چپتر 1341: هیولاهایی در میانِ ما (بخشِ ۱)
0اورپال که هر ثانیه بیشتر احساس میکردآویز در تنگنا قرار گرفته، گفت: «من هیچ ربطیعوض بهشون ندارم. این تازه دومین باریه که میبینمشون.»
مطمئن بود از پسِ لیث و آن پیرمردِ خرفت، و شاید حتی آن زنِنگاه ریزنقشِ مورمورکننده برمیآید. با این حال شب مدام بر سرش فریاد میکشید که آنهاپاسبانِ گاردِ معمولی نیستند. آنها گاردهای سلطنتی بودند که زره قلعه سلطنتی به تن داشتند.
یک حرکتِ اشتباه کافیمشکلشان بود تا سرپیچی از ارادهٔداد بابا یاگا، کوچکترین مشکلشان باشد.
لیث آویز ارتشیاش را به اورپال نشان داد و گفت: «باورت میکنم، ولیگارلن این هیچی رو عوض نمیکنه.» او داشت از طریقِ آویز، اطلاعاتِ لحظهای راکنید از پاسبانهای امپراطوری که جیرنی تلاشهایش را با آنها هماهنگ کرده بود، دریافت میکرد.
نظامِ حقوقیِ آنجا متفاوت بود و حتی به فرمانروایانِ متفاوتی پاسخ میدادند،میکنم اما همه در خدمتِ عدالت بودند. یکی از مزایای جنگ با نامردگان اینهماهنگ بود که تبادلِ اطلاعات برای سه کشورِ بزرگ اهمیتِ حیاتی پیدا کرده بود.
دربارهای نامردگان از مرزها عبور میکردند و بدونِ توجه به رقابتهای قدیمیشان،مامان اقداماتِ خود را بهخوبی هماهنگ میکردند. مقاماتِ قاره گارلن برای اینکه شانسیمیتوانست برای بقا داشته باشند، باید نامردگان را در بازیِ خودشان شکست میدادند.
لیث گفت: «مامان، بابا، لطفاً به این نگاه کنید.» پروندههای زیادی پر از اصطلاحاتِ حقوقینمیکنه و اعدادی وجود داشت که فقط یک متخصص میتوانست رمزگشاییشان کند، بنابراین پاسبانِ امپراطوری در انتهایفرمانروایانِ هر سند یک جدولِ خلاصه اضافه کرده بود که حتی یک بچه هم آن را میفهمید.
لیث که حیرت کرده بود اورپال فقط برای اینکه احساسِ حقارت نکند تا این حد پیشبقا رفته است، گفت: «همونطور که میبینید، اورپال کسبوکارش رو تقریباً همزمان با رفتنِ من به گریفونوجود سفید شروع کرده. تازه، تو این هفت سالِ گذشته، کموبیش همونقدری پول درآورده که من درآوردم.»
قلبِ رااز میانِ افتخارکوچکترین به پسرانش و ترس ازنشان ناشناختهها پارهپاره بود. پرسید: «خب؟»
«بابا، میدونم که معمولاً دستاوردام رو دستکم میگیرم، ولی اونموقع که فقط یه دانشآموزِنگاه سالچهارمی بودم، بهخاطرِ کمکم تو قضیهٔ طاعون ۲,۰۰۰ سکهٔ طلا پاداش گرفتم. بعدش باپاسبانِ بالکور و نالیر جنگیدم و هر بار خانوادهٔ سلطنتی دستمزدم رو با طلا دادن.
لیث ادامه داد: «فکر میکنی چقدر احتمال داره یه آهنگر، هرچقدر هم کههیچی بااستعداد باشه، بتونه بهاندازهٔ جوونترین جادوگرِ اعظم و طلسمشکنِ این نسل پول دربیاره؟ براتوننظامِ عجیب نیست که اورپال مسیرِ شغلیای رو دنبال کرده که اینقدر شبیهِ مسیرِ منه؟»
امیدوار بود که نیازِ اورپال به همیشه برتر بودن، باعثِ سقوطش شود و تا اینجای کاربقا هم جواب داده بود. تمامِ تحریکهای لیث چنان برادرش را خشمگین کرده بود که اورپال هنگامِ تعریففقط کردنِ داستانش، مهمترین حامیانش را درست مثلِ یک کلکسیونر که باارزشترین قطعاتش را برمیشمارد، فهرست کرده بود.
این کار به جیرنی ومشکلشان دیگر پاسبانها اجازه داده بود بفهمندباورت کجا و کِی را باید بگردند.
لیث میتوانست در یک چشمبههمزدن اورپال را تا سرحدِ مرگ کتک بزند یا اونگاه را به سینهٔ قبرستان بفرستد، اما این کار هیچچیز را حل نمیکرد. فقط باعثپاسبانِ میشد شبیهِ یک اوباشِ خشن به نظر برسد و به پدر و مادرش آسیب برساند.
هدفش هم برای زوجِ رتا و هم برای اورپال این بود که آنها راعوض در قلبِ قربانیانشان بکشد. تنها در آن صورت بود که لیث میتوانست بدونِ بهحقوقیِ خطر انداختنِ تمامِ چیزهایی که برایش عزیز بود، آنها را از نظرِ فیزیکی هم بکشد.
جیرنی به میانِ حرفشان پرید و گفت: «قضیه فقط این نیست. تمامِ مشتریانِ اورپال پاک هستنبقا و داستانش هم با واقعیت جور درمیاد، ولی اتفاقاً همین عجیبه. چطور ممکنه هیچکدوم از رقبایوجود تجاریش هرگز کثیف بازی نکرده باشن و چطور تونسته از معامله با آدمهای پست دوری کنه؟
«اینطور نیست که یه تاجر بتونه مشتریهاش رو انتخاب کنه، همیشه بایدمیکنم انتظارِ کمی کثافتکاری رو داشت. علاوه بر این، برام مشکوکه که اینهمهتلاشهایش آدمِ مهم بهجای اینکه فقط خدمتکارهاشون رو بفرستن، شخصاً ازش کالا خریدن.»
اورپال نمیتوانست بپذیرد که حتی عالیرتبهترین اشرافباشند هم ممکن است او را زیردستِ خود بدانند.کنید فریاد زد: «چون میخواستن کارم رو تحسین کنن!»
جیرنی گفت: «پسرجان، وقتی از کارِ یه صنعتگر خوشم بیاد، مغازهاش رو خالی میکنم، ولینمیکنه تا حالا به دیدنِ هیچکدومشون نرفتم. همهشون جنسهاشون رو به خدمهام میدن و اونا هممتفاوت میارنش خونهام. لیث تنها صنعتگریه که شخصاً میپذیرمش و اون هم فقط به خاطرِ رابطهمونه.»
جیرنی با وجودِ اختلافِ قدِ قابلتوجهشان، توانست از بالا به اورپال نگاهقاره کند و ادامه داد: «بهجز اون تا حالا هیچ زرگری رو ندیدم ونگاه غریبهها رو هم به خونهام راه نمیدم، چون دقیقاً به همین اندازه مهمم.»
الینا پرسید: «پسرم، باهام صادق باشباشد و میبخشمت، مهم نیست چیکار کردی. چطورولی تو این زمانِ کم اینهمه پول درآوردی؟»
«مامان، قسم میخورم کهشانسی میتونم توضیح بدم. فقطباید یه کم وقت میخوام واسه—»
رااز پیش از آنکه زانوهایش خم شود، روی صندلی نشست و حرفش را قطععوض کرد: «وقت؟ من برای اینکه یادم بیاد چطور پول درآوردم به وقت نیاز ندارم. یاآنجا میدونم یا نمیدونم. تنها دلیلی که داری لفتش میدی اینه که داری از خودت درمیاری.»
اورپال در ذهنشمیکردند گفت: «شب، کمکم کن.قدیمیشان این جزوِ برنامه نبود.»
«احمق. بهت گفتم اینقدر سرسختانه نیفت دنبالِ برادرت. هیچکس همچین سابقهٔ کاریِ تمیزی نداره، حتیعوض لیث. اون تو کارنامهاش شکستهایی داره و تو مسیرش دشمنهای زیادی تراشیده، در حالی کهآنجا تو داستانت رو بیش از حد بینقص ساختی.» این تمامِ چیزی بود که شب میتوانست بگوید.
طلسمِ بردگیِ بابا یاگا او را از آسیب رساندنِ مستقیم یا غیرمستقیم به مردمِ لوتیاکنید بازمیداشت و دروغبافی هم شاملِ موردِ دوم میشد. اگر کسی که از اورپال بازجویی میکردسند جیرنی یا شخصی از امپراطوری بود، شب میتوانست کمکش کند، اما در برابرِ الینا نه.
اورپال پاسخ داد: «و اعتراف کنم که ازش کمترم؟ هرگز! هرمیکنم کاری اون بتونه بکنه، من بهترش رو انجام میدم.» در همین حین،تلاشهایش الینا گلویش را صاف کرد و او را از افکارش بیرون کشید.
«قبل از اینکه از خونهام بری بیرون، ملن نارچات، به خاطرِ کارایی که تواینکه گذشته با بچههام کردی ازشون عذرخواهی کن. اگه بعضی از کارای بدت یادت نمیاد،زیادی خوشحال میشم یادت بیارم.» تمامِ حرفهایش نشان میداد که اورپال دیگر جایی در خانواده ندارد.
غرورِ اورپال جریحهدار شد، چرامشکلشان که حس میکرد مادرش دارد برایباورت دومین بار او را طرد میکند.
«من هیچ کارِ اشتباهی نکردم، فقط سعی کردم چشماتون رو باز کنم! اونلطفاً هیچی نبود جز یه انگل که داشت شیرهٔ جونمون رو میکشید.» اورپال بهکند تیستا اشاره کرد. تیستا در پاسخ پوزخند زد و خشمِ اورپال را بیشتر کرد.
«و زالو هم یه هیولاست! از همون لحظهای که پاش رو تو خونهام گذاشت، هر چیزیداشت که اونجا رو برام تبدیل به خونه میکرد ازم گرفت و شما هم بهش اجازه دادین!متفاوتی چطور میتونین خونِ خودتون رو طرد کنین و یه هیولا رو زیرِ سقفِ خونهتون نگه دارین؟»
مشتِ جیرنی با ضربهای به شبکهٔرقابتهای خورشیدیِ اورپال پاسخِ سؤالش را داد وگارلن او را از شدتِ درد دولا کرد.
بیدارشده بود یا نه، اعصابش هنوز درآویز همان جای انسانهای عادی قرار داشت وهیچی آسیب رساندن به آنها قدرتِ چندانی نمیخواست.
جیرنی در حالی که بازویش را میپیچاند و او را مثلِشکست سگی که قلاده داشته باشد از خانه بیرون میکشید، گفت: «منمفقط یه هیولام و تو باعث شدی دوستم بیش از حد اشک بریزه.»
واستور بلند شد و به بدبختیِآویز حاکم بر اتاق نگاه کرد و گفت:هیچی «همونقدر که کوتاه بود، ناخوشایند هم بود.»
زینیا در آغوشِ کامیلا گریه میکرد و بهسختی میتوانست روی پاهایش بایستد. در عوض، چشمانِشانسی الینا و رااز بیجان بود، گویی دوباره خبرِ مرگِ تریون را به آنها داده بودند.حقوقی نه گریه میکردند و نه حرف میزدند؛ ذهنشان هنوز زیرِ آوارِ رؤیاهای درهمشکستهشان دفن شده بود.