چپتر 1646: دردسر در بهشت (بخشِ ۲)
0لیث در دل خندید: «حداقلمرد این یکی رو درست گفت.آنها تو واقعاً اندازهٔ دو نفر میخوری.»
سولوس گفت: «ها ها! خیلی خندهدار بود. چرا خودت امتحان نمیکنی سالها بدونِ هیچکدومآرایههای از حواسِ پنجگانهت تو یه هیئتِ سنگ گیر بیفتی؟ اونوقت که اومدی بیرون، میبینیم بعدبینشِ از یه روزِ کاریِ طولانی با یه کم غذا از خجالتِ شکمت درمیای یا نه.»
لیث وانمود کرد دارد شکمش را نوازش میکند، امامستقیم در واقع نیشگونش گرفت و گفت: «خواهش میکنم آرومآنها باش، سولوس. استرسِ زیاد ممکنه به بچه آسیب بزنه.»
«اگه اینپستشان قضیه رو بهارتباط کسی بگی، میکشمت!»
کالسکه بهسرعت به حلقهٔ داخلیِ شهر رسید. آنجالازم چند مأمورِ گارد سعی کردند جلویشان را بگیرندپستشان تا کالسکه را بگردند و مسافران را شناسایی کنند.
«برید کنار، احمقها! وقت واسه این چرتوپرتها نیست. این زن ممکنهمیگیره بچهش رو از دست بده!» نالهٔ چندباره و پریشانیِ واقعیِ سولوس باچشم شنیدنِ این حرفها، باعث شد مأمورانِ گارد از سرِ راه کنار بروند.
افسرِ ارشد گفت: «مستقیم ببرشون بیمارستان.بروند همکارای ما مرد رو شناسایی میکننهمکارای و زن هم درمانِ لازم رو میگیره.»
آنها به دلیلِ آرایههای مهرومومِ بُعدی نمیتوانستند پستشان را ترکشوند کنند یا با دیگران ارتباط بگیرند. فقط با چشم کالسکههمان را دنبال کردند تا مطمئن شوند این فقط یک حقه نیست.
لیث از کالسکه بیرون پرید و با بینشِ حیات ازآنها میانِ پنجرههای طبقهٔ دومِ شهرداریِ همان حوالی به دنبالِ اتاقی خالیچشم گشت. همزمان گفت: «خیلی ممنون. بقیهش رو خودم میتونم انجام بدم.»
زنِ کالسکهچی آهی کشید و گفت: «به هر حال نمیتونستیم باهاتون بیایم.آنها جیرهٔ غذاییِ امروز خودش پخش نمیشه و با وجودِ اینهمه سرباز رویدنبال دیوارها، همه باید سهمِ خودشون رو برای محافظت از شهرمون ادا کنن.»
لیث بهآرامی سولوس را در آغوش گرفت، باارشد لگد درِ بیمارستان را باز کرد و بالازم صدایی آنقدر بلند که همه بشنوند، فریاد زد:
«همسرم بهپستشان یه درمانگردیگران نیاز داره!»
اما همزمان گامهای وارپی روی زمین باز کرد و طلسمِ سکوتیدلیلِ در راهروی روبهرویش قرار داد. مأمورانِ گاردِ داخلِ ساختمان صدای فریاددنبال را خفه شنیدند و فکر کردند از یکی از اتاقهای بیمارستان میآید.
همچنین، لیث وقتی به داخل قدم گذاشت، مستقیممیکنن درونِ گامها افتاد. باز و بسته شدنِ خودبهخودیِ در،نمیتوانستند مأمورانِ گارد را فقط برای یک ثانیه گیج کرد.
مرد به بیرون نگاه کرد تا مطمئن شود کسی به کمک نیاز ندارد. گفت:میکنن «باورم نمیشه مردم حتی نمیتونن یه در رو درست ببندن! ما سربازیم، نه پیشخدمت.»فقط سپس به همکارانش که به او خیره شده بودند اشاره کرد که همهچیز مرتب است.
در این میان،ترک لیث سر از انباریِچشم پر از لوازمالتحریری درآورد.
با بینشِ حیات مطمئنهمکارای شد کسی مزاحمشان نمیشودلازم و پرسید: «حالت چطوره؟»
سولوس نگاهی به شکمِ شل و نرمِ خودش و شکمِلازم تخت و خوشفرمِ لیث انداخت و گفت: «تو تمامِ عمرمدیگران اینقدر خجالت نکشیده بودم، ولی باهاش کنار میام. ممنون که پرسیدی.»
این مقایسهباعث فقط حالشسرِ را بدتر کرد.
لیث جواب داد: «منظورم ذخایرِ انرژیت بود. تو فقط مدتِشوند محدودی میتونی تو هیئتِ انسانی بمونی و ممکنه بعداً بههمان کمکت نیاز پیدا کنم. در ضمن، به جنس دست نزن.»
«درسته. برمیگردم تو انگشترم.»
لیث طلسمِ سکوت را روی در اجرا کرد تا هنگامِ باز شدن نه قفل ومهرومومِ نه لولاها جیرجیر نکنند و سپس بیرون رفت. دو ردیف مشعلِ روی دیوارها راهرو راحیات روشن میکرد. سنگهای جادویی را خاموش کرده بودند تا انرژیشان به آرایههای شهر هدایت شود.
لیث چند امضای انرژیسرِ را تشخیص داد وارشد از آنها دور شد.
«اگه همینجوری الکی آدم بکشم، ممکنه بفهمن غیبشوندنبال زده و مأموریتم از این هم پیچیدهتر بشه. اولطبقهٔ باید یه سرنخ پیدا کنم ببینم اینجا چه خبره.»
بعدش میتونم یکی از اشرافِ محلی رودرمانِ پیدا کنم و ازش بپرسم چرا تصمیمبُعدی گرفتن تو این دیوونهبازی با کوارون همراه بشن.
سولوس در حالی که یافتههای حسِ مانا و طلسمِ تشخیصِ آرایهاش را بادلیلِ او به اشتراک میگذاشت، گفت: «موافقم. بهتره قبل از سؤال پرسیدن، جوابها رو داشتهحقه باشیم. چند تا در با افسونِ سنگین پیدا کردم که به نظر امیدوارکننده میان.»
لیث راهنماییهایش را دنبال کرد. برای اینکه صدایی ایجاد نکند از طلسمِهمکارای سکوت استفاده میکرد و هرگاه کسی از مسیرشان میگذشت، با جادوی روحپستشان به سقفِ بلند میچسبید. تالارِ شهر ساختمانی سهطبقه با چیدمانی بیسلیقه بود.
اتاقها و راهروهای هردیگران طبقه، اگر پلاکهای شمارهدارشاندنبال نبود، کاملاً شبیهِ هم بودند.
یا اونایی که تالارِ شهر رو ساختن به آرایههایی که ساختمون رو احاطهمهرومومِ کرده خیلی مطمئن بودن، یا از قصد راهروها رو اینقدر گیجکننده ساختن. هیچ راهِبینشِ دیگهای برای توضیحِ اینکه چرا قفلها و آرایهها به هم وصل نیستن وجود نداره.
اگه بینشِ حیات نبود، نمیتونستم درِ کمدِ وسایلِ نظافت رو از درِ خزانه تشخیصآرایههای بدم. از طرفِ دیگه، یکی مثلِ من فقط به یه طلسمِ لوحِ پاکِ درستوحسابیپرید نیاز داره تا بدونِ فعال کردنِ هیچ آرایهٔ هشدارِ مزاحمی، در رو باز کنه.
این طلسمِ جادوآهنگریِ ردهٔ ۴ از موجی از جادوی نورببرشون و تاریکی استفاده میکرد تا هر افسونی را که اجراکننده لمسمهرومومِ میکرد موقتاً بازنشانی کند و نشانِ مالکیتش را از بین ببرد.
صدای تقِ قفل بلند شد و لیثچشم قدم به داخل گذاشت. حواسش بود کهحیات هیچ ردِ آشکاری از ورودش به جا نگذارد.
دهنم سرویس!
اتاقِ مستطیلی ۵ متر عرض و ۱۰مرد متر طول داشت و سه میزِ تحریر هرمهرومومِ کدام کنارِ یکی از دیوارها چیده شده بودند.
هر میز در دو طرفش دو کمدِ بایگانی داشت و روی آنها با دستههای منظمِدرمانِ اسنادی به بلندیِ بازوی لیث پوشیده شده بود. خواندنِ پروندههای روی یک میز برای یکدنبال آدمِ عادی ساعتها زمان میبرد، آن هم بدونِ اینکه حتی درِ کمدها را باز کند.
سولوس گفت: «خبرِ بد اینه که اینجا همهچیز با جادو قفلحقه شده. خبرِ خوب اینه که قبل از بیرون اومدن از برج،دنبالِ دقیقاً برای یه همچین مواقعی کلی جا تو سولوسپدیا باز کردم.»
لیث در ذهنش جواب داد: «ممنون، سولوس. این کار بازم یهدلیلِ کم به نیروی زندگیم فشار میاره، ولی از هیچی بهتره. بهمحضِ اینکهمطمئن کارمون با این مأموریت تموم بشه، غذاهای موردعلاقهت رو برات درست میکنم.»
«آره، جونِ خودت. دلم نمیخواد مردم ازم بپرسن که واسه دوقلوهاممیگیره اسم انتخاب کردم یا نه، پس اصلاً حرفشم نزن.» با اینفقط حال، اگر دهان داشت، با فکر کردن به دستپختِ لیث آب میافتاد.
لیث باید جرقهای از نیروی زندگیاش را مصرف میکرد تا بُعدِ جیبی بتواند برمیکنن مُهرومومِ آرایهها غلبه کند و بدتر از همه اینکه، این مقدار ثابت نبود. هرچهفقط چیزهای بیشتری را ذخیره میکرد، پدید آوردنِ شعلههای زمردین به انرژیِ بیشتری نیاز داشت.
لیث کشوهای میزها و کمدها را باز کرد و همزمان همهچیز راپرید داخلِ سولوسپدیا گذاشت. آنقدر خسته شده بود که باید مینشست و چیزی میخورد،گشت اما دستکم زیرورو کردنِ تمامِ پروندهها کمتر از یک دقیقه وقتش را گرفت.
به لطفِ سولوسپدیا، برای بررسیِ محتوای تکتکِ اسناد تنها بهآنها یک اراده نیاز داشت. از یافتههایش یادداشت برمیداشت تا وقتیفقط کارش تمام شد، بتواند همهچیز را دقیقاً سرِ جای اولش برگرداند.
یا فرماندهٔ گاردِ شهر بهمون دروغ گفته، یا دستکم گرفته که کوارون چقدردلیلِ پول از زسکا بالا کشیده. حتی اگه واقعاً از بازارِ سیاه آذوقه خریدهشوند باشه، امکان نداره کوارون تو فقط سه ماه اینهمه پول خرج کرده باشه.
مالیاتها رو که ازسرِ قبل جمع کردن، ولی بامستقیم این حال خزانه تقریباً خالیه.