چپتر 1900: سه نفر جمعیت است (بخشِ ۲)
0سولوس این را گفت و حالتش را از یک ترولِ قحطیزده به یکدوتا بانوی باوقار تغییر داد: «ببخشید. یادم رفت که تا حالا غذا خوردنم روقطع ندیدین. برج هنوز به تعمیراتِ زیادی نیاز داره و منم موادِ مغذیِ زیادی میخوام.»
لیث با پوزخند و صدایی پر از طعنهچندتا گفت: «آره، برج. پس چرا به جای آجر وگوشهای ملات، غذا میخوری؟ نکنه این یه فضای بُعدیِ ذخیرهسازیه؟»
به شکمِ سولوس سیخونک زد کهروکشِ باعث شد او مثلِ لبو سرخواسه شود و کامیلا به خنده بیفتد.
سولوس با خجالت گفت:نمیتواند «اینقدر منو مثلِ یهحالی شکموی حریص جلوه نده!»
لیث سینیِ حاویِ کاسههای بزرگِ بستنی با روکشِ شکلاتِ داغخوشحالم را از زیرِ بینیاش رد کرد و گفت: «واسه اینصحبت کار نیازی به کمک نداری. یا شایدم میخوای از دسر بگذری؟»
عطرِ کلوچههای شکلاتیِ داغ فضا را پر کرده بود؛ کلوچههاییهست که آماده بودند تا به جای قاشق برای خوردنِ دسرروی استفاده شوند. تعدادشان زیاد بود و خوراکیِ محبوبِ سولوس بودند.
سولوس مثلِ حیوانی به دام افتاده به اطراف نگاهزیرِ کرد؛ گیرکرده میانِ میل به شیرینی و غرورش. میدانست اگردسر دستش به کاسه برسد، دیگر نمیتواند ظاهرش را حفظ کند.
کامیلا در حالی که بشقابهای خالی را میبردند و برای دسرمیبردند جا باز میکردند، خندید و گفت: «خوشحالم که میبینم شما دوتاچیز اینقدر حالتون خوبه. چندتا چیز هست که میخوام در موردشون صحبت کنم.»
ناگهان، آوازِ سایرنِ بستنی در گوشهای سولوسباز قطع شد و او دندانهایش را روی همخوبه فشرد تا خودش را برای ضربه آماده کند.
اول یه چیزِمیبینم خوب، بعد یه چیزِخوبه بد. قانونِ زندگی همینه.
این رابرسد با خشکینمیتواند در ذهنش گفت.
کامیلا گفت: «سولوس، من ازکند پیوندت با لیث خبر دارم،باز اما اینجا هنوز ماهِ عسلِ ماست.»
حرفهای کامیلا باعث شد دلِ سولوس بهکند هم بخورد و چشمانش به در خیرهخندید بماند؛ انتظار داشت هر لحظه بیرونش کنند.
«داشتم فکر میکردم که میتونی یه روز در میونخندید بیای اینجا. اینجوری هم ما یه کم وقتِ دونفرههست پیدا میکنیم و هم تو تغذیهٔ منظمت رو میگیری.»
با این پیشنهاد،بشقابهای چشمانِ سولوس وباز لیث گرد شد.
سولوس با شگفتیدیگر گفت: «واقعاً؟ میتونم نصفِکند اوقات رو اینجا بمونم؟»
کامیلا با لبخند دستانِ کوچکِ او را در دست گرفت و گفت: «واقعاً. وقتی بهشما لیث پیشنهادِ ازدواج دادم، میدونستم که یه جورایی دارم با تو هم ازدواج میکنم. هیچوقتدندانهایش قصد نداشتم یا حتی به فکرم نرسیده بود که تو رو از خودمون دور کنم.»
«میدونم چقدر برای شوهرم مهمی و این باعثخندید میشه برای منم مهم باشی. ما باید با همهست وقت بگذرونیم و همدیگه رو بهتر بشناسیم. نظرت چیه؟»
«آره! آره! آره!»
سولوس از خوشحالی بالا و پایین پرید وچندتا دستِ کامیلا را با هر دو دستش گرفت،سایرنِ انگار که داشت پیشنهادِ ازدواجی را قبول میکرد.
در واقع ترسیده بود که کامیلا به او حسادتزیرِ کند و بخواهد زنانِ دیگری را که تا آنمیخوای لحظه دوروبرِ لیث میپلکیدند، از او دور نگه دارد.
کامیلا گفت: «اژدهاهاتدیگر رو مهار کن،حفظ این خونه قوانینی داره.»
سولوس پریدن رابشقابهای با تکان دادنِباز دیوانهوارِ سرش جایگزین کرد.
«میتونی از صبحونه تا شام بمونی. شب موندنخندید اینجا ممنوعه. میخوام حریمِ خصوصیمون رو حفظ کنمچیز و از رمانتیکترین زمانِ روز نهایتِ استفاده رو ببرم.»
سولوس سرخوشحالم تکان داد تادوتا او ادامه دهد.
«ضمناً، نه از جادو خبریه، نه پیوندهای ذهنی، نه کار، و نه نشاطبخشی. اینجانیازی تعطیلاته و شما دوتا هم معتاد به کارید. دلم نمیخواد تو یه شاخهای ازآماده جادو به پیشرفتی برسید و باعث بشید کلِ مدت احساس کنم کنار گذاشته شدم.»
کامیلا ادامه داد: «من جادوگر نیستم.حفظ سعی کنید اینو یادتون بمونه وباز منو هم تو بحثهاتون شریک کنید.»
سولوس لبولوچهاش راحالی آویزان کرد ومیبردند گفت: «چشم، مامان.»
سپس، با دیدنِمیبینم نگاهِ غضبناکِ کامیلا،حالتون بهسرعت اضافه کرد:
«یعنی، چشم، کامی. کامیلا.»
کامیلا بابرسد آهی پاسخ داد:ظاهرش «همون کامی خوبه.»
واکنشِ سولوس دقیقاً مثلِ واکنشِ لیث بود و باعثخندید شد کامیلا احساس کند بهزودی با دو بچهای کههست از خوردنِ شیرینی بیشفعال شدهاند، حسابی گرفتار خواهد شد.
کامیلا گفت: «آخرین چیزی کهدوتا میخواستم باهاتون در موردش حرفهست بزنم، مسئلهٔ تریون و راازه.»
لیث پرسید: «موضوع چیه؟»
«من تو شغلم قربانیهای زیادی دیدم. شکنجهکند یعنی گرفتنِ کرامتِ یه نفر، اعتمادبهنفسش، و اینکهخوشحالم بهشون بفهمونی دیگه هیچ کنترلی روی زندگیشون ندارن.
کامیلا در حالی که اصلاً به داشتنِ چنین تخصصی افتخار نمیکرد، ادامهشما داد: «یه شکنجهگرِ خوب قربانیش رو تحقیر میکنه، تمامِ یقینهایی که تو کلِگوشهای زندگیش داشته رو نابود میکنه و ذهن و بدنش رو با هم میشکنه.»
«اگه شب حتی نصفِ جیرنی همحالتون مهارت داشته باشه، راحت میتونم تصورصحبت کنم ملن چه بلایی سرِ رااز آورده.»
لیث پرسید: «منظورت چیه؟»
کامیلا جواب داد: «منظورم اینه که با لوس کردنِ همیشگیش هیچ لطفی در حقشخندید نمیکنی. هر چی بیشتر با رااز مثلِ یه بچه که نیاز به محافظت دارهآوازِ رفتار کنی و تمامِ تصمیمهای مهم رو براش بگیری، بیشتر درگیرِ حسِ درماندگی میشه.
«باید حقیقت رو بهش بگی. به جای یه قربانی،خندید باهاش مثلِ همون آدمی که قبلاً بود رفتار کن. بذارموردشون خودش انتخاب کنه که میخواد چیکار کنه یا چیکار نکنه.»
سولوس با پریشانی لبِشما پایینش را گاز گرفتچندتا و پرسید: «مطمئنی کارِ درستیه؟»
او زمانِ زیادی را بابستنی رااز گذرانده بود و میدانستبینیاش روانش چقدر به مویی بند است.
کامیلا سر تکان داد: «آره، مطمئنم. این کار بهش نشون میده که به خاطرِخندید چیزایی که از سر گذرونده، کمتر از قبل بهش نگاه نمیکنی. قربانیها همیشه خودشونآوازِ رو سرزنش میکنن و فکر میکنن یه جورایی تقصیرِ خودشون بوده که اسیر شدن.
«علاوه بر این، گرفتنِ این تصمیم ارادهاش رو قویتر میکنه.خوشحالم رااز باید حقیقت رو بدونه و بفهمه که تنها نیست. بایدکنم بدونه اورپال به چند نفر آسیب زده، حتی به برادرِ خودش.
«این تجربه براش آسیبزا خواهد بود، اماخوبه اگه حمایتِ خانوادهاش رو داشته باشه، ممکنه بهشآوازِ کمک کنه یه قدم رو به جلو برداره.»
لیث از سایهاش کهبزرگِ به شکلِ برادرِ مردهاشداغ مجسم شده بود، پرسید: «تریون؟»
«بله، سرورم؟»
لیث گفت: «چرتوپرت نگو. این یه مسئلهٔ خانوادگیه. موضوع دربارهٔ تو وشما پدرمونه. به همین دلیله که احضارت کردم و گذاشتم به حرفامون گوش بدی.گوشهای من نظرِ تو رو هم میخوام. قرار نیست مجبورت کنم کاری انجام بدی.»
تریون تعظیمِ عمیقی کردشما و گفت: «ممنون.» اماچندتا لیث جلویش را گرفت.
«من این کار رو به خاطرِ تو نمیکنم، به خاطرِ مامان و باباست. اونا متوجهِ بیمیلیتنداری میشن و از این فکر که دارم از قدرتم سوءاستفاده میکنم، صدمه میبینن. من تو نیستم.خوردنِ اونا برام مهمن.» حرفهای لیث نیشدار بود، اما تریون صداقتش را به یک لبخندِ دروغین ترجیح میداد.
«فکر میکنم بانو ورهن حق—»
کامیلا حرفش را قطع کرد:خالی «محضِ رضای خدایان، کامیلا صدامخوشحالم کن. مرده یا زنده، تو برادرشوهرمی.»
اینکه اینطور خطابش میکرد و صدایش هیچ ترحمی نسبتچیز به وضعیتِ او نداشت، باعث شد تریون دوباره احساسِقطع انسان بودن کند و خودش را بخشی از خانواده بداند.
«فکر میکنم کامی حق—»
چشمانِ لیث از خشمی بنفش شعلهورحفظ شد: «زیادهروی نکن. حقِ استفاده ازباز این اسم رو باید به دست بیاری.»
تریون با کلافگی خُرناسی کشید: «باشه! کامیلا حق داره، اما من میترسم. نهدوتا فقط از اینکه ممکنه حالِ بابا رو بدتر کنم، بلکه از روبهرو شدنقطع باهاش هم میترسم. بیاین روراست باشیم، من بیشترِ عمرم یه عوضیِ ازخودراضی بودم.
«بعد از اینکه جوابِ تماسها و نامههاتون رو ندادم، کلِ خانوادهموردشون ازم قطع امید کردن. مامان تنها کسی بود که هیچوقت دستخودش از تلاش برنداشت و من بارها و بارها اشکش رو درآوردم.»
لیث سر تکانکاسههای داد: «آره، توروکشِ یه عوضی هستی.»
سولوس گفت: «یه آدمِ مزخرف.»
کامیلا همکند موافقت کرد:بشقابهای «یه احمقِ تمامعیار.»
تریون با چشمانی گشادشده به آن دو زن نگاه کرد. میتوانستموردشون تحقیرِ لیث را درک کند، اما بعد از اینکه بهعنوانِ برادرشوهرخودش پذیرفته شده بود، امید داشت دستکم دلسوزیِ کامیلا را جلب کند.