چپتر 2394: فصل 2394
0تازه، تنها راهِ سریع برای برگشتن به لوتیا وارپِ برجه، اما اگهسفر خیلی ازش استفاده کنم، سپیده کمکم شک میکنه که چرا هربار نایکابرج متوقفش میکنه، حالِ من بهتر میشه. این فکر از ذهنِ سولوس گذشت.
البته در واقعیتبتونم گفت: «البته اگهاثیری همهٔ شما موافق باشین.»
کامیلا در حالی که سومینبالاخره بشقابِ تخممرغ و سوسیسش رامسلط میخورد، شانه بالا انداخت: «مشکلی نیست.»
بهخاطرِ فعالیتِ شدیدِ شبانهاشتهای و بچهٔ در حالِ رشدش،چند اشتهای زیادی پیدا کرده بود.
«من تا چند روز برنمیگردم سرِحتی کار، برای همین اگه بخوای میتونیمسفر تا اون موقع با هم بمونیم.»
سولوس سر تکان داد: «ممنون، ولیاثیری نه. میخوام تا وقتی هنوز انتخابِپوزخند خودمه برم، نه اینکه مجبور بشم.»
پس از خوردنِ صبحانه،اینجوری به کویر رفتند؛ جایی کهاثیری خورشید هنوز طلوع نکرده بود.
تیستا گفت: «عالیه! بعد از اینکه سفرمون رو با هم شروع کردیم، میتونیم ازهمین اختلافِ ساعتها استفاده کنیم و روزی چند بار طلوعِ خورشید رو ببینیم. کی میدونه،خودمه شاید اینجوری بالاخره بتونم روی سپرِ اثیری مسلط بشم یا حتی به هستهٔ بنفش برسم.»
سولوس پوزخند زد: «عمراً. من میخوام سفر کنم، نه اینکهپوزخند به تمرینِ تو کمک کنم. اگه قرار باشه یه لیثهمون با خودم ببرم، همون بهتر که نسخهٔ اصلیاش رو ببرم.»
بهمحضِ اینکه برج شکل گرفته بود،اثیری خستگی از تنِ سولوس بیرون رفتهپوزخند بود و حالا پر از سرزندگی بود.
از این وضعیت متنفرم. از اینکه همیشه حس میکنم ناقصم متنفرم. کِی بالاخرهبنفش از این غلوزنجیرها آزاد میشم؟ این فکر در حالی از ذهنش گذشت که داشتاصلیاش از فنِ تنفسش، برکتِ آسمان، برای بررسیِ هستهٔ مانا و نیروی زندگیاش استفاده میکرد.
هر دو هنوز ترک داشتند و انرژیشان مدام بهآرامی نشت میکرد. گرفتنِ هیئتِکار انسانی فشارِ عظیمی بر هر دو وارد میکرد و در حالی که حضورِهنوز لیث جلوی نشتِ نیروی زندگیاش را میگرفت، برج هستهٔ مانایش را ترمیم میکرد.
بدونِ یکی از آنها، شبیه شمعی بود کهبنفش آرامآرام میسوخت و تمام میشد. بدونِ هیچکدامشان، خودباشه را بهاندازهٔ یک چوبکبریت فانی و زودگذر حس میکرد.
صدای الینا سولوسبتونم را به خودش آورد:مسلط «عزیزم، مشکلی پیش اومده؟»
«اومدم!»
سالارک برای خوشامدگویی جلوی برجزیادی ظاهر شد: «خب خب، ببینیدروز اژدها کی رو با خودش آورده.»
او داشت به لیث و تیستا بابتِهستهٔ دستاوردهایشان تبریک میگفت و بهمحضِ اینکه سولوسکمک به بقیهٔ خانواده پیوست، به سراغِ او رفت.
روز بهکندی گذشت و همهسپرِ وقتشان را با سولوس گذراندند وبرسم دربارهٔ برنامههایش برای سفر حرف زدند.
سولوس در حالی که داشتند کتابخانهٔبتونم برج را بررسی میکردند، از لیث پرسید:بنفش «مطمئنی هر چی لازم داری رو برداشتی؟»
لیث پاسخ داد: «نگران نباش. نقشههای تبلت رو به بُعدِ جیبی منتقل کردم و حتی وقتیمیتونیم نیستی هم میتونم بهش دسترسی داشته باشم. تازه، در مواقعِ اضطراری همیشه میتونیم از طریقِ سولوسپدیابشم با هم ارتباط برقرار کنیم، درست مثلِ همون کاری که وقتِ حبس شدنم تو والرون کردیم.
«من میتونم از طریقِ برج صدات کنم و تو هم میتونی همین کارتمرینِ رو بکنی، البته تا وقتی که روی یه چشمهٔ مانا باشیم. با وجودِگرفته این و آویزهای ارتباطی، همیشه فقط بهاندازهٔ یه تماس با هم فاصله داریم.»
سولوس آهی کشید: «آره، تقریباً یادم رفتهمسلط بود که بدونِ من هم از برج استفادهتمرینِ میکنی. گمانم اونقدرها هم دلت برام تنگ نمیشه.»
لیث کتابی را که مشغولِ خواندنش بود کنار گذاشت و رفت روبهرویش ایستاد:بنفش «احمق نشو، سولوس. من دارم خودم رو بیتفاوت و مطمئن نشون میدم، اما دراصلیاش واقع زهرهترک شدم. من شونزده ساله که هر روز صدات رو تو سرم میشنوم.
«هر بار که اونجا نبودی، یکی از بدترین لحظاتِچند زندگیم بود. وقتی نالیر پیوندمون رو شکست. وقتی فکر کردمبمونیم مُردی و وقتی بهخاطرِ آرایهٔ بردگیِ گریفونِ طلایی قرنطینه شدم.»
سولوس باروی تردید ابرو بالامسلط انداخت: «ماهعسلت چی؟»
لیث شانههایش را پایین انداخت: «اون فرق داشت! اولاً، ما فقط دو سه روزسفر از هم جدا بودیم و ثانیاً، هر وقت میخواستم میتونستم برت گردونم. اما حالاگرفته قراره فقط وقتی که به شارژرِ باتریت نیاز داری ببینمت و این فکر آزارم میده.»
«راستش همین الانشاید هم دلم براتبتونم تنگ شده، سولوس.»
«منم دلم برات تنگ شده، احمق.»پیدا او را بغل کرد. «ممنون که اینکار حرفا رو بهم زدی. نیاز داشتم بشنومشون.»
«ولی به هر حال میری،مسلط مگه نه؟ اگه به خاطرِپوزخند من بمونی، هیچوقت خودمو نمیبخـ...»
«آره، بازم میرم.» سولوس دستش را روی دهانِ لیث گذاشت تا ساکتشپوزخند کند. «بعضی وقتا نگران میشم که نکنه منو فقط یه وسیله بدونیاصلیاش و اینکه میدونم تو هم همین حس رو داری برام خیلی ارزش داره.»
روزِ بعد، سولوس و تیستا درست پسروی از تمریناتِ صبحگاهیاش به راه افتادند وبرسم بقیهٔ خانواده را در جنگلِ تراون باقی گذاشتند.
تیستا پرسید: «حالا چی؟ ما هیچوقت در موردِ اینکه نایکا روبرنمیگردم از کجا برداریم حرف نزدیم. اون نمیتونه از دروازههای وارپ استفاده کنه،ولی چون بهمحضِ اینکه بدنش رو بررسی کنن بهعنوانِ یه نامرده لو میره.»
«نگران نباش، حواسم به اونجا هست. سفرمونهستهٔ رو از لایتکیپ شروع میکنیم.» با بشکنِکمک سولوس، برج به دلِ امپراطوری منتقل شد.
ولادیون فضایی برای برج آماده کرده بود وحتی بابا یاگا آرایههای مهرومومِ بُعدی را طوری تغییر دادهقرار بود که برای امضای انرژیِ سولوس استثنا قائل شوند.
چشمهٔ مانای قدرتمندی که انرژیِ آرایههای جادوییِ لایتکیپسپرِ را تأمین میکرد، برج را هم تغذیه میکردعمراً و قدرتِ سولوس را در طولِ اقامتش حفظ میکرد.
ولادیون دراگونبورن، خونآشامِ نخستین، تعظیمِزیادی عمیقی به آنها کرد و گفت:برنمیگردم «به خانهٔ محقرِ من خوش اومدید.»
«از دیدنِ دوبارهتون خوشحالم، بچهها.» کالّای وایت کنارشبنفش ایستاده بود و تودهای از تاریکی که مدام تغییرِلیث شکل میداد، بدنِ اسکلتی و غولآسایش را پوشانده بود.
چشمانِ منادیونِ اصلی را روی پوزهاشاثیری گذاشته بود و کریستالِ سفید و بینقصیعمراً به اندازهٔ یک سیب بر گردن داشت.
سولوس با دیدنِ اینکه نیمهفیلاکتری حالا جرقهای ازسپرِ نیروی زندگی و مانای کالّا را در خودعمراً داشت، پرسید: «هنوزم مصممی که یه لیچ بشی؟»
وایت سرِ عظیمش را تکان داد: «مرگِ ثرود چیزی رو عوض نمیکنه.سرِ برعکس، حالا که شورا از وجودِ چشمان خبر داره، بیشتر از همیشه بهوقتی جاودانگی نیاز دارم، وگرنه ممکنه برای رسیدن به من، بچههام رو هدف بگیرن.»
«ولی بیایید سفرتون رو قبل از اینکه حتیبنفش شروع بشه، با افکارِ افسردهکننده خراب نکنیم. دنبالم بیایید،لیث چند نفری هستن که میخوان قبل از رفتن ببیننتون.»
تیستا پرسید:بالاخره «چرا نایکاروی باهاتون نیست؟»
ولادیون به کلبهٔ شکاری که درست کنارِ برج بود اشاره کرد:حتی «چون نمیخواد از همون اول سپیده رو خاموش کنه تا مبادا دربارهٔخودم پنهانکاریِ ورودتون سؤالپیچش کنه. داستانِ ساختگیمون اینه که مادر شما رو آورده.»
سولوس برج را به زیرِ زمین فروکرده برد تا از دید پنهان بماند و آرایههایبخوای نهانساز را فعال کرد تا حضورش را بپوشاند.
تیستا متفکرانه گفت: «این کار بیفایده نیست؟ بابا یاگا که نمیتونه همهجا دنبالمونتمرینِ بیاد و نایکا هم حتی نمیتونه از دروازههای وارپ استفاده کنه. حالا کهگرفته بهش فکر میکنم، اصلاً چرا اون نیومد پیشِ ما؟ اینجوری همهچیز خیلی سادهتر میشد.»
ولادیون پاسخ داد: «چون تو هیچوقت بهمسلط لایتکیپ نیومدی، تیستا، و نایکا میخواد خونهمونسفر و ثمرهٔ تلاشهاش رو بهت نشون بده.»
خانهٔ خونآشامِ نخستین، عمارتِ سهطبقهٔ باشکوهی بود که سبکی شبیه به صومعههای اروپاییِبنفش قرنِ هفدهم داشت. تمامِ اتاقها و راهروها با نقاشیهای دیواری و تابلوهای نفیسنسخهٔ تزئین شده بودند و مبلمانش حتی در خاندانِ ارناس هم جلوهٔ زیبایی داشت.
همهچیز از موادِ درجهیک ساخته شده و با ظرافت کار شده بود، اما زیباییشان بهجای آنکهمیتونیم مانندِ دربارِ سلطنتی به رخ کشیده شود، ساده و بیتکلف بود. نورِ فراوانی از پنجرهها بهبشم داخل میتابید و نبودِ رطوبت در هوا باعث شد تیستا فکر کند دارند سرِ کارش میگذارند.