چپتر 2400: بدون عنوان
0جادوگرِ جوان حتی پس از اینکه دوشس از هوش رفت، همچنان آذرخشها را پرتاب میکرد وگلدوزیهای میگفت: «چطور جرئت میکنی منو تهدید کنی، گاو؟ بهخاطرِ آدمایی مثلِ شما، کلِ دهکدهام از گرسنگیهمه مردن. خیلی از اونایی که میشناختم زنده نموندن، در حالی که شما خائنها هنوز دارید نفس میکشید!»
کشاورزِ مجروح سینیِ فلزیای را برداشت و سعی کرد از پشت به سرِآبیِ درمانگر بکوبد، اما پسرک فقط با دستش هوا را شکافت تا پای سالمِنقش کشاورز را زخمی کند. مرد گریان روی زمین افتاد، اما هیچ درمانگری جلو نیامد.
«شکستگیات هنوز درد میکنه؟ این برای درده!» پرتابهای از هوای یخزده به بازوینقش مجروحِ بنّا خورد و آن را درونِ بلوکی از یخ مهروموم کرد کهعنصری درد را متوقف کرد، اما مرد را هم از شوک تا مرزِ مرگ برد.
جادوگرِ جوان در حالی که همچنان به دوشس شوکِ الکتریکی میداد، گفت: «شما آشغالهاافتاد حقِ هیچچیزی رو ندارید! منابعِ منطقهٔ منو گرفتید و از محافظتی که سربازای شمال براتونمجروحِ تأمین میکنن لذت بردید، اما وقتی ازتون خواستن سهمِ خودتون رو انجام بدید، جا زدید!»
پارچهٔ آبیِ یونیفرمش همزمان با تقویتِ عنصرِ هوایی که در بدنِ دانشآموز جریان داشت،طوفانی تیره شد. آسمانِ ابریای که روی آن نقش بسته بود به طوفانی چرخید و گلدوزیهایبصریای زرد آذرخشها را هدایت کردند تا مطمئن شوند حتی ذرهای از انرژیِ عنصری هدر نمیرود.
هر آکادمی جلوههای بصریای به پارچهٔ افسونشده اضافه میکرد تا به همه یادآوری کند که حتیتقویتِ یک جادوگرِ کارآموز هم چقدر خطرناک است. پسرک داشت از جادوی نخستین استفاده میکرد و اززرد همین حالا خسته شده بود، با این حال میتوانست بهتنهایی همهٔ افرادِ حاضر در اتاق را بکشد.
با آذرخشهایی که در بدنش جریان داشت، تیغههای بادی که اوآسمانِ را احاطه کرده بود و هوای سردی که در نوکِ انگشتانشمطمئن بود، حتی یک مردِ جوان هم شبیهِ خدای رعد به نظر میرسید.
سولوس مچِ دستش را گرفت و آنقدر محکم فشار دادمرد تا طلسمها را متوقف کند و گفت: «کافیه. مهم نیست اینمیکنه آدما چقدر گمراه و ناسپاسان، اونا کاملاً حق دارن عصبانی باشن.»
«پادشاهی دو قحطی رو پشتِ سرِ هم تجربه کرده. اگه تو هم جای اونا بودیچرخید و میدیدی غذایی که با کلی زحمت پرورش دادی رو میبرن تا یه مشت غریبهافسونشده رو سیر کنن و خودت با جیرهبندی زندگی میکنی، تو هم حس میکردی ازت دزدی شده.»
«اطرافت رو نگاه کن. شهرشون اول ویران شده و حالا غریبههایی بهش هجوم آوردنیونیفرمش که هر حرکتشون رو زیرِ نظر دارن و باهاشون مثلِ مجرما رفتار میکنن. خیلیهاشونبود خونهشون رو از دست دادن و زمستون هم تو راهه. واقعاً میتونی سرزنششون کنی؟»
دانشآموز از درد نالید، اما نگذاشت طلسمهایش محو شوندداشت و گفت: «نه. ولی این به این معنی نیست کهزرد میخوام بذارم مثلِ خدمتکارشون باهام رفتار کنن. من یه جادوگرم!»
سولوس چشمانش را به چشمانِ او گره زد و لیثِ جوانی را در اوافتاد دید؛ کسی پر از خشم، درد و مغرور به کینهای که در سینه داشت.بازوی «نه، تو یه درمانگری و اینا همون آدماییان که قسم خوردی ازشون محافظت کنی.»
او به زنِ اشرافزاده که داشت سکتهٔ قلبی میکرد اشاره کرد و گفت: «برایطوفانی دفاع از خودت سرزنشت نمیکنم، ولی بینِ این کار و شکنجه فرقِ بزرگی هست.جلوههای اگه اون بمیره، شورش میشه و اونوقت مجبوری مجروحای هر دو طرف رو درمان کنی.»
او غرید: «کی میگه؟»
سولوس لحنش را آرام نگه داشت و بهمحضِ اینکه پسرک از روی شوک حملاتش را باطلطوفانی کرد، او را رها کرد و گفت: «مدیرت، و اگه اون نگه، خانوادهٔ سلطنتی میگن. بچه،افسونشده برای کینهای که ازشون به دل داری سرزنشت نمیکنم، ولی داری مثلِ یه احمق رفتار میکنی.»
«الان اونا دشمن نیستن، تویی.»
پسرک باعنصرِ گیجی پرسید:بدنِ «منظورت چیه؟»
سولوس پاسخ داد: «سادهست، اگه شورش بشه، هیچ راهی برای برداشتِ محصول نیست. لعنتی، آدما روتقویتِ بهاندازهٔ کافی مستأصل کن، اونوقت ترجیح میدن محصولات رو بسوزونن تا اینکه دو دستی تقدیمشون کنن.زرد اون موقع، اونا میمیرن، درسته، ولی بقیه هم از گرسنگی تلف میشن. آیا ارزشش رو دارن؟»
«نه.» جادوگرِ جوان روی نزدیکترین صندلیبدنِ ولو شد. ناگهان چنان احساس خستگیابریای میکرد که حتی توانِ عصبانی شدن نداشت.
«و اما شما که اینقدر حقبهجانب و مغرور رفتار میکنید،مرد باید از خودتون خجالت بکشید.» سولوس رو به شهروندانِ زسکا کردمیکنه و انگشتش را به سمتشان گرفت. «طمعِ شما ریشهٔ جنگِ گریفونهاست.
«چیزی که جوری ازش حرف میزنید انگار یه عصرِ طلایی بوده، یکی از تاریکترین برگهایچرخید تاریخِ پادشاهیه. دلیلِ اینکه حتی بعد از سیر کردنِ ارتشِ ثرود اینهمه غذا داشتید، اینه کهاضافه اون تمامِ کسانی رو که بیلیاقت میدونست برده کرد و فرستاد تا تو میدونِ نبرد بمیرن.
«دلیلِ اینکه محلههای فقیرنشینِ زسکا جاشون رو به یه فضای سبزِ به این بزرگی دادن،همزمان اینه که ملکهٔ دیوانه از شرِ آدمهای کمبضاعت خلاص شد. غذایی که شکمتون رو پرچرخید میکرد با خونِ بیگناهان طعمدار شده بود و ثروتتون به قیمتِ جانهای بیشماری به دست اومد.
«حتی فراموششدگانی که اینقدر با حسرت ازشون یاد میکنید، چیزی جز برده نبودن.نقش آدمهایی که ارادهٔ آزادشون رو دزدیده بودن و مجبور به بردگی شده بودن.عنصری اگه خودتون قلادهٔ بردگی به گردن داشتید، بازم چنین چیزی رو تأیید میکردید؟
«کاری که با اونا کردید و رفتاری که با این درمانگرها دارید، هیچ فرقی باهیچ کاری که امپراطوری تو گذشته کرد نداره. همینو میخواید؟ اینکه جادوگرهایی که از اینکه مثلِ گلهٔخورد گاو باهاشون رفتار بشه به ستوه اومدن، قتلعامتون کنن؟» سولوس مکث کرد تا حرفهایش اثر کند.
مردمِ عادی وقتی مجبور شدند با واقعیت روبهرو شوند، رنگشان پرید. آنهابسته تمامِ تلاششان را کرده بودند تا نگاهشان را بدزدند و دربارهٔ سرنوشتِعنصری کسانی که فراموششدگانِ ثرود در روزِ روشن دستگیر کرده بودند، سؤالی نپرسند.
هر چه باشد، گداها و دزدهای خردهپا لکهای روی زسکا و تهدیدی برای امنیتِ شهروندانِ شریفش بودند. برخیهوایی از آن ناپدیدشدگان دوستانِ کمبضاعتشان بودند، اما تا آن لحظه، شهروندانِ زسکا خودشان را فریب داده بودند کهشوند ثرود پس از دادنِ شغلی جدید در شهرهای فتحشده، آنها را بهسادگی به جای دیگری منتقل کرده است.
اما در موردِ اشراف، اوضاع بسیار بدتر بود. آنها از همان ابتدا حقیقت را میدانستند،بود اما فکرِ اینکه مثلِ امپراطوری به پایان برسند و القابِ اشرافیشان را از دست بدهند، سرنوشتیبصریای بدتر از مرگ بود. این کار نهتنها زندگیِ خودشان، بلکه زندگیِ نوادگانشان را هم نابود میکرد.
سولوس گفت: «باورتون بشه یا نه، همهٔ ما تو یهمرد کشتی هستیم. مهم نیست چقدر از همدیگه خوشمون نمیاد، پادشاهی دووممیکنه نمیاره مگر اینکه کینههامون رو کنار بذاریم و دوباره یکپارچهاش کنیم.
«وگرنه جنگِ گریفونها هرگز تمومدانشآموز نمیشه و تنها تغییری کهابریای ایجاد میشه تو شیوهٔ جنگیدنه.»
سولوس از سخنرانی کردن متنفر بود. او هیچ رهبری نبود و به هیچکدام ازیونیفرمش آن آدمها اهمیتی نمیداد. با این حال نمیتوانست بگذارد آن جادوگرِ جوان به لیثِبود دیگری تبدیل شود و در چنین سنِ کمی دستانش را به خون آلوده کند.
نمیتوانست بهسادگی به رنجِ مردمِ زسکا پشتدانشآموز کند. برخی از آنها آدمهای پستی بودند،بسته اما بیشترشان فقط قربانیِ ثرود و تبلیغاتش بودند.
با خودش فکر کرد: نمیخوام مثلِ مادرم باشم. مامان هیچ اهمیتی به عواقبِ دانشیافتاد که به اشتراک میذاشت نمیداد. ساختهها و کارهای من زندگیِ این مردم رو بدتر کرده،مجروحِ پس وظیفهٔ منه که هر کاری از دستم برمیاد بکنم تا اوضاع رو روبهراه کنم.
بقیهٔ شیفت در آرامش گذشت؛ درمانگرهاجریان سکوت کرده بودند و شهروندانِ زسکا بهبود دنبالِ دوستانِ ناپدیدشدهشان میگشتند و پرسوجو میکردند.
وقتی سولوس آنقدر خسته شد کهخواستن دیگر نمیتوانست ادامه دهد، برای کسبِ اطلاعاتآبیِ به سراغِ یکی از مأمورانِ کشیک رفت.