چپتر 1643: شهروند مککوی (بخشِ ۱)
0لیث گفت: «وقتی زسکا تسلیم بشه، فقط باید همین پیشنهاد رو به بقیهٔ شهرها هم بدیمکنن و صبر کنیم تا بفهمن قرار نیست کسی به دادشون برسه. شرط میبندم بعد از دومینحمایت باری که پیداش نشه، ایمانشون به قهرمانشون برای همیشه فرو میریزه و شورش با آرامش تموم میشه.»
سروان آهریا تأمل کرد ونمیتونه گفت: «منطقیه. ولی چرا بهشون سهارتباطیش روز وقت دادید؟ خیلی طولانی نیست؟»
لیث سر تکان داد و گفت: «نه. کوارون نمیتونه بدونِ اینکه جاش لو برهنامردگان از آویزِ ارتباطیش استفاده کنه، برای همین مجبورن شخصاً پیداش کنن و این ممکنهچیزها کمی طول بکشه. علاوه بر اون، من از این فرصت برای بررسیِ شهر استفاده میکنم.
«بهخاطرِ پیشنهادِ من، اونایی که تا الان از کوارون حمایت میکردن احتمالاً الانمجبورن لرزه به جونشون افتاده و برای اینکه جونِ سالم به در ببرن، دنبالِمیکنم حمایتِ همدیگه میگردن. این فرصتِ بینظیریه تا بفهمیم این خیانت چقدر ریشه دوونده.
«همچنین، برام جالبه بدونم کوارون چه چیزی میتونسته به آدمایی که همین الانشکنه هم قدرتمند هستن پیشنهاد بده تا همهچیزشون رو به خطر بندازن و ازشهر کودتاش حمایت کنن. شاید داره با درباریِ نامردگان یا حتی با ثرود همکاری میکنه.
«شورش فقطتکان نشونهای ازکوارون یه بیماریِ پنهانه.»
استار پرسید: «بررسیِ شهر؟ چطور؟»
لیث جواب داد: «من فقطبدونِ بهخاطرِ اینکه تو خراب کردنِارتباطیش چیزها مهارت دارم، جادوگرِ اعظم نشدم.»
«یه گامهای وارپ تو آسمونِ بالای آرایههای شهر باز میکنم و بعدش ازکنه استادیِ نور استفاده میکنم تا سرعتم رو موقعِ پایین اومدن بگیرم. میتونم آزادانهشهر رنگِ سازههام رو تغییر بدم و هیچکس متوجهِ پلههای سیاه تو دلِ شب نمیشه.»
گلِ کوکبِ سیاهی در دستش پدیدبدونِ آورد و باعث شد معاونانش ازاستفاده سرِ شگفتی نفسشان را حبس کنند.
آهریا تعظیمِ عمیقی به لیث کرد و درخطر حالی که همکارانش هم بهسرعت همراهیاش میکردند، گفت:ثرود «فوقالعادهست. متأسفم که به استراتژیِ شما شک کردم.»
پلان تازه وقتی فهمیدنمیتونه تنها کسی است که هنوزآویزِ صاف ایستاده، به آنها پیوست.
لیث پرسید: «عذرخواهی پذیرفتهکوارون شد. بینِ نیروها کیجاش تو پنهانکاری از همه بهتره؟»
سروان رودرا جواب داد: «من. شاید استادِ نور نباشم، ولیآویزِ میدونم چطور نور رو منحرف کنم و یونیفرمم میتونه باطول توجه به شرایط تغییرِ رنگ بده، که منو تقریباً نامرئی میکنه.»
لیث سر تکان داد: «عالیه. خیلی مهمه که بااحتیاط پیامرسان رو تعقیب کنی ونامردگان جای کوارون رو پیدا کنی. بعیده وارپ کنن، ولی حتی یه جادوگرِ خودآموخته همچیزها میتونه با سرعتِ بالا پرواز کنه، پس بهتره از همین الان سرِ پستت مستقر بشی.»
رودرا سر تکان داد و به پرواز درآمد وآویزِ بهسرعت به ارتفاعی رسید که آرایهها دیگر مانعِ جادویکمی هوا نمیشدند. بالای مرکزِ شهر ایستاد و منتظر ماند.
ارتش زسکا را از هر طرف محاصره کرده بود،بره بنابراین پیامرسان هر مسیری را که در پیش میگرفت،ممکنه رودرا به لطفِ شبکهٔ آویزهای ارتباطی میفهمید کجا باید برود.
در کمالِ تعجبِ لیث، وقتینمیتونه دروازههای شهر باز شد، بهجایآویزِ یک نفر، دو مرد بیرون آمدند.
یه طعمه؟ لعنتی، اربابِ شهر باهوشتر از چیزیهخطر که فکر میکردم. لیث در دل ناسزا گفت وهمکاری همزمان بهسرعت دستوراتِ بیشتری در آویزِ ارتباطیاش صادر کرد.
با این حال، فقط یکی از آنها بهسمتِ لبههای آرایههای مهروموماستفاده عنصری شتافت. مردِ دیگر که در اواسطِ سیسالگی بود، با گامهاییاون پر از اعتمادبهنفس و نگاهی سرکش در چشمانش، بهسمتِ لیث پیش آمد.
سولوس گفت: «یا شایدم نه. این یارو یهجاش هستهٔ نارنجیِ تیره داره. اگه این بتونه پروازکنن کنه، پس منم میتونم تو زمان سفر کنم.»
مرد موهای پرپشتِ سیاه و چشمانی آبی داشت. قدش بیش از ۱٫۹۵ متر بود و شانههاییکنن پهنتر از بیشترِ درهایی داشت که لیث تا به حال از آنها گذشته بود. زرهِ کاملحمایت و بهشدت افسونشدهای به تن داشت و شمشیرِ بلندی را فقط با یک دست گرفته بود.
گروهبان گفت: «برام مهم نیست امان چی میگه.خطر من به کسی که حتی واسه دست توثرود دماغ کردنش هم به جادو متکیه اعتماد ندارم.»
لیث با لحنی سرگرم پرسید:بدونِ «و چرا حس کردی لازمه بیایاستفاده اینجا و اینو خودت بهم بگی؟»
مرد گفت: «اومدم اینجا تا مطمئن بشم دنبال هست نمیری و یه معاملهٔکنه دیگه بهت پیشنهاد بدم. بدون هیچ حقهٔ جادویی باهام روبهرو شو، جنگجو درشهر برابر جنگجو. اگه من بردم، همونطور که قول دادی دست از سرمون برمیداری.»
لیث که از اینکوارون حرفهای مزخرف کلافه شده بود،بره پرسید: «اگه من بردم چی؟»
این سؤال مرد را مات و مبهوتهمهچیزشون کرد. گروهبان تروق انتظار داشت لیث مبارزه راحتی رد کند، نه اینکه دربارهٔ شرایطش بحث کند.
تروق در حالی کهنمیتونه لحظهای از پیشروی دستبره برنمیداشت، با خود فکر کرد.
اون فقط یه بچهست که هنوز بیست سالش همبره نشده. بدون جادوش، تفاوتِ قدرتِ نبردِ ما مثل زمینممکنه تا آسمونه. ورهن از من کوتاهتر، سبکتر و خیلی کمتجربهتره.
لیث گفت: «ازت پرسیدم، اگهنمیتونه من بردم چی؟ وقتم روآویزِ با یه مبارزهٔ بیمعنی تلف نمیکنم.»
تروق در دل لبخند زد.
چه احمقی! من با این قصد اومدم اینجا که مجبورشارتباطیش کنم عقبنشینی کنه و روحیهٔ نیروها رو برگردونم. با اون طلسمعلاوه و حرفهای زهرآگینش، شهروندها دیگه خیلی ترسیدن و نمیتونن مقاومت کنن.
حتی اگه منو میکشت، فقط به بقیه نشون میدادبره که سگهای پادشاهی چقدر بیرحم و بزدل هستن. برایممکنه اینکه به مردمم ارادهٔ جنگیدن بدم، جونِ من بهای ناچیزیه.
با این حال هیچوقت انتظار نداشتم ورهن اینقدر مغرور باشه و سربازهاش اینقدرکنه بیکفایت باشن که بذارن تا این حد بهش نزدیک بشم. اگه بمیره، ارتششهر دیگه قدرتِ پس گرفتنِ زسکا رو نداره و مردمم دوباره شجاعتشون رو پیدا میکنن.
این فرصتِآدمایی منه تاقدرتمند ورق رو برگردونم.
تروق شمشیرش را کشید، در یک حرکتِ روان به گردنِارتباطیش بیحفاظِ لیث یورش برد و با سرعتی که او را بهعلاوه هالهای محو تبدیل کرده بود، فریاد زد: «پس نجنگ و بمیر!»
او پیش از ترکِ زسکا بهترین معجونهای تقویتکنندهٔ شبهنظامیان را نوشیده بود. این کار را کردهکنن بود تا اگر ورهن چالش او را رد کرد و دستورِ دستگیریاش را برای بازجویی داد،حمایت بتواند فرار کند یا تا جای ممکن سربازانِ دشمن را با خود به کامِ مرگ بکشاند.
لیث حمله را دفع کرد. با پشتِ دستِ راستش تیغهآویزِ را به کناری راند و همزمان کفِ دستِ چپش راطول روی سینهٔ تروق گذاشت و او را آرام هل داد.
هلِ آرامی که او را با چنان سرعتی به سمتِ دیوارهایشاید شهر پرتاب کرد که در لحظهٔ برخورد ستونِ فقراتش خُرد شد،استار سرش مثلِ خربزه ترکید و بسیاری از اندامهای داخلیاش هم متلاشی شدند.
حتی پیش از آنکه جسدشبدونِ به زمین برسد، گودالی از خوناستفاده زیرش در حالِ پخش شدن بود.
آخرین افکارِ گروهبان نه به شهرِ عزیزش معطوف شد و نه به خانوادهای که پشتِ دیوارهاکنن منتظرش بودند و دیگر هرگز آنها را نمیدید. تنها چیزی که میتوانست به آن فکر کند،حمایت احساسِ برخورد با تودهای از فلز بود که در تیغهاش پیچیده بود، و همینطور حالتِ چهرهٔ لیث.
چهرهاش بیشتر از آنکه شبیهِ جنگجویی دراینکه حالِ واکنش به یک حملهٔ غافلگیرانه باشد،مجبورن شبیهِ مردی بود که مگسی مزاحم را میپراند.
استار، مانندِ دیگر سروانها، فقط به این دلیل اجازه دادهکودتاش بود تروق به رهبرشان نزدیک شود که میدانست هیچ خطریبیماریِ ندارد. او پرسید: «سرگرد، میخواید به خاطرِ این سوءقصد تلافی کنیم؟»
لیث دوباره برجی از نور پدید آورد تا با فرماندهٔ گاردِ شهر صحبت کند وکنن گفت: «نیازی نیست. مطمئن بشید که رودرا تو تعقیبِ اون پیامرسان موفق شده. چادرم روالان هم لبهٔ آرایههای مهروموم برپا کنید و بهمحض اینکه کارتون تموم شد بهم گزارش بدید.»
«اگه اون یارو قهرمانِکوارون شما بود، پس طبقِ معاملهمون،بره پس گرفتنِ زسکا حقِ منه.»