چپتر 2009: خورشیدِ سرخ (بخشِ ۱)
0فریا آهی کشید و گفت: «فردا میبینمتون.فشار اگه رپتور قراره آسونه باشه، حتی نمیخوام تصوربیشترین کنم واسه ترابل چه نقشهای تو سرت داری.»
سولوس پرسید: «لیث، میشه با کامی بیاید توفشار برج استراحت کنید؟ اگه یه قدم بذارم بیرون،بیشترین محو میشم و امروز اصلاً دلم نمیخواد تنها بمونم.»
لیث گفت: «حتماً. الان برمیگردم.»خاطرِ میتوانست حس کند و ببیندباشم که سولوس چقدر ازپاافتاده است.
سولوس در طولِ تمامِ این رویه ازصبح دستان، چشمان و دهانِ منادیون استفاده کردهفدا بود و حالا داشت بهایش را میپرداخت.
حتی با وجودِ نیرویی که از چشمهٔ مانا میآمد، هم برج و همزمانِ هستهاش هنوز برای تحملِ بارِ پدید آوردنِ همزمانِ سه آرتیفکت بیش از حدکاملاً ضعیف بودند، اما با این حال این کار را برای او انجام داده بود.
لحظهای که لیث از کوره به بیرون وارپ کرد، با اینکه ازشود مانای خودش استفاده کرده بود، فاصلهٔ میانشان کافی بود تا سولوس را چنانبودن ضعیف کند که بدنش فروریخت و مجبور شد به هیئتِ پَرَکِ خود درآید.
لعنتی! امیدوارم تا فردا صبح حالم خوب بشه. لیث بخشی از ماهعسلشمنتظر رو به خاطرِ من فدا کرد و دیگه نمیخوام وبالِ گردنش باشم. سولوسممکن در حالی که منتظر بود، لرزشِ برج را از شدتِ فشار حس کرد.
گذاشت پَرَک در نیستی محو شودامیدوارم تا بتواند تا زمانِ بازگشتِ لیث،ماهعسلش بیشترین نیروی ممکن را ذخیره کند.
تا همین چند سالِ پیش، بیبدن بودن برایش کاملاً عادی بود. بیش اززمانِ ده سال مجبور شده بود فقط یک انگشترِ سنگی در انگشتِ لیث باشدکاملاً و آن را تمامِ چیزی میدانست که زندگی میتوانست به او پیشکش کند.
پس از ماندنِ طولانیمدت در کویر، جایی که همیشه جز درنیستی وقفههایی کوتاه هیئتِ انسانیاش را حفظ میکرد، حتی فکرِ بازگشت بهسالِ چنین وضعیتی باعث میشد هر ثانیه انتظار برایش مثلِ ساعتها بگذرد.
امپراطوریِ گورگون، آکادمیِ امپراطورِ سرخ.
پس از پایانِ امتحاناتِ ترمِ اول، کلیافشار سانبری با سری افراشته و مغرور ازبازگشتِ دستاوردش، در راهروهای سنگیِ آکادمی قدم میزد.
با اینکه چند هفته دیرتر از سایرِ دانشآموزان ثبتنام کرده بود وشود یک سال از آنها بزرگتر بود، در کمتر از یک ماه خودشبیبدن را به بقیهٔ کلاس رسانده و از همهٔ آنها پیشی گرفته بود.
این کار به قیمتِ فدا کردنِ زندگیِ اجتماعیاش و مطالعهٔ شبانهروزی تماممنتظر شده بود؛ او از نشاطبخشی برای جبرانِ کمبودِ خواب استفاده میکرد و تنهاممکن زمانی که تمرکزش شروع به افت میکرد، اثراتش را از نو تنظیم میکرد.
او تنها چند ماه جادو را تمرین کرده بود، اما نمراتش در آکادمی آنقدر خوب بود که پروفسورهایش ازحالی قبل به او پیشنهاد داده بودند که سالِ اول را جهشی رد کند و به سالِ دوم برود. در هربیبدن دو آزمونِ کتبی و عملی عالی عمل کرده بود و در تمامِ رشتهها رتبهٔ اول را به دست آورده بود.
مردم در حینِ راه رفتن به کلیا اشاره میکردند؛ یا به نمرهاش خیرهزمانِ میماندند یا از حسادت به کارنامهاش میمردند. این اولین بار در تاریخِ آکادمیکاملاً بود که یک آدمِ عادی از همان سالِ اول به رتبهٔ اس دست مییافت.
او به نگاههای تحقیرآمیزِ اشرافزادگان بالرزشِ نیشخندی گشاد پاسخ میداد و به نشانهٔبتواند سلام، انگشتِ وسطش را برایشان تکان میداد.
ولیما رونر گفت: «تا میتونی ازش لذتدیگه ببر، سانبری. این تازه سهماههٔ اوله وشدتِ تا آخرِ سال خیلی اتفاقا ممکنه بیفته.»
او به یکی از مهمترین تبارهای جادوییِ امپراطوری تعلق داشت.بشه خاندانِ رونر به لطفِ اینکه همیشه در هر نسل دستکم یکلرزشِ جادوگرِ قدرتمند داشت، هرگز قلمروِ خود را از دست نداده بود.
این دستاوردی بود که در امپراطوری، جایی که دیگر القابِ اشرافیشود وجود نداشتند و قدرتِ سیاسی نمیتوانست به ارث برسد مگر اینکهپیش وارثِ خاندان نیز مهارتِ جادوییِ کافی داشته باشد، یک افسانه محسوب میشد.
کلیا حتی به خودش زحمت نداد برگردد یا از راه رفتن دست بکشد و گفت: «میشه بلندتر حرف بزنی؟ از این بالا صداتو نمیشنوم. اون پایین تو رتبهٔ A هوا چطوره؟»
ولیما با صورتی که از خجالت سرخ شده بود، گفت: «هرحالی چقدر میخوای بخند، عوضی. این چیزی رو عوض نمیکنه که توبازگشتِ تنهایی و هیچکس ازت خوشش نمیاد. بهتره حواست به پشتِ سرت باشه.»
خانوادهاش امیدِ زیادی به او داشتند. با اینکه تازه دوازده سالش تمام شده بود،فدا چشمانش از همین حالا با نورِ فیروزهایِ روشن میدرخشید. او سخت تلاش کرده بود تازمانِ بر مقدماتِ جادوی روزمره مسلط شود و همه فکر میکردند شاید امپراتریسِ جادوی بعدی باشد.
با این حال، سلطنتش به عنوانِشدتِ شاگردِ اولِ سال فقط کمی بیشتربتواند از یک ماه دوام آورده بود.
ولیما از ششسالگی جادو خوانده بود، اما مهمفشار نبود چقدر تمرین میکرد یا خانوادهاش چه معلمهای خصوصیِنیروی گرانقیمتی برایش میگرفتند، فاصلهاش با کلیا روزبهروز بیشتر میشد.
گرگومیش خردِ قرنها را داشت و مباحثِ سالِ اول برایش آنقدر ساده بود که در طولِ کلاس ازنیستی دادنِ تمامِ راهنماییهای لازم به کلیا دریغ نمیکرد. سپس، وقتی به اتاقش برمیگشتند، درسها را دوباره از دیدگاهِ یکشده بیدارشده توضیح میداد و به او یاد میداد چطور طلسمهای بدلی را به جادوی راستین تبدیل کند و برعکس.
به لطفِ پیوندِ ذهنیشان، توضیحاتی که نیازمندِ ساعتها گوش دادن و نمایشِ عملی بود، تنهادیگه چند دقیقه طول میکشید. خورشیدِ سرخ فقط خاطراتش را با او به اشتراک میگذاشت و بهبیشترین کلیا فرصت میداد تا خودش مستقیماً تجربه کند که چطور باید جریانِ مانایش را هدایت کند.
وقتی حتی این هم کافی نبود، فقط کافی بود کنترلِ بدنش را برای مدتی به او بسپارد وذخیره بگذارد گرگومیش طلسمها را برایش اجرا کند. علاوه بر این، با اینکه بیشترِ شاگردانِ دیگر هستهای بسیار قویتر اززندگی او داشتند، باز هم به استراحت نیاز داشتند و ساعتهایی را از دست میدادند که کلیا صرفِ تمرین میکرد.
کلیا در دلش ذوق کرد: «باورم نمیشه آکادمیفشار اینقدر آسونه. اگه همینجوری پیش بره، سالِ دیگهبیشترین شاید بپریم سالِ سوم، شایدم یهراست بریم سالِ چهارم!»
به لطفِ زمانی که با هم میگذراندند و رابطهٔ استادباشم و شاگردیای که بینشان شکل گرفته بود، کلیا مدتها بودبتواند فریبکاریِ گرگومیش برای تحمیلِ این پیوند را از یاد برده بود.
درست مثلِ لیث و سولوس، او حالا خورشیدِ سرخ رابشه بخشِ جداییناپذیری از خودش میدانست و هر وقت حرف میزد،منتظر برایش سخت بود به جای «ما» از «من» استفاده کند.
گرگومیش از راهِ پیوندِ ذهنی جواب داد: «باورم نمیشه با وجودِشود هشدارهام داری اینقدر احمقانه رفتار میکنی. حرفی که والاریا زد درسته.پیش ما اینجا تنهاییم و بقیهٔ شاگردا همهشون دارن برامون دندون تیز میکنن.»
«اولاً، اسمش ولیماست. کمکم دارم فکر میکنم پیوند خوردن با یه لیچ ممکنه عوارضِ جانبیِ درازمدتبیشترین داشته باشه، چون برای رضای خدا یه اسم هم یادت نمیمونه. دوماً، که چی؟ تو نیازیانگشترِ به خواب نداری و میتونی بیستوچهارساعته هوامو داشته باشی. اونا نمیتونن غافلگیرم کنن. قصه تموم شد.»
جواب داد: «درسته، ولی غیر از این، تا وقتی قدرتهام مهروموم شدهن کارِلرزشِ زیادی برای محافظت ازت از دستم برنمیاد. اینجا هنوز سالِ اوله و ردهبندیت موقتیه.همین شاگردا میتونن هدفت قرار بدن. پروفسورها هم میتونن سعی کنن نمرهت رو خراب کنن.
«علاوه بر اون، همیشه این احتمال هستصبح که با نشون دادنِ اینهمه استعداد، توجهِفدا آدمای اشتباهی رو به خودت جلب کنی.»
کلیا پرسید: «منظورت چیه؟»
«یه آدمِ عادیِ بینامونشون که همون اولِ کار با رتبهٔ S قبول شده و تو همهٔ امتحاناتش هم گل میکاره، حتماً شکبرانگیز میشه.»