چپتر 2118: چهار نفر یعنی مهمانی (بخشِ ۲)
0برای یک جادوگر، هستهٔ مانایش از نامش یا هر آرتیفکتِبخششِ قدرتمندی که در اختیار داشت، مهمتر بود. هسته بخشِ بزرگیبگیرد از وجودشان بود و هرگز سرسری روی آن سوگند نمیخوردند.
نگاهِ زناگروش باشکارچیانِ سؤالی بیصدا به چشمانِحال کیگان گره خورد: چرا؟
غمی که دربخششِ آنها دید، همهچیزدقیقاً را به او گفت.
کیگان یک ققنوس و عضوی از آشیانه بود. تبعید شدن ازکاری خانوادهاش یعنی نهتنها بخشی از تواناییهای تبارش حالا بیفایده شده بود،جلب بلکه به هر دستاوردی هم که میرسید، باز همیشه احساسِ نقص میکرد.
کیگان برای بازگشت به دسته و جلبِ بخششِ مادرش هربخششِ کاری میکرد. حالا که زناگروش دقیقاً همان فرصت را بهبگیرد دست آورده بود، دلش نمیآمد آن را از او بگیرد.
میلیا توجهشان را جلب کرد و گفت: «اگه سرِ این شرایط توافقگوشبهزنگ داریم، پس باید ازتون بخوام قدرتتون رو کم کنید. هستهٔ کلیا تازه ازکردند سبزِ تیره گذشته و هیچ تجربهای برای دفعِ چنین نیتِ کشتنِ غلیظی نداره.»
زناگروش گفت: «لعنتی. ببخشید بچه.» زناگروش و کیگان هردست دو شکارچیانِ رأسِ هرم بودند، با این حال حضورِاگه سادهٔ ملکه کافی بود تا آنها را گوشبهزنگ کند.
چند نفسِ عمیق کشیدند تا آرام شونددسته و با یک انگشترِ نهانساز هالهشان را آنقدردست سرکوب کردند که کلیا دیگر مثلِ بید نلرزد.
میلیا به شانهٔ کلیا زد و گفت: «خیلی خب، اونوبخششِ به شما میسپارم. یادت باشه با اینکه اونا باید از دستوراتتمیلیا پیروی کنن، یه رهبرِ خوب همیشه به حرفِ بزرگترهاش گوش میده.»
ملکه وارپ کرد و رفتهرم و اعضای تیمِ تازهتشکیلشده بهملکه برانداز کردنِ یکدیگر مشغول شدند.
کیگان با خندهایبخششِ ریز گفت: «خیلیدقیقاً خب رئیس. نقشه چیه؟»
کلیا از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید: «همیشهدسته رو مخمی که کنترلِ بدنم رو بهفرصت دست بگیری، چرا امروز تصمیم گرفتی تنهام بذاری؟»
گرگومیش پاسخ داد: «چون ازم متنفرن و بهم اعتماد ندارن. اونممادرش به یه دلیلِ موجه. تازه، این یه فرصتِ یادگیریِ عالی براته.توجهشان یه روزی باید موجوداتی رو رهبری کنی که خیلی ازت پیرترن.»
«تو جامعهٔ بیدارشدگان، حتی کسوت هم در برابرِ قدرت رنگ میبازه. با کمککند و دانشِ من و تبارِ تو، حتی اگه تصمیم بگیری هیچوقت تواناییهام رو بازمثلِ نکنی، فقط هستههای سفید و سیاه بالاتر از تو قرار میگیرن. شاید هم نه.»
کلیا آبِ دهانش رامادرش قورت داد و گفت: «نقشهدست خیلی سادهست. میخوایم بریم مهمونی.»
اواخرِ همان شب، هراحساسِ سه نفر برای ایندسته مناسبت لباسِ رسمی پوشیده بودند.
زناگروش ظاهرِ انسانیاش را حفظ کرده بود، چون با پوستِ رنگپریده و اجزای تیزِ چهرهاش،نفسِ شبیهِ کسی بود که در امپراطوری به دنیا آمده باشد. این موضوع در واقع حقیقتشانهٔ داشت، به جز این نکته که وقتی او به دنیا آمد، امپراطوری هنوز تأسیس نشده بود.
در عوض، کیگان با دگردیسی رنگِ سیاه و زاغِ موهایش را به متمایل بهمیلیا قرمز و پوستِ برنزهاش را به رنگپریدگیِ معمولِ شمال تغییر داده بود. او ظاهرِکنید مردی در اوایلِ سیسالگی را داشت، با حدودِ ۱٫۹ متر قد و چشمانی زمردین.
این چشمان را از سالارک به ارث برده بودبخششِ و هر بار که در آینه به خودش نگاه میکرد،بگیرد تقریباً میتوانست قسم بخورد که نگاهِ ناامیدِ او را میبیند.
ققنوس همچنین بینیاش را کمی کوچکتر کرده ودسته از جذابیتِ چهره و عضلاتِ بدنش کاسته بود. نقشِآورده او یک دیوانسالارِ ردهمیانی بود، نه یک جنگجوی کهنهکار.
اما کلیا، در کمالِ ناامیدی، با دگردیسی به پسری همسنوسالِ خودش تبدیل شده بود.چند واقعاً امیدوار بود برای یک بار هم که شده لباسِ مجلسی بپوشد، اما اینبید تغییرِ قیافه برای پنهان کردنِ ماهیتِ واقعیاش بود و در عوض گرگومیش را قابلشناساییتر میکرد.
خورشیدِ سرخ هرگز میزبانِ زن نگرفته بود و آنها میخواستند مردم همچنان همین را باور داشتهجلب باشند. او حالا موهای سرخِ آتشین، ککومک روی بینی و گونهها، و ظاهرِ دراز و لاغرِتیره نوجوانی را داشت که جهشِ رشدش فرصتِ کافی برای پر شدنِ گوشت روی استخوانهایش نداده بود.
کلیا گفت: «شلوار، همیشه شلوارهای لعنتی! اگهدسته هرازگاهی دامن بپوشم که نمیمیرم.» و جایی دردست پادشاهی، فلوریا لرزید و گوشهای جیرنی داغ شد.
زناگروش با خنده گفت: «باور کن بانوی جوان، اگه توبخششِ این جنگ پیروز بشیم، امپراطوری اونقدر مهمونی میگیره و مجبور میشیمیلیا اونقدر لباس بپوشی که خیلی زود ازشون حالت به هم میخوره.»
اژدهای سایه تقریباً میتوانست خودِ جوانترش را در دخترِ کنارشملکه ببیند. دختری که آنقدر مشتاقِ یادگیری، بزرگ شدن، و راضی کردنِنهانساز یک چهرهٔ پدرانهٔ باستانی بود که رسیدن به استانداردهایش غیرممکن مینمود.
در عوض، ققنوسِ سیاه همیشه چند قدم فاصله میگرفت. مدام برادرزادهٔدلش مردهاش را میدید و باید میانِ ترسِ دائمی از دوباره صدمهتوافق زدن به او و نیاز به التماس برای بخشش دستوپنجه نرم میکرد.
کلیا که به لحنِ بمِ صدایش عادت نداشت، مدام گلویش را صاف میکرد و گفت:دست «خدایان، امیدوارم حق با تو باشه. شما فقط نقشتون رو بازی کنید تا من توباید تالارِ ضیافت یه چرخی بزنم. وقتی کسی که دنبالشیم رو پیدا کردم، وارد عمل میشیم.»
«اگه اونجا نباشن، میریم سراغِ خونهٔ بعدی. اگه یهو طرزِ حرفمادرش زدن یا حرکاتم عوض شد، به خاطرِ اینه که گرگومیش کنترلتوجهشان رو به دست گرفته. شما ازش پیروی کنید و همهچی درست میشه.»
اگر این کلمات از دهانِ سوار بیرون میآمد، لحنِ دستور به خود میگرفتکند و دورگهها احتمالاً به بادِ کتکش میگرفتند. اما وقتی کلیا آنها را بهدیگر زبان آورد، شبیهِ بچهای به نظر میرسید که سعی دارد ادای بزرگترها را دربیاورد.
کیگان و زناگروش بهسختی توانستند خندهشاندقیقاً را پنهان کنند، از این رونمیآمد فقط لبخند زدند و سر تکان دادند.
روالِ کارشان ساده بود.
دورگهها همچنان خود را استعدادیابهای آکادمیهای امپراطوری معرفی میکردند، اما این بارکاری ستارهای نوظهور و خیالی از آکادمیِ امپراطورِ سفید را با خود آوردهکرد بودند که با سنِ کمِ ۱۲ سالگی مستقیماً در سالِ چهارم ثبتنام میکرد.
بسیاری از جادوگران با دیدنِ شباهتهای میانِ زندگیِ مَگوسِسادهٔ اعلی و داستانِ پوششیِ کلیا گفتند: «چه خبرِ فوقالعادهای!آرام شاید امپراطوری بالاخره لیثِ خودش رو از لوتیا پیدا کنه.»
این در واقع حقهای بود تا مردم آنقدر کنجکاو شوندآورده که خودشان به سراغش بیایند، و دیگر نیازی نباشد کلیااین وجببهوجبِ عمارتهای عظیمی را که به آنها سر میزد بگردد.
چهار شب و چندیننقص تلاش زمان برد تاجلبِ شخصِ مفیدی را پیدا کنند.
آنها به مهمانیِ رقصِ جادوگرِ اعظممیکرد اوروویس دعوت شده بودند و کلیاکاری حتی افتخارِ افتتاحِ رقصها را پیدا کرد.
با هدایتِ گامهای دختری جوان، فرصت یافت نگاهِحضورِ دقیقی به مهمانانی بیندازد که حلقهوار دورشان جمع شدهکشیدند بودند و برای ورود به پیستِ رقص انتظار میکشیدند.
تالارِ رقص بیش از ۳۰ متر طول و ۵۰دست متر عرض داشت و ارتفاعِ سقفش به ۱۰ متراگه میرسید. این فضا در سه طبقه چیده شده بود.
در طبقهٔ همکف مردم میرقصیدند و ارکسترهای مختلف بهنوبت قطعاتِ متفاوتی مینواختنددقیقاً تا به همکارانشان فرصتِ استراحت بدهند. در طبقهٔ اول، بالکنِ وسیعی مشرفاگه به پیستِ رقص قرار داشت که پر از صندلی و خوراکیهای تازه بود.
مهمانان به آنجا میرفتند تا خستگی در کنند، معاشرت کنند، یا از خوراکیهای لذیذی که خدمتکارانِدست میزبان تعارف میکردند لذت ببرند. در عوض، طبقهٔ سوم عایقِ صدا بود و به اتاقهای ویژه وبخوام دربستهٔ متعددی تقسیم میشد تا اربابِ خانه و مهمانانش بتوانند بدونِ مزاحمت دربارهٔ مسائلِ مهم گفتوگو کنند.