چپتر 1956: صعود در رتبهها (بخشِ ۲)
0با گیجی پرسید: «ما؟ از وقتی مانوهار به همه یاد داد چطور دستمون روزمردینِ بخونن، همزادهای من کاراییشون رو بهعنوانِ مأمورِ نفوذی از دست دادن. هستههامون هنوز ضعیفهقصد و جادومون هم کم و کسر داره. دیگه مایی در کار نیست. حداقل دیگه نه.»
ثرود آخرین محمولهٔ آمبروزیا را ازاندامهای آویزِ بُعدیاش بیرون آورد و دستِحال پروتئوس داد و گفت: «اشتباه میکنی.»
پرسید: «قرارهباشی با اینبتونی چیکار کنم؟»
«فکر میکنی چرا صبر کردم تا اونا بیرون بیان بعد اینو بهت نشون بدم؟نکن چون الان نه تنها به تبارِ گریفونِ طلاییِ من، باهاموتِ والرون و اژدهای زمردینِنمونهبافت یورمون دسترسی داری، بلکه تبارِ بیش از ۳۰ جانورِ الهیِ مختلف هم در اختیارته.
ثرود گفت: «بذار باهات صادق باشم. قصد نداشتم قدرتهات رو بهت بدم یا از آمبروزیا روتدسترسی استفاده کنم، اما سرنوشت جورِ دیگهای رقم خورد. میتونی هیئتِ قدرتمندترین موجوداتِ موگار رو ذخیره کنیاستفاده و بهشون دسترسی داشته باشی، و با آمبروزیا، چهبسا بتونی تواناییهای تبارشون رو هم به دست بیاری.»
با این حرفها، چشمانِ پروتئوس از طمع درخشید. دوباره قهرمانِ اوکشید میشد و قدرتش بیهمتا میبود. افزون بر این، اگر آمبروزیا جوابضمن میداد، تمامِ نوادگانش نیز تواناییِ بازآفرینیِ اندامهای مانا را به ارث میبردند.
ثرود او را از خیالاتش بیرون کشید و گفت: «با ایندرخشید حال، عجولانه عمل نکن. یادت باشه با بافتهای ورهن چه اتفاقیتمامِ افتاد. در ضمن، تو هیچ خونِ نگهبانِ واقعیای نداری، فقط نمونهبافت داری.
«حرفایی که قبلاً دربارهٔ درد و جنون زدم، در موردِ تو هم صدق میکنه.نکن هیچ ایدهای ندارم که آمبروزیا چطور با بدن و قدرتهات واکنش نشون میده. ممکنه تبدیلحرفایی به موجودی متعالی بشی، همونطور که ممکنه به یه موجودِ چهلتکه و بیعقل تبدیل بشی.»
پروتئوس که از قبلبدم تصمیمش را گرفته بود، پرسید:گریفونِ «این رویه چقدر طول میکشه؟»
تنها سؤالِ باقیمانده این بود که آیا بهموقع بیرون میآمد تا حضورشحال کفههای ترازوی جنگ را تغییر دهد یا نه، وگرنه آمبروزیا باید منتظرخونِ میماند. نمیتوانست در حالی که خانوادهاش جانشان را به خطر میانداختند، آنجا بخوابد.
ملکهٔ دیوانه پاسخ داد: «نهایتاً چند روز. تو همین الانش هم تمامِدوباره جرمِ موردِ نیازت رو داری و همهش هم پالایش شده. تنها مرحلهای کهتواناییِ باید پشتسر بذاری، بیداریِ تبارته. لطفاً قبل از اینکه... خوب بهش فکر کن.»
همزاد شیشه را دربازآفرینیِ جنون قرار داد و مراحلِخیالاتش آمادهسازیِ رویه را آغاز کرد.
«یک ماه وقت داشتم تا برای این لحظه رؤیاپردازی کنم و قراروالرون نیست حتی یک ثانیهٔ دیگه هم صبر کنم. فقط بهاندازهٔ زمانی که نیازباهات دارم تا نمونهها رو از خواهر و برادرهای تازهپیداشدهم جمع کنم، منتظر میمونم.»
قارهٔ ورندی، اعماقِچهبسا زیرِ زمین درتبارشون دشتهای زاگُویا، تالارِ شورا.
پس از شنیدنِ گزارشِ تریسا، نمایندگانِ پنج نژاد با شتاب خودحال را به جلسه رسانده بودند و هر کاری که در دست داشتندخونِ را رها کرده بودند، فارغ از اینکه مرحلهٔ پژوهششان چقدر حساس بود.
فرستادنِ یک جوان برای مقابله با موجوداتِ پیرتبارِ اشتباه بود و کمتر از ۲۳ ساعت فرصتدسترسی داشتند تا آن بمب در صورتشان منفجر شود.
اوزاک استوس، نمایندهٔ انسانها، گفت: «اوضاع خرابه. توی یه سناریوی دو سرحال باخت گیر افتادیم. اگه دهانِ منادیون و صاحبش رو تسلیم کنیم، نهخونِ تنها یه آرتیفکتِ قدرتمند رو از دست میدیم، بلکه زیرِ قولمون هم زدیم.
«ما به ویسانته قولِ محافظت و بخششِ کاملِ جرایمش روطمع داده بودیم. بعد از این دیگه هیچکس بهمون اعتماد نمیکنه.»جواب نگرانی باعث شد چینوچروکهای عمیقی در چهرهٔ زیبایش پدیدار شود.
اوزاک بیش از ۶۰۰ سال سن داشت، اما پوستِ تیره و صاف و بدنِنکن عضلانیاش بینقص بود. گذشته از لکههای خاکستری در کنارِ رگههای نقرهای، نارنجی و آبی درحرفایی موهای سیاهش، سخت بود که او را حتی یک روز بزرگتر از چهلساله تصور کرد.
زرگووِ دولاهان، نمایندهٔ نامردگان، گفت: «مخالفم. اوضاع خیلی بدتر ازطلاییِ این حرفاست. شورای ما نمیتونه از دست دادنِ دهان روجانورِ تحمل کنه. این همون نفسِ تازهایه که دههها منتظرش بودیم.
«بدونِ اون، بهزودی حتی جیرا هم از ما جلو میزنه. گارلن با سه نگهبانعمل و سه کشورش همیشه برامون یه کابوس بوده. تعدادِ معادنی که همتایانِ بیدارشدهمون میتوننفقط استخراج کنن و زیرساختهایی که ازش بهرهمند میشن، اصلاً با مالِ ما قابلمقایسه نیست.
«ما برای یه محمولهٔ ساده باید از اینهمه مرزِ لعنتی رددرخشید بشیم و تو اینهمه دولت نفوذ کنیم که پیشرفتمون همیشه کندتمامِ بوده. بدتر از اون، این جنگهای منطقهایِ مداوم پدرمون رو درآوردن.
«ما بینِ قربانیهای جنگبازآفرینیِ کلی کاندیدای مستعدِ بیدارشدهمیبردند رو از دست دادیم.»
سنارا فیربولگ، استادِ تریسا، سر تکان داد و گفت: «دقیقاً. تا همین چند وقت پیش میتونستیم خودمونداری رو دلداری بدیم که وضعِ جیرا هم بهتر از ما نیست، اما الان همهچیز عوض شده. طاعونسرنوشت تفاوتهای فرهنگیشون رو از بین برده و نامردگان رو بیرون رانده، و دستِ شورا رو کاملاً باز گذاشته.
«از وقتی که بحرانِ پس از اون رو پشتِ سر گذاشتن،کشید توسعهشون داره با سرعتِ برقوباد پیش میره. بیدارشدگان الان میتونن توضمن روزِ روشن انواعِ منابعِ جادویی رو پس بگیرن و استخراج کنن.
«تعدادِ بیدارشدگان تو جیرا منفجر شده و بهزودی به اندازهٔ گارلندرخشید قوی میشن. شنیدم که زاگران گارودا داره فعالانه بهشون کمک میکنه ونوادگانش میخواد پا جای پای سالارک بذاره و پادشاهیِ خودش رو راه بندازه.»
ایلزا، نگهبانِ زندگی و مادرِ تمامِ باستتها، گفت: «اونا هرگزکشید به قدرتِ گارلن نمیرسن. جنگِ گریفونها شورای اونا رو ضعیفافتاد کرده، اما وقتی تموم بشه، از همیشه قویتر بیرون میان.
«اونا الان یه ارتشِ منظم دارن، دارن دانششون رو به اشتراک میذارن، همونطور که هزاران سالهدسترسی بهتون پیشنهاد میدم این کار رو بکنید، و حتی مسخشدگان رو هم به جمعِ خودشون اضافهاستفاده کردن. با این حال، نگینِ تاجِ همهٔ اینا اتحادِ بینِ جانوران، گیاهان و انسانها خواهد بود.
«مهم نیست کی برنده میشه، گارلن اولین قارهٔ توسعهیافتهای میشه که بر گونهپرستیعجولانه و تعصباتش غلبه میکنه. اگه دیگه بهعنوانِ سه نژادِ جداگانه زندگی نکنن وواقعیای به یه جامعهٔ بزرگ تبدیل بشن، جوری شکوفا میشن که تا حالا سابقه نداشته.»
روکونو یوتون، نمایندهٔ جانوران، پرسید: «پس جیرا چی؟ اونا همینطمع الان هم جامعهای ساختن که هر چهار نژاد توش کنارِ هممیداد زندگی میکنن و بیدارشدگان جادو رو به جادوگرانِ بدلی آموزش میدن.»
ایلزا با پوزخند گفت: «واقعاً میخوای یه مشت خرابه رو باحال یه فرهنگِ شکوفا مقایسه کنی؟ برای همینه که گفتم قارهٔ توسعهیافته.هیچ جیرا از گارلن جلوتره، اما نمیتونه در برابرِ یه تهاجم مقاومت کنه.
«چیزی که ساختننشون فوقالعادهست، اما باالان اولین تندباد فرومیریزه.»
زرگوف گفت: «کافیه نگهبان، اینقدر نمک رو زخمممون نپاشید! بهجای اینکه بهمونحال یادآوری کنید چقدر افتضاحیم، یه راهحل بهمون پیشنهاد بدید. کی میدونه، شاید اگهنگهبانِ شما هم مثلِ تایریس تو کارتون خوب بودید، ما تو این مخمصه نمیافتادیم.»
«من نگهبانِ زندگیِ ورندیام، اما مادرِ بزرگ نیستم.» هنگامِ بردنِ نامِ الهه،دوباره تعظیمِ کوچکی به او کرد و ادامه داد: «ضمنِ اینکه، من بارها وتواناییِ بارها به شما احمقها و پیشینیانتون گفتم که قارهمون به چی نیاز داره.
«این شمایید که حاضر نشدید گوش بدید و دست به کارحال بشید. اگه انتظار دارید من تمامِ کارهای سخت و فداکاریها رو انجامخونِ بدم و بذارم شما سودش رو ببرید، باید تا آخرالزمان صبر کنید!»
نمایندهٔ گیاهان گفت: «حرف زدن برای شما آسونه! شما یه نگهبانیدباهاموتِ و در کنارِ قدرتهای شگفتانگیزتون، عمرِ جاودان دارید. چیزی که برای شمااختیارته با یه بشکن زدن به دست میاد، برای ما دههها طول میکشه.
«علاوه بر این، تقصیرِ ما نیست اگه نگهبانهای گارلن از نگهبانهای ماحال بهترن. ارباب بر محدودیتهای نامردگی غلبه کرد، تیامات یه نژادِ کاملاً جدیده کهنگهبانِ هیچ همتایی نداره، و بچهٔ ثرود هم اگه ازش بهتر نباشه، حداقل همتاشه!
«هر سهتای اونا بهخاطرِ تایریس، لیگین و سالارکحرفها به وجود اومدن. در حالی که فرزندانِ شما بیگناههامیبود رو قتلعام کردن، فرزندانِ اونا به دستاوردهای بزرگی رسیدن!»