چپتر 2250: فصل 2250
0قمارِ بزرگی بود، چون هیچ راهی نبود که بفهمند آیا استادِ ارشد واستورقاعدتاً آنقدر به آنها اهمیت میدهد که در تلهاش بیفتد یا نه. اما اینتنها تمامِ چیزی بود که ثرود در دست داشت و چارهای جز این نبود.
تزکا پرسید: «بچههای منو میخوای، بچه؟» جملهاش سؤالی بود، اما صدایش رنگوبوی تهدیدجادویی داشت. «من یه پیشنهادِ دیگه برات دارم. شماها تجهیزاتتون رو به عنوانِ غرامتِاحضار ترسوندنِ تولههام به من میدین، سرتون رو میذارین رو زمین، و منم بیدردسر میکشمتون.»
لیاری با لحنی مطمئن گفت: «تو موقعیتی نیستی که تهدید کنی. اینجا چهار جانورِ الهی هستن و فقطخیس دوتا جانورِ جادویی مثلِ شما تو این فضای مهروموم شده زندانی شدین. ما هر وقت بخوایم میتونیم نیرویخنده کمکی احضار کنیم، در حالی که شما تنهایین.» با این حال، یک جای کار در این سناریو بهشدت میلنگید.
پرروییِ روباهگرگها عجیب بود، اما یک موجودِ عاقل چهبسا سعیدخترِ میکرد با بلوفزدن راهِ فراری پیدا کند. با این حال،وفادارشان رفتارِ بچهها هیچ منطقی نداشت. مضطرب بودند، اما ذرهای نترسیده بودند.
یک دخترِ دوازدهساله و یک پسرِ دهساله، بعد از دزدیده شدن ووفادارشان تماشای مرگِ خدمتکارانِ وفادارشان، قاعدتاً باید برای مادرشان گریه میکردند، خودشان را خیسمیدادند میکردند، غش میکردند، یا شاید همهٔ این کارها را با هم انجام میدادند.
اما تنها کاری که فی واینجا فیلیا کردند این بود که نگاهشاندوتا را بینِ محیطِ اطراف و مرکبهایشان بچرخانند.
تزکای سرخ به خندهبعد افتاد و بلافاصله تزکای آبیخدمتکارانِ هم با او همراه شد.
آن دو همصدا گفتند: «هی بچهها، میخواین یه چیزِنترسیده باحال ببینین؟» و ژنرالهای ثرود تازه فهمیدند که اینمرگِ دو موجود فقط از نظرِ ظاهری شبیهِ هم نیستند.
آنها کاملاً یکیدوازدهساله بودند و بابعد یک صدا حرف میزدند.
فیلیا گفت: «آره، عمو تزکا.» از مرکبش پیاده شد و به برادرشدوتا هم کمک کرد پایین بیاید. در همین حین، جنازهٔ خدمتکاران لباسهایشان را شکافتندکمکی و معلوم شد دُمهایی بودهاند که با دگردیسی به شکلِ انسان درآمده بودند.
دُمها بهسرعت دورِ دو روباهگرگ پیچیدند و آنها در یک پیکرِ بلندقامت ادغامبرای شدند. تزکا حالا شبیهِ گرگی انساننما به ارتفاعِ تقریباً ۲٫۵ متر بود کهفیلیا خزی ضخیم و قیرگون بدنش را میپوشاند و چشمانی به رنگِ رنگینکمان داشت.
شانههایی به پهنای یک در داشت و ده دُم ازدخترِ پشتش بیرون زده بود. نُهتا از آنها چهار متر طولوفادارشان داشتند، اما دهمی تحلیلرفته بود و بهزحمت به ۱٫۵ متر میرسید.
با تقسیمکردنِ خودش به دو جانورِ جادویی و چهار خدمتکارِ انسانی، هالهاش راقاعدتاً آنقدر پایین آورده بود که چند آرتیفکتِ نهانساز بتوانند بینشِ حیات را فریبتنها دهند. حالا دوباره یکپارچه شده بود و دیگر جای شکی در قدرتش باقی نمیماند.
فضای مهروموم شده هالهٔ باستانی را مسدود میکرد، اما با این حال عرقِ سردمثلِ بر تنِ لیاری نشست. مادر بزرگِ قادرِ مطلق. این یه تله بود. اگه هرحالی کدوم از ما سعی میکرد از جنازهها رد بشه، اون چیزا ما رو تکهتکه میکردن.
اورسات پرسید: «تزکا؟» حتی افکارش همشدن در پیوندِ ذهنی میلرزید. «خورشیدخوار؟ همونباید تزکا؟ یعنی اون بچهها واقعاً تولههای اونن؟»
لیاری جواب داد: «مزخرفه. ما کلی وقت گذاشتیم ونترسیده حیواناتِ خانگیِ بچهها رو پاییدیم؛ اونا اصلاً در حدِ یهخدمتکارانِ باستانی نبودن. هر کسی میتونه دگردیسی کنه و خودشو جای—»
تزکا، بیخبر از گفتوگوی آنها، با انگشتانش به دیوارِتماشای زمردین ضربه زد و گفت: «استفاده از جادوی بُعدیمیکردند علیه من؟ چقدر بامزه. انگار من نبودم که اختراعش کردم.»
سپس هالهاش را رها کرد و فورانی از نورِ سیاه و طلایی، بهترتیب از هستهٔشما سیاه و هستهٔ وارگش بیرون زد. فشارِ خالصی که به فضای مهروموم شده وارد کردند،حال طلسم را در چند نقطه تَرَک انداخت و جانورانِ الهی را مجبور کرد ترمیمش کنند.
اما افسوس که تزکا واقعاً مخترعِ جادوی بُعدی بود و قدمتشقاعدتاً به پیش از نگهبانان میرسید. هالهاش به نقاطِ کانونیِ طلسم یورش بردمیدادند و با وجودِ تلاشِ مشترکِ ژنرالهای ثرود، آن را در هم شکست.
فضای مهروموم شده فروریخت و هالهٔ سیاه و طلایی به جانورانِدوازدهساله الهی رسید. کلون-دورگهٔ تزکا که لیث در مائکوش با آن جنگیدهباید بود، نوزادی بیش نبود که بهزحمت با یک هستهٔ آبی برابری میکرد.
پیش از این وقتی فیلگیا با اورپال جنگیده بود، بدنش هنوز به ثبات نرسیدهباید بود و او را بهزحمت از بنفشِ روشن فراتر برده بود. پس از ماههافیلیا تمرین و تن دادن به آزمایشهای ارباب، سرانجام قدرتِ کاملش را به دست آورده بود.
نورِ طلایی اکنون میتوانست هستهٔ سیاه را به بهترینالهی شکل خنثی کند و به تزکا اجازه میداد بدونِشده آسیب رساندن به بدنش، تمامِ قدرتِ آشوب را رها کند.
«جا نزنید!»
لیاری میدید کهبچهها همراهانش با فهمیدنِ هویتِبودند دشمنشان به لرزه افتادهاند.
«اون فقط از نظرِ جادویی از مادزدیده قویتره. ما از نظرِ فیزیکی فرسنگها ازشباید بالاتریم. تازه، نمیتونه بچهها رو هم ول کنه.»
سه جانورِ الهیِ دیگر سر تکان دادند و تواناییهای تبارشان را بافتند تا پیروزیِمثلِ خود را تضمین کنند. اورسات به یک گریفونِ سرخ دگردیسی کرد و موجی ازحالی گردابِ زندگی را رها کرد تا قدرتِ هستهها، بدنها و تجهیزاتشان را دهبرابر کند.
اوفیوس هیئتِ کوتزالکواتلِ خود را به خود گرفت که شبیه ماری بهباید طولِ بیش از ۵۰ متر بود. بهجای فلس، پرهای آبیِ آسمانی بدنشتنها را پوشانده بود و جفتبالی پردار از وسطِ ستونِ فقراتش بیرون زده بود.
از جزر و مدِ شوم استفاده کرد تا انرژیِ جهان را ازپسرِ محیطِ اطرافشان بیرون بکشد؛ با این کار طلسمهای عنصری را خنثی کردمادرشان و هر موجودی را که نمیتوانست از جادوی روح استفاده کند، بیدفاع گذاشت.
با از بین رفتنِ فاصلهٔ جادویی و فاصلهٔ فیزیکی که بهشدت به نفعشانقاعدتاً بود، چهار جانورِ الهی دست به حمله زدند. لیاری و اورسات به تزکا یورشکاری بردند و در همان حال، اوفیوس و ریمو، اژدهای آتش، بچهها را هدف گرفتند.
تزکا بشکن زدموقعیتی و گفت: «حقهٔ قشنگیچهار بود. حالا نوبتِ منه.»
با این کار، داوروسِ زرهِدزدیده خورشیدخوار بدنش را پوشاند و تیغهٔقاعدتاً شبِ بیپایان در دستش ظاهر شد.
همزمان، شش دم از نُه دمش دورِ بچهها به چرخش درآمدنددوازدهساله و نوکشان باز شد و طلسمهای درونشان را رها کرد. فقط دمِبرای روح که تحلیل رفته بود به کار نمیآمد، اما بقیه کافی بودند.
ناگهان فیلیا و فری در گردبادی زنده از مو و جادو احاطه شدند.قاعدتاً اوفیوس و ریمو نتوانستند بهموقع ترمز کنند و آن بخش از بدنهای غولآسایشانتنها که واردِ طوفان شده بود، همزمان سوخت، یخ زد، پوسید و از هم پاشید.
اژدهای آتشگفت با خودشنیستی فکر کرد:
این غیرممکنه! عناصرِ نفرینشده که نباید بتونن بامرگِ هم استفاده بشن. تازه، انرژیِ عنصریِ لازم برای اجرایخودشان شش طلسمِ ردهٔ ۵ رو از کدوم گوری آورد؟
حتی چشمانِ اژدها هم نمیتوانست پاسخی برای پرسشهایش پیدا کند، زیرا هر دو پدیده ناشیدزدیده از تواناییهای تباری بود که ریمو هیچچیز دربارهشان نمیدانست. یک فیلگیا میتوانست یک طلسمِ عنصری راکارها درونِ هر یک از دمهایش نگه دارد، بیآنکه ردهٔ طلسم یا مدتزمانِ نگهداریاش اهمیتی داشته باشد.
تزکا به انرژیِ جهان نیازی نداشت، زیرا درست مانندِ گردابِ زندگیِ یک گریفون، آنچه رابرای نیاز داشت درونِ خودش ذخیره میکرد. افزون بر این، پس از همجوشی با نیمهٔ وارگِ خود،بینِ یاد گرفته بود بدنش را از عناصرِ نفرینشده لبریز کند و آنها را ذرهذره رها سازد.
آن شش طلسم اکنون بخشی از دمهایش بودند و مانای خودش نمیتوانست به او آسیبی برساند.فضای گوشتِ بدنش نقشِ عایق را ایفا میکرد و هر بار که طلسمهای نفرینشده با هم تماس پیداسناریو میکردند، آنها را از یکدیگر در امان نگه میداشت و اجازه میداد در کنارِ هم عمل کنند.
لیاری به هر حقهای که تزکا به کار برده بود لعنت فرستاد و تواناییِمادرشان تبارش، نورِ طوفان، را رها کرد. آذرخشی سفید از پلاسمای گداخته از فاصلهای بسیار نزدیکبینِ به باستانی برخورد کرد، از محافظِ افسونشدهٔ زرهش گذشت و او را دچارِ تشنج کرد.
اورسات با تمامِ قدرتِ یک گریفون — که نیرومندترین در میانِ جانورانِ الهیدهساله بود — مشتی حوالهاش کرد. تزکا باز هم نمیتوانست بدونِ به خطر انداختنِمیکردند فیلیا و فری جاخالی دهد، پس ضربه را با تمامِ وجود به جان خرید.