---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1643: شهروند مک‌کوی (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1643: شهروند مک‌کوی (بخشِ ۱)

0

لیث گفت: «وقتی زسکا تسلیم بشه، فقط باید همین پیشنهاد رو به بقیهٔ شهرها هم بدیم‌کنن​ و صبر کنیم تا بفهمن قرار نیست کسی به دادشون برسه. شرط می‌بندم بعد از دومین‌حمایت​ باری که پیداش نشه، ایمانشون به قهرمانشون برای همیشه فرو می‌ریزه و شورش با آرامش تموم میشه.»

سروان آهریا تأمل کرد و‌نمی‌تونه​ گفت: «منطقیه. ولی چرا بهشون سه‌ارتباطیش​ روز وقت دادید؟ خیلی طولانی نیست؟»

لیث سر تکان داد و گفت: «نه. کوارون نمی‌تونه بدونِ اینکه جاش لو بره‌نامردگان​ از آویزِ ارتباطیش استفاده کنه، برای همین مجبورن شخصاً پیداش کنن و این ممکنه‌چیزها​ کمی طول بکشه. علاوه بر اون، من از این فرصت برای بررسیِ شهر استفاده می‌کنم.

«به‌خاطرِ پیشنهادِ من، اونایی که تا الان از کوارون حمایت می‌کردن احتمالاً الان‌مجبورن​ لرزه به جونشون افتاده و برای اینکه جونِ سالم به در ببرن، دنبالِ‌می‌کنم​ حمایتِ همدیگه می‌گردن. این فرصتِ بی‌نظیریه تا بفهمیم این خیانت چقدر ریشه دوونده.

«همچنین، برام جالبه بدونم کوارون چه چیزی می‌تونسته به آدمایی که همین الانش‌کنه​ هم قدرتمند هستن پیشنهاد بده تا همه‌چیزشون رو به خطر بندازن و از‌شهر​ کودتاش حمایت کنن. شاید داره با درباریِ نامردگان یا حتی با ثرود همکاری می‌کنه.

«شورش فقط‌تکان​ نشونه‌ای از‌کوارون​ یه بیماریِ پنهانه.»

استار پرسید: «بررسیِ شهر؟ چطور؟»

لیث جواب داد: «من فقط‌بدونِ​ به‌خاطرِ اینکه تو خراب کردنِ‌ارتباطیش​ چیزها مهارت دارم، جادوگرِ اعظم نشدم.»

«یه گام‌های وارپ تو آسمونِ بالای آرایه‌های شهر باز می‌کنم و بعدش از‌کنه​ استادیِ نور استفاده می‌کنم تا سرعتم رو موقعِ پایین اومدن بگیرم. می‌تونم آزادانه‌شهر​ رنگِ سازه‌هام رو تغییر بدم و هیچ‌کس متوجهِ پله‌های سیاه تو دلِ شب نمیشه.»

گلِ کوکبِ سیاهی در دستش پدید‌بدونِ​ آورد و باعث شد معاونانش از‌استفاده​ سرِ شگفتی نفسشان را حبس کنند.

آهریا تعظیمِ عمیقی به لیث کرد و در‌خطر​ حالی که همکارانش هم به‌سرعت همراهی‌اش می‌کردند، گفت:‌ثرود​ «فوق‌العاده‌ست. متأسفم که به استراتژیِ شما شک کردم.»

پلان تازه وقتی فهمید‌نمی‌تونه​ تنها کسی است که هنوز‌آویزِ​ صاف ایستاده، به آن‌ها پیوست.

لیث پرسید: «عذرخواهی پذیرفته‌کوارون​ شد. بینِ نیروها کی‌جاش​ تو پنهان‌کاری از همه بهتره؟»

سروان رودرا جواب داد: «من. شاید استادِ نور نباشم، ولی‌آویزِ​ می‌دونم چطور نور رو منحرف کنم و یونیفرمم می‌تونه با‌طول​ توجه به شرایط تغییرِ رنگ بده، که منو تقریباً نامرئی می‌کنه.»

لیث سر تکان داد: «عالیه. خیلی مهمه که بااحتیاط پیام‌رسان رو تعقیب کنی و‌نامردگان​ جای کوارون رو پیدا کنی. بعیده وارپ کنن، ولی حتی یه جادوگرِ خودآموخته هم‌چیزها​ می‌تونه با سرعتِ بالا پرواز کنه، پس بهتره از همین الان سرِ پستت مستقر بشی.»

رودرا سر تکان داد و به پرواز درآمد و‌آویزِ​ به‌سرعت به ارتفاعی رسید که آرایه‌ها دیگر مانعِ جادوی‌کمی​ هوا نمی‌شدند. بالای مرکزِ شهر ایستاد و منتظر ماند.

ارتش زسکا را از هر طرف محاصره کرده بود،‌بره​ بنابراین پیام‌رسان هر مسیری را که در پیش می‌گرفت،‌ممکنه​ رودرا به لطفِ شبکهٔ آویزهای ارتباطی می‌فهمید کجا باید برود.

در کمالِ تعجبِ لیث، وقتی‌نمی‌تونه​ دروازه‌های شهر باز شد، به‌جای‌آویزِ​ یک نفر، دو مرد بیرون آمدند.

یه طعمه؟ لعنتی، اربابِ شهر باهوش‌تر از چیزیه‌خطر​ که فکر می‌کردم. لیث در دل ناسزا گفت و‌همکاری​ هم‌زمان به‌سرعت دستوراتِ بیشتری در آویزِ ارتباطی‌اش صادر کرد.

با این حال، فقط یکی از آن‌ها به‌سمتِ لبه‌های آرایه‌های مهروموم‌استفاده​ عنصری شتافت. مردِ دیگر که در اواسطِ سی‌سالگی بود، با گام‌هایی‌اون​ پر از اعتمادبه‌نفس و نگاهی سرکش در چشمانش، به‌سمتِ لیث پیش آمد.

سولوس گفت: «یا شایدم نه. این یارو یه‌جاش​ هستهٔ نارنجیِ تیره داره. اگه این بتونه پرواز‌کنن​ کنه، پس منم می‌تونم تو زمان سفر کنم.»

مرد موهای پرپشتِ سیاه و چشمانی آبی داشت. قدش بیش از ۱٫۹۵ متر بود و شانه‌هایی‌کنن​ پهن‌تر از بیشترِ درهایی داشت که لیث تا به حال از آن‌ها گذشته بود. زرهِ کامل‌حمایت​ و به‌شدت افسون‌شده‌ای به تن داشت و شمشیرِ بلندی را فقط با یک دست گرفته بود.

گروهبان گفت: «برام مهم نیست امان چی می‌گه.‌خطر​ من به کسی که حتی واسه دست تو‌ثرود​ دماغ کردنش هم به جادو متکیه اعتماد ندارم.»

لیث با لحنی سرگرم پرسید:‌بدونِ​ «و چرا حس کردی لازمه بیای‌استفاده​ اینجا و اینو خودت بهم بگی؟»

مرد گفت: «اومدم اینجا تا مطمئن بشم دنبال هست نمی‌ری و یه معاملهٔ‌کنه​ دیگه بهت پیشنهاد بدم. بدون هیچ حقهٔ جادویی باهام روبه‌رو شو، جنگجو در‌شهر​ برابر جنگجو. اگه من بردم، همون‌طور که قول دادی دست از سرمون برمی‌داری.»

لیث که از این‌کوارون​ حرف‌های مزخرف کلافه شده بود،‌بره​ پرسید: «اگه من بردم چی؟»

این سؤال مرد را مات و مبهوت‌همه‌چیزشون​ کرد. گروهبان تروق انتظار داشت لیث مبارزه را‌حتی​ رد کند، نه اینکه دربارهٔ شرایطش بحث کند.

تروق در حالی که‌نمی‌تونه​ لحظه‌ای از پیشروی دست‌بره​ برنمی‌داشت، با خود فکر کرد.

اون فقط یه بچه‌ست که هنوز بیست سالش هم‌بره​ نشده. بدون جادوش، تفاوتِ قدرتِ نبردِ ما مثل زمین‌ممکنه​ تا آسمونه. ورهن از من کوتاه‌تر، سبک‌تر و خیلی کم‌تجربه‌تره.

لیث گفت: «ازت پرسیدم، اگه‌نمی‌تونه​ من بردم چی؟ وقتم رو‌آویزِ​ با یه مبارزهٔ بی‌معنی تلف نمی‌کنم.»

تروق در دل لبخند زد.

چه احمقی! من با این قصد اومدم اینجا که مجبورش‌ارتباطیش​ کنم عقب‌نشینی کنه و روحیهٔ نیروها رو برگردونم. با اون طلسم‌علاوه​ و حرف‌های زهرآگینش، شهروندها دیگه خیلی ترسیدن و نمی‌تونن مقاومت کنن.

حتی اگه منو می‌کشت، فقط به بقیه نشون می‌داد‌بره​ که سگ‌های پادشاهی چقدر بی‌رحم و بزدل هستن. برای‌ممکنه​ اینکه به مردمم ارادهٔ جنگیدن بدم، جونِ من بهای ناچیزیه.

با این حال هیچ‌وقت انتظار نداشتم ورهن این‌قدر مغرور باشه و سربازهاش این‌قدر‌کنه​ بی‌کفایت باشن که بذارن تا این حد بهش نزدیک بشم. اگه بمیره، ارتش‌شهر​ دیگه قدرتِ پس گرفتنِ زسکا رو نداره و مردمم دوباره شجاعتشون رو پیدا می‌کنن.

این فرصتِ‌آدمایی​ منه تا‌قدرتمند​ ورق رو برگردونم.

تروق شمشیرش را کشید، در یک حرکتِ روان به گردنِ‌ارتباطیش​ بی‌حفاظِ لیث یورش برد و با سرعتی که او را به‌علاوه​ هاله‌ای محو تبدیل کرده بود، فریاد زد: «پس نجنگ و بمیر!»

او پیش از ترکِ زسکا بهترین معجون‌های تقویت‌کنندهٔ شبه‌نظامیان را نوشیده بود. این کار را کرده‌کنن​ بود تا اگر ورهن چالش او را رد کرد و دستورِ دستگیری‌اش را برای بازجویی داد،‌حمایت​ بتواند فرار کند یا تا جای ممکن سربازانِ دشمن را با خود به کامِ مرگ بکشاند.

لیث حمله را دفع کرد. با پشتِ دستِ راستش تیغه‌آویزِ​ را به کناری راند و هم‌زمان کفِ دستِ چپش را‌طول​ روی سینهٔ تروق گذاشت و او را آرام هل داد.

هلِ آرامی که او را با چنان سرعتی به سمتِ دیوارهای‌شاید​ شهر پرتاب کرد که در لحظهٔ برخورد ستونِ فقراتش خُرد شد،‌استار​ سرش مثلِ خربزه ترکید و بسیاری از اندام‌های داخلی‌اش هم متلاشی شدند.

حتی پیش از آنکه جسدش‌بدونِ​ به زمین برسد، گودالی از خون‌استفاده​ زیرش در حالِ پخش شدن بود.

آخرین افکارِ گروهبان نه به شهرِ عزیزش معطوف شد و نه به خانواده‌ای که پشتِ دیوارها‌کنن​ منتظرش بودند و دیگر هرگز آن‌ها را نمی‌دید. تنها چیزی که می‌توانست به آن فکر کند،‌حمایت​ احساسِ برخورد با توده‌ای از فلز بود که در تیغه‌اش پیچیده بود، و همین‌طور حالتِ چهرهٔ لیث.

چهره‌اش بیشتر از آنکه شبیهِ جنگجویی در‌اینکه​ حالِ واکنش به یک حملهٔ غافلگیرانه باشد،‌مجبورن​ شبیهِ مردی بود که مگسی مزاحم را می‌پراند.

استار، مانندِ دیگر سروان‌ها، فقط به این دلیل اجازه داده‌کودتاش​ بود تروق به رهبرشان نزدیک شود که می‌دانست هیچ خطری‌بیماریِ​ ندارد. او پرسید: «سرگرد، می‌خواید به خاطرِ این سوءقصد تلافی کنیم؟»

لیث دوباره برجی از نور پدید آورد تا با فرماندهٔ گاردِ شهر صحبت کند و‌کنن​ گفت: «نیازی نیست. مطمئن بشید که رودرا تو تعقیبِ اون پیام‌رسان موفق شده. چادرم رو‌الان​ هم لبهٔ آرایه‌های مهروموم برپا کنید و به‌محض اینکه کارتون تموم شد بهم گزارش بدید.»

«اگه اون یارو قهرمانِ‌کوارون​ شما بود، پس طبقِ معامله‌مون،‌بره​ پس گرفتنِ زسکا حقِ منه.»

ناولها | novelha.net