چپتر 2017: زره پرِ خلأ (بخشِ ۱)
0خشمِ کامیلا مثلِ برف زیرِ آفتابِ تابستان آب شد: «جرئت نکن این حرف رو بزنی. بدونِ تو، زینیالحظه هنوز کور بود. هرگز با زوگار آشنا نمیشد و تا الان فالماگ تا سرِ حدِ مرگ کتکش زدهاول بود، در حالی که تنها کاری که از دستِ من برمیاومد غصه خوردن برای از دست دادنش بود.»
«من هم هنوز یه دیوانسالارِ ردهپایین بودم؛ بدونِ زندگی، بدونِ خانواده و پردور از حسرت. تو خیلی بیشتر از اینکه منو تو خطر بندازی برام کاراتفاقی کردی، لیث ورهن. تو به من امید، هدف و جایی برای تعلق دادی.»
روبهرویش نشست و صورتش را در دستانش گرفت: «حتینشست یه لحظه هم از اومدن به کویر و خواستگاریکردن کردن از تو پشیمون نیستم. بابتِ حرفی که زدم متأسفم.»
لیث دستانش را میانِ دستانِ خود گرفت ونشست کفِ دستهایش را بوسید: «منم متأسفم که اولخواستگاری ازدواجمون رو زیرِ سؤال بردم. حرکتِ خیلی مزخرفی بود.»
کامیلا آهی کشید: «کاملاً حق با توئه.امید حالا که هر دومون آروم شدیم، میشهصورتش لطفاً بهم بگی چرا بهم اعتماد نداری؟»
لیث باپرسید گیجی پرسید:چیه «منظورت چیه؟»
«لیث، حسابِ دفعاتی که ازم خواستی منتظرت بمونم تا بری یه جای دورحتی از من جونت رو به خطر بندازی از دستم در رفته. یا روزایی کهخود آویزِ ارتباطیام رو نزدیکِ خودم نگه میداشتم و دعا میکردم اتفاقی برات نیفتاده باشه.»
کامیلا پرسید: «حالا که فقط همین یه بار نقشامون برعکس شده، سعیحتی میکنی برام قلاده ببندی و مثلِ یه احمق باهام رفتار میکنی. چطور بایددستانِ این رفتارت رو توضیح بدم، جز اینکه به قضاوت و تواناییهام اعتماد نداری؟»
لیث جواب داد: «اینطور نیست! من تکتکِ رازها رو باهات در میون گذاشتم. ماهیتِ دورگهامدستانش رو قبل از اینکه به پدر و مادرم بگم به تو فاش کردم. من تادستانِ الان به معنای واقعیِ کلمه زندگیم رو بهت سپردم و هنوزم همین کار رو میکنم.»
کامیلا گفت و لیث راحسابِ بیحرف گذاشت: «پس چرا نمیتونیبمونم سرِ زندگیِ خودم بهم اعتماد کنی؟»
لیث پس ازامید مدتی گفت: «چونتعلق میترسم از دستت بدم.»
کامیلا او را در آغوشی لطیف به خود نزدیکتر کرد: «منم همینطور.حتی با این حال، هرگز نذاشتم ترسم مانعِ این بشه که کاری رو کهدستانِ میدونم درسته انجام بدی. فقط ازت میخوام تو هم همین کار رو بکنی.»
شانههای لیث از روی تسلیم افتاد و در حالیجایی که او را در آغوش میگرفت، پرسید: «هیچ شانسی دارماومدن که راضیت کنم تا بعد از مراسمِ مَگوس صبر کنی؟»
کامیلا در حالی کهچیه بوسهٔ آشتی به اوخواستی میداد، جواب داد: «نه.»
لیث در حالی که دستش را دراز میکرد، نفسش را با شدت بیرونحتی داد و گفت: «باشه. پس فکر کنم کارِ بیشتری برای انجام دادن دارم.دستانِ نمیتونم بذارم با اون خرتوپرتِ کهنهای که میپوشی، تنهایی بری پشتِ خطوطِ دشمن.»
کامیلا هنوز از زره اسکیلواکر استفاده میکرد که لیث در دورانیگرفت که فقط دوستپسرش بود به او هدیه داده بود. زره از اوریکالکوممتأسفم ساخته شده بود و کریستالهای مانای آبی روی آن پیوند خورده بود.
محافظتِ بهتری نسبت به یونیفرمِ عادیِ پاسبانها ارائه میداد، اما در مقایسهروبهرویش با زرهِ خلأگرد هیچ بود. لیث آنها را پس از جداییشان ساختهنیستم بود، بنابراین کامیلا هرگز فرصت نکرده بود نسخهٔ ارتقایافته را دریافت کند.
کامیلا خندید: «واو. حرکتِ زیرکانهای بود، آقای جادوآهنگر. ولی برای اینکهبری بعد از یه دعوای به این زشتی لباسام رو دربیارم کافینگه نیست. باید خیلی بیشتر از اینا تلاش کنی و رمانتیک باشی.»
تازه آن موقع بود کهجایی لیث یادش آمد اگر کامیلا زرهشدستانش را دربیاورد، کاملاً لخت خواهد شد.
او هم خندید: «منظورم این نبود. تازه،روبهرویش برای سکسِ عصبی خیلی دیره و منم حوصلهٔکویر نوازش ندارم. فقط میخوام هرچه زودتر مجهزت کنم.»
کامیلا جواب داد و کاری کرد که زره از روی بدنش سُر بخورد وصورتش به شکلِ تودهای منظم از فلز روی زمین بیفتد: «اوه، واقعاً؟ من که فکر میکنممیانِ الان دقیقاً بهترین موقع برای نوازشه. وگرنه اون حرفای بدجنسانه تا روزها تو سرمون میمونه.»
وقتی روی پایش نشست، از دیدنِ واکنشش لذتخواستی برد. چشمانِ گشادشده، نگاهی که روی پایینتنهاش قفل شدهروزایی بود، و حالتِ شگفتزدهاش، انگار که بارِ اولشان بود.
لیث به زرهی کههدف روی زمین افتاده بود اشارهنشست کرد و پرسید: «اون چیه؟»
تازه آن موقع کامیلا متوجه شد که فلز براقتر از چیزیگرفت است که به یاد داشت، کریستالِ مانا به رنگِ سفیدِ خالصی درآمدهمتأسفم بود، و توجهِ شوهرش از همان اول اصلاً روی او متمرکز نبود.
سرمای صدایش برگشته بود و چشمانش نوید میداد که اگر جوابِدادی اشتباهی بدهد، عصرِ یخبندان به پا میشود: «لیث تیامات ورهن، داریکردن به من میگی که یه تیکه فلزِ ناشناخته برات از من جالبتره؟»
لعنتی! کامی فقط وقتی حسابی شاکیه اسمِ کاملمخواستی رو صدا میزنه. اگه هیئتِ جانوریم رو همرفته مثلِ اسمِ دومم اضافه کرده، یعنی بدبخت شدم.
اینطور فکرورهن کرد وهدف حق هم داشت.
لیث هر دویشان را به اتاقخوابشان وارپ کرد و همانطوردستانش که میفهمید خیلی زود حرف زده است، جواب داد: «اصلاًبابتِ اینطور نیست، عزیزم. میدونی من چقدر پارانوئیدم. فقط نگرانِ امنیتت بودم.»
خیلی دیر نشدهکار بود، هنوز وقتِورهن سکسِ عصبی بود.
چند ساعت بعد، لیثهدف زرهِ کامیلا را برداشتروبهرویش و با نشاطبخشی بررسیاش کرد.
این دیگه چه کوفتیه؟ طراحیش مالِ زرهِروبهرویش اسکیلواکر نیست، فلزش آدامانتِ خالصشدهست، و کریستالهایاومدن سفیدش خالصترین چیزیه که تا حالا دیدم.
حواسِ عادیاش بسیار مفیدتر از حواسِ عرفانیاش واقع شدند. بهتعلق دلیلِ رونهای نهانسازِ ناشناختهٔ زره، لیث نتوانست چیزی دربارهاش بفهمد.کویر حتی بعد از صدا زدنِ سولوس هم چیزِ زیادی دستگیرش نشد.
حسِ مانای او نتوانست ازحسابِ سدهای محافظِ جادویی عبور کند وبری چشمانِ منادیون هم عملکردِ بهتری نداشت.
سولوس گفت: «نمیفهمم. چطور هیچکدومتون تا الاندادی متوجهِ ناپدید شدنِ زرهِ اسکیلواکر نشدید ولحظه این چیز اصلاً از کدوم گوری اومده؟»
لیث شانه بالا انداخت: «کامی همیشه اونو به شکلِ لباس میپوشید.گرفت حتی وقتی درش میاره هم دلیلی نداشته که به ظاهرِ اصلیشزدم برش گردونه. در موردِ سؤالِ دومت، فکر کنم جوابش رو میدونم.»
از آنجا که کامیلا هنوز خواب بود تا عصبانیتشجایی فروکش کند، لیث زره را برای مطالعه به سولوس سپرداومدن و خودش رفت تا شک و تردیدهایش را تأیید کند.
یک گامِ وارپ او را به جلوی درِخواستی دفترِ سالارک رساند. با آگاهی از اینکه فرمانروا چقدرروزایی سرش شلوغ است، در زد و منتظرِ جواب ماند.
«بیا تو.»
لیث وارد شد و نگهبان را دید که روی صندلیاش نشسته بود. دهها برگِ کاغذ و جریانهایی ازپشیمون جوهر در هوا شناور بود. سالارک داشت از کتابخانه استفاده میکرد تا اسناد را پیش از امضا کردنمزخرفی بررسی کند؛ آنهایی را که ناقص میدید اصلاح میکرد و آنهایی را که دوست نداشت، از اول مینوشت.
به خدمتکارش دستور داد یک میانوعدهٔورهن مفصلِ صبحگاهی برایش بیاورد و پرسید:روبهرویش «چیکار میتونم برات بکنم، پَرَکِ من؟»
لیث پرسید: «تو زرهِ کامیلا رو ارتقا دادی؟» خوب به یاد داشتجای که چطور در روزِ عروسیِ اول، سالارک روی همسرش جوانسازی و روی لباسهایمیکردم شانسِ او جادوی آفرینش اجرا کرده بود تا کاملاً نو به نظر برسند.
تا آن لحظه، هرگز به این فکر نکردهروبهرویش بود که چون لباسها درونِ زره ذخیره میشدند،کویر سالارک باید زره را هم تغییر داده باشد.
سالارک سر تکان داد و لیث را دعوتنشست کرد تا سرِ میز به او ملحق شود:خواستگاری «آره. از زرهِ پرِ خلأِ من خوشت میاد؟»
لیث جواب داد:کار «به نظرم فوقالعادهست، ولیامید بحثِ من این نیست.»