---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1863: از میانِ آوار (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1863: از میانِ آوار (بخشِ ۱)

0

لیث گولم‌هایش، اهریمنانِ تاریکی، شیاطینِ سقوط‌کرده، شیاطینِ شعله‌ها و‌باشی​ تمامِ کسانی را که به ندایش پاسخ می‌دادند پدید‌آران​ آورد و با صدایی آرام گفت: «من یه ارتش دارم.»

با هر نفسی که می‌کشید، برج پر از‌بگم​ شیاطینِ خشمگینِ جدیدی می‌شد، اما در عینِ حال‌خوشحال​ بارِ روی بدنِ ازهم‌پاشیده‌اش را هم سنگین‌تر می‌کرد.

سالارک در حالی که به‌آرامی پیشانیِ‌خانواده​ رااز و سپس لیث را لمس‌فقط​ می‌کرد، آهی کشید و گفت: «مردها.»

هر دو به‌بیان​ خواب رفتند و‌بچه‌هام​ ذهنشان سرانجام آرام گرفت.

ارباب بشکنی زد و آن‌ها‌شکلی​ را وارپ کرد و بقیهٔ‌اهریمنِ​ خانواده را مات‌ومبهوت به جا گذاشت.

«نیازی به نگرانی نیست، فقط بردمشون تو اتاق‌خواب‌های خودشون. سولوس، الینا، پیششون بمونید‌کدوم​ و حتی یه ثانیه هم تنهاشون نذارید. به لطفِ شما، خواب براشون پناهگاهِ امنی‌سرخش​ میشه که ذهنشون توش آرامش پیدا می‌کنه و آسیب‌های روانی‌شون رو سریع‌تر هضم می‌کنه.»

«بدونِ شما، خواب براشون یه سرزمینِ کابوس‌وار میشه که اتفاقاتِ‌نگرانی​ امروز توش مدام تکرار میشه و وضعیتِ روانی‌شون رو بدتر‌حتی​ می‌کنه.» بشکنِ دیگری زد و آن دو زن را فرستاد رفتند.

«تیستا، حس می‌کنم آسیبِ روانیِ تو هم خیلی شدیده. می‌خوای بگم کروان،‌شکلی​ بودیا یا ارت بیان؟ هر کدوم از اونا و بچه‌هام خوشحال میشن‌بخوابم​ امشب رو پیشت بمونن، به هر شکلی که خودت دوست داشته باشی.»

تیستا در حالی که اهریمنِ‌شکلی​ سرخش سرخ‌تر می‌شد، جواب داد:‌اهریمنِ​ «من قرار نیست با هیچ‌کدومشون بخوابم!»

آران او را بغل کرد و گفت: «خجالت‌بگم​ نداره که، آبجی‌بزرگه. منم همیشه با اونیکس می‌خوابم و‌میشن​ وقتی خوابِ بد می‌بینم، پیشِ مامان و بابا می‌خوابم.»

اون یه نوعِ دیگه‌کرد​ از «خوابیدن»ـه، وروجک. تو‌گذاشت​ هنوز خیلی کوچولویی... وای، لعنتی!

تیستا ناگهان فهمید موجِ گرمای ناگهانی و گرهی که در معده‌اش حس می‌کرد‌خودت​ هیچ ربطی به خجالت ندارد. او در برابرِ عمارتِ هوگوم تمامِ توانش را گذاشته‌خجالت​ و فشارِ زیادی به هسته‌اش آورده بود، تا حدی که تقریباً خالی شده بود.

حالا تلاشِ ترکیبیِ تمریناتِ طاقت‌فرسایش و ساعت‌های بی‌شماری که صرفِ تمرینِ چنگالِ‌سرخ‌تر​ اهریمن کرده بود، سرانجام داشت نتیجه می‌داد و باعثِ پیشرفتش می‌شد. ستونی‌همیشه​ نقره‌ای از آسمان پایین آمد که شبیهِ انگشتِ غول‌آسای یک خدا بود.

نور او را در بر گرفت و پیش از آنکه آخرین ناخالصی‌های باقی‌مانده در‌اونا​ بدنش خارج شوند، همه را به عقب راند. دردِ فیزیکی‌اش حتی بر آسیبِ روانی‌اش‌سرخ‌تر​ سایه انداخت، چرا که هم بدنِ انسانی و هم بدنِ اهریمنِ سرخش داشتند زیرورو می‌شدند.

وقتی فرایند تمام شد، فلس‌های سرخی که بدنش را پوشانده بودند بزرگ‌تر‌فقط​ و پرهای روی بال‌هایش ضخیم‌تر شده بودند. هنوز فقط یک جفت بال‌لطفِ​ داشت، اما حالا دو شاخِ کوچک از فرقِ سرش بیرون زده بود.

شاخ‌ها کمی خمیده بودند و رو به آسمان اشاره می‌کردند. همچنین، چشمِ‌شکلی​ چهارمش سرانجام قدرتِ آن را پیدا کرده بود که خودش را نشان‌بخوابم​ دهد. چشمی سیاه روی پیشانی‌اش، درست بالای چشمِ نقره‌ای، باز شده بود.

هر چهار چشم پیش‌بمونن​ از آنکه یک‌باره بسته شوند،‌باشی​ نگاهی به اطرافِ اتاق انداختند.

تیستا در حالی که با‌خیلی​ صدای تاپ با سر روی زمین‌ارت​ می‌افتاد، گفت: «این بدترین روزِ زندگی‌مه.»

ورهن‌ها در حالی به کویر رسیده بودند که در پادشاهی هنوز ظهر‌شکلی​ بود، اما در سرزمین‌های ارباب نیمه‌شب به حساب می‌آمد. همگی از نظرِ‌بخوابم​ روانی خسته بودند و به‌محضِ اینکه سرشان به بالش رسید، خوابشان برد.

معمولاً در چنین شرایطی به‌سختی می‌توانستند آرام بگیرند، اما برج مکانِ‌سرخش​ پرقدرتی بود که نگرانی‌هایشان را تسکین می‌داد و در همین حین، هالهٔ‌منم​ گرمِ سالارک و مهرِ خونش ذهنشان را همچون آغوشِ مادر آرام می‌کرد.

صبحِ روزِ بعد، تیستا فهمید سالارک در هر صورت برایش هم‌نشینِ‌ارت​ مذکر جور کرده است. آران و اونیکس کنارش خوابیده بودند، تیستا‌خودت​ را آرام نگه داشته و او را با خز پوشانده بودند.

پسرِ کوچک ترسیده بود و نمی‌شد مزاحمِ پدر‌گذاشت​ و مادرش شد، برای همین به خواهرِ بزرگ‌ترش‌سولوس​ پناه برده بود. اما لیث، شبِ ناآرامی را گذراند.

همان‌طور که سالارک پیش‌بینی کرده بود، خواب برایش آرامشی نیاورد تا اینکه سولوس به او پیوست.‌باشی​ بعد، او را در آغوشی محکم گیر انداخت و تا صبحِ روزِ بعد رهایش نکرد. وقتی‌اونیکس​ از انسان به تیامات دگردیسی می‌کرد، سولوس از چنگال‌هایش نمی‌ترسید و این وضعیت هم اذیتش نمی‌کرد.

با این حال، بدش نمی‌آمد کمی فضای شخصی داشته باشد و یکی دو بار‌داد​ هم برای رفتن به دستشویی از جایش بلند شود. گذشته از این، مثل یک نوزاد‌می‌بینم​ تخت خوابید و وقتی نورِ صبح بیدارش کرد، فکر کرد تازه چشمانش را بسته است.

لیث هم تکانی خورد. هفت چشمِ نیمه‌بازش به اطراف چرخیدند و برج و‌کدوم​ حضورِ آشنای همراهش را شناختند. خواب هنوز ذهنش را تار کرده بود و باعث‌سرخش​ شد فکر کند حتماً سولوس بوده که شبِ گذشته به همراهی نیاز داشته است.

او را محکم در آغوش گرفت و در حالی که‌نگرانی​ در عطرِ شیرینِ موها و نرمیِ بدنش غرق می‌شد، با‌حتی​ صدای گرفته‌ای که نشان از شادی‌اش داشت گفت: «صبح بخیر، سولوس.»

سولوس با دستپاچگی خندید و گفت: «صبح بخیر، لیث. اون چوب‌دستیه تو شلوارته یا‌دوست​ فقط از دیدنم خوشحالی؟» چیزِ سفتی را حس می‌کرد که به شکمش فشار می‌آورد‌نداره​ و به سؤالِ یک‌ساله‌اش پاسخ می‌داد که آیا یک تیامات اندامِ تناسلی دارد یا نه.

لیث که حالا خودش هم آن را حس کرده‌باشی​ بود، با هجومِ خون به صورتش کاملاً بیدار شد‌آران​ و گفت: «لعنت بهش! قسم می‌خورم فقط یه واکنشِ طبیعیه.»

لیث رهایش کرد، اما سولوس‌خیلی​ دستانش را دورِ گردنِ او‌بودیا​ انداخت و دوباره در آغوشش گرفت.

«می‌دونم و مشکلی هم ندارم.» یک ثانیه در‌گذاشت​ چشمانِ هم خیره ماندند؛ آسیب‌های روحیِ هر دو‌سولوس​ نفرشان باعث می‌شد تشنهٔ رهایی از تنهایی‌شان باشند.

بعد ذهنِ لیث شفاف شد و تمامِ اتفاقاتِ روزِ‌امشب​ گذشته را به یاد آورد. غم، خشم و درد به‌سرخ‌تر​ او هجوم آوردند و لطافتِ آن لحظه را نابود کردند.

لیث به‌آرامی اما محکم خودش را آزاد کرد و‌باشی​ بلند شد و گفت: «بهتره بلند شیم. می‌خوام به بابا‌بغل​ سر بزنم.» سولوس هم آهی کشید و بی‌درنگ دنبالش رفت.

از نیمروز گذشته بود. خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردند خوابیده‌بیان​ بودند و یکی مانده به آخرین نفرهایی بودند که به بقیه ملحق‌داشته​ می‌شدند. رااز هنوز بیدار نشده بود و الینا هم پیشش مانده بود.

تیستا در هیئتِ انسانی‌اش، در حالی‌خانواده​ که با دو چشمِ جدیدش به او‌بردمشون​ چشمک می‌زد، گفت: «حالت چطوره داداش بزرگه؟»

سولوس که با حسِ مانایش گرداب‌هایی را در‌میشن​ هالهٔ تیستا درک کرده بود که هنوز برای‌باشی​ تثبیت به زمان نیاز داشتند، پرسید: «تیستا، پیشرفت کردی؟»

تیستا در حالی که اشتیاق از صدایش محو می‌شد، جواب داد: «آره. بینِ‌جواب​ اورپال، فرارمون، نجات دادنِ بابا و هستهٔ آبیِ روشن، دردِ دیروز باعث می‌شه سال‌هایی‌وقتی​ که از بیماریِ خفه‌کننده زجر کشیدم برام مثلِ تفریح به نظر برسه. تو چطوری؟»

«افتضاح.» سالارک نیروی زندگیِ لیث را بازگردانده بود، اما هنوز‌بودیا​ درد داشت. «فکر نکنم مثلِ همیشه به سه روزِ کامل استراحت‌شکلی​ نیاز داشته باشم، ولی محضِ احتیاط دو روز رو استراحت می‌کنم.»

کویر گرم و آفتابی بود، با این حال برای خانوادهٔ ورهن، موگار به مکانی تاریک‌خودشون​ و سرد تبدیل شده بود. حتی بچه‌ها هم افسرده بودند و حاضر نمی‌شدند برج را‌ذهنشون​ ترک کنند. لریا یک ثانیه هم رنا را رها نمی‌کرد و مدام می‌خواست به خانه برگردند.

در عوض، آران روی پای تیستا نشسته بود و مدام سرِ‌بمونن​ اونیکس را نوازش می‌کرد. جانورِ جادویی کنارِ آن‌ها روی مبل دراز‌قرار​ کشیده بود و خرخرهایش کمک می‌کرد تا آران مثلِ خواهرزاده‌اش بی‌قراری نکند.

ناهارشان را در سکوت خوردند.‌شکلی​ غذای لذیذ شکمشان را پر‌اهریمنِ​ کرد، اما اصلاً طعمش را نمی‌فهمیدند.

حتی بعد از غذا هم هر یک از‌بگم​ آن‌ها در افکارِ مربوط به ازدست‌داده‌ها و ترس‌هایشان‌خوشحال​ غوطه‌ور بودند، تا اینکه درِ ورودی محکم باز شد.

ناولها | novelha.net