چپتر 2178: فصل 2178
0«حالا که سرزمینهای گرفته وارد جنگ شدهن، مامان به هر طرفی که کمک کنه،کند آخرش بچههای خودش رو میکشه. به خاطر همینه که من قدم پیش گذاشتم تا بهنمیکرد سربازهای ولادیون کمک کنم و وقتی ازش مرکبم رو خواستم، دستِ رد به سینهم نزد.
این راهِ منه برای جبرانِ اینکه تو چند سالِ گذشته اینهمه مامان روشبیهِ ناامید کردم. دارم ثرود رو از گریفونِ طلایی دور نگه میدارم و ازشکست پیروانِ ولادیون که پیشنهاد دادن به عملیاتِ انحرافیِ پادشاهی ملحق بشن، محافظت میکنم.»
سپیده خبر نداشت که بابا یاگا هم عمیقاً نگرانِ سولوسشبیهِ و الفین است. مادرِ سرخ دست نگه داشته بود، چوناینطور استدلالِ موگار را میفهمید و دخالتش سدِ راهِ فرزندانش میشد.
توافقِ ولادیون با انسانها برای محافظت از مردمش گامِ بزرگی رو به جلو بود که چهبساکند باعث میشد این دو نژاد از نفرت ورزیدن به یکدیگر دست بردارند. اینکه سپیده اهدافِ خودشآکالا را به خاطرِ شخصِ دیگری کنار گذاشته بود، نشان از مرحلهٔ تازهای در رشدِ او داشت.
علاوه بر این، این مأموریت به لیث کمک میکرد تامسلط بر نیمهٔ مسخشدهاش مسلط شود و رابطهاش را با پادشاهی ترمیماقداماتِ کند. اگر بابا یاگا دخالت میکرد، هیچکدام از اینها ممکن نمیشد.
اقداماتِ او چیزی شبیهِکند به یک مداخلهٔ الهی تعبیرممکن میشد و هیچچیز تغییر نمیکرد.
آکالا جواب داد: «که اینطور. پس نقشهت اینه که یاشبیهِ ثرود رو شکست بدی یا حداقل اونقدر ضعیفش کنی کهاینطور وقتی برگشت به گریفونِ طلایی، پسرعموت بتونه تنهایی از پسش بربیاد.»
سپیده پرسید: «در موردِ بخشِ دوم اشتباه میکنی. من قصد ندارممسخشدهاش ببازم و تو هم نباید چنین قصدی داشته باشی. با وجودِ زندانیاقداماتِ بودنم، هنوز صدها سال تجربهٔ نبرد با انواعِ جانورانِ الهی رو دارم.
میدونم که میتونم شکستش بدم، اما فقط درنیمهٔ صورتی که کمکم کنی و دست از شک کردنهیچکدام به خودت برداری. میتونی این کار رو برام بکنی؟»
پاسخِ آکالا قاطعیت نداشت: «آره.»
پس از آخرین شکستشان به دستِ پروفسورِ دیوانه و با دیدنِ اینکهالهی سپیده چطور با افزودنِ طلسمهای او به زرادخانهاش یادش را گرامی میداشت،بدی رنجرِ سابق بیاختیار فکر میکرد که او میزبانِ اشتباهی را انتخاب کرده است.
اینکه درست همانطور که لیث احتمالاًعلاوه شمشیرِ بینقصِ شب بود، مانوهارِ فقیدمسلط هم شمشیرِ بینقصِ سپیده بوده است.
آکالا در گوشهٔ تاریکی از ذهنش با خود فکر کرد: «اون یه نابغهٔ استادیِ نور دردخالت سطحِ خودِ سپیده بود که مثلش هر یه قرن، اگه نگیم هر یه هزاره، فقط یهداد بار متولد میشه. تا وقتی دوباره یکی مثل مانوهار پیدا بشه، اون فقط گیرِ من افتاده.»
در همین حال، روی زمین، ثرود داشت بهآرامی از گودالِ چندمتریایاقداماتِ که سقوطش ایجاد کرده بود بلند میشد. بدونِ اینکه فنِ تنفسشداد را فعال کند، نفسهای عمیقی کشید؛ فقط داشت خودش را آرام میکرد.
ثرود در حالی که انرژیِ هستهٔ سفیدش هم بدنش و هم زرهش راتعبیر با سرعتی که با چشمِ غیرمسلح دیده میشد ترمیم میکرد، با خود فکراونقدر کرد: «شک داشتم که یه جای رفتارِ سوار میلنگه و الان دیگه مطمئنم.»
«اول منتظر موند تا من برسم و حالا هم منتظرِنیمهٔ برگشتنمه. علاوه بر اون، از ژنرالهام خواستم مرتب بهم گزارش بدنممکن و تا اینجای کار، این نبرد اصلاً با عقل جور درنمیاد.»
چندین اعلان داخلِ کلاهخودش ظاهر شد ومیکرد او را از شهرهای متعددی که درکند حالِ حاضر تحتِ محاصره بودند، باخبر کرد.
«نیروهای پادشاهی بدونِ هیچ هدفِ واقعیای، یکدست همهجا پخشممکن شدن. دارن تو کلِ خطوطِ مقدم پیشروی میکنن، باتغییر اینکه میدونن اینجوری قدرتِ کافی برای درهمشکستنِ خطوط رو ندارن.
چیزی که واقعاً نگرانم میکنه اینه که امپراطوری و سپیده هر دو دارن به پادشاهی کمک میکنن. اگه دارنداد من رو اینطوری تحتِ فشار میذارن حتماً دلیلی داره و تنها توضیحِ منطقی اینه که میخوان من رو همینجا نگهاشتباه دارن.» تحلیلِ ثرود دقیق بود، اما از آنجا که گریفونِ طلایی را نفوذناپذیر میدانست، در درکِ نقشهٔ دشمن ناکام ماند.
هدفشون هر چی که هست، باید حواسم رو جمع کنمنیمهٔ و دیگه نذارم سپیده ریتمِ نبرد رو دیکته کنه. مهماینها نیست چقدر قویام، اگه مثلِ تازهکارها بجنگم هیچ فایدهای نداره.
آهِ عمیقی کشید، چونعلاوه میدانست احتمالاً کسی داردنیمهٔ نبرد را ضبط میکند.
ثرود تمامِ تلاشش را کرده بود تواناییهای تبارش را تا نبردِاقداماتِ نهایی برای پایتخت پنهان نگه دارد، اما میدانست در غیرِ اینداد صورت هیچ راهی برای شکست دادنِ کسی که برجِ جادو دارد، ندارد.
دو جفت بالِ پردارِ طلایی از پشتش بیرون زد و پیش از آنکه سفیدیِهیچچیز داوروس مانندِ پوستِ دوم او را بپوشاند، یک ثانیه نمایان ماند. دستانش به چنگالکنی تبدیل شد و دستکشهای زره متناسب با آن تغییرِ شکل دادند تا اندازهٔ بدنش شوند.
با تنها یک بار بال زدن به مقابلِ سوار برگشتنیمهٔ و همزمان چند طلسمش را نیز بافت. ملکه دیوانه با چرخاندنِممکن شمشیر آرتان و ایجادِ تیغههای بادِ بیشمار، بازگشتش را اعلام کرد.
آنها طلسم نبودند، بلکه تنها محصولِ جانبیِ فشاری بودند که قدرتِ تقویتشدهاش با جادوی همجوشیاگر و گرداب زندگی وارد میکرد. با این حال هر کدام قدرتِ طلسمی ردهٔ ۳ راآکالا در خود داشتند و او برای تیزتر کردنِ لبهشان فقط به جادوی روزمره نیاز داشت.
این حمله برای بینش حیات تقریباً نامرئی بود،اینها زیرا مقدارِ مانای درونشان تحتالشعاعِ مانایی قرار میگرفت کههیچچیز پیکرِ در حالِ اوجگرفتنِ ثرود از خود ساطع میکرد.
اگر جریانِ هوای ناگهانیِ رواینها به بالا و حسِ نبردِشبیهِ تیزبینش نبود، سپیده اصلاً متوجهشان نمیشد.
هر کاری که داره میکنه، حتماً بخشی از یهمیکرد نقشهٔ بزرگتره. تازه، اینکه اینقدر مانای کم بازم میتونهدخالت دیدِ عادیم رو مختل کنه، یعنی این یه جور حقهست.
روز روشن چنینداشت فکری کرد ولیث حق با او بود.
قدرتِ ترکیبیِ شمشیر آرتان و صاحبش فشارِ هوایی معادلِممکن یک بهمنِ در حالِ خیزش ایجاد کرده بود کهتغییر اگر سوار بیحرکت میماند، او را با خود میبرد.
طلوع به دستوراتِ تلهپاتیکش پاسخ داد و مانندِاقداماتِ امتدادی از بدنش چنان سریع حرکت کرد که عملِآکالا سادهٔ جاخالی دادن، یک انفجارِ صوتی به وجود آورد.
لعنتی، قرار بود اون حملهداشت یه رخنه ایجاد کنه و شایدمسخشدهاش حتی تمرکزش رو به هم بریزه.
ثرود با دلخوری نوچ کردمأموریت و طلسمِ روحِ ردهٔ ۵مسلط خود، طوفانِ باران، را رها کرد.
این طلسم طوفانی از آذرخشِ زمردین پدید آورد که با خیس کردنِ سپیده در آب، محافظش راهیچچیز دور زد. حتی کوچکترین قطرهای که به داخلِ زرهش نفوذ میکرد، از جنبهٔ زمین و تاریکیِ جادویبتونه روح بهره میگرفت و خود را به نیزههای سنگیِ آمیخته به تاریکی تبدیل میکرد که بدنش را میشکافتند.
نور پیوسته زخمهای سپیده را درمان میکرد و استقامتش را تحلیل میبرد. همزمان، جنبهٔ آتش بخشی از بارانجواب را به بخاری تبدیل میکرد که گلو و ریههایش را میسوزاند. این کار فنِ تنفسش را مسدود میکردموردِ و استفاده از جادوی بدلی برای تسریعِ بافتنِ طلسمهای کُندی مانندِ جادوی تیغه را برای او غیرممکن میساخت.
طوفانِ باران بهخودیخود خبرِ بدی بود، اما ثرود کاری بیش از دگردیسی به یک هیئتِترمیم دورگه انجام داده بود؛ او تواناییِ تبارش، پژواکِ شبح، را نیز فعال کرده بود. هرتغییر طلسمی که از طریقِ اجرای بدنی پدید میآورد، در ریهها و استخوانهای توخالیِ گریفونیاش طنین میانداخت.
رونها بهمعنای واقعیِ کلمه پژواکی درونش ایجاد میکردند ومسخشدهاش باعث میشدند نسخهای کاملاً یکسان از طلسمی که شکل دادهممکن بودند، کسری از ثانیه پس از طلسمِ اصلی پدید بیاید.
سپیده هنوز درگیرِ مقابله با طوفانِ باران بود که دومین طوفانِ زمردین مانندِ یک موجِ عظیم بههیچچیز او برخورد کرد. او میتوانست درد را با تلفیق تاریکی مسدود کند، اما آذرخشِ زمردین همچنان باعثِ تشنجشتنهایی میشد و آذرخشِ نقرهایِ دمیدهشده در هر دو طلسم، تقریباً باعث شد کنترلِ تواناییهایش را از دست بدهد.