چپتر 1680: فصل 1680
0مانوهار در حالی که دستش را اول به سوی فلوریا وتبریک بعد اوریون دراز میکرد، گفت: «دیدنِ فارغالتحصیلای گریفونِ سفید همیشه مایهٔ خرسندیه،بیایید مهم نیست چقدر بیعرضه بار اومده باشن. جادوگرِ خوبی شدید، سرهنگدوم لنگدراز.»
فلوریا با صدایی کهداریم به گرمیِ عصرِ یخبندانصداقتِ بود جواب داد: «ممنون.»
«از دیدنِدرمان دوبارهتون خوشحالم،ابرو همراهِ جیرنی.»
اوریون سعی کرد دستِ مانوهار را خُرد کند ونظر گفت: «برای هزارمین بار، من اسم دارم!» اما هر چقدرمثلِ هم تلاش کرد، خدای درمان حتی خم به ابرو نیاورد.
از اونیزنندهای که به نظرسالها میرسه خیلی قویتره.
«منم خیلی سرم شلوغتر از اونه که چیزِ بیاهمیتی مثلِ یه اسم رو یادمدستهای بمونه، برای همین چیزا رو همونطور که میبینم صدا میزنم.» پروفسورِ دیوانه از مدتهاتحمل پیش یاد گرفته بود هنگامِ احوالپرسی یک سازهٔ نورِ سخت روی دستش نگه دارد.
آدمهای حقیر همیشهحتی به دلایلِ حقیر کینههاینظر حقیر به دل میگرفتند.
اوریون گفت: «پس بایددرمان چشماتون رو درست کنید،اونی چون ما داریم طلاق میگیریم.»
مانوهار با چنان صداقتِ زنندهای به شانهاش زد که فقط سالها انضباطمیگم دستهای اوریون را از گردنِ خدای درمان دور نگه داشت. «تبریک میگم!سلامتیِ مطمئن بودم هیچ مردی نمیتونه اون عجوزه رو تا ابد تحمل کنه.»
«بیایید به سلامتیِچون زندگیِ جدیدتون به عنوانِچنان یه مردِ مجرد بنوشیم.»
مانوهار نوشیدنیای به او تعارف کرد. اوریون آن راخیلی در گلدانِ تزئینیِ نزدیکشان ریخت. گیاه جلوی چشمانِ حیرتزدهاشیادم تغییرِ شکل داد و به قورباغهای بیحرکت تبدیل شد.
مانوهار چند بار به موجود سیخونک زد اما هیچ واکنشیمیرسه نگرفت و گفت: «جالبه. انتظار نداشتم روی گیاهان هم جوابیادم بده، ولی وقتی روی حیوانات استفاده نشه عوارضِ جانبی داره.»
اوریون با خشم دست روی قبضهٔانضباط شمشیر گذاشت و گفت: «به نامِمیگم خدایان، توی اون لیوان چی بود؟»
«ترکیبِ ۵۴.کنید قرار بودداریم انسانها رو—»
اوریون حرفش را برید: «منظورم اینه که چرا اونو به من دادید؟» خوشحال بوداونه که تکتکِ یادداشتهای ارتش دربارهٔ مانوهار هشدار داده بودند که هرگز از او غذا یاپیش نوشیدنی قبول نکنند و فقط وعدههایی را بخورند که در آویزِ بُعدیِ خودشان نگه داشتهاند.
مَگوسِ هرگز باورش نمیشد همراهِ جیرنی آنقدر احمق باشد که برای چنینقویتره چیزِ واضحی توضیح بخواهد. گفت: «معلومه، برای اینکه از شرِ جفتتون خلاصهمونطور بشم. لنگدراز اونقدر درگیرِ مراقبت از شما میشد که متوجهِ فرارِ من نمیشد.»
فلوریا شمشیرش، غارتگر، را بهسالها سمتِ گلوی مانوهار نشانه رفت وتبریک پرسید: «چه بلایی سرِ پدرم میاومد؟»
اما مانوهار به جای ترس یا پشیمانی،چنان از این فرصت بهره برد تا بادستهای طلسمهایش فنونِ جادوآهنگریِ میراثِ ارناس را بررسی کند.
«چیزِ خاصی نمیشد. فقط برای چند دقیقه به خوابِخیلی عمیقی میرفت، قبل از اینکه—» قورباغه دوباره به گیاهیادم تبدیل شد، با این تفاوت که حالا صورتیِ روشن بود.
سپس منفجر شد و هواحتی را پر از تکههایی کردمیرسه که بزرگتر از کاغذرنگی نبودند.
فلوریا کمتر از پنج دقیقه آنجا بود و از همینداشت حالا حالش از او به هم میخورد. پرسید: «شما همینابد الان سعی کردید یکی از اعضای گاردِ شوالیهها رو بکشید؟»
مانوهار گفت: «معلومه که نه! اون معجون برای گیاهان ساخته نشدهفقط بود و همونطور که گفتم، تو این مرحله از توسعه باید انتظارِمردی عوارضِ جانبی رو داشت. هر چی باشه، کیمیاگری بیشتر هنره تا علم.»
فلوریا فریاد زد: «این تعریفِ آشپزیه، نه کیمیاگری!» اوریونخیلی مجبور شد تمامِ توانِ چشمگیرش را به کار بگیرد تابمونه نگذارد او آیندهاش را با اتهامِ قتلِ غیرعمد نابود کند.
در آن لحظه، جانِدرمان مانوهار برایش بیشتر از جانِنظر یک اپوسومِ هار ارزش نداشت.
«کیمیاگری، آشپزی، چه اهمیتی داره؟سالها منظورم این بود که از اینجاتبریک بزنم به چاک قبل از اینکه—»
در دوباره باز شدداریم و این بار آرخون ارناسزنندهای و استادیار ارناس وارد شدند.
جیرنی از شدتِ تعجب کلاهِ یونیفرمی رانظر که زیرِ بغل داشت رها کرد واونه پرسید: «اوریون، فلوریا! شما اینجا چیکار میکنید؟»
اوریون فلوریا را رها کرد وابرو او به دیوار کوبیده شد. سپسقویتره پرسید: «جیرنی، کویلا! این یعنی چی؟»
مانوهار با خشم گفت: «مانوهار!»
تنها چیزی که بیشتر ازطلاق مجبور شدن به کار از آنفقط متنفر بود، نادیده گرفته شدن بود.
نگاهِ خیرهٔ جیرنی او را یادِ مادرش، سیتری،میرسه انداخت و مانوهار را تا حدِ مرگ ترساند. جیرنیمثلِ غرید: «خفه شو و بشین تا بزرگترا حرف بزنن!»
مانوهار گفت: «چشم، مامان. یعنی، مااامان. یعنی، خانم.» آرام نشست، به این امیدمنم که عاقبتش مثلِ آن زمانی نشود که هنوز پسرِ کوچکی بود و تصمیمصدا گرفته بود راهی پیدا کند تا شهرهای گمشده را برای همیشه نابود کند.
مادرش، سیتری، وقتی پاسبانی درِ خانهاش را زدگردنِ و دنبالِ کودکِ هشتسالهاش میگشت، غافلگیر شده بود. مردنمیتونه همراهِ مادر و پسر پشتِ میزِ آشپزخانهشان نشسته بود.
سپس تا جایی که میتوانست آرام و مؤدبانه توضیح داده بود که هرچندانضباط پادشاهی از احساساتِ این جوانِ آیندهدار قدردانی میکند، اما ربودن و قربانی کردنِ همسایهها،ابد هر چقدر هم که آنها را نفرتانگیز میدانست، همچنان یک عملِ جادوی ممنوعه است.
پرسوجوهای فراوانِ کودک در مدرسهٔ جادوی محلی،نظر بیشتر از یک رژهٔ سلطنتی شکبرانگیز شدهاونه بود و مقامات را خبردار کرده بود.
وقتی سیتری فهمید پسرش چطور نقشه کشیده بود تا انباریِ ابزارش را بهمنم یک انباریِ گمشده تبدیل کند تا این پدیده را از نزدیک بررسی کند،صدا چنان کتکی به او زد که مانوهار هنوز هم دستش را در کابوسهایش میدید.
یک ثانیه طول کشید تا اوریون متوجه شودگردنِ که کویلا و فلوریا اصلاً از این اتفاقِمردی ظاهراً غیرمنتظره غافلگیر نشدهاند و نتیجهگیریِ خودش را بکند.
«فلوریا رز تراچون ارناس، تو یهمیگیریم توضیح به من بدهکاری!»
«چه توضیحی؟ از اونجایی که هر دوتاتون برای قدمِ اول برداشتن خیلی لجبازید، ما این مأموریتبیاهمیتی رو ترتیب دادیم تا بالاخره بتونید با هم حرف بزنید. دیگه نمیتونم رنج کشیدنتون رو ببینم.»هنگامِ معمولاً وقتی اوریون نامهای میانیاش را به کار میبرد، فلوریا میدانست که به دردسر افتاده است.
اما اینتلاش بار ازدرمان کارهایش شرمنده نبود.
«شما به من دروغ گفتید وانضباط بازیم دادید تا منو بیارید اینجا.میگم شما دوتا دقیقاً مثلِ مادرتون هستید!»
فلوریا وکنید کویلا همصداداریم جواب دادند: «ممنون.»
اوریون که چنان جا خوردهنیاورد بود که مجبور شد بنشیند، گفت:منم «چرا تشکر میکنید؟ دارم دعواتون میکنم.»
کویلا شانه بالا انداخت و گفت: «مامان یه زنِنظر زیبا، زیرک و سرسخته. حرفِ شما برای ما یهبیاهمیتی تعریفه.» و با این حرف جیرنی از خوشحالی سرخ شد.
جیرنی ضربهای به وسطِ پیشانیِ مانوهار زد تا او را بیهوش کند و در حالی کهمردی مشغولِ در آغوش گرفتنِ دخترش بود، جلوی فرارش را بگیرد. سپس گفت: «کویلا نیمیا دافنه ارناس،تعارف تو به من دروغ گفتی و بازیم دادی تا منو بیاری اینجا. خیلی بهت افتخار میکنم.»
کویلا با گیجیچون گفت: «مامان، منمیگیریم که نامِ میانی ندارم.»
اوریون گفت: «در واقع داری. بعد از آخرین جشن، تصمیم گرفتیم که باشلوغتر وجودِ اینکه پدر و مادرِ بیولوژیکیت نیستیم، اما هنوز خانوادهت هستیم. برای همین نامهایدیوانه میانیای رو بهت دادیم که توافق کرده بودیم اگه دخترِ دومی داشتیم روش بذاریم.»
با این حرفها، کویلادرمان به هقهق افتاد و جیرنینظر را محکم در آغوش گرفت.
جیرنی گفت: «تصمیم گرفتیم اینو یه راز نگه داریم وداشت تو تولدِ بعدیت غافلگیرت کنیم، اما با اتفاقاتی که افتاد، توتحمل نخواستی جشن بگیری و اون موقع دیگه طلاق شروع شده بود.»
کویلا جیرنی را رها کردطلاق و اوریون را در آغوش گرفتفقط و گفت: «ممنون، مامان. ممنون، بابا.»
«نیازی به تشکر نیست، کوچولو. ما این نامهای میانی رو به این دلیل هم بهتچیزِ دادیم که دعوا کردنت رو خیلی مؤثرتر میکنه. ضمناً، هنوز از دستت عصبانیام.» با اینیاد حال، در حالی که سرِ کویلا را نوازش میکرد، حرفها و لحنش با هم همخوانی نداشتند.
فلوریا در حالی که کمی فینفین میکرد، در این آغوش به آنها پیوست.منم جیرنی هم پس از اینکه برای محکمکاری چند ضربه به خوشههای عصبیِ مانوهارصدا زد و او را از گردن به پایین فلج کرد، به آنها ملحق شد.