بزرگترین تهدید برامون محسوب میشن!»
عمارتِ اربابِنفعِ شهر، چندآماده ساعت پیش.
زن و مردی که سولوس مدتِ کوتاهی تعقیبشان کرده بود، همراه با بسیارینشانه دیگر از اشرافِ زسکا، دورِ یکی از دروازههای وارپِ متعددی حلقه زده بودند.میخوام این دروازهها درست در لحظهٔ غیرفعال شدنِ آرایههای دورِ شهر باز شده بودند.
آنها سالنِ رقص را برای ملاقات با خدایشان انتخاب کرده بودند، چون تنها اتاقِ خانهوقتتون بود که برای این کار بهاندازهٔ کافی بزرگ بود. آخرین محمولهٔ ثروتها و سلاحهای جادویی درشماست راهروهای بُعدی شناور بود و در همان حال، اشراف پیشانیشان را روی زمین نگه داشته بودند.
وسطِ حلقه مردی با زیباییِ خیرهکننده ایستاده بود. حدودِ ۱٫۹۲ متر قدپیروزی داشت و چنان چهرهٔ ظریف و موهای ابریشمیِ بلند و پرکلاغیای داشتراحتی که اگر صدای بمش نبود، بهراحتی با یک زن اشتباه گرفته میشد.
پیراهنی سفید و گشاد روی شلواری قیرگون پوشیده بود که قدش رامجبور حتی بلندتر نشان میداد. پشتِ سرش کوههایی از ثروت و گنجینههای جادویی قرارمیفهمم داشت که طوری چیده شده بودند تا دیوارها و اثاثیهٔ خانهاش را بسازند.
از جامِ کریستالیِ سرخی که در واقع از یک یاقوتِ سرخِ غولآسا تراشیدهنشانه شده بود، جرعهای شراب نوشید. ندیمهای که به او خدمت میکرد، زیباییاش درمیخوام حدِ رؤیای یک خدا بود، اما در برابرِ اربابش هیچ به چشم نمیآمد.
زنِ موطلایی تمامِ کاغذهای مربوط به پیشکشهایشان راحتماً روی زمین گذاشت و گفت: «این تمامِ چیزیه کهاستفاده به شما قول داده بودیم و حتی بیشتر، سرورم.»
اسناد خودبهخود شناور شدند و با نظم و ترتیب از میانِ دروازهپیروزی پرواز کردند تا مرد بررسیشان کند. هر از گاهی هم نگاهش راراحتی به صندوقهایی که تحویل داده میشدند میدوخت تا مطمئن شود هیچچیز کموکاست ندارد.
با تمام شدنِ بررسیِ کالاها، لبخندِ گرمی روی صورتش نشست. صندوقها آنقدر طلاحتی داشتند که میشد با آنها تپهٔ کوچکی ساخت. آرتیفکتها هم چنان هالهٔ جادوییِپرسید قدرتمندی از خود ساطع میکردند که حتی مو بر تنِ او سیخ میکرد.
«شما ایمانتون رو ثابت کردید و لایقِحالا دریافتِ هدایای من هستین.» با یک بشکنِ او،تمامِ نوری طلایی اشرافِ حاضر را در بر گرفت.
پوستشان سفتتر و بدنشان ورزیده شد؛ حتی طاسها هم موهاینبرد پرپشتی درآوردند. با ناپدید شدنِ نور، خدا به آنها اجازهبشید داد بایستند و جلوی هر کدامشان آینهای یخی پدید آورد.
یکی از اشراف به بازویش که ازشرایطِ لاغری درآمده و عضلانی شده بود نگاهشماست کرد و گفت: «برگشتم به دورانِ اوجم!»
چهرههایی که از درونِ آینهها به آنها خیره شده بودند، چهرهٔبشید آدمهایی در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیشان بود. بدنهایی کاملاً متناسب داشتند،شماست انگار به جای رنج بردن از دردهای پیری، همیشه ورزش کرده بودند.
گذشته از این، فقط ظاهرشان جوانبود نشده بود؛ چنان پرانرژی بودند کهگلویش در چند دههٔ گذشته سابق نداشت.
خدا گفت: «در دنیایی که قراره بسازم، پیروانِ وفادارِ مننبرد از زندگیِ ابدیِ پر از لذت و شادی بهرهمند میشن.بشید تنها چیزی که در عوض از شما میخوام، وفاداری و اعتماده.»
«درود بر سیروک!» اشرافِ حلقهزده دوبارهظاهر به زانو افتادند و از شدتِپیروزی شادی پیشانیشان را به زمین کوبیدند.
سیروک ادامه داد: «بهزودی ملکهٔ حقیقی برمیگرده. اون تحتِ راهنماییِ من حکومت میکنهحتی و شما رو به عضویتِ دربارش درمیاره. خانوادههاتون از اینکه شما رو بهپرسید گوشهٔ دورافتادهای از پادشاهی تبعید کردن پشیمون میشن، حتی ستونهای بنیانگذاری مثلِ خاندانِ میروک.»
زنِ موطلایی که حالا شباهتش به جیرنی آشکارترشمشیرِ هم شده بود، با فکر کردن به رنجی کهعمرش قرار بود به بستگانش تحمیل کند، بیاختیار لبخند زد.