چپتر 1809: تولدِ سولوس (بخشِ ۳)
0زکل گفت: «پسر، واقعاً گلارزان کاشتی. باعث میشی آدمای کوچیکیمیل مثلِ من دوباره رؤیاپردازی کنن.»
زکل در حالی که به دستهای گرهخوردهشان خیره شده بود، لیث و سولوسبار را از حالوهوایشان بیرون کشید. «از کشاورز تا جادوگرِ اعظم، بعد قرار گذاشتنکلِ با یه شاهزاده و در عینِ حال نگه داشتنِ همچین دخترِ خوشگلی برای خودت.
«اگه ازدواجِ خوبی نداشتم و ازخطاب زندگیم راضی نبودم، یا مثلِ یهتخفیفهایی خدا میپرستیدمت یا از حسودی میمردم.»
لیث و سولوس تا بناگوش سرخ شدندبلند و دستهایشان را رها کردند، اما این کاردیدن فقط باعث شد زکل با صدای بلند بخندد.
«دیگه فایدهای نداره پنهونش کنید. همه دیدن شمامیدادند دو تا کفترِ عاشق داشتید با هم قدممیکرد میزدید. اگه چیزی لازم داشتید، فقط بهم خبر بدید.»
صبح را به گشتن در مغازههای لوتیا گذراندند و فقط زمانی بهمیکرد برج برگشتند که حتی عصای فرزانه که سولوس به گردنش آویخته بودلباسها هم برای یکپارچه نگه داشتنِ بدنش کافی نبود و درد شروع شد.
حتی کینهتوزترین تاجران هم سراپا لبخند و مهربانی بودند و لیث را جادوگرِ اعظم یاکمالِ حتی مَگوسِ سرباز خطاب میکردند. اگر به خاطرِ قیمتهای ارزان و تخفیفهایی که به او پیشنهادروز میدادند نبود، با کمالِ میل آن پوزخندهای چاپلوسانه را با یک سیلی از صورتشان پاک میکرد.
هر بار که بهترین اجناسشانفقط را برای سولوس میآوردند، میگفتند: «یهنداره لباسِ زیبا برای یه بانوی زیبا.»
سولوس در یک روز بیشتر از تمامِ لباسها و کفشهایی که لیث در کلِصورتشان عمرش داشت، خرید کرد. قیمتها او را نترساند، چرا که در قرار با فالوئللباسها بیشتر از این خرج کرده بود، اما کوهِ لباسها باعث شد فکش از تعجب بیفتد.
لیث گفت: «آخه اینهمه خرتوپرت رو برای چی میخوای؟ لباسها روپاک میفهمم، اما کفشها؟ از کِی تا حالا پاشنهبلند میپوشی؟ اصلاً راحت نیستن،تمامِ تو مبارزه به درد نمیخورن، و تو زندگیِ روزمره هم کاملاً بیفایدهن.»
سولوس از بیاحساسیِ او لب برچید و گفت: «کفشها قرار نیست به دردپیشنهاد بخورن، باید قشنگ باشن! تازه، تقصیرِ من نیست که با یه درازِ بیقوارهمیآوردند جفت شدم. مجبور بودم کفشهایی با پاشنههای رفتهرفته بلندتر بخرم تا بهشون عادت کنم.»
لیث از استدلالِ او دست به پیشانی کوبید اما دیگر شکایتی نکرد. این زنانهترینهمه بحثی بود که تا به حال با سولوس داشت و با اینکه بر سرِگشتن موضوعی پیشپاافتاده بود، اما قدمِ دیگری رو به جلو در زندگیِ سولوس محسوب میشد.
سولوس به خواستههای خودش فکر میکرد وپیشنهاد برای به دست آوردنشان در برابرِ لیث میایستاد،پاک به جای اینکه فقط نگرانِ خواستههای او باشد.
پس از اینکه خریدِ لیث و سولوس تمام شد، به برج برگشتندمیکرد و به کاخِ سالارک وارپ کردند. آنجا نیمهشب بود اما میدانستند کهلباسها ارباب نیازی به خواب ندارد و ترجیح میدهد وقتش را به خوشگذرانی بگذراند.
غافلگیریِ دیگری در انتظارشان بود، چرا که سالارک نه یکی ازارزان لباسهای مهمانیاش را به تن داشت و نه در یک اجرایمیکرد هنری شرکت میکرد. برخلافِ شخصیتِ همیشه شادش، سالارک بدخلق و بیحوصله بود.
در حالی آنها را به حضور پذیرفت که پیشبندی برزنتی از پرهای سفیدِ ققنوس را روی چیزیکفترِ شبیه به لباسکارِ جین و یک پیراهنِ سیاه و کثیف پوشیده بود. دستکشهای کارِ سنگینش از چرمِبرگشتند اژدها ساخته شده و با فلسهای سیاهی پوشیده شده بودند که گویی نورِ جادوییِ اتاق را میبلعیدند.
از دودهٔ روی صورت و بازوهایش و نحوهٔ فشردنِ چکشِ جادوآهنگریِ شخصیاش پیدا بودصورتشان که سالارک روی قطعهٔ مهمی کار میکرده است. حتی زمانی که خشمِ منادیون رالباسها برای سولوس از نو ساخته و ارتقا داده بود، فقط از دستهایش استفاده کرده بود.
هرگز سالارک را در تجهیزاتِ کاملِ جادوآهنگریاش ندیده بودند. علاوه بر این،میکرد بر اساسِ آنچه حسِ مانا درک میکرد، حتی یک قطعه از آنلباسها تجهیزات ضعیفتر از چکشی نبود که از گوشتِ خودِ نگهبان ساخته شده بود.
هر چیزی که داشت میساخت، حتی نمیخواستندمیکردند به این فکر کنند که چه بلاییمیدادند سرِ کسی میآید که هدفِ آن قرار بگیرد.
«این بار چی میخواید؟ خلاصه بگید، چون خیلیبخندد سرم شلوغ بوده و دارم گرسنه میشم. باورشما کنید، وقتی گرسنهم اصلاً از من خوشتون نمیاد.»
با توجه به لحنِ تند و هالهٔ سلطهگرانهاش، قرار بود این حرفچاپلوسانه تهدیدآمیز به نظر برسد. با این حال، هم لیث و هم سولوس حرفِروز او را یک اشارهٔ ناخواسته برداشت کردند و مثلِ بچهها زدند زیرِ خنده.
سالارک باتخفیفهایی گیجی پرسید:میدادند «چی اینقدر خندهداره؟»
«هیچی.» سولوس توانست بهسرعت خونسردیاش را بهمیکردند دست بیاورد، اما مدام مادرِ تمامِ ققنوسها راکمالِ به شکلِ یک هیکلِ غولپیکرِ سبز تصور میکرد.
«برات یه هدیه آوردم.»
او نسخهای از نقاشیِ ثرین،ارزان بهار، را که در آزمایشگاهِ کیمیاگریِپوزخندهای برج ساخته بود، به سالارک داد.
«میدونم که تو مادربزرگِ من نیستی، اما شاگردِ مادرم بودیصورتشان و کمکم کردی میراثش رو پس بگیرم. تو قلبم، اینبانوی باعث میشه بخشی از خانوادهٔ کوچیکی باشی که برام باقی مونده.
برای همین میخواستم این تکهٔ کوچیک از گذشتهٔ مشترکمون روقیمتهای باهات شریک بشم و برای مهمونیِ تولدِ امشبم دعوتت کنم.صورتشان منظورم امشب به وقتِ شرقِ پادشاهیِ گریفونه، نه همین الان.»
سالارک با چشمانی پر از اشک به محبوبترین نقاشیِ منادیونفایدهای نگاه کرد و پرسید: «واقعاً؟ میخوای تو مهمونیت باشم؟» ققنوسهاقدم ذاتاً موجوداتی احساساتی بودند و بارداری آنها را احساساتیتر هم میکرد.
سولوس بااگر تأکید سرقیمتهای تکان داد: «آره.»
«فقط چند نفر میان، چون منمیل بیرون از حلقهٔ دوستانِ لیث کسیمیکرد رو نمیشناسم، برای همین کلی غذا هست.»
ارباب چکش را انداخت و سولوس را طوری بغل کرد و بالا برد کهمیدادند انگار هیچ وزنی ندارد و گفت: «تو خیلی نازی، عزیزم. معلومه که میام. خدالباسِ کنه مادرِ بزرگ به اون الاغ رحم کنه، چون من که قطعاً رحم نمیکنم.»
لیث که هیچ ایدهایکار از نقشههای روگار نداشت،بخندد پرسید: «ببخشید، کدوم الاغ؟»
سالارک جواب داد: «فقط یه احمقتخفیفهایی که فکر میکنه میتونه با منچاپلوسانه دربیفته. چیزی نیست که بخوای نگرانش باشی.»
در دلش اضافه کرد: بیشتر بهمیل این خاطر که غیر از نگرانمیکرد شدن، هیچ کارِ دیگهای از دستت برنمیاد.
«سالارک—»
مادرِ تمامِ ققنوسها حرفِ سولوسفقط را برید و موهایش رافایدهای به هم ریخت: «بهم بگو مادربزرگ.»
«باشه. مادربزرگ، بیدارشدهای رو میشناسی که نقاشیهای پدرم رو داشته باشه؟ دلمچاپلوسانه میخواد بخرمشون. دیگه تا الان مردم باید از پیدا کردنِ میراثِ مادرمبانوی ناامید شده باشن. در بدترین حالت، به یه کپی هم راضی میشم.»
سالارک چانهاش را خاراند وکمالِ به این فکر کرد کهصورتشان صادقانه جواب بدهد یا نه.
«ببین، اونایی که خونهت رو غارت کردن دقیقاً کارت ویزیتشون رو جاتخفیفهایی نذاشتن. فکر کنم یا نقاشیها رو برای خودشون نگه داشتن یا وقتیبهترین فهمیدن اون تصویرها چیزی جز عشقِ پدرت توشون نیست، اونا رو دور انداختن.»
سولوس گفت: «خواهش میکنم، فقط یهصدای اسم میخوام. دلم میخواد برای تولدم حداقلکنید یه نقاشیِ دیگه به کلکسیونم اضافه کنم.»
سالارک در برابرِ آن چشمانِ غمگینتخفیفهایی تسلیم شد و آهی کشید: «یه نفرسیلی رو میشناسم که نقاشیهای ثرین رو داره.»
لیث پرسید:تخفیفهایی «چرا هیچوقت درکمالِ موردشون بهمون نگفتی؟»
ارباب جواب داد: «چون آدمِ عجیبیه. یکی ازاگر معدود ققنوسهایی که تصمیم گرفت به جای جنگجو،میل محقق بشه. نمیخواستم تو یا خودم رو خجالتزده کنم.»
سولوس به این نگرانیهای احمقانه لبخند زد و گفت:دیگه «بیخیال، ما با لیچها، اژدهایان، ققنوسها و مسخشدگان سروکارعاشق داشتیم. این یارو چطور میتونه بدتر از اونا باشه؟»
سالارک با خجالت سرش را خاراند وپیشنهاد سولوس هم بلافاصله همین کار را کرد:صورتشان «چون اون پسرِ منه و نامزدِ سابقت.»
«حرفم رو پس میگیرم. اینکمالِ خیلی بدتره.» از فکرِ روبهروصورتشان شدنِ گذشتهاش با حال وحشت داشت.
لیث که از رفتارهای بیباکانهٔ گذشتهٔ سولوس بیخبر بود، شانه بالا انداخت وپیشنهاد گفت: «چرا؟ ما همین الانشم آدمایی رو دیدیم که الفین منادیون رو میشناختن. فقطمیگفتند کافیه اون قسمتی که با برج ادغام شدی رو نگیم و همهچیز درست میشه.»